لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل داستان شما د
۱۴۴ عضو

داستان شما

مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۸ مرداد
داستان شما:این اتفاقی که افتاد مال چند شب پیش هست.من یه مدت بود که به زن داداش خانمم حس پیدا کرده بودم.چند شب پیش خونه ما دعوت داشتن البته با بچها اومده بود بدون شوهرش که میشه برادر خانمم.شب که خواستند برن خونه از من خواهش کردن که تا خونه برسونمشون چندتا کوچه با خونه ما فاصله دارن. من تو مسیر سر صحبت باهاش باز کردم و بهش گفتم اگه من ناخواسته کاری انجام بدم ناراحت میشی.اونم جواب داد آره چون از شما انتظار چنین کاری ندارم.وقتی به جلو خونشون رسیدم خواستم بچه بدم بغلش که سینه اش گرفتم تو دستم گفتم معذرت میخوام نتونستم مقاومت کنم.اونم حرفی نزد.undefinedundefined
undefined۲

۴۸

۲۱:۴۷

اخی چی کاریع داش undefinedundefinedundefined
undefined۲

۴۷

۲۱:۴۷

۱۹ مرداد
داستان شما:    ‌من خیلی کوچولو بودم تو کشو کاندوم پیدا کردم و بازشون کردم یکیش انقد باد کردم که قرمز شده بودم اونم انداز ی بالن گنده شده بود ی چی میگم ی چی می‌شنویدخیییلی بزرگ مث این توپ گردای یوگامث چی ذوق کرده بودم مامانم داشت با همسایه حرف میزد که من با این قیافه🥹 ک به اکتشاف بزرگی رسیدم بردم همون جوری دم در به مامانم نشون بدم و همسایمون ببینه بگه آفرین ولی .. تا دیدن انگار مواد دستم دیده بودن تا خوردم زدنundefinedundefinedundefined
undefined۲

۳۹

۷:۳۴

داستان شما:های دخترم چند وقت پیش دوستم میخاست ادکلن بخره رفتیم تو یه مغازه چنتارو آورد تست کردیم بعد توی عطر فروشیا برای اینکه بوهارو بهتر متوجه شین قهوه میدن بو کنید، این پسره هم یه شات قهوه آورد گذاشت رو میز من داشتم صحبت میکردم یهو دیدم رفیقم شاته رو خورد، بعد به پسره میگه اه چقد سرد بود پسره گفت خانوم اوردم که بوش کنید چرا خوردینشundefinedundefinedundefinedundefinedهیچی دیگه من که کلا آب شدم از خجالت فقط پیچیدم از مغازهundefined
undefined۳

۴۲

۸:۰۰

امشب چی داستانی بزاریم ...!؟
رومانتیک undefined
منحرفیundefinedundefined
undefined۲

۳۳

۱۸:۳۰

داستان شما:پسرم ۱۶ من سر کلاس راحتیم دیگه پسرا میدونن شوخی و اینا دیگه حد و مرز نداره بعد تو کلاس ما که ۷ ۸ بار توبیخ شده زیاد از این اتفاقا میوفته این مدیر مادرخراب ماهم رفته دوربین گرفته آورده زده تو کلاس فقط هم تو کلاس ما بعد ما هی سعی می‌کنیم حرکت خطایی نکنیم ولی خب یه موقعیت هایی پیش میاد یادمون میره دیگه یه کارایی میکنیم یکی‌ از بچه ها رو ما انگشت کردیم به شوخیا اصلا  قضیه جدی نبود مادرجنده خارکصه رفت پیش مدیر اونم دوربین رو چک کرد بدبختی اینجا بود که خلاف ما فقط انگشت نبوددیگه نگم براتون بگایی رو با چشمام که هیچ با کونم حس کردم
undefinedundefinedundefined
undefined۲

۳۸

۱۹:۲۰

۲۰ مرداد
داستان شما:ما کلاس نهم یه هم کلاسی داشتیم این بنده خدا زیاد از مسائل جنسی و اینا هیچی نمیدونست فقط میدونست دختر با پسر فرق داره در همین حدیکم که صمیمی تر شدیم باهاش یه خاطره تعریف کرد میگفت که ما یه جایی دعوت شدیم صاحبخونه چندتا اسب داشت همه وایساده بودیم نگاهشون میکردیم من گیر دادم که مامان شیر اسب میخوام undefinedمامانم میگفت نمیشه اسب که شیر نداره و اینا بازم من میگفتم نه مامان اونجای اسبه رو ببین میشه مثل گاو دوشیدش(اسب نر بوده و ایشون ک*ر اسب رو دیده فکرده میتونه ازونجا شیر بکشه بیرون)undefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۲

۱۷

۱۲:۴۰

۲۲ مرداد
داستان شما:خاطره ای که راجب مرد عنکبوتی یکی از بچه ها گفت ، یاد خاطره خودم انداخت.آقا ما ۱۰ سالمون اینا بود خیلی به مرد عنکبوتی علاقه داشتیم.یروز دختر داییم که نه سالش بود اومده بودن خونمون.ما دوتایی رفتیم داخل راه پله خونمون حدود ۵ ، ۶ تا پله داره. رفتیم بالای پله ها وایسادیم من برگشتم بهش گفتم من مرد عنکبوتی ام تو بپر از پله ها پایین ، من تار میزنم میگیرمتundefinedاین اسکلم پرید سرش شکست بعد باباش اومد گفت چیشده ، داستانو بهش تعریف کردم برگشت گفت خب پس چرا تار نزدی بگیریش ، گفتم تارم تموم شده بودundefinedundefinedundefined
undefined۱

۱

۵:۳۳

داستان شما:سلام من 15 سالمه و پسرمتقریبا 5 سال پیش تو ابتدایی زنگ ورزشمون بود منو رفیقم تو فوتبال زیاد بازیمون ضعیف بود پس گفتیم بیخیال بریم تو کلاس بشینیم وقتی نشستیم رفیقم کم کم رفتارش عجیب شد سوالای عجیب پرسید منم یکم هول شدم استرس گرفتم گفتم بزار رو صندلی معلم بشینم رفتم نشتستم یهو رفیقم اومد روم نشست بعد مدیر از پشت درو باز کرد مارو دید که رفیقم نشسته رو ... منم عین دسته بیل دارم نگاش میکنم خلاصه برد مارو دفتر و زنگ زدن به مادر پدرمون و دو روز از مدرسه اخراج شدیم رفیقم زنگ زد گفت حالا نمیای بهت بدم؟undefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۱

۱

۵:۳۵

داستان شما:سلام دخترم اقا ما کلاس هشتم که بودیم مدرسمون اینطوری بود که حالت متروکه داشتیه پشت حیاط هم داشتیم نه دوربین داشت نه هیچی من فکر میکردم جز من هیچکس نمیره اونجا اونجا برا خودم یه مکانی درست کرده بودم مینشستم با خودم خلوت میکردم یه روز داشتم میرفتم اونجا دیدم دوتا دختره دارن لب میگیرن منو دیدن دو سه ثانیه چش تو چش شدیم منم همینطوری ایستاده بودم نگاشون میکردم بعدش فرار کردن منم خیلی ریلکس رفتم نشستم اونجا خوراکیمو خوردم undefinedundefined

۱

۵:۳۶