#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#ارباب#قسمت_صدوشصتویک
از ماشین پیاده شدم وارد اون سالن بزرگ شدم به قدری شلوغ بود که باورم نمیشد دیگه داشتم با دیدن کسی که اونجا بودن و صورتهای بی نظیرشون و رنگ موهای قشنگ تر از چیزهایی که قبلا دیده بودم مطمئن می شدم اینجا انتخاب مناسبی بوده.با خوش رویی بهم خوش آمد گفتن و ازم پرسیدن که می خوام چیکارا اینجا بکنم شماره راحیل رو گرفتم و بهش گفتم عزیزم اومدم سر قولم باشم این تو این آرایشگر خودت بهش بگو که چیکار کننن...راحیل با خنده شروع کرد به حرف زدن با آرایشگر نمیدونستم داره بهش چی میگه اما مطمئن بودم سلیقه راحیل حرف نداره پس خودمو به دست آرایشگرا و نظرات راحیل سپردم و بی صدا سر جام نشستم هنوزم خسته بودم و از وجودم خستگی می بارید پس خیلی زود به خواب رفتم و حتی با اینکه این همه آدم اینجا بودن و سر و صدای زیادی بود وقتی منو بیدار کردن فهمیدم نشسته خوابیده بودم ارایشگر رو بهم گفت کار رنگ موهات تموم شده میخوام بشورمشون عزیزم.با تعجب از آرایشگر پرسیدم این همه ساعت من نشسته خوابیده بودم آرایشگر لبخندی زد و گفت آره عزیزم خواب بودی خوابتم انگار خیلی سنگینه چون با این همه سروصدا بیدار نشدی .متعجب بودم خواب من هیچ وقت سنگین نبود وقتی سرمو شستن وقتی موهامو سشوار کشیدن تازه بهم اجازه دادن که موهامو ببینم بی نظیر شده بود یه رنگ بلوند استخوانی که خیلی خیلی زیاد به صورتم میومد از بین موهای مشکی هایلایت استخونی در آورده بودن و بی اندازه قشنگ شده بود باورم نمیشد که این موها مال منه کمی دور خودم چرخیدم و گفتم خیلی خوشگل شده باورم نمیشه موهای منه...آرایشگر منو دوباره روی صندلی نشوند
هنوز خیلی مونده قراره انقدر تغییر کنی که همسرت تو رو نشناسه لبخندی زدم و با رضایت خودمو به دستش سپردم...چند ساعتی رو اونجا بودم انقدر کارشون طول میکشید که منه خسته رو خسته و خسته تر کرده بودن.بالاخره وقتی کارم تموم شد و با رضایت به صورت جدیدم به موهای جدیدم توی آینه نگاه کردم دست مریزادی به آرایشگرا گفتم مدل ابروهام تغییر کرده بود توی چشمام لنز گذاشته بودن موهام رنگ شده بود آرایش ملیح و خیلی خاصی روی صورتم بود رژلبم با همیشه فرق داشت رنگ مات اما خیلی پررنگی بود.حتی به ناخونامم رحم نکرده بودن...ناخنامم کلی تغییر کرده بود ناخن های کوتاه همیشگیم حالا تبدیل به ناخن های بلند و خوش رنگ هلویی شده بودن.حس خوبی داشتم از این تغییر...حس خیلی خوبی داشتم از این تغییر در آخر با اصرار آرایشگر موهامو کمی کوتاهتر کرده بودم می دونستم اهورا با این کارم خیلی مخالفه اما دیگه نتونستم جلوی این آرایشگرا را بیشتر از این مخالفت کنم و بالاخره تسلیم شدم .من الان یه ادمه دیگه بودم قبل از اینکه بخوام به اهورا زنگ بزنم گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم راحیل با لبخند جوابشو دادم و یه گوشه خلوت نشستم جانم راحیل.کارت تموم شد یا نه سریع برام یه عکس بفرست ببینم چه شکلی شدی!خندیدم و باشه ای گفتم درسته حالم بهتر شده بود درسته روحیه ام خیلی تغییر کرده بود اما این چیزی از نگرانی درونیم کم نمیکرد اسمراحیل و صدا زدم که نگران گفت _جانم عزیزم چیزی شده؟از اینکه حرفامو بدون اینکه بگم میخوند خوشحال بودم داشتن چنین دوستی توی این زمونه واقعاً غنیمتی بود بزرگ.رو بهش گفتم نمیدونم چم شده راحیل از وقتی اومدیم اینجا همش بی حال و کسلم همش دلم می خواد بگیرم بخوابم نمیدونم چه مرگم شده .اهورا ازم ناراحته میگه منو اینجوری نمیخواد ببینه .میگه آیلین همیشه رو میخواد اما من واقعا دست خودم نیست.راحیل نگران گفت
_عزیز دلم از بس که به خود سخت گرفتی الان دیگه از پاافتادی .آخه من به تو چی بگم تو چی کم داری؟شوهرت به این خوبی دخترتون مثل دسته گل..
چی کم داری؟فقط اون زنیکه تو زندگیته که اونم کوتاه مدته و رفتنی قرار نیست که بمونه و موندگار بشه.خواهش می کنم به خودت بیا اینقدر سخت نگیر کاری نکن شوهرت بیشتر از این ازت فاصله بگیره نمیخوام اهورا از تو دل سرد بشه باید کنارش باشی.تو الان اونجا باید کنارش باشی نباید تنهاش بذاری تا اونم تمام وقتش رو با اون کیمیا پر کنه...اهورا دیگه سر کار نمیره میدونی که همه کاراش از توی خونه انجام میده خوابیدنه تو گوشه گیریه تو باعث میشه که اهورا بیشتربا اون وقت بگذرونه و بیشتر باهاش صمیمی بشه و خدایی نکرده گذشته براش زنده بشه .تو که نمیخوای ؟
نه من اینو نمی خواستم من اصلا اون زن و توی خونه ام نمیخواستم حق راحیل بود اون راست میگفت مثل همیشه کاملا منطقی همه چیز و گفته بود بدون اینکه من ذره ای دلگیر بشم ازش تشکر کردم به خاطر این که هست به خاطر اینکه تنهام نمیذاره و تماس قطع کردم .یه عکس براش فرستادم و شماره اهورا رو گرفتم چند بوق نخورده جواب داد
به به عروسک ما بالاخره زنگ زد گفتم شاید نظرت عوض شده اونجا موندگار شدی...

#برشی_از_یک_زندگی#ارباب#قسمت_صدوشصتویک
از ماشین پیاده شدم وارد اون سالن بزرگ شدم به قدری شلوغ بود که باورم نمیشد دیگه داشتم با دیدن کسی که اونجا بودن و صورتهای بی نظیرشون و رنگ موهای قشنگ تر از چیزهایی که قبلا دیده بودم مطمئن می شدم اینجا انتخاب مناسبی بوده.با خوش رویی بهم خوش آمد گفتن و ازم پرسیدن که می خوام چیکارا اینجا بکنم شماره راحیل رو گرفتم و بهش گفتم عزیزم اومدم سر قولم باشم این تو این آرایشگر خودت بهش بگو که چیکار کننن...راحیل با خنده شروع کرد به حرف زدن با آرایشگر نمیدونستم داره بهش چی میگه اما مطمئن بودم سلیقه راحیل حرف نداره پس خودمو به دست آرایشگرا و نظرات راحیل سپردم و بی صدا سر جام نشستم هنوزم خسته بودم و از وجودم خستگی می بارید پس خیلی زود به خواب رفتم و حتی با اینکه این همه آدم اینجا بودن و سر و صدای زیادی بود وقتی منو بیدار کردن فهمیدم نشسته خوابیده بودم ارایشگر رو بهم گفت کار رنگ موهات تموم شده میخوام بشورمشون عزیزم.با تعجب از آرایشگر پرسیدم این همه ساعت من نشسته خوابیده بودم آرایشگر لبخندی زد و گفت آره عزیزم خواب بودی خوابتم انگار خیلی سنگینه چون با این همه سروصدا بیدار نشدی .متعجب بودم خواب من هیچ وقت سنگین نبود وقتی سرمو شستن وقتی موهامو سشوار کشیدن تازه بهم اجازه دادن که موهامو ببینم بی نظیر شده بود یه رنگ بلوند استخوانی که خیلی خیلی زیاد به صورتم میومد از بین موهای مشکی هایلایت استخونی در آورده بودن و بی اندازه قشنگ شده بود باورم نمیشد که این موها مال منه کمی دور خودم چرخیدم و گفتم خیلی خوشگل شده باورم نمیشه موهای منه...آرایشگر منو دوباره روی صندلی نشوند
هنوز خیلی مونده قراره انقدر تغییر کنی که همسرت تو رو نشناسه لبخندی زدم و با رضایت خودمو به دستش سپردم...چند ساعتی رو اونجا بودم انقدر کارشون طول میکشید که منه خسته رو خسته و خسته تر کرده بودن.بالاخره وقتی کارم تموم شد و با رضایت به صورت جدیدم به موهای جدیدم توی آینه نگاه کردم دست مریزادی به آرایشگرا گفتم مدل ابروهام تغییر کرده بود توی چشمام لنز گذاشته بودن موهام رنگ شده بود آرایش ملیح و خیلی خاصی روی صورتم بود رژلبم با همیشه فرق داشت رنگ مات اما خیلی پررنگی بود.حتی به ناخونامم رحم نکرده بودن...ناخنامم کلی تغییر کرده بود ناخن های کوتاه همیشگیم حالا تبدیل به ناخن های بلند و خوش رنگ هلویی شده بودن.حس خوبی داشتم از این تغییر...حس خیلی خوبی داشتم از این تغییر در آخر با اصرار آرایشگر موهامو کمی کوتاهتر کرده بودم می دونستم اهورا با این کارم خیلی مخالفه اما دیگه نتونستم جلوی این آرایشگرا را بیشتر از این مخالفت کنم و بالاخره تسلیم شدم .من الان یه ادمه دیگه بودم قبل از اینکه بخوام به اهورا زنگ بزنم گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم راحیل با لبخند جوابشو دادم و یه گوشه خلوت نشستم جانم راحیل.کارت تموم شد یا نه سریع برام یه عکس بفرست ببینم چه شکلی شدی!خندیدم و باشه ای گفتم درسته حالم بهتر شده بود درسته روحیه ام خیلی تغییر کرده بود اما این چیزی از نگرانی درونیم کم نمیکرد اسمراحیل و صدا زدم که نگران گفت _جانم عزیزم چیزی شده؟از اینکه حرفامو بدون اینکه بگم میخوند خوشحال بودم داشتن چنین دوستی توی این زمونه واقعاً غنیمتی بود بزرگ.رو بهش گفتم نمیدونم چم شده راحیل از وقتی اومدیم اینجا همش بی حال و کسلم همش دلم می خواد بگیرم بخوابم نمیدونم چه مرگم شده .اهورا ازم ناراحته میگه منو اینجوری نمیخواد ببینه .میگه آیلین همیشه رو میخواد اما من واقعا دست خودم نیست.راحیل نگران گفت
_عزیز دلم از بس که به خود سخت گرفتی الان دیگه از پاافتادی .آخه من به تو چی بگم تو چی کم داری؟شوهرت به این خوبی دخترتون مثل دسته گل..
چی کم داری؟فقط اون زنیکه تو زندگیته که اونم کوتاه مدته و رفتنی قرار نیست که بمونه و موندگار بشه.خواهش می کنم به خودت بیا اینقدر سخت نگیر کاری نکن شوهرت بیشتر از این ازت فاصله بگیره نمیخوام اهورا از تو دل سرد بشه باید کنارش باشی.تو الان اونجا باید کنارش باشی نباید تنهاش بذاری تا اونم تمام وقتش رو با اون کیمیا پر کنه...اهورا دیگه سر کار نمیره میدونی که همه کاراش از توی خونه انجام میده خوابیدنه تو گوشه گیریه تو باعث میشه که اهورا بیشتربا اون وقت بگذرونه و بیشتر باهاش صمیمی بشه و خدایی نکرده گذشته براش زنده بشه .تو که نمیخوای ؟
نه من اینو نمی خواستم من اصلا اون زن و توی خونه ام نمیخواستم حق راحیل بود اون راست میگفت مثل همیشه کاملا منطقی همه چیز و گفته بود بدون اینکه من ذره ای دلگیر بشم ازش تشکر کردم به خاطر این که هست به خاطر اینکه تنهام نمیذاره و تماس قطع کردم .یه عکس براش فرستادم و شماره اهورا رو گرفتم چند بوق نخورده جواب داد
به به عروسک ما بالاخره زنگ زد گفتم شاید نظرت عوض شده اونجا موندگار شدی...
۲
۲۲:۳۵
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#ارباب#قسمت_صدوشصتودو
با لبخند به نگرانیش گفتم من حالم خوبه یه چیزی هم خوردم آماده ام میای دنبالم؟ به روی چشمم عزیزم تا نیم ساعت دیگه اونجام.تماس و قطع کردم و نگاهمو به زنا و دخترای دیگه ای که هر کدوم داشتن کاری می کردن دادم.خدا میدونه هر کدوم از اینا چه درد مشکلی توی زندگیشون دارن میدونستم هیچ کسی بدون درد و مشکل نیست همه سختی های خودشون رو دارن اما میتونستم به یقین بگم هیچ کدوم از اینا عشقسابق شوهرشون توی خونشون نبود...هیچ کدوم این ادما بچه شون توی شکم عشق سابق شوهرشون نبود...مشکل من از اون مشکلای هادو نادر بود از مشکلاتی که برای کمتر کسی پیش می اومد و منه ایلین مثل همیشه بدترین و کمیاب ترین مشکلات سراغم می آمد...غرق تماشای این آدما بودم که گوشیم زنگ خورد و با تشکر از آرایشگر از اونجا بیرون رفتم.دلهره داشتم نگران بودم اگه اهورا از ظاهر جدیدم خوشش نمیومد چی؟به خودم دلگرمی دادم که اهورا هرجوری که باشم منو دوست داره وقتی توی ماشین نشستم بهش نگاه نمی کردم و اون با دوتا چشماش بهم زل زده بود تا به سمتش بچرخم .وقتی که دید نمی خوام این کارو بکنم دستشو روی دستم گذاشت و اسممو آروم زمزمه کرد.قلبم به تپش افتاد و من برای چندمین بار عاشق این آدم شدم
نگاهم و به سمتش دادم سر چرخوندم اون با چشمای پر ازذوقش صورتمو موهامو از نظر میگذروند لبخند روی صورتش هر لحظه بیشتر کش میومد من به این نتیجه می رسیدم که انگار راضیه.دستمو توی دستش گرفت و گفت
_عروسک من دلبر من ناز بودی ناز تر شدی عروسک بودی عروسکتر شدی.
آخه نمیدونی چه کردی با قلبم این طوری که دیدمت یاد آیلینه گذشته افتادم خیلی خوشگل شدی خانومم خیلی بهت میاد .
قلبم آروم گرفته بود آروم گرفته بود خیالم راحت شد که پسندیده که خوشش اومده دست دراز کرد و تره ای از موهام او که روی پیشونیم افتاده بود با دستش لمس کردو گفت
_بی نظیر شده موهات خیلی بهت میاد.
از باب میل اهورا بودن بی اندازه لذت می بردم دیگه خستگیم هم از بین رفته بود همین که اهورا لبخند میزد که اهورا تأیید میکرد که خوب شدم کافی بود به خونه که برگشتیم با حس غرور و اعتماد به نفس بالایی وارد خونه شدم.اما با دیدن خونه خالی و نبودن مونس وکیمیا به سمت اهورا چرخیدم پرسیدم
دخترم کجاست؟ اهورا گفت با کیمیا رفتن بگردن...درباز شد و کیمیا و مونس وارد خونه شدن،کیمیا باتعجب نگاهم کرد و خنده مسخره تحویلمون داد و گفت
چه به خودت رسیدی آیلین خیلی بهت میاد چرا همیشه اینطوری نیست؟ی یهو چی شد که یادت افتاد به خودت برسی.دستی به موهام که روی صورتم ریخته بود کشیدم و پشت گوشم فرستادم و گفتم من نیازی ندارم که به خودم برسم گاهی فقط برای تنوع این کارو میکنمآرایش کردن این طوری تغییر کردن برای کسایی که اعتماد به نفس ندارن و صورت شون ایرادی داره خوبه تا خودشونو بهتر کنن.من خداروشکر نیازی ندارم و فقط برای دل اهورا اینکارو میکنم گاهی. خنده ای کرد و گفت حق داری تو واقعا خوشگلی عزیزم. از جاش بلند شد و به سمت من اومد و گفت
_پس من برم دیگه کمی استراحت کنم خیلی خسته شدم مونس تحویل شما.مونس که اصلا حواسش به ما نبود بالاخره سرشو بالا اورد و بین بازی کردن با عروسک تازهای که معلوم بود الان خرید کمی وقفه انداخت و گفت
_عروسک منو دوست دارین همین الان خاله کیمیا برام خرید.به سمتش رفتم و صورتشو بوسیدم نمی خواستم دیگه بیشتر از این در مورد کیمیا حساسش کنم پس گفتم آره عزیزم خیلی خوشگله مبارکت باشه اهورا پشت سر من اومد کنارش نشست و گفت
_به به میبینم که دختر عروسک جدید خریده خسته نمیشی این همه عروسک میخری بابا ؟دخترم بزار چندتام عروسک توی بازار بمونه برای بقیه دخترا .مونس از گردن اهورا آویزون شد و گفت
نخیر همه عروسکا مال منه تو هم باید برام بخری...اون سمت مونس نشستمو مونس بین دو نفره ما بود اهورا روبه مونس با اخم گفت پس من چی بابایی؟اهورا پدرسوخته نثاره دختره شیطونمون کرد و صورت اونم بوسید چه خانواده خوبی بودیم اصلا نیاز بود یه بچه دیگه بیاریم؟منه بیچاره برای حفظ زندگیم و شوهرم این کار رو کرده بودم اما الان واقعا از ته قلبم پشیمون بودم.انگار که مونس تازه نگاهش به من افتاده باشه با ذوق گفت
چقدر خوشگل شدی مامان موهاتو رنگ کردی؟دخترک مو بغل زدم از اتاق بیرون رفتم و گفتم آره عزیزم گفتم یکمی خوشگل کنم برای بابایی تا بابای منو بیشتر دوست داشته باشهمونس صورتمو بوسید و گفت _اما بابا اهورا که تورو خیلی دوست داره وقتی که خواب بودی فقط از تو حرف میزد میگفت مامانت انگار مریضه می گفت خیلی ناراحتم که مامانت خوابه میگفت نمیتونم غذا بخورم از گلوش پایین نمیرفت.با شنیدن این حرف ها حالم بدم چنان خوب شد که نگو دیگه چی میخواستم بهتر از این؟اهورا اینطور نگران بوداینطورعاشقم بود
#برشی_از_یک_زندگی#ارباب#قسمت_صدوشصتودو
با لبخند به نگرانیش گفتم من حالم خوبه یه چیزی هم خوردم آماده ام میای دنبالم؟ به روی چشمم عزیزم تا نیم ساعت دیگه اونجام.تماس و قطع کردم و نگاهمو به زنا و دخترای دیگه ای که هر کدوم داشتن کاری می کردن دادم.خدا میدونه هر کدوم از اینا چه درد مشکلی توی زندگیشون دارن میدونستم هیچ کسی بدون درد و مشکل نیست همه سختی های خودشون رو دارن اما میتونستم به یقین بگم هیچ کدوم از اینا عشقسابق شوهرشون توی خونشون نبود...هیچ کدوم این ادما بچه شون توی شکم عشق سابق شوهرشون نبود...مشکل من از اون مشکلای هادو نادر بود از مشکلاتی که برای کمتر کسی پیش می اومد و منه ایلین مثل همیشه بدترین و کمیاب ترین مشکلات سراغم می آمد...غرق تماشای این آدما بودم که گوشیم زنگ خورد و با تشکر از آرایشگر از اونجا بیرون رفتم.دلهره داشتم نگران بودم اگه اهورا از ظاهر جدیدم خوشش نمیومد چی؟به خودم دلگرمی دادم که اهورا هرجوری که باشم منو دوست داره وقتی توی ماشین نشستم بهش نگاه نمی کردم و اون با دوتا چشماش بهم زل زده بود تا به سمتش بچرخم .وقتی که دید نمی خوام این کارو بکنم دستشو روی دستم گذاشت و اسممو آروم زمزمه کرد.قلبم به تپش افتاد و من برای چندمین بار عاشق این آدم شدم
نگاهم و به سمتش دادم سر چرخوندم اون با چشمای پر ازذوقش صورتمو موهامو از نظر میگذروند لبخند روی صورتش هر لحظه بیشتر کش میومد من به این نتیجه می رسیدم که انگار راضیه.دستمو توی دستش گرفت و گفت
_عروسک من دلبر من ناز بودی ناز تر شدی عروسک بودی عروسکتر شدی.
آخه نمیدونی چه کردی با قلبم این طوری که دیدمت یاد آیلینه گذشته افتادم خیلی خوشگل شدی خانومم خیلی بهت میاد .
قلبم آروم گرفته بود آروم گرفته بود خیالم راحت شد که پسندیده که خوشش اومده دست دراز کرد و تره ای از موهام او که روی پیشونیم افتاده بود با دستش لمس کردو گفت
_بی نظیر شده موهات خیلی بهت میاد.
از باب میل اهورا بودن بی اندازه لذت می بردم دیگه خستگیم هم از بین رفته بود همین که اهورا لبخند میزد که اهورا تأیید میکرد که خوب شدم کافی بود به خونه که برگشتیم با حس غرور و اعتماد به نفس بالایی وارد خونه شدم.اما با دیدن خونه خالی و نبودن مونس وکیمیا به سمت اهورا چرخیدم پرسیدم
دخترم کجاست؟ اهورا گفت با کیمیا رفتن بگردن...درباز شد و کیمیا و مونس وارد خونه شدن،کیمیا باتعجب نگاهم کرد و خنده مسخره تحویلمون داد و گفت
چه به خودت رسیدی آیلین خیلی بهت میاد چرا همیشه اینطوری نیست؟ی یهو چی شد که یادت افتاد به خودت برسی.دستی به موهام که روی صورتم ریخته بود کشیدم و پشت گوشم فرستادم و گفتم من نیازی ندارم که به خودم برسم گاهی فقط برای تنوع این کارو میکنمآرایش کردن این طوری تغییر کردن برای کسایی که اعتماد به نفس ندارن و صورت شون ایرادی داره خوبه تا خودشونو بهتر کنن.من خداروشکر نیازی ندارم و فقط برای دل اهورا اینکارو میکنم گاهی. خنده ای کرد و گفت حق داری تو واقعا خوشگلی عزیزم. از جاش بلند شد و به سمت من اومد و گفت
_پس من برم دیگه کمی استراحت کنم خیلی خسته شدم مونس تحویل شما.مونس که اصلا حواسش به ما نبود بالاخره سرشو بالا اورد و بین بازی کردن با عروسک تازهای که معلوم بود الان خرید کمی وقفه انداخت و گفت
_عروسک منو دوست دارین همین الان خاله کیمیا برام خرید.به سمتش رفتم و صورتشو بوسیدم نمی خواستم دیگه بیشتر از این در مورد کیمیا حساسش کنم پس گفتم آره عزیزم خیلی خوشگله مبارکت باشه اهورا پشت سر من اومد کنارش نشست و گفت
_به به میبینم که دختر عروسک جدید خریده خسته نمیشی این همه عروسک میخری بابا ؟دخترم بزار چندتام عروسک توی بازار بمونه برای بقیه دخترا .مونس از گردن اهورا آویزون شد و گفت
نخیر همه عروسکا مال منه تو هم باید برام بخری...اون سمت مونس نشستمو مونس بین دو نفره ما بود اهورا روبه مونس با اخم گفت پس من چی بابایی؟اهورا پدرسوخته نثاره دختره شیطونمون کرد و صورت اونم بوسید چه خانواده خوبی بودیم اصلا نیاز بود یه بچه دیگه بیاریم؟منه بیچاره برای حفظ زندگیم و شوهرم این کار رو کرده بودم اما الان واقعا از ته قلبم پشیمون بودم.انگار که مونس تازه نگاهش به من افتاده باشه با ذوق گفت
چقدر خوشگل شدی مامان موهاتو رنگ کردی؟دخترک مو بغل زدم از اتاق بیرون رفتم و گفتم آره عزیزم گفتم یکمی خوشگل کنم برای بابایی تا بابای منو بیشتر دوست داشته باشهمونس صورتمو بوسید و گفت _اما بابا اهورا که تورو خیلی دوست داره وقتی که خواب بودی فقط از تو حرف میزد میگفت مامانت انگار مریضه می گفت خیلی ناراحتم که مامانت خوابه میگفت نمیتونم غذا بخورم از گلوش پایین نمیرفت.با شنیدن این حرف ها حالم بدم چنان خوب شد که نگو دیگه چی میخواستم بهتر از این؟اهورا اینطور نگران بوداینطورعاشقم بود
۲
۲۲:۳۵
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#ارباب#قسمت_صدوشصتوسه
با نشستن دست کسی روی سرم لای پلکامو باز کردم و با دیدن اهورا لبخند کم جونی زدم کنارم نشست و گفت عزیزم رفتم جواب آزمایشات و گرفتم به دکتر نشون دادم هیچ چیز بدی نیست اما من بازم نگرانم می بینی حتی پشت میزم خوابت گرفته...دکتر گفت شاید به خاطر افسردگیه ازم خواست بریم پیش یه روانشناس تا ببینم خدای نکرده افسردگی نداشته باشی.صاف نشستم و گفتم
این حرفا چیه مگه دیوونم که برم پیش روانشناس؟اهورا بدجوری اخم کرد و گفت
مگه دیوونه ها میرن پیش روانشناس؟میگم افسردگی دکتر گفت احتمالا افسردگی دراری که اینقدر میخوابی و خسته ای.از جام بلند شدم و گفتم میخوابم که میخوابم مگه چیه اتفاق خاصی افتاده ؟خواب دیگه ...خوابم برام زیادی میبینی؟اهورا کلافه نفسش را بیرون داد و گفت واقعاً داری نا امیدم می کنی آیلین این حرفا چیه که میزنی.طوری داری حرف میزنی انگار اصلاً تحصیلاتی نداری و هنوزم توی صد سال پیش زندگی می کنی!عزیزم دکتره نمیخواد کاری بکنه که این همه پافشاری تو برای نرفتن واقعا نمیدونم دلیلش چیه....من دلم نمیخواست برم پیش روانشناس وقتی همه آزمایشها جوابشون خوب بوده و من مشکلی ندارم چرا باید برم پیش روانشناس؟فقط خستگی بود و استرسه این مدت که اینطور منو که کسل و بی حال کرده بود نیازی نبود پیش دکتری برم.پس همین حرف ها رو به اهورا زدم و اون دست منو کشید و به خودش نزدیک تر کرد و گفت
اگه لازم باشه کشون کشون میبرمت الکی اعصاب من و خودتو به هم نریز آیلین.وقتی میگم باید بری باید بری ...بغض کردم چرا اینقدر ناراحت شدم نمیدونم ولی بغض کردم و اشکام روی صورتم ریخت اهورا با دیدن من که دارم گریه می کنم متعجب بغلم کرد و سرم را روی سینه اش گذاشت و گفت عزیز دلم چرا گریه می کنی مگه می خوام باهات چیکار کنم ؟باشه نمیخوای بری نمیریم ب دیگه گریه نکن ...
دیگه نمی خواد بهش فکر کنی هر چی که تو بگی !اینکه به خواستم رسیده بودم خوب بود اما نمیدونم چرا گریه ام بند نمی اومد.با برگشتن کیمیا به آشپز خونه نگاهی به من که توی پیش اهورا بودم انداخت و برای خودش شروع کرد به درست کردن قهوه.این دختر زیادی کم حرف و زیادی منطقی شده بود و این خیلی عجیب بود.اهورا اشکامو از روی صورتم پاک کردم پیشونیم و گفت دیگه گریه نکن درموردش حرف نمیزنیم باشه؟راضی از تصمیمی که گرفته بود سرمو تکون دادم .کیمیا به سمتمون اومد رو به اهورا گفت
_میتونم باهات حرف بزنم؟اه اهورا کمی از من فاصله گرفت و پشت میز نشست گفت
_میشنوم بگو !اما کیمیا به من اشاره کرد و گفت
_می خوام که تنهایی حرف بزنیم.دلم نمیخواست تنهاشون بذارم چه حرفی تنهایی با شوهرم داشت که بزنه ؟منم مثله اهورا پشت میز نشستم و گفتم ما حرف تنهایی نداریم هر حرفی داری پیش من بزن اهورا دستمو تو دستش گرفت و حرف منو تایید کرد کیمیا به کابینت تکیه داد و گفت
_حرف خاصی نبود فقط می خواستم بگم منم نگران آیلینم به نظرم بهترین که بره پیش دکتر روانشناس اینجوری که نمیشه حتماً این همه خوابیدن کسل بودن دلیلی داره .اخمامو توی هم کشیدم و گفتم
لازم نکرده تو یکی نگران من باشی من خودم خوب میدونم حالم خوب هست یا نه ؟شونه ای بالا انداخت فنجونقهوه شو رو پر کرد و گفت
از من گفتن حالا خودتون میدونین دیگه من زیاد دخالت نمی کنم.ز آشپزخونه بیرون رفت من به اهورا گفتم این دختر زیادی مشکوک میزنه !اهورا موهامو پشت گوشم فستاد و گفت نمیدونم شاید حق با تو باشه اما من چیز مشکوکی نمیبینم کیمیا از همون اول هم این طوری بود به دختر مهربون و آروم بود.من اون کیمیایی که باهاش دوباره اومد تا زندگیمونو خراب کنه رو نمیشناختم وگرنه کیمیایی که الان میبینم کیمیای گذشته است.فکر میکنم از کارهایی که کرده پشیمونه و الان فقط میخواد تویی آرامش بچه رو به دنیا بیاره و بره..ابروهامو بالا دادم و پرسیدم
میخواد بره خودش اینو بهت گفته؟اهورا برای خودش یه لیوان آب ریخت و سر کشید و گفت
نه خودش که نگفته ولی از رفتارش فهمیدم .راستی یه خبر جدید برات دارم.منتظر نگاهش کردم که گفت_ با شوهر سابق کیمیا حرف زدم شاهین...هنوزم کیمیا رو دوست داره و اون بهم گفت در مورد پیشنهادم فکر میکنه.خوشحال از این خبری که گفته گفتم خوش خبر باشی انگار که دنیا رو بهم دادی .لبخندی زد و گفت _توهمیشه بخند حالت اینجوری خوب باشه من فقط خبر خوب برات میارم.با اینکه روز خوبی گذرونده بودم ولی باز احساس خلاء بزرگی داشتم

#برشی_از_یک_زندگی#ارباب#قسمت_صدوشصتوسه
با نشستن دست کسی روی سرم لای پلکامو باز کردم و با دیدن اهورا لبخند کم جونی زدم کنارم نشست و گفت عزیزم رفتم جواب آزمایشات و گرفتم به دکتر نشون دادم هیچ چیز بدی نیست اما من بازم نگرانم می بینی حتی پشت میزم خوابت گرفته...دکتر گفت شاید به خاطر افسردگیه ازم خواست بریم پیش یه روانشناس تا ببینم خدای نکرده افسردگی نداشته باشی.صاف نشستم و گفتم
این حرفا چیه مگه دیوونم که برم پیش روانشناس؟اهورا بدجوری اخم کرد و گفت
مگه دیوونه ها میرن پیش روانشناس؟میگم افسردگی دکتر گفت احتمالا افسردگی دراری که اینقدر میخوابی و خسته ای.از جام بلند شدم و گفتم میخوابم که میخوابم مگه چیه اتفاق خاصی افتاده ؟خواب دیگه ...خوابم برام زیادی میبینی؟اهورا کلافه نفسش را بیرون داد و گفت واقعاً داری نا امیدم می کنی آیلین این حرفا چیه که میزنی.طوری داری حرف میزنی انگار اصلاً تحصیلاتی نداری و هنوزم توی صد سال پیش زندگی می کنی!عزیزم دکتره نمیخواد کاری بکنه که این همه پافشاری تو برای نرفتن واقعا نمیدونم دلیلش چیه....من دلم نمیخواست برم پیش روانشناس وقتی همه آزمایشها جوابشون خوب بوده و من مشکلی ندارم چرا باید برم پیش روانشناس؟فقط خستگی بود و استرسه این مدت که اینطور منو که کسل و بی حال کرده بود نیازی نبود پیش دکتری برم.پس همین حرف ها رو به اهورا زدم و اون دست منو کشید و به خودش نزدیک تر کرد و گفت
اگه لازم باشه کشون کشون میبرمت الکی اعصاب من و خودتو به هم نریز آیلین.وقتی میگم باید بری باید بری ...بغض کردم چرا اینقدر ناراحت شدم نمیدونم ولی بغض کردم و اشکام روی صورتم ریخت اهورا با دیدن من که دارم گریه می کنم متعجب بغلم کرد و سرم را روی سینه اش گذاشت و گفت عزیز دلم چرا گریه می کنی مگه می خوام باهات چیکار کنم ؟باشه نمیخوای بری نمیریم ب دیگه گریه نکن ...
دیگه نمی خواد بهش فکر کنی هر چی که تو بگی !اینکه به خواستم رسیده بودم خوب بود اما نمیدونم چرا گریه ام بند نمی اومد.با برگشتن کیمیا به آشپز خونه نگاهی به من که توی پیش اهورا بودم انداخت و برای خودش شروع کرد به درست کردن قهوه.این دختر زیادی کم حرف و زیادی منطقی شده بود و این خیلی عجیب بود.اهورا اشکامو از روی صورتم پاک کردم پیشونیم و گفت دیگه گریه نکن درموردش حرف نمیزنیم باشه؟راضی از تصمیمی که گرفته بود سرمو تکون دادم .کیمیا به سمتمون اومد رو به اهورا گفت
_میتونم باهات حرف بزنم؟اه اهورا کمی از من فاصله گرفت و پشت میز نشست گفت
_میشنوم بگو !اما کیمیا به من اشاره کرد و گفت
_می خوام که تنهایی حرف بزنیم.دلم نمیخواست تنهاشون بذارم چه حرفی تنهایی با شوهرم داشت که بزنه ؟منم مثله اهورا پشت میز نشستم و گفتم ما حرف تنهایی نداریم هر حرفی داری پیش من بزن اهورا دستمو تو دستش گرفت و حرف منو تایید کرد کیمیا به کابینت تکیه داد و گفت
_حرف خاصی نبود فقط می خواستم بگم منم نگران آیلینم به نظرم بهترین که بره پیش دکتر روانشناس اینجوری که نمیشه حتماً این همه خوابیدن کسل بودن دلیلی داره .اخمامو توی هم کشیدم و گفتم
لازم نکرده تو یکی نگران من باشی من خودم خوب میدونم حالم خوب هست یا نه ؟شونه ای بالا انداخت فنجونقهوه شو رو پر کرد و گفت
از من گفتن حالا خودتون میدونین دیگه من زیاد دخالت نمی کنم.ز آشپزخونه بیرون رفت من به اهورا گفتم این دختر زیادی مشکوک میزنه !اهورا موهامو پشت گوشم فستاد و گفت نمیدونم شاید حق با تو باشه اما من چیز مشکوکی نمیبینم کیمیا از همون اول هم این طوری بود به دختر مهربون و آروم بود.من اون کیمیایی که باهاش دوباره اومد تا زندگیمونو خراب کنه رو نمیشناختم وگرنه کیمیایی که الان میبینم کیمیای گذشته است.فکر میکنم از کارهایی که کرده پشیمونه و الان فقط میخواد تویی آرامش بچه رو به دنیا بیاره و بره..ابروهامو بالا دادم و پرسیدم
میخواد بره خودش اینو بهت گفته؟اهورا برای خودش یه لیوان آب ریخت و سر کشید و گفت
نه خودش که نگفته ولی از رفتارش فهمیدم .راستی یه خبر جدید برات دارم.منتظر نگاهش کردم که گفت_ با شوهر سابق کیمیا حرف زدم شاهین...هنوزم کیمیا رو دوست داره و اون بهم گفت در مورد پیشنهادم فکر میکنه.خوشحال از این خبری که گفته گفتم خوش خبر باشی انگار که دنیا رو بهم دادی .لبخندی زد و گفت _توهمیشه بخند حالت اینجوری خوب باشه من فقط خبر خوب برات میارم.با اینکه روز خوبی گذرونده بودم ولی باز احساس خلاء بزرگی داشتم
۳
۲۲:۳۵
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#ارباب#قسمت_صدوشصتوچهار
احساس میکردم یه چیزی کمه احساس میکردم یه چیزی اصلا جور در نمیاد بعد از خوردن شام دوباره این حس خستگی سراغم اومد و حتی نتونستم ظرفا رو بشورم و به اتاقم رفتم خیلی زود به خواب رفتم اینقدر خسته بودم که حتی تلاشی برای خوابیدن نکنم نیمههای شب از خواب پریدم کابوسه بدی دیده بودم نفس نفس زنان دنبال آب گشتم اما وقتی لیوان آب کنار تخت و خالی دیدم از جا بلند شدم تا برم آب بیارم اما با دیدن جای خالیه اهورا کمی متعجب شدم به ندرت از خواب بیدار می شد و اینکه الان اینجا نبود کمی غیر منتظره بود برام از اتاق که بیرون رفتم با دیدن نوری که از حیاط می اومد با قدم هایی آهسته به سمت حیاط رفتم چراغ زیرزمین روشن بود و برای همین نور کمی است پنجره کوچیکش به حیاط می تابید احتمال میدادم که اهورا اونجا باشه اما نصف شبی اهورا اونجا چیکار داشتکمی ترس برم داشته بود اما حس کنجکاوی نمیذاشت که بیخیال اون جا رفتن بشم آهسته اسم اهورا رو صدا کردم اما وقتی هیچکس جوابی نداد دودل اولین پله رو پایین رفتم به شدت ترسیده بودم چون توی کابوسمم توی یک زیرزمین بودم و الان داشتم دوباره توی واقعیت به زیرزمین می رفتم در اونجا رو که باز کردم صدای بدی داد و من از جا پریدم بالاخره به هر زحمت قدم اول توی اون زیرزمین که تا به حال پامو توش نزپذاشته بودم گذاشتم همه جا روشن بود و چیزه غیر عادی نبود متعجب سرکی کشیدم و سریع از اونجا بیرون اومدم پس اگه اهورا اینجا نبود کجا رفته بود به خانه برگشتم هنوز ضربان قلبم آروم نشده بودبه آشپزخونه رفتم و برای خودم یه لیوان آب ریختم و خوردم به دیوار تکیه دادم و سعی کردم کمی آروم بگیرم احتمال می دادم اهورا توی دستشویی باشه کمی که حالم جا اومد به سمت دستشویی رفتم اما وقتی اونجا هم پیداش نکردم دیگه کم کم ترس داشت وجودم برمیگشت هم نگرانی آهسته با تردید به سمت اتاق کیمیا رفتم لای درو که باز کردم و توی اون تاریکی اتاق و نگاهی انداختم کیمیا روی تخت خوابیده بود و هیچ کسی توی اتاقش نبود نفس آسوده ای کشیدم من تحمل هر چیزی رو داشتم الا این که اهورا رو اینجا ببینم دیگه واقعا نگران شده بودم به اتاق خودمون که برگشتم با دیدن اهورا روی تخت اونم توی خواب واقعا شوکه شدم چطور ممکن بود من وقتی از خواب بیدار شدم اهورا اینجا نبود الان توی خواب روی تخت بود یعنی اشتباه دیده بودم سریع روی تخت دراز کشیدم و به خودم گفتم معلومه که اشتباه دیدی چشمات خواب داشته درست ندیدی اطرافو...اینطور خودمو قانع کردم و سریع خودمو بخواب زدم که خیلی زود دوباره خوابم گرفت.صبح به هر سختی و زحمت چشمامو باز کردم خبری باز از اهورا نبود دستی به صورتم کشیدم و از جام بلند شدم .به حدی بیحال بودم که دلم میخواست فقط دراز بکشم هیچ تکونی نخورم از اتاق که بیرون رفتم صدای خنده کیمیا خونه رو پر کرده بود به آشپزخانه که رفتم مونس و روی کابینت گذاشته بود و خودش داشت آشپزی میکرد با دیدن من خنده شو قطع کرد و گفت به به بالاخره از خواب بیدار شدی؟ما صبحونمون خوردیم داریم ناهار آماده میکنیم آیلین خانن تازه از خواب بیدار شده.من انقدرا تنبل از اینکه بهم میخواست بفهمونه تنبل شدم معصبی میشدم من آدم تنبلی نبودم.هیچ وقت نبودم اما اون داشت با این حرفاش منو اذیت می کرد دخترم وبغل کردم و روی صندلی نشستم و گفتم خوبی عزیزم؟
مونس صورتمو بوسید و گفت
_من که خوبم خیلی با خاله کیمیا خوش میگذره آشپزی میکنیم.بهم قول داده همه غذاها را بهم یاد بده.موهاش به قشنگی بافته شده بود معلوم بود اونم کار کیمیاس کمی نوازشش کردم و گفتم اما دختر کوچولوی من برای آشپزی کردن هنوز خیلی کوچیکه!اخماشو تو هم کشید و گفت
_نخیرم خاله کیمیا میگه از الان باید یاد بگیرم که بزرگ شده ام آشپز خوبی بشم
میگه دختر باید خیلی زود آشپزی کردن یاد بگیره.نگاهی به کیمیا انداختم و گفتم عزیزم تو هنوز خیلی کوچولوی آشپزی کردن کار تو نیست خیلی خطرناکه.بزرگ بشی خودم یادت میدم .اما اون ناراحت از روی پام پایین رفت و کنار کیمیا ایستاد و گفت
اصلاً چرا بیدار شدی؟برو بازم بخواب وقتی که خوابی خیلی بهم خوش میگذره.به چه روزی افتاده بودم که دخترم هم دیگه هوای منو نداشت کیمیا رو به من ترجیح میداد کیمیا که بحث من و دخترم دید مثل خواست بحث و عوض کنه رو به من کرد و گفت_ باید یه دکتر خوب اینجا پیدا کنیم چون وقتشه که بریم برای چکاب دیگه چند روز دیگه دو ماه تموم میشه ها!دارم میرم توی سه ماه ...این خبر توی اوج ناراحتی خوشحالم کرد دو ماه تموم میشد یعنی فقط ۷ ماه دیگه باید تحملش میکردم .باشه گفتم برای خودم چایی ریختم و سرم رو روی میز گذاشتم تا چشمامو بستم تا چایی سرد بشه اما باز خواب چشمامو دزدید و به دنیای بی
#برشی_از_یک_زندگی#ارباب#قسمت_صدوشصتوچهار
احساس میکردم یه چیزی کمه احساس میکردم یه چیزی اصلا جور در نمیاد بعد از خوردن شام دوباره این حس خستگی سراغم اومد و حتی نتونستم ظرفا رو بشورم و به اتاقم رفتم خیلی زود به خواب رفتم اینقدر خسته بودم که حتی تلاشی برای خوابیدن نکنم نیمههای شب از خواب پریدم کابوسه بدی دیده بودم نفس نفس زنان دنبال آب گشتم اما وقتی لیوان آب کنار تخت و خالی دیدم از جا بلند شدم تا برم آب بیارم اما با دیدن جای خالیه اهورا کمی متعجب شدم به ندرت از خواب بیدار می شد و اینکه الان اینجا نبود کمی غیر منتظره بود برام از اتاق که بیرون رفتم با دیدن نوری که از حیاط می اومد با قدم هایی آهسته به سمت حیاط رفتم چراغ زیرزمین روشن بود و برای همین نور کمی است پنجره کوچیکش به حیاط می تابید احتمال میدادم که اهورا اونجا باشه اما نصف شبی اهورا اونجا چیکار داشتکمی ترس برم داشته بود اما حس کنجکاوی نمیذاشت که بیخیال اون جا رفتن بشم آهسته اسم اهورا رو صدا کردم اما وقتی هیچکس جوابی نداد دودل اولین پله رو پایین رفتم به شدت ترسیده بودم چون توی کابوسمم توی یک زیرزمین بودم و الان داشتم دوباره توی واقعیت به زیرزمین می رفتم در اونجا رو که باز کردم صدای بدی داد و من از جا پریدم بالاخره به هر زحمت قدم اول توی اون زیرزمین که تا به حال پامو توش نزپذاشته بودم گذاشتم همه جا روشن بود و چیزه غیر عادی نبود متعجب سرکی کشیدم و سریع از اونجا بیرون اومدم پس اگه اهورا اینجا نبود کجا رفته بود به خانه برگشتم هنوز ضربان قلبم آروم نشده بودبه آشپزخونه رفتم و برای خودم یه لیوان آب ریختم و خوردم به دیوار تکیه دادم و سعی کردم کمی آروم بگیرم احتمال می دادم اهورا توی دستشویی باشه کمی که حالم جا اومد به سمت دستشویی رفتم اما وقتی اونجا هم پیداش نکردم دیگه کم کم ترس داشت وجودم برمیگشت هم نگرانی آهسته با تردید به سمت اتاق کیمیا رفتم لای درو که باز کردم و توی اون تاریکی اتاق و نگاهی انداختم کیمیا روی تخت خوابیده بود و هیچ کسی توی اتاقش نبود نفس آسوده ای کشیدم من تحمل هر چیزی رو داشتم الا این که اهورا رو اینجا ببینم دیگه واقعا نگران شده بودم به اتاق خودمون که برگشتم با دیدن اهورا روی تخت اونم توی خواب واقعا شوکه شدم چطور ممکن بود من وقتی از خواب بیدار شدم اهورا اینجا نبود الان توی خواب روی تخت بود یعنی اشتباه دیده بودم سریع روی تخت دراز کشیدم و به خودم گفتم معلومه که اشتباه دیدی چشمات خواب داشته درست ندیدی اطرافو...اینطور خودمو قانع کردم و سریع خودمو بخواب زدم که خیلی زود دوباره خوابم گرفت.صبح به هر سختی و زحمت چشمامو باز کردم خبری باز از اهورا نبود دستی به صورتم کشیدم و از جام بلند شدم .به حدی بیحال بودم که دلم میخواست فقط دراز بکشم هیچ تکونی نخورم از اتاق که بیرون رفتم صدای خنده کیمیا خونه رو پر کرده بود به آشپزخانه که رفتم مونس و روی کابینت گذاشته بود و خودش داشت آشپزی میکرد با دیدن من خنده شو قطع کرد و گفت به به بالاخره از خواب بیدار شدی؟ما صبحونمون خوردیم داریم ناهار آماده میکنیم آیلین خانن تازه از خواب بیدار شده.من انقدرا تنبل از اینکه بهم میخواست بفهمونه تنبل شدم معصبی میشدم من آدم تنبلی نبودم.هیچ وقت نبودم اما اون داشت با این حرفاش منو اذیت می کرد دخترم وبغل کردم و روی صندلی نشستم و گفتم خوبی عزیزم؟
مونس صورتمو بوسید و گفت
_من که خوبم خیلی با خاله کیمیا خوش میگذره آشپزی میکنیم.بهم قول داده همه غذاها را بهم یاد بده.موهاش به قشنگی بافته شده بود معلوم بود اونم کار کیمیاس کمی نوازشش کردم و گفتم اما دختر کوچولوی من برای آشپزی کردن هنوز خیلی کوچیکه!اخماشو تو هم کشید و گفت
_نخیرم خاله کیمیا میگه از الان باید یاد بگیرم که بزرگ شده ام آشپز خوبی بشم
میگه دختر باید خیلی زود آشپزی کردن یاد بگیره.نگاهی به کیمیا انداختم و گفتم عزیزم تو هنوز خیلی کوچولوی آشپزی کردن کار تو نیست خیلی خطرناکه.بزرگ بشی خودم یادت میدم .اما اون ناراحت از روی پام پایین رفت و کنار کیمیا ایستاد و گفت
اصلاً چرا بیدار شدی؟برو بازم بخواب وقتی که خوابی خیلی بهم خوش میگذره.به چه روزی افتاده بودم که دخترم هم دیگه هوای منو نداشت کیمیا رو به من ترجیح میداد کیمیا که بحث من و دخترم دید مثل خواست بحث و عوض کنه رو به من کرد و گفت_ باید یه دکتر خوب اینجا پیدا کنیم چون وقتشه که بریم برای چکاب دیگه چند روز دیگه دو ماه تموم میشه ها!دارم میرم توی سه ماه ...این خبر توی اوج ناراحتی خوشحالم کرد دو ماه تموم میشد یعنی فقط ۷ ماه دیگه باید تحملش میکردم .باشه گفتم برای خودم چایی ریختم و سرم رو روی میز گذاشتم تا چشمامو بستم تا چایی سرد بشه اما باز خواب چشمامو دزدید و به دنیای بی
۳
۲۲:۳۵
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#ارباب#قسمت_صدوشصتوپنج
اما با یاد آوردن مونس که چقدر وابسته ی کیمیا شده ناراحت و وارفته روی صندلی نشستم و گفتم اما من نگرانم نگران مونس...میدونی زیادی وابسته کیمیا شده باورت میشه دیگه به حرفای من گوش نمی کنه هر چیزی که میگم میگه خاله کیمیا گفت اینطوری باشه احساس می کنم میخواد دخترم از من دور میکنه اهورا متفکر شده گفت واقعا همچین حسی داری.اهورای بیچاره برای اینکه خیال منو راحت کنه و حال دلمو خوب کنه هر کاری از دستش بر میومد می کرد سراغ دخترمون رفت و باهاش حرف زد .نمیدونم بین پدر و دختر چی گذشت و چیا گفتن و شنیدن دخترک من مگه چند سالش بود چیزی از منطق و فکر و این چیزا نمیفهمید اون فقط محبت و میدید و کیمیا شدیداً داشت از همین نقطه ضعف بچه ی من استفاده میکرد و خودش توی قلبش جا می کرد.اما اهورا راضی از حرفهایی که با دخترمون زده بود پیشم برگشت و گفت نگران چیزی نباش همه چیز درسته میشه من با مونس حرف زدم .دلم می خواست خودم آشپزی کنم امروز حالم درسته خوب نبود و مثل دیروز بودم اما میخواستم کاری کنم که خیاله اهورا راحت بشه و نگرانی هاش از بین بره پس دست به کار شدم و برای ناهار همه چیزو آماده کردم .کیمیا وقتی دید خودم دارم ناهار درست می کنم کمی اصرار کرد تا استراحت کنم اما من مخالفت کردم و ازش خواستم از آشپزخونه بیرون بره تا من راحت تر بتونم کارامو بکنم وقتی اهورا توی خونه بود خیالم از بابت مونسم راحت بود چون حواسش به دخترمون بود و من دیگه نگرانی در مورد اینکه کیمیا داره چی به خورد ذهنش بچه ی من میده نداشتم .شام که آماده شد میز مفصلی چیدم دست و پام می لرزید احساس می کردم جونی ندارم اما به روی خودم نمی آوردم همین که پشت میز نشستیم تنها کسی که کمی اخم داشت و ناراحت به نظر می رسید کیمیا بود.اهورا با دیدن میز پر رنگی که چیده بودم با خوشحالی گفت
_دلم لک زده بود برای آشپزیت عزیزم خوشحالم که شام و تو درست کردی.چقدر مهربون بود اهورا چقدر دوست داشتم من این مردو...همیشه همین بود درسته گذشته تلخی گذرونده بودیم اما خیلی وقت بود اهورا شده بود باب میلممم.. غذای مورد علاقه مونس و درست کرده بودم تا کمی رابطه ام بادخترکم بهتر بشه انگار حرف های پدرش روش تاثیر گذاشته بود که کنار من نشست و گفت
_مامانی می خوام تو بهم غذا بدی.درسته وظیفه ام بود غذادادن به دخترم اما این حرفش به قدری خوشحالم کرد که خودمم نمیدونستم چطور خوشحالیمو کنترل کنم همه فکر و خیالم از بین رفت و با سرخوشی شروع کردم به دخترم غذا دادن.اما کیمیا لب به غذا نزد فقط با غذاش بازی کرد با تمام ناراحتی که ازش داشتم نگران بچه م بود که توی وجود اون بود.پس بهش گفتم چرا چیزی نمیخوری باید به خودت خوب برسی به خاطر خودت به خاطر بچه ای که توی وجودته نباید کاری کنی که به بچه سخت بگذره.کیمیا باشقابو و کنار زد و گفت
اصلا اشتها ندارم فکر کنم باید یا یه دکتر مشورت کنم .اهورا قاشق شو روی بشقاب گذاشت و گفت می خوای یه وقت دکتر بگیرم؟موافق بودم بهتر بود یه دکتر خوب پیدا کنه رو بهش گفتم آره یه دکتر خوب پیدا کن من باهاش میرم ...ببینم بچه توی چه وضعیه .اخماشو تو هم کشید و گفت
_من می خوام با اهورا برم همه با شوهراشون میرن منم بگم این بچه رو از سر راه آوردم ؟اهورا این بار اخمی کرد و گفت
این چه حرفیه که می زنی؟این همه زن که شوهرشون سرکارن مسافرتن هم مشکل دارن نمیتونن با هم برن تنهایی میرن چیزی ازشون کم میشه؟کیمیا اما با همون اخم که داشت گفت اما من فقط و فقط با تو میرم دلم میخواد مثل بقیه زنان خیلی عادی رفتار کنم نمیخوام کسی بفهمه که من رحم اجاره ای ام.بی خیال قاشق وتوی دهنم گذاشتم و گفتم
_اما وقتی میری پیش دکترباید همه چیز رو بهش توضیح بدیم تا اونم بتونه کمکمون کنه اولین چیزی که قرار من بگم همینه که این زن رحم اجارهای ماس...کیمیا عصبی از پشت میز بلند شد و به سمت اتاقش رفت اهورا که لبخند روی صورتش بود چرخید گفت
حرف نمیزنی حرف نمیزنی وقتی هم که میزنی میزنی طرف را نابود میکنی..با پنبه سر میبری عشقم ...واقعیت و گفتم وقتی میریم دکتر باید راست و حسینی حرفمونو بزنیم تا بهتونه کمک کنه...اهورا دستشو و روی دستم گذاشت گفت_ همیشه حق با توعه درست میگی باید همه چیز وگفت تا انتظار کمک وراه حل درست داشت. شام بدون کیمیا توی راحتی خورده شد بعد از شام سه نفری جلوی تلویزیون نشستیم تا فیلم ببینیم اما من خیلی زود کنار اهورا به خواب رفتم.این همه خوابیدن از کجا پیدا شده بود واقعا نمیدونستم...دو هفته ای از اومدنمون به این شهر میگذشت.همه چیز عادی بود همه چیز خوب پیش میرفت تنها مشکل حضور کیمیا و بیحالی ها و خواب آلودگی های من بود و بس.دخترم با من رابطه اش مثل قبل شده بود و زیاد دورو بر کیمیا نمی چرخید.
#برشی_از_یک_زندگی#ارباب#قسمت_صدوشصتوپنج
اما با یاد آوردن مونس که چقدر وابسته ی کیمیا شده ناراحت و وارفته روی صندلی نشستم و گفتم اما من نگرانم نگران مونس...میدونی زیادی وابسته کیمیا شده باورت میشه دیگه به حرفای من گوش نمی کنه هر چیزی که میگم میگه خاله کیمیا گفت اینطوری باشه احساس می کنم میخواد دخترم از من دور میکنه اهورا متفکر شده گفت واقعا همچین حسی داری.اهورای بیچاره برای اینکه خیال منو راحت کنه و حال دلمو خوب کنه هر کاری از دستش بر میومد می کرد سراغ دخترمون رفت و باهاش حرف زد .نمیدونم بین پدر و دختر چی گذشت و چیا گفتن و شنیدن دخترک من مگه چند سالش بود چیزی از منطق و فکر و این چیزا نمیفهمید اون فقط محبت و میدید و کیمیا شدیداً داشت از همین نقطه ضعف بچه ی من استفاده میکرد و خودش توی قلبش جا می کرد.اما اهورا راضی از حرفهایی که با دخترمون زده بود پیشم برگشت و گفت نگران چیزی نباش همه چیز درسته میشه من با مونس حرف زدم .دلم می خواست خودم آشپزی کنم امروز حالم درسته خوب نبود و مثل دیروز بودم اما میخواستم کاری کنم که خیاله اهورا راحت بشه و نگرانی هاش از بین بره پس دست به کار شدم و برای ناهار همه چیزو آماده کردم .کیمیا وقتی دید خودم دارم ناهار درست می کنم کمی اصرار کرد تا استراحت کنم اما من مخالفت کردم و ازش خواستم از آشپزخونه بیرون بره تا من راحت تر بتونم کارامو بکنم وقتی اهورا توی خونه بود خیالم از بابت مونسم راحت بود چون حواسش به دخترمون بود و من دیگه نگرانی در مورد اینکه کیمیا داره چی به خورد ذهنش بچه ی من میده نداشتم .شام که آماده شد میز مفصلی چیدم دست و پام می لرزید احساس می کردم جونی ندارم اما به روی خودم نمی آوردم همین که پشت میز نشستیم تنها کسی که کمی اخم داشت و ناراحت به نظر می رسید کیمیا بود.اهورا با دیدن میز پر رنگی که چیده بودم با خوشحالی گفت
_دلم لک زده بود برای آشپزیت عزیزم خوشحالم که شام و تو درست کردی.چقدر مهربون بود اهورا چقدر دوست داشتم من این مردو...همیشه همین بود درسته گذشته تلخی گذرونده بودیم اما خیلی وقت بود اهورا شده بود باب میلممم.. غذای مورد علاقه مونس و درست کرده بودم تا کمی رابطه ام بادخترکم بهتر بشه انگار حرف های پدرش روش تاثیر گذاشته بود که کنار من نشست و گفت
_مامانی می خوام تو بهم غذا بدی.درسته وظیفه ام بود غذادادن به دخترم اما این حرفش به قدری خوشحالم کرد که خودمم نمیدونستم چطور خوشحالیمو کنترل کنم همه فکر و خیالم از بین رفت و با سرخوشی شروع کردم به دخترم غذا دادن.اما کیمیا لب به غذا نزد فقط با غذاش بازی کرد با تمام ناراحتی که ازش داشتم نگران بچه م بود که توی وجود اون بود.پس بهش گفتم چرا چیزی نمیخوری باید به خودت خوب برسی به خاطر خودت به خاطر بچه ای که توی وجودته نباید کاری کنی که به بچه سخت بگذره.کیمیا باشقابو و کنار زد و گفت
اصلا اشتها ندارم فکر کنم باید یا یه دکتر مشورت کنم .اهورا قاشق شو روی بشقاب گذاشت و گفت می خوای یه وقت دکتر بگیرم؟موافق بودم بهتر بود یه دکتر خوب پیدا کنه رو بهش گفتم آره یه دکتر خوب پیدا کن من باهاش میرم ...ببینم بچه توی چه وضعیه .اخماشو تو هم کشید و گفت
_من می خوام با اهورا برم همه با شوهراشون میرن منم بگم این بچه رو از سر راه آوردم ؟اهورا این بار اخمی کرد و گفت
این چه حرفیه که می زنی؟این همه زن که شوهرشون سرکارن مسافرتن هم مشکل دارن نمیتونن با هم برن تنهایی میرن چیزی ازشون کم میشه؟کیمیا اما با همون اخم که داشت گفت اما من فقط و فقط با تو میرم دلم میخواد مثل بقیه زنان خیلی عادی رفتار کنم نمیخوام کسی بفهمه که من رحم اجاره ای ام.بی خیال قاشق وتوی دهنم گذاشتم و گفتم
_اما وقتی میری پیش دکترباید همه چیز رو بهش توضیح بدیم تا اونم بتونه کمکمون کنه اولین چیزی که قرار من بگم همینه که این زن رحم اجارهای ماس...کیمیا عصبی از پشت میز بلند شد و به سمت اتاقش رفت اهورا که لبخند روی صورتش بود چرخید گفت
حرف نمیزنی حرف نمیزنی وقتی هم که میزنی میزنی طرف را نابود میکنی..با پنبه سر میبری عشقم ...واقعیت و گفتم وقتی میریم دکتر باید راست و حسینی حرفمونو بزنیم تا بهتونه کمک کنه...اهورا دستشو و روی دستم گذاشت گفت_ همیشه حق با توعه درست میگی باید همه چیز وگفت تا انتظار کمک وراه حل درست داشت. شام بدون کیمیا توی راحتی خورده شد بعد از شام سه نفری جلوی تلویزیون نشستیم تا فیلم ببینیم اما من خیلی زود کنار اهورا به خواب رفتم.این همه خوابیدن از کجا پیدا شده بود واقعا نمیدونستم...دو هفته ای از اومدنمون به این شهر میگذشت.همه چیز عادی بود همه چیز خوب پیش میرفت تنها مشکل حضور کیمیا و بیحالی ها و خواب آلودگی های من بود و بس.دخترم با من رابطه اش مثل قبل شده بود و زیاد دورو بر کیمیا نمی چرخید.
۳
۲۲:۳۵
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#ارباب#قسمت_صدوشصتوشش
این موضوع انگار کیمیا رو ناراحت کرده بود که فاز افسردگی و غمگینی گرفته بود میگفت اینجا حالش بده می گفت ازتنهایی خسته شده و باید وقت بیشتری را با کسایی بگذرونه من که می دونستم منظورش چیه می دونستم می خواد با اهورا وقت بگذرونه ولی من این فرصت و بهش نمی دادم .چند روزی بود که با ترس از این زن تمام سعی کرده بودم که کمتر بخوابم و کمتر بیحال باشم خیلی بهم سخت می گذشت احساس می کردم کل بدنم کوفته و خسته است اما نهایت سعی می کردم که پیش این آدم شوهرم دخترم رو تنها نزارم.اما شبا اذیت میشدم شبا درسته که خواب آلود بودم اما خواب من همیشه سبک بوده صداهایی که می شنیدم و دنبال صدا می رفتم و هیچ چیزی نمی رسیدم چراغ زیرزمین که همیشه خدا روشن میشد اینا منو میترسوند به اهورا که میگفتم میگفت خوابآلودی و بد خواب شدی و این چیزا رو توی خواب می شنوی اما من مطمئنم تمام این چیزا رو توی بیداری تجربه می کنم.نمی خواستم زن ضعیفی به نظر برسم نمیخواستم بهم بگن ترسو بگن ضعیف اما واقعاً شبا دیگه داشتم از این خونه میترسیدم کیمیا رو پیش دکتر برده بودیم دکتر گفته بود همه چیز نرمال و طبیعیه و هیچ مشکلی وجود نداره این منو راضی می کرد خوشحال بودم که بچه ام داره در سلامت رشد میکنه و چقدر خوب میشد اگر اون بچه توی وجود من بزرگ می شدم و من اون حس قشنگ بارداری رو دوباره تجربه می کردم و این همه مشکلات به زندگیم اضافه نمی شد اما تقدیر منم این بوده همه خواب بودند و من به سقف خیره شده بودم امشب میخواستم اگه سر و صدایی شنیدم اهورا رو بیدار کنم تا با چشمای خودش ببینه که شاید حرفامو باور کنه هر چقدر نگاه کردم هر چقدر منتظر شدم هیچ صدایی نیومد هیچ نوری از حیاط نمیومد و این یعنی اینکه قرار نیست اتفاقی بیفته. بدجوری خواب الود بودم بدجوری دلم میخواست بخوابم اما ثابت کردن این سر و صداها و اتفاقات شبانه ی خونه برام مهمتر از خواب بود. ساعت نزدیک چهار صبح که شد دیگه بی خیال شدم و چشمامو بستم و سعی کردم دیگه بخوابم نزدیک صبح بود و من دیگه زمان زیادی برای استراحت نداشتم چشمامو که می بستم خواب سریع منو با خودش میبرد و این روزا یکی از بهترین لحظات من وقتایی بود که توی خواب بودم و چیزی احساس نمی کردم چشمامو که باز کردم وسط یه بیابون بزرگ بودم جایی که نه آدمی بود نه درختی و نه هیچ چیز دیگه ای یه جای مسطح که فقط خاک بود مثل کویر ترسیده از جام بلند شدم و با صدای بلندی اهورا و صدا کردم اما انگار هیچکس این اطراف نبود هیچ کسی این نزدیکیا نبود با قدم های بلندی شروع کردم به دویدن انگار این کویر این بیابون تمومی نداشت هیچ وقت نمی خواست تموم بشه با شنیدن صدای قدمهای کسی که پشت سرم بود چرخیدم کیمیا رو پشت سرم دیدم شکمش بزرگ شده بود و بالا آمده بود و توی دستش یه چاقوی بزرگ بود با فاصله از من ایستاد و گفت_ تو فکر می کنی من این بچه رو به دنیا میارم تا تو خوشبخت بشی ؟نه اینطور نیست قراره کاری کنم که هزار بار آرزوی مردن کنی من اهورا رو از تو پس میگیرم به این شک نکن...بعد گفتن این حرف با صدای بلندی خندید و چاقوی توی دستشو توی شکمش فرو کرد خون و آب از شکمش بیرون می زد و من خودمو با وحشت و ترس بهش رسوندم سعی کردم بچه مو نجات بدم اما نتونستم هیچ کاری از دستم بر نمیومد هیچ کاری نتونستم بکنم کیمیا هنوز می خندید خون از بدنش می رفت و اون با صدای بلند می خندید روی زمین افتاد شکمش پاره بود ک از توی شکمش یه چیزایی داشت بیرون میریخت با دیدن بچه که درست قلبش شکافته شده بود با صدای فریادی از خواب پریدم...نفسم بند اومده بود قلبم داشت از جا کنده می شد اهورا کنارم نشست و گفت _خوبی عزیزم چی شده ؟کابوس دیدی !چیزی نیست...بیا این اب و بخوراما من آب نمی خواستم من میخواستم این زن از اینجا بره دیگه خوابم داشت از من میگرفت دیگه توی خوابم اومده بود قرار نبود انگار منو رها کنه همیشه خدا سایش بالای سر زندگیم بود...گفتم توروخدا این زن از اینجا ببر من نمیتونم تحمل کنم داره منو دیوونه میکنه دارم دیوونه میشم تورو خدا اهورا میخواد بچه مونو بکشه میخواد بچه ی ما رو بکشه تو رو خدا یه کاری بکن یه کاری بکن..اهورا گفت _عزیز دلم همچین اتفاقی نمیافته اون جرات این کار رو نداره بهت قول میدم بچه ما سلامت به دنیا میاد خواهش می کنم تحمل کن خواهش می کنم این کارو با من و خودت نکن میدونی چقدر اذیت میشم تورو توی این حال میبینم؟جونمو میگیری...دیگه خوابم نبرد و اهورا هم با من بیدار بود هر حرفی میزد تا ذهن منو از این کابوس خالی کنه می گفت هرگز هیچ اتفاقی نمیوفته و کیمیا همچین جرئتی نداره که اینکارو بکنه اما کابوسی که من دیده بودم خیلی به واقعیت شبیه بود بدجوری منو ترسونده بود.
#برشی_از_یک_زندگی#ارباب#قسمت_صدوشصتوشش
این موضوع انگار کیمیا رو ناراحت کرده بود که فاز افسردگی و غمگینی گرفته بود میگفت اینجا حالش بده می گفت ازتنهایی خسته شده و باید وقت بیشتری را با کسایی بگذرونه من که می دونستم منظورش چیه می دونستم می خواد با اهورا وقت بگذرونه ولی من این فرصت و بهش نمی دادم .چند روزی بود که با ترس از این زن تمام سعی کرده بودم که کمتر بخوابم و کمتر بیحال باشم خیلی بهم سخت می گذشت احساس می کردم کل بدنم کوفته و خسته است اما نهایت سعی می کردم که پیش این آدم شوهرم دخترم رو تنها نزارم.اما شبا اذیت میشدم شبا درسته که خواب آلود بودم اما خواب من همیشه سبک بوده صداهایی که می شنیدم و دنبال صدا می رفتم و هیچ چیزی نمی رسیدم چراغ زیرزمین که همیشه خدا روشن میشد اینا منو میترسوند به اهورا که میگفتم میگفت خوابآلودی و بد خواب شدی و این چیزا رو توی خواب می شنوی اما من مطمئنم تمام این چیزا رو توی بیداری تجربه می کنم.نمی خواستم زن ضعیفی به نظر برسم نمیخواستم بهم بگن ترسو بگن ضعیف اما واقعاً شبا دیگه داشتم از این خونه میترسیدم کیمیا رو پیش دکتر برده بودیم دکتر گفته بود همه چیز نرمال و طبیعیه و هیچ مشکلی وجود نداره این منو راضی می کرد خوشحال بودم که بچه ام داره در سلامت رشد میکنه و چقدر خوب میشد اگر اون بچه توی وجود من بزرگ می شدم و من اون حس قشنگ بارداری رو دوباره تجربه می کردم و این همه مشکلات به زندگیم اضافه نمی شد اما تقدیر منم این بوده همه خواب بودند و من به سقف خیره شده بودم امشب میخواستم اگه سر و صدایی شنیدم اهورا رو بیدار کنم تا با چشمای خودش ببینه که شاید حرفامو باور کنه هر چقدر نگاه کردم هر چقدر منتظر شدم هیچ صدایی نیومد هیچ نوری از حیاط نمیومد و این یعنی اینکه قرار نیست اتفاقی بیفته. بدجوری خواب الود بودم بدجوری دلم میخواست بخوابم اما ثابت کردن این سر و صداها و اتفاقات شبانه ی خونه برام مهمتر از خواب بود. ساعت نزدیک چهار صبح که شد دیگه بی خیال شدم و چشمامو بستم و سعی کردم دیگه بخوابم نزدیک صبح بود و من دیگه زمان زیادی برای استراحت نداشتم چشمامو که می بستم خواب سریع منو با خودش میبرد و این روزا یکی از بهترین لحظات من وقتایی بود که توی خواب بودم و چیزی احساس نمی کردم چشمامو که باز کردم وسط یه بیابون بزرگ بودم جایی که نه آدمی بود نه درختی و نه هیچ چیز دیگه ای یه جای مسطح که فقط خاک بود مثل کویر ترسیده از جام بلند شدم و با صدای بلندی اهورا و صدا کردم اما انگار هیچکس این اطراف نبود هیچ کسی این نزدیکیا نبود با قدم های بلندی شروع کردم به دویدن انگار این کویر این بیابون تمومی نداشت هیچ وقت نمی خواست تموم بشه با شنیدن صدای قدمهای کسی که پشت سرم بود چرخیدم کیمیا رو پشت سرم دیدم شکمش بزرگ شده بود و بالا آمده بود و توی دستش یه چاقوی بزرگ بود با فاصله از من ایستاد و گفت_ تو فکر می کنی من این بچه رو به دنیا میارم تا تو خوشبخت بشی ؟نه اینطور نیست قراره کاری کنم که هزار بار آرزوی مردن کنی من اهورا رو از تو پس میگیرم به این شک نکن...بعد گفتن این حرف با صدای بلندی خندید و چاقوی توی دستشو توی شکمش فرو کرد خون و آب از شکمش بیرون می زد و من خودمو با وحشت و ترس بهش رسوندم سعی کردم بچه مو نجات بدم اما نتونستم هیچ کاری از دستم بر نمیومد هیچ کاری نتونستم بکنم کیمیا هنوز می خندید خون از بدنش می رفت و اون با صدای بلند می خندید روی زمین افتاد شکمش پاره بود ک از توی شکمش یه چیزایی داشت بیرون میریخت با دیدن بچه که درست قلبش شکافته شده بود با صدای فریادی از خواب پریدم...نفسم بند اومده بود قلبم داشت از جا کنده می شد اهورا کنارم نشست و گفت _خوبی عزیزم چی شده ؟کابوس دیدی !چیزی نیست...بیا این اب و بخوراما من آب نمی خواستم من میخواستم این زن از اینجا بره دیگه خوابم داشت از من میگرفت دیگه توی خوابم اومده بود قرار نبود انگار منو رها کنه همیشه خدا سایش بالای سر زندگیم بود...گفتم توروخدا این زن از اینجا ببر من نمیتونم تحمل کنم داره منو دیوونه میکنه دارم دیوونه میشم تورو خدا اهورا میخواد بچه مونو بکشه میخواد بچه ی ما رو بکشه تو رو خدا یه کاری بکن یه کاری بکن..اهورا گفت _عزیز دلم همچین اتفاقی نمیافته اون جرات این کار رو نداره بهت قول میدم بچه ما سلامت به دنیا میاد خواهش می کنم تحمل کن خواهش می کنم این کارو با من و خودت نکن میدونی چقدر اذیت میشم تورو توی این حال میبینم؟جونمو میگیری...دیگه خوابم نبرد و اهورا هم با من بیدار بود هر حرفی میزد تا ذهن منو از این کابوس خالی کنه می گفت هرگز هیچ اتفاقی نمیوفته و کیمیا همچین جرئتی نداره که اینکارو بکنه اما کابوسی که من دیده بودم خیلی به واقعیت شبیه بود بدجوری منو ترسونده بود.
۳
۲۲:۳۶
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#ارباب#قسمت_صدوشصتوهفت
صبح که شد آفتاب دیگه کامل بالا زد و اهورا از جاش بلند شد و گفت برم صبحانه آماده کنم که خانومم بخوره حالش بیاد سرجاش. گفتم منو اینجا تنها نذار گفت
_چطوره خانم بشینه نگاه کنه تا من صبحانه رو حاضر کنم؟راضی از این حرفش به اشپزخونه رفتم هر کاری که می کرد یه دور نگاهممیکرد و بعد به کارش می رسید دیگه کم کم داشت کابوس یادم میرفت که گوشی اهورا زنگ خورد با دیدن شماره ی ناشناس متعجب جواب داد انگار که خوشحال شده بود
باشه گفت
حتما رسیدی اینجا خبر بده تا ادرس وبرات بفرستم.تماس و که قطع کرد نزدیکم شد و گفت دیدی گفتم همه چیز روبراه میشه دیدی گفتم همه چیز مرتب میشه؟ شاهین داره میاد ایران داره میاد اینجا .یادم نبود شاهین کیه پس پرسیدم شاهین کیه که اومدنش خوشحالت میکنه؟آروم روی پیشونیم زد و گفت
خانم خنگ من شاهین شوهر کیمیا داره میاد ایران ...این خبر منو چنان خوشحال کرده بود که دیگه همه چیز یادم رفته بود هم کابوس هم هر روز که دیگه ای عصبیم میکرد با خوشحالی گفتم خوش خبر باشی دورت بگردم که با دادن این خبر منو زنده کردی جون گرفتم گفت
من که گفتم بسپارش به من همه چیز درست میشه بهت نگفتم؟این بار من گفتم گفتی هر چی که تو بگی درستا به خدا دیگه هر چی بگی نه نمیارم دیگه مطمئن شدم.. صدای ناله مانند کیمیا بلند شد من درد دارم باید برم دکتر...از شنیدن این خبر اهورا رو کنار زدم اهورا عصبی قبل از منرو به کیمیا گفت
_چه خبر از اول صبح درد چی داری آخه مگه ما همین چند روز پیش دکتر نبودیم؟کیمیا اما گریون گفت به خدا خیلی درد دارم دندونم داره منو میکشه نفس راحتی کشیدم چون اتفاقی برای بچه نیفتاده بود گفتم بیا بریم مسکن بهت بدم اما اون رو به اهورا کرد و گفت
باید بریم دکتر با مسکن خوب نمیشه.اهورا نزدیک من آمد و گفت تو بمون پیش مونس من میبرمش پیش دکتر ببینم چی میگه!به ناچار قبول کردم و بعد آماده شدن از خونه بیرون رفتن دلم برای اهورا می سوخت بدجوری توی ذوقش خورده بود اما بدتر از اون تنها شدن شوهرم با اون کیمیا بود..نگران دراز کشیدم و سعی کردم تا مونس بیدار نشده منم کمی بخوابم اما مگه فکر و خیال اون کیمیا که الان با اهورا تنها بود میذاشت؟
××××
توی ماشین که نشستیم عصبی به سمت کیمیا چرخیدم و گفتم معلوم هست چه مرگته؟پشت دربست میشینی تا درست سر بزنگاه این مزخرفات تحویلم بدی؟دندونت درد میکنه من که میدونم همه اینها بهانه است.کیمیا تابی به موهاش که روی پیشونیش ریخته بود داد و گفت _خوبه که میدونی انتظار که نداری وقتی میبینم دم به دقیقه با اون دختره ای سکوت کنم و حرفی نزنم؟انگار یادت رفته چی داری دست من که نمی خوای زنت ببینه؟من خواستم الان فقط بهت یادآوری کنم بخوام دو سوته میتونم زنتو از این مثلث عشقی حذف کنم اونم خیلی راحت میزاره و میره من میمونم و تو با یه بچه تو شکمم بهتر از این چی می خوام باشه ؟اما الان فقط بخاطر توعه که سکوت کردم و حرفی نمیزنم تو هم دیگه شورش رو در نیاراهورا من تحمل این چیزا رو ندارم صبر من خیلی کمه و تو اینو خوب میدونی .
کلافه چنگی به موهام زدم و گفتم
تو ول کن منو زنم نیستی نه؟بابا بفهم نفهم من زنمو دوست دارم عاشق شم نمیخوام از دستش بدم من هیچ حسی به تو ندارم چه طوری اینو به تو بفهمونم ؟
کیمیا عینکه آفتابیش و روی چشمش گذاشت و گفت
الان بهتره که بریم یه دوری بزنیم و یه صبحانه دونفره بخوریم بعداً برمیگردیم خونه و میگیم رفتیم دندانپزشکی دندونم خوب شد...
#برشی_از_یک_زندگی#ارباب#قسمت_صدوشصتوهفت
صبح که شد آفتاب دیگه کامل بالا زد و اهورا از جاش بلند شد و گفت برم صبحانه آماده کنم که خانومم بخوره حالش بیاد سرجاش. گفتم منو اینجا تنها نذار گفت
_چطوره خانم بشینه نگاه کنه تا من صبحانه رو حاضر کنم؟راضی از این حرفش به اشپزخونه رفتم هر کاری که می کرد یه دور نگاهممیکرد و بعد به کارش می رسید دیگه کم کم داشت کابوس یادم میرفت که گوشی اهورا زنگ خورد با دیدن شماره ی ناشناس متعجب جواب داد انگار که خوشحال شده بود
باشه گفت
حتما رسیدی اینجا خبر بده تا ادرس وبرات بفرستم.تماس و که قطع کرد نزدیکم شد و گفت دیدی گفتم همه چیز روبراه میشه دیدی گفتم همه چیز مرتب میشه؟ شاهین داره میاد ایران داره میاد اینجا .یادم نبود شاهین کیه پس پرسیدم شاهین کیه که اومدنش خوشحالت میکنه؟آروم روی پیشونیم زد و گفت
خانم خنگ من شاهین شوهر کیمیا داره میاد ایران ...این خبر منو چنان خوشحال کرده بود که دیگه همه چیز یادم رفته بود هم کابوس هم هر روز که دیگه ای عصبیم میکرد با خوشحالی گفتم خوش خبر باشی دورت بگردم که با دادن این خبر منو زنده کردی جون گرفتم گفت
من که گفتم بسپارش به من همه چیز درست میشه بهت نگفتم؟این بار من گفتم گفتی هر چی که تو بگی درستا به خدا دیگه هر چی بگی نه نمیارم دیگه مطمئن شدم.. صدای ناله مانند کیمیا بلند شد من درد دارم باید برم دکتر...از شنیدن این خبر اهورا رو کنار زدم اهورا عصبی قبل از منرو به کیمیا گفت
_چه خبر از اول صبح درد چی داری آخه مگه ما همین چند روز پیش دکتر نبودیم؟کیمیا اما گریون گفت به خدا خیلی درد دارم دندونم داره منو میکشه نفس راحتی کشیدم چون اتفاقی برای بچه نیفتاده بود گفتم بیا بریم مسکن بهت بدم اما اون رو به اهورا کرد و گفت
باید بریم دکتر با مسکن خوب نمیشه.اهورا نزدیک من آمد و گفت تو بمون پیش مونس من میبرمش پیش دکتر ببینم چی میگه!به ناچار قبول کردم و بعد آماده شدن از خونه بیرون رفتن دلم برای اهورا می سوخت بدجوری توی ذوقش خورده بود اما بدتر از اون تنها شدن شوهرم با اون کیمیا بود..نگران دراز کشیدم و سعی کردم تا مونس بیدار نشده منم کمی بخوابم اما مگه فکر و خیال اون کیمیا که الان با اهورا تنها بود میذاشت؟
××××
توی ماشین که نشستیم عصبی به سمت کیمیا چرخیدم و گفتم معلوم هست چه مرگته؟پشت دربست میشینی تا درست سر بزنگاه این مزخرفات تحویلم بدی؟دندونت درد میکنه من که میدونم همه اینها بهانه است.کیمیا تابی به موهاش که روی پیشونیش ریخته بود داد و گفت _خوبه که میدونی انتظار که نداری وقتی میبینم دم به دقیقه با اون دختره ای سکوت کنم و حرفی نزنم؟انگار یادت رفته چی داری دست من که نمی خوای زنت ببینه؟من خواستم الان فقط بهت یادآوری کنم بخوام دو سوته میتونم زنتو از این مثلث عشقی حذف کنم اونم خیلی راحت میزاره و میره من میمونم و تو با یه بچه تو شکمم بهتر از این چی می خوام باشه ؟اما الان فقط بخاطر توعه که سکوت کردم و حرفی نمیزنم تو هم دیگه شورش رو در نیاراهورا من تحمل این چیزا رو ندارم صبر من خیلی کمه و تو اینو خوب میدونی .
کلافه چنگی به موهام زدم و گفتم
تو ول کن منو زنم نیستی نه؟بابا بفهم نفهم من زنمو دوست دارم عاشق شم نمیخوام از دستش بدم من هیچ حسی به تو ندارم چه طوری اینو به تو بفهمونم ؟
کیمیا عینکه آفتابیش و روی چشمش گذاشت و گفت
الان بهتره که بریم یه دوری بزنیم و یه صبحانه دونفره بخوریم بعداً برمیگردیم خونه و میگیم رفتیم دندانپزشکی دندونم خوب شد...
۳
۲۲:۳۶
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#ارباب#قسمت_صدوشصتوهشت
بامشت روی فرمان کوبیدمو سعی کردم خودمو کمی آروم کنم گفتم ببین چی دارم بهت میگم داری کاری می کنی که جونتو بگیرم میدونی که من اگه جونتو بگیرم هیچ احدی نمیتونه بفهمه که من این کارو کردم جوری سر به نیستت می کنم که هیچکس نفهمه اصلاً آدمی به اسم کیمیا تو این دنیا زندگی می کرده یا نه ...آروم خندید و گفت توام این و خوب میدونی که تو هیچ صدمه ای به من نمیزنی من عشق اول توام عشق اول هیچ وقت از دل آدم پاک نمیشه ...نفسمو کلافه بیرون دادم و گفتم تو واقعا مریضی نمیفهمی چی میگی نمیدونم باید باهات چیکار کنم فقط و فقط منتظرم این بچه رو به دنیا بیاری بعدهر طوری که شده شرت و از سر زندگیم کم می کنم.زن من بخاطر تو مریض شده افسرده شده اینقدر که فکر و خیال میکنه انقدر حضور تو باعث آزار شه و من هیچ کاری نمیتونم بکنم اما این بدون صبرمنم فقط و فقط تا موقعیه که بچه به دنیا بیاد و بس بعدش دیگه هیچ چیزی نمیتونه جلودارم بشه حتی تهدیدهای تو...بیخیال گفت
_اهورا گوشم از این حرفای تو پره روشن می کنی بری یا برگردم خونه؟ماشین خاموش کردم و گفتم پیاده شو دندونت که دیگه خوب شد برمیگردیم خونه اونو توی ماشین تنها گذاشتم و خودم به سمت خونه برگشتم واقعا دیگه کم آورده بودم گیر افتاده بودم نمی دونستم باید چه کاری بکنم دلم میخواست سالهای سال کنار ایلین باشم و توی آرامش از حضورش لذت ببرم اما این تا وقتی که کیمیا توی خونمون بود ممکن نبود به خونه که برگشتم آهسته در اتاقم و باز کردم و ایلین و بیدار دیدم با دیدن من متعجب روی تخت نشست و گفت
چی شد نرفتین؟کنارش نشستم و بدون حرف سرشو روی قلبم گذاشتم و گفتم خوب شد دردش بهونه بود...نفس آسوده ای کشید من چقدر این دختر و دوست داشتم تمام زندگیم بود و اصلاً دلم نمی خواست لحظهای آرامشش از بین بره اما گذشت ای پر از خطا و اشتباه من کاری کرده بود که این دختر تقریباً حتی یک روز خوش نبینه و من چقدر مدیونش بودم با این همه اتفاق هنوز عاشقانه کنار مونده بود گفتم حتی وقتی برای ثانیه ازم دور میش دلتنگت میشم باور کن توی زندگیم هیچ کسی رو بندازه تو دوست نداشتم و عشقی که به تو دارم هیچ وقت توی هیچ برهه ای از زندگیم تجربه نکردم. بهم قول بده هیچ وقت از من نمیگذری قول بده همیشه کنارم میمونی من واقعا می ترسم که تو بخوای منو تنها بزاری.سرشو برداشت و به صورتم نگاه کرد و آروم ته ریشم و لمس کرد و گفت_ مگه من میتونم؟مگه من تا حالا تونستم از این به بعد هم بتونم ؟نمیدونی من چقدر تورو می خوام؟اینو میدونی چقدر عاشقتم و نمیتونم از تو بگذرم... من برای ادامه این زندگی به حضور این دختر نیاز داشتم.مونس وارد اتاق که شد با دیدن ما خندون به سمتمون دوید و چشمای خواب آلوده بازتر شد و خودشو بهمون رسوند من تنها داشتهام زندگیم این دو نفر بودن.آیلین کنارم نشسته بود و مونس روی پام موهای هر دو نفرشون و نوازش می کردم و اونا ریز می خندیدن و من چقدر خوشبختم از حضور این دونفر کنارم .با دیدن کیمیا که با عصبانیت و ناراحتی از گوشه در به ما نگاه می کرد ...
#برشی_از_یک_زندگی#ارباب#قسمت_صدوشصتوهشت
بامشت روی فرمان کوبیدمو سعی کردم خودمو کمی آروم کنم گفتم ببین چی دارم بهت میگم داری کاری می کنی که جونتو بگیرم میدونی که من اگه جونتو بگیرم هیچ احدی نمیتونه بفهمه که من این کارو کردم جوری سر به نیستت می کنم که هیچکس نفهمه اصلاً آدمی به اسم کیمیا تو این دنیا زندگی می کرده یا نه ...آروم خندید و گفت توام این و خوب میدونی که تو هیچ صدمه ای به من نمیزنی من عشق اول توام عشق اول هیچ وقت از دل آدم پاک نمیشه ...نفسمو کلافه بیرون دادم و گفتم تو واقعا مریضی نمیفهمی چی میگی نمیدونم باید باهات چیکار کنم فقط و فقط منتظرم این بچه رو به دنیا بیاری بعدهر طوری که شده شرت و از سر زندگیم کم می کنم.زن من بخاطر تو مریض شده افسرده شده اینقدر که فکر و خیال میکنه انقدر حضور تو باعث آزار شه و من هیچ کاری نمیتونم بکنم اما این بدون صبرمنم فقط و فقط تا موقعیه که بچه به دنیا بیاد و بس بعدش دیگه هیچ چیزی نمیتونه جلودارم بشه حتی تهدیدهای تو...بیخیال گفت
_اهورا گوشم از این حرفای تو پره روشن می کنی بری یا برگردم خونه؟ماشین خاموش کردم و گفتم پیاده شو دندونت که دیگه خوب شد برمیگردیم خونه اونو توی ماشین تنها گذاشتم و خودم به سمت خونه برگشتم واقعا دیگه کم آورده بودم گیر افتاده بودم نمی دونستم باید چه کاری بکنم دلم میخواست سالهای سال کنار ایلین باشم و توی آرامش از حضورش لذت ببرم اما این تا وقتی که کیمیا توی خونمون بود ممکن نبود به خونه که برگشتم آهسته در اتاقم و باز کردم و ایلین و بیدار دیدم با دیدن من متعجب روی تخت نشست و گفت
چی شد نرفتین؟کنارش نشستم و بدون حرف سرشو روی قلبم گذاشتم و گفتم خوب شد دردش بهونه بود...نفس آسوده ای کشید من چقدر این دختر و دوست داشتم تمام زندگیم بود و اصلاً دلم نمی خواست لحظهای آرامشش از بین بره اما گذشت ای پر از خطا و اشتباه من کاری کرده بود که این دختر تقریباً حتی یک روز خوش نبینه و من چقدر مدیونش بودم با این همه اتفاق هنوز عاشقانه کنار مونده بود گفتم حتی وقتی برای ثانیه ازم دور میش دلتنگت میشم باور کن توی زندگیم هیچ کسی رو بندازه تو دوست نداشتم و عشقی که به تو دارم هیچ وقت توی هیچ برهه ای از زندگیم تجربه نکردم. بهم قول بده هیچ وقت از من نمیگذری قول بده همیشه کنارم میمونی من واقعا می ترسم که تو بخوای منو تنها بزاری.سرشو برداشت و به صورتم نگاه کرد و آروم ته ریشم و لمس کرد و گفت_ مگه من میتونم؟مگه من تا حالا تونستم از این به بعد هم بتونم ؟نمیدونی من چقدر تورو می خوام؟اینو میدونی چقدر عاشقتم و نمیتونم از تو بگذرم... من برای ادامه این زندگی به حضور این دختر نیاز داشتم.مونس وارد اتاق که شد با دیدن ما خندون به سمتمون دوید و چشمای خواب آلوده بازتر شد و خودشو بهمون رسوند من تنها داشتهام زندگیم این دو نفر بودن.آیلین کنارم نشسته بود و مونس روی پام موهای هر دو نفرشون و نوازش می کردم و اونا ریز می خندیدن و من چقدر خوشبختم از حضور این دونفر کنارم .با دیدن کیمیا که با عصبانیت و ناراحتی از گوشه در به ما نگاه می کرد ...
۳
۲۲:۳۶
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#ارباب#قسمت_صدوشصتونه
بیخیال موهای دخترم رو بوسیدم دختر من مونسه من برای من کافی بود و نیازی به پسر نداشتم اما خانواده ای که نمیدونم این همه حرف و حدیث از کجا در می آوردند مجبورمون کرده بودند تا تن به این کار بدیم و بخوایم اینطور اذیت بشیم و عذاب بکشیم.آیلین کمی از من فاصله گرفت و گفت من برم صبحانه آماده کنم که دور هم بخوریم...دخترم همراهش رفت و من توی اتاق تنها موندم و فکر کردم به خودم به زندگی به کیمیایی چطوری شده بود بلای جونم و من واقعا باورم نمیشد این دختر همون کیمیای چند سال پیش باشه اون موقع ها خیلی معصوم و بی سر و صدا بود خجالتی بودم همیشه خدا حتی نگاه کردن به چشمای من شرم می کرد و الان اینقدر افسار پاره کرده بود و نمیشد حتی کنترلش کرد واقعاً چی بهش گذشته بود که این شده بود درد عشق بود؟ اما عشق اینجوری نیست اگه آدم عاشق کسی باشه خوشبختیش براش از همه چیز مهمتره اما اون خوشبختیه منو نمیخواست..کیمیا که از غیبت آیلین استفاده کرده بود وارد اتاق شده در کمال ناباوری چندتا عکس کنارم روی تخت گذاشت و گفت اینارو خوب تماشا کن تا دلت بخواد از اینا دارم برای خشکوندن ریشه عشق زنت بهت فکر کنم کافی باشه مگه نه؟نگاهم که به عکسا افتاد همه وجودم آتیش گرفت اگه اینارو آیلین میدیددیگه حرفامو باور نمی کرد و من تقاص کاری رو میدادم که نکردم سریع عکس ها را برداشتم و توی دستم مچاله کردم و گفتم بس کن کیمیا چی میخوای از جونم لبخندی زد و گفت
من حرفامو قبلا بهت زدم یه کمی از تو رو می خوام توجهت علاقه ات عشقت میدونی وقتی صدای زنت تو این خونه میپیچه از عشق تو چه حسی دارم؟احساس می کنم کسی داره کل وجودمو تکه میکنه قلبم از سینه در میاره و با خنجر پاره میکنه دلم میخواد منم عشق گذشته رو تجربه کنم دلتنگتم و تنها دوای دلتنگیام توی دوای دلتنگیام شو تا من لب از لب باز نکنم و تا عمر دارم سکوت کنم...نگاه عصبیمو و بهش دوخته بودم دیگه نمیشناختمش من دیگه این زن و نمی شناخت به سمت در اشاره کردم گفتم برو از اتاق بیرون کیمیا برو بیرون تا یه بلایی سر خودم نیاوردم با یه لبخند از اتاق بیرون رفت.من این بار دیگه واقعا داشتم به جنون میرسیدمباید شاهین می اومد و باید هر چه زودتر این زن و جمع و جور میکرد دیگه من کاری ازم بر نمی اومدم باید اون شانسش و برای آدم کردن استفاده میکرد با صدای آیلین بی حال از اتاق بیرون رفتم و برای صبحانه پشت میز نشستم کیمیا قبل از من اومده بودم کنار مونی نشسته بود آیلین کنارم نشست نگران دستش روی دستم گذاشت و پرسید_ حالت خوبه عزیزم؟نگاهش که می کردم دنیام رنگ می گرفت چطور می تونستم بهش بگم خوب نیستم که اونم نگران بشه پس گفتم من خوبم مگه میشه تو و دخترم کنارم باشین و من حالم خوب نباشه نگران نباش عزیزم .لبخنده پررنگی زد و من کمی آرامش گرفتم به خاطره آیلین و دخترم باید کاری میکردم من نمیخواستم ایلین و این لبخندش از من دور بشه برای نگه داشتن آیلین کنارم هر کاری میکردم بعد از صبحانه رو به آیلین گفتم نظرت چیه بزنیم بیرون دوتایی کمی بگردیم و خرید کنیم؟من که دلم برای چرخیدن با تو خیلی تنگ شده در حالی که خوشحال شده بود خیلی راحت قبول کرد آماده شدیم مونس کنار کیمیا موند واقعاً آلان نمی تونستم با دخترم جایی برم دلم فقط ایلین و میخواست دلم میخواست با اون باشم خیلی باهاش وقت بگذرونم میترسیدم خیلی میترسیدم که کیمیا کار احمقانهای بکنه و من ایلین و از دست بدم.راضی کردن آیلین برای نبردن مونس کمی سخت و دشواربود اما بالاخره حرف شد جلوی من همیشه کوتاه می اومد.از خونه بیرون زدیم من نگاه عصبی کیمیا رو دنبال خودمون حتی حس کردم سوار ماشین شدیم گفتم به نظرت اول بریم کجا؟آیلین کمی فکر کردم با برقی که توی چشماش بود خیره شد بهم و گفت _دلم میخواد اول بریم شاهچراغ منو می بری اونجا؟تا حالا نرفتم.چرا نمی بردمش بهترین پیشنهاد داده بود دست شو زیر دستم روی دنده گذاشتم و گفتم هرجایی که تو بگی میریم ماشین رو روشن کردم و به سمت شاهچراغ حرکت کردیم میخواستم یه روز پر از خاطره کنار ایلین بسازم میخواستم یه تجربه شیرین داشته باشیم و کمی از فضای خفقان آور خونه به خاطر حضور کیمیا دور بشیم.یه گردش حسابی یه خرید حسابی و یه روز حسابی رو کناره آیلین گذرونده بودم حالم خیلی خوب بود حس خوبی داشتم از این همه نزدیکی به آیلین و دور شدن از اون خونه تنها نگرانیه آیلین دخترمون بود که بهش اطمینان دادم خیالش راحت باشه و مونس ما صحیح و سالم توی خونست نزدیک غروب که به خونه برگشتیم با دیدن مونس جلوی تلویزیون نفس آسوده ای کشید به اتاقمون رفتیم تا خریدارو جابجا کنیم و لباس عوض کنیم از ندیدن کیمیا کمی متعجب شدم روبه آیلین گفتم این دختره رو توی خونه ندیدم به نظرت جایی
#برشی_از_یک_زندگی#ارباب#قسمت_صدوشصتونه
بیخیال موهای دخترم رو بوسیدم دختر من مونسه من برای من کافی بود و نیازی به پسر نداشتم اما خانواده ای که نمیدونم این همه حرف و حدیث از کجا در می آوردند مجبورمون کرده بودند تا تن به این کار بدیم و بخوایم اینطور اذیت بشیم و عذاب بکشیم.آیلین کمی از من فاصله گرفت و گفت من برم صبحانه آماده کنم که دور هم بخوریم...دخترم همراهش رفت و من توی اتاق تنها موندم و فکر کردم به خودم به زندگی به کیمیایی چطوری شده بود بلای جونم و من واقعا باورم نمیشد این دختر همون کیمیای چند سال پیش باشه اون موقع ها خیلی معصوم و بی سر و صدا بود خجالتی بودم همیشه خدا حتی نگاه کردن به چشمای من شرم می کرد و الان اینقدر افسار پاره کرده بود و نمیشد حتی کنترلش کرد واقعاً چی بهش گذشته بود که این شده بود درد عشق بود؟ اما عشق اینجوری نیست اگه آدم عاشق کسی باشه خوشبختیش براش از همه چیز مهمتره اما اون خوشبختیه منو نمیخواست..کیمیا که از غیبت آیلین استفاده کرده بود وارد اتاق شده در کمال ناباوری چندتا عکس کنارم روی تخت گذاشت و گفت اینارو خوب تماشا کن تا دلت بخواد از اینا دارم برای خشکوندن ریشه عشق زنت بهت فکر کنم کافی باشه مگه نه؟نگاهم که به عکسا افتاد همه وجودم آتیش گرفت اگه اینارو آیلین میدیددیگه حرفامو باور نمی کرد و من تقاص کاری رو میدادم که نکردم سریع عکس ها را برداشتم و توی دستم مچاله کردم و گفتم بس کن کیمیا چی میخوای از جونم لبخندی زد و گفت
من حرفامو قبلا بهت زدم یه کمی از تو رو می خوام توجهت علاقه ات عشقت میدونی وقتی صدای زنت تو این خونه میپیچه از عشق تو چه حسی دارم؟احساس می کنم کسی داره کل وجودمو تکه میکنه قلبم از سینه در میاره و با خنجر پاره میکنه دلم میخواد منم عشق گذشته رو تجربه کنم دلتنگتم و تنها دوای دلتنگیام توی دوای دلتنگیام شو تا من لب از لب باز نکنم و تا عمر دارم سکوت کنم...نگاه عصبیمو و بهش دوخته بودم دیگه نمیشناختمش من دیگه این زن و نمی شناخت به سمت در اشاره کردم گفتم برو از اتاق بیرون کیمیا برو بیرون تا یه بلایی سر خودم نیاوردم با یه لبخند از اتاق بیرون رفت.من این بار دیگه واقعا داشتم به جنون میرسیدمباید شاهین می اومد و باید هر چه زودتر این زن و جمع و جور میکرد دیگه من کاری ازم بر نمی اومدم باید اون شانسش و برای آدم کردن استفاده میکرد با صدای آیلین بی حال از اتاق بیرون رفتم و برای صبحانه پشت میز نشستم کیمیا قبل از من اومده بودم کنار مونی نشسته بود آیلین کنارم نشست نگران دستش روی دستم گذاشت و پرسید_ حالت خوبه عزیزم؟نگاهش که می کردم دنیام رنگ می گرفت چطور می تونستم بهش بگم خوب نیستم که اونم نگران بشه پس گفتم من خوبم مگه میشه تو و دخترم کنارم باشین و من حالم خوب نباشه نگران نباش عزیزم .لبخنده پررنگی زد و من کمی آرامش گرفتم به خاطره آیلین و دخترم باید کاری میکردم من نمیخواستم ایلین و این لبخندش از من دور بشه برای نگه داشتن آیلین کنارم هر کاری میکردم بعد از صبحانه رو به آیلین گفتم نظرت چیه بزنیم بیرون دوتایی کمی بگردیم و خرید کنیم؟من که دلم برای چرخیدن با تو خیلی تنگ شده در حالی که خوشحال شده بود خیلی راحت قبول کرد آماده شدیم مونس کنار کیمیا موند واقعاً آلان نمی تونستم با دخترم جایی برم دلم فقط ایلین و میخواست دلم میخواست با اون باشم خیلی باهاش وقت بگذرونم میترسیدم خیلی میترسیدم که کیمیا کار احمقانهای بکنه و من ایلین و از دست بدم.راضی کردن آیلین برای نبردن مونس کمی سخت و دشواربود اما بالاخره حرف شد جلوی من همیشه کوتاه می اومد.از خونه بیرون زدیم من نگاه عصبی کیمیا رو دنبال خودمون حتی حس کردم سوار ماشین شدیم گفتم به نظرت اول بریم کجا؟آیلین کمی فکر کردم با برقی که توی چشماش بود خیره شد بهم و گفت _دلم میخواد اول بریم شاهچراغ منو می بری اونجا؟تا حالا نرفتم.چرا نمی بردمش بهترین پیشنهاد داده بود دست شو زیر دستم روی دنده گذاشتم و گفتم هرجایی که تو بگی میریم ماشین رو روشن کردم و به سمت شاهچراغ حرکت کردیم میخواستم یه روز پر از خاطره کنار ایلین بسازم میخواستم یه تجربه شیرین داشته باشیم و کمی از فضای خفقان آور خونه به خاطر حضور کیمیا دور بشیم.یه گردش حسابی یه خرید حسابی و یه روز حسابی رو کناره آیلین گذرونده بودم حالم خیلی خوب بود حس خوبی داشتم از این همه نزدیکی به آیلین و دور شدن از اون خونه تنها نگرانیه آیلین دخترمون بود که بهش اطمینان دادم خیالش راحت باشه و مونس ما صحیح و سالم توی خونست نزدیک غروب که به خونه برگشتیم با دیدن مونس جلوی تلویزیون نفس آسوده ای کشید به اتاقمون رفتیم تا خریدارو جابجا کنیم و لباس عوض کنیم از ندیدن کیمیا کمی متعجب شدم روبه آیلین گفتم این دختره رو توی خونه ندیدم به نظرت جایی
۳
۲۲:۳۶
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#ارباب#قسمت_صدوهفتاد
لباسشو در آورد و گفت نمیدونم شاید تو اتاقشه بیخیال لباس عوض کردیم و من خسته روی تخت افتادم و گفتم یه روز خیلی قشنگ رو گذروندیم بعد از مدت ها حس خیلی خوبی دارم کنارم نشست و گفت
منم حالم فکر میکنم خیلی بهتره درسته که خیلی بیحالم ولی وقت گذروندن با تو همیشه حال منو خوب میکنه.آیلین خیلی میترسم یه حس بدی توی وجودمه میترسم تورو از دست بدم اون موقع باید چیکار کنم؟دیوونه ای نثارم کردو از من فاصله گرفت دیونه ای بخدا آخه مگه من تو رو میذارم و جایی برم؟این ترس چرا توی وجودت افتاده نکنه خبریه اتفاقی افتاده که من بی خبرم؟نکنه کاری کردی اهورا ؟از این که این طور زده بود به هدف شوکه شدم وبازوهامو زیر سرم گذاشتم و گفتم
نه بابا چی بهش آخه یه چیزی برای خودت میگی خبری نیست خودمم نمیدونم چرا این همه نگرانم گفت
من هیچ وقت هر اتفاقی بیفته تورو رها نمیکنم تو جون منی من جونمو میزارم برم؟پس خیالت راحت باشه .این و گفت و از اتاق بیرون رفت و من با لبخند به جای خالیش نگاه کردم ازش مطمئن بودم همیشه منو بخشیده بود این بار هم هیچ اتفاقی نمی افتاد قرار نبود از دستش بدم داشتم به این فکر میکردم یعنی چی میشه که من خودم برم سراغ آیلین و همه چیز رو بهش بگم اما نگرانی و ترسی که توی وجودم بود مانع این کار می شد با خودم می گفتم شاید هیچ وقت کیمیا حرفی نزنه من چرا برم و این حرفها را بزنم دلگیر و ناراحتش کنم؟خودم هم گیر کرده بودم باز در اتاق باز شد نگاه نکرده گفتم چی شد دلت برای شوهر خوشتیپت تنگ شد که برگشتی؟اما با شنیدن صدای کیمیا چشمم بهش دوختم نزدیک شد گفت تو فکر می کنی اگه شاهین برگرده من از تو میگذرم؟ببین اهورا من روراست همه چیز به شاهین گفتم ازش جدا شدم الان هم بهش میگم هیچ چیزی نمیتونه منو از تو دلسرد کنه وقتی مطمئن هستم قلبت هنوزم برای من جایی داره چرا باید با شاهین نامی بتونی منو از تصمیمم منصرف کنی ؟یه کار بچه گانه کردی اصلا خبر کردن شاهین خنده داره و این داره بهم میگه که تو همون اهورای گذشتهای اهورایی که تصمیماتش اونقدرا هم بزرگ درست نبودن.روی تخت نشستم و گفتم من کاری به دل تو ندارم من فقط به اون آدم که شوهر سابق تو و پدر پسر ته خبر دادم که تو اینجایی و چه شرایطی هستی گفتم شاید بهتر باشه بیاد و پسر تو که به امون خدا رها کردی برداره و با خودش ببره دروغ میگم؟اصلا لیاقت مادر این پسر و داری؟ازش خبر داری بپرسیدی از خودت کجاست چیکار میکنه چی میخوره دلت براش تنگ میشه؟عصبی به سمتم اومد و گفت
_تو حق نداری من و مواخذه کنی من اونقدر عاشق پسرم هستم که هیچ مادری عاشق بچه اش نیست.با صدای بلند خندیدم و گفتم خودتو مسخره کردی یا ما رو میفهمی چی داری میگی؟یه مادر اگه مادر باشه از زندگیش میگذره تا بچه هاش حالش خوب باشه نه این که بچشو به امون خدا ول کنه بیاد دنبال عشق سابقش که چی بشه که زندگی اون واز هم بپاشه که شاید برای خودش جا باز کنه!تو مادر نیستی برای همین به شاهین گفتم که بیاد گفتم بیاد وتو رو ببینه و بفهمه که لیاقت مادری پسرشو نداری.عصبی بهم تشر زد
قراری که گذاشتیم انگاری یادت رفته میدونی که تو باید با من مهربون باشی وگرنه چه اتفاقی برای زندگیت میافته ؟عصبی از جام بلند شدم و گفتم هر غلطی دلت می خواد بکن آیلین با دیدنی اون عکس منورهانمیکنه میدونی چیه قبلاً یه ادمه عوضی بودم تو با یه عکس میخوای از من جداش کنی ولی ایلین حتی منو با زنای دیگه دیده و منو رها نکرده.مطمئنم ایلین منو به خاطر این عکس مزخرف رها نمیکنه هر غلطی دلت میخواد بکن...کیمیا منو تهدید نکن کاری نکن جون تو و این بچه رو با هم بگیرم و خیال همه رو راحت کنم.انگار این زن هیچ واهمهای از من و تهدیدام نداشتجوری از خودش مطمئن بود از من مطمئن بود که بیخیال شونه ای بالا انداخت و به سمت در اتاق رفت و گفت _اومدن و حضور شاهین هیچ فرقی به حال من نداره منو با پسرم تهدید نکن من برای رسیدن به تو میتونم پسرمو بسپارم دست پدرش میخواستی با همین منو از میدون بدر کنی؟
۱۷۰
#برشی_از_یک_زندگی#ارباب#قسمت_صدوهفتاد
لباسشو در آورد و گفت نمیدونم شاید تو اتاقشه بیخیال لباس عوض کردیم و من خسته روی تخت افتادم و گفتم یه روز خیلی قشنگ رو گذروندیم بعد از مدت ها حس خیلی خوبی دارم کنارم نشست و گفت
منم حالم فکر میکنم خیلی بهتره درسته که خیلی بیحالم ولی وقت گذروندن با تو همیشه حال منو خوب میکنه.آیلین خیلی میترسم یه حس بدی توی وجودمه میترسم تورو از دست بدم اون موقع باید چیکار کنم؟دیوونه ای نثارم کردو از من فاصله گرفت دیونه ای بخدا آخه مگه من تو رو میذارم و جایی برم؟این ترس چرا توی وجودت افتاده نکنه خبریه اتفاقی افتاده که من بی خبرم؟نکنه کاری کردی اهورا ؟از این که این طور زده بود به هدف شوکه شدم وبازوهامو زیر سرم گذاشتم و گفتم
نه بابا چی بهش آخه یه چیزی برای خودت میگی خبری نیست خودمم نمیدونم چرا این همه نگرانم گفت
من هیچ وقت هر اتفاقی بیفته تورو رها نمیکنم تو جون منی من جونمو میزارم برم؟پس خیالت راحت باشه .این و گفت و از اتاق بیرون رفت و من با لبخند به جای خالیش نگاه کردم ازش مطمئن بودم همیشه منو بخشیده بود این بار هم هیچ اتفاقی نمی افتاد قرار نبود از دستش بدم داشتم به این فکر میکردم یعنی چی میشه که من خودم برم سراغ آیلین و همه چیز رو بهش بگم اما نگرانی و ترسی که توی وجودم بود مانع این کار می شد با خودم می گفتم شاید هیچ وقت کیمیا حرفی نزنه من چرا برم و این حرفها را بزنم دلگیر و ناراحتش کنم؟خودم هم گیر کرده بودم باز در اتاق باز شد نگاه نکرده گفتم چی شد دلت برای شوهر خوشتیپت تنگ شد که برگشتی؟اما با شنیدن صدای کیمیا چشمم بهش دوختم نزدیک شد گفت تو فکر می کنی اگه شاهین برگرده من از تو میگذرم؟ببین اهورا من روراست همه چیز به شاهین گفتم ازش جدا شدم الان هم بهش میگم هیچ چیزی نمیتونه منو از تو دلسرد کنه وقتی مطمئن هستم قلبت هنوزم برای من جایی داره چرا باید با شاهین نامی بتونی منو از تصمیمم منصرف کنی ؟یه کار بچه گانه کردی اصلا خبر کردن شاهین خنده داره و این داره بهم میگه که تو همون اهورای گذشتهای اهورایی که تصمیماتش اونقدرا هم بزرگ درست نبودن.روی تخت نشستم و گفتم من کاری به دل تو ندارم من فقط به اون آدم که شوهر سابق تو و پدر پسر ته خبر دادم که تو اینجایی و چه شرایطی هستی گفتم شاید بهتر باشه بیاد و پسر تو که به امون خدا رها کردی برداره و با خودش ببره دروغ میگم؟اصلا لیاقت مادر این پسر و داری؟ازش خبر داری بپرسیدی از خودت کجاست چیکار میکنه چی میخوره دلت براش تنگ میشه؟عصبی به سمتم اومد و گفت
_تو حق نداری من و مواخذه کنی من اونقدر عاشق پسرم هستم که هیچ مادری عاشق بچه اش نیست.با صدای بلند خندیدم و گفتم خودتو مسخره کردی یا ما رو میفهمی چی داری میگی؟یه مادر اگه مادر باشه از زندگیش میگذره تا بچه هاش حالش خوب باشه نه این که بچشو به امون خدا ول کنه بیاد دنبال عشق سابقش که چی بشه که زندگی اون واز هم بپاشه که شاید برای خودش جا باز کنه!تو مادر نیستی برای همین به شاهین گفتم که بیاد گفتم بیاد وتو رو ببینه و بفهمه که لیاقت مادری پسرشو نداری.عصبی بهم تشر زد
قراری که گذاشتیم انگاری یادت رفته میدونی که تو باید با من مهربون باشی وگرنه چه اتفاقی برای زندگیت میافته ؟عصبی از جام بلند شدم و گفتم هر غلطی دلت می خواد بکن آیلین با دیدنی اون عکس منورهانمیکنه میدونی چیه قبلاً یه ادمه عوضی بودم تو با یه عکس میخوای از من جداش کنی ولی ایلین حتی منو با زنای دیگه دیده و منو رها نکرده.مطمئنم ایلین منو به خاطر این عکس مزخرف رها نمیکنه هر غلطی دلت میخواد بکن...کیمیا منو تهدید نکن کاری نکن جون تو و این بچه رو با هم بگیرم و خیال همه رو راحت کنم.انگار این زن هیچ واهمهای از من و تهدیدام نداشتجوری از خودش مطمئن بود از من مطمئن بود که بیخیال شونه ای بالا انداخت و به سمت در اتاق رفت و گفت _اومدن و حضور شاهین هیچ فرقی به حال من نداره منو با پسرم تهدید نکن من برای رسیدن به تو میتونم پسرمو بسپارم دست پدرش میخواستی با همین منو از میدون بدر کنی؟
۱۷۰
۲
۲۲:۳۶