پیک!
امروز صبح سختی را سپری کردم.دیشب، بعد از مدتها، با متوسل شدن به دیفنهیدرامین و کلی غلت زدن در رختخواب، توانستم حدود پنج ساعتی بخوابم.
صبح سر کلاس، با اینکه چشمانم باز بود، لحظاتی پیش میآمد که جلوی چشمم سیاهی میرفت و صدا و تصویر استاد کاملاً مبهم میشد. به سختی کلاس را به پایان بردم.سریعاً اسنپ گرفتم تا به خانه برگردم.
اسنپ؟ صد هزار تومان!
پشیمان شدم. کمی پیادهروی زیر آفتاب را به این هزینه گزاف ترجیح دادم.همزمان در مسیر، از یکی از اغذیهفروشیهای اطراف ناهار سفارش دادم تا به محض رسیدن به خانه، مثل جنازه دراز شوم.
بالا رفتن از چهار طبقه پله تا رسیدن به آپارتمان نفسم را به شماره انداخته بود.دقیقهای پس از رسیدن و ولو شدن روی کاناپه، پیک تماس گرفت تا برای تحویل سفارش پایین بروم.
صدایی تهاجمی، تیز، کمی دور از ادب و توی دماغی داشت.چند بار تکرار کرد:«سر لوکیشنم بیا تحویل بگیر.»
گفتم:«یعنی پایین بلوک ۱۸ هستید؟»
میگفت:«تا سر لوکیشنم.»
سر لوکیشن...
باز میپرسیدم:«خب لوکیشن میشود بلوک ۱۸، آمدید؟»
گفت:«آره، آره، بیا پایین.»
خستگیای که به تنم غالب شده بود، با کجفهمی پیک و کمی بلند کردن صدایش روی مخم رفته بود و داشت به عصبانیت تبدیل میشد...
پایین که رسیدم، طبق پیشبینی، پیک در مجتمع گم شده بود.توی ذهنم چند بار ادای لحنش را در آوردم. تصور میکردم اگر برسد و بخواهد پرروبازی دربیاورد، یک دعوای حسابی کاسب میشوم...اولین بار بود پیک اینقدر گیج میزد.
پنج دقیقهای که وسط آفتاب منتظر ماندم، بعد از تلاش بسیار، بالاخره صدای غیژغیژ موتورش از دور شنیدم.
من که سناریوی بحث و جدل را در ذهنم چیده بودم، جا خوردم.پسر ۱۳، ۱۴ سالهای بود که به زور روی موتور نشسته بود و فکر میکنم با قواره ریزی که داشت پایش به سختی به زمین میرسید.
صورتی آفتابخورده و گندمگون داشت و زیر تیزی آفتاب، به زور چشمانش را باز نگه داشته بود.وقتی رسید گفت:«این سفارش شماست؟»
گفتم:«بله.»
سفارش را که تحویل میگرفتم، دستان پینهبستهاش را دیدم.دستهایی شبیه دستهای کارگری که چهل سال کارگری کرده باشد؛ ترکخورده، سیاه و پینهبسته.دستان ظریف لطیفِ من کنار دستان زخمتاش خجالتات زده ام کرد...
آب دهانم را قورت دادم.
سرم را پایین انداختم و بدون اینکه به چهرهاش نگاه کنم، سریع برگشتم.توی پلهها عذاب وجدان آزارم میداد که ناگهان دمپاییام بین پله چهار و پنج گیر کرد و محکم زمین خوردم.خودم را جمع کردم.چند دقیقه همانجا نشستم...سرم پایین بود و قطرات عرق روی پیشانیام میلغزید...
امیرحسین فردینپور@Davat_sums

امروز صبح سختی را سپری کردم.دیشب، بعد از مدتها، با متوسل شدن به دیفنهیدرامین و کلی غلت زدن در رختخواب، توانستم حدود پنج ساعتی بخوابم.
صبح سر کلاس، با اینکه چشمانم باز بود، لحظاتی پیش میآمد که جلوی چشمم سیاهی میرفت و صدا و تصویر استاد کاملاً مبهم میشد. به سختی کلاس را به پایان بردم.سریعاً اسنپ گرفتم تا به خانه برگردم.
اسنپ؟ صد هزار تومان!
پشیمان شدم. کمی پیادهروی زیر آفتاب را به این هزینه گزاف ترجیح دادم.همزمان در مسیر، از یکی از اغذیهفروشیهای اطراف ناهار سفارش دادم تا به محض رسیدن به خانه، مثل جنازه دراز شوم.
بالا رفتن از چهار طبقه پله تا رسیدن به آپارتمان نفسم را به شماره انداخته بود.دقیقهای پس از رسیدن و ولو شدن روی کاناپه، پیک تماس گرفت تا برای تحویل سفارش پایین بروم.
صدایی تهاجمی، تیز، کمی دور از ادب و توی دماغی داشت.چند بار تکرار کرد:«سر لوکیشنم بیا تحویل بگیر.»
گفتم:«یعنی پایین بلوک ۱۸ هستید؟»
میگفت:«تا سر لوکیشنم.»
سر لوکیشن...
باز میپرسیدم:«خب لوکیشن میشود بلوک ۱۸، آمدید؟»
گفت:«آره، آره، بیا پایین.»
خستگیای که به تنم غالب شده بود، با کجفهمی پیک و کمی بلند کردن صدایش روی مخم رفته بود و داشت به عصبانیت تبدیل میشد...
پایین که رسیدم، طبق پیشبینی، پیک در مجتمع گم شده بود.توی ذهنم چند بار ادای لحنش را در آوردم. تصور میکردم اگر برسد و بخواهد پرروبازی دربیاورد، یک دعوای حسابی کاسب میشوم...اولین بار بود پیک اینقدر گیج میزد.
پنج دقیقهای که وسط آفتاب منتظر ماندم، بعد از تلاش بسیار، بالاخره صدای غیژغیژ موتورش از دور شنیدم.
من که سناریوی بحث و جدل را در ذهنم چیده بودم، جا خوردم.پسر ۱۳، ۱۴ سالهای بود که به زور روی موتور نشسته بود و فکر میکنم با قواره ریزی که داشت پایش به سختی به زمین میرسید.
صورتی آفتابخورده و گندمگون داشت و زیر تیزی آفتاب، به زور چشمانش را باز نگه داشته بود.وقتی رسید گفت:«این سفارش شماست؟»
گفتم:«بله.»
سفارش را که تحویل میگرفتم، دستان پینهبستهاش را دیدم.دستهایی شبیه دستهای کارگری که چهل سال کارگری کرده باشد؛ ترکخورده، سیاه و پینهبسته.دستان ظریف لطیفِ من کنار دستان زخمتاش خجالتات زده ام کرد...
آب دهانم را قورت دادم.
سرم را پایین انداختم و بدون اینکه به چهرهاش نگاه کنم، سریع برگشتم.توی پلهها عذاب وجدان آزارم میداد که ناگهان دمپاییام بین پله چهار و پنج گیر کرد و محکم زمین خوردم.خودم را جمع کردم.چند دقیقه همانجا نشستم...سرم پایین بود و قطرات عرق روی پیشانیام میلغزید...
۵۹
۷:۳۰
brother ~ UpMusic - goodbye brother ~ UpMusic.mp3
۰۳:۰۷-۲.۹۴ مگابایت
۴۷
۱۰:۲۵
ماه منیرِ دین و شمسِ زمان محمد رحمت عالمین و جانِ جهان محمد
ستارهی مبین و سرور مسلمین سید مرسلین و روح و روان محمد
دوستتر از خلیل وُ خاتم بیبدیل وُ "مهبط جبرئیل" وُ قلبِ اذان محمد
قریشی امین و اُمیّ شب نشین و از همه بهترین و در دل و جان محمد
محرم اولیاء وُ مرهم اوصیاء وُ خاتم انبیاء وُ قبلهنشان محمد
علیمحمد ابراهیمی شیرازی
@Davat_sums

ستارهی مبین و سرور مسلمین سید مرسلین و روح و روان محمد
دوستتر از خلیل وُ خاتم بیبدیل وُ "مهبط جبرئیل" وُ قلبِ اذان محمد
قریشی امین و اُمیّ شب نشین و از همه بهترین و در دل و جان محمد
محرم اولیاء وُ مرهم اوصیاء وُ خاتم انبیاء وُ قبلهنشان محمد
@Davat_sums
۵۶
۱۰:۲۸
بخششی نیست مگر از شرف نام حسنجرعهای بخش به من از کرم جام حسن
همهی روضهی ما وقف محرم شده استچه غریبست شبیه حسن ایام حسن
زهر با خون جگر با نمک زخمنشان! یک به یک آمده تا تلخ شود کام حسن
گلِ سرخیست که با تیر مزیّن گشته پیکرِ بینفس و زخمیِ گلفام حسن
علیمحمد ابراهیمی شیرازی
@Davat_sums

همهی روضهی ما وقف محرم شده استچه غریبست شبیه حسن ایام حسن
زهر با خون جگر با نمک زخمنشان! یک به یک آمده تا تلخ شود کام حسن
گلِ سرخیست که با تیر مزیّن گشته پیکرِ بینفس و زخمیِ گلفام حسن
@Davat_sums
۶۰
۱۰:۳۰
«اینها به حسنبنعلی (ع) به دیدۀ یک رهبر شکستخورده نگریستهاند و فراموش کردهاند که دربارۀ علل و موجبات این شکست ـ یعنی آنچه آنها شکست میخوانند ـ نیز بررسیای به عمل آورند تا بفهمند آنچه واقع شد چیزی جز انعکاس وضع مردمی که حسن (ع) بر آنان حکومت میکرد،نبود.سرمستی از بادۀ فتوحات و پیروزیهای جدید با همۀ جلوههای زیانبخش این حالت، آنچنان بر نسلی که حسن (ع) میخواست بر آن حکومت کند تاخته و آنان را فاسد ساخته بود که امید اصلاح مشکل مینمود.و گناه یک رهبر چیست اگر مردمش فاسد و سپاهیانش خائن و اجتماعش فاقد وجدان اجتماعی باشند؟!»
صلح امام حسن(ع)
راضی آل یاسین
خواندن؛ همین اتفاق کوچکِ بزرگ |@davat_sums
خواندن؛ همین اتفاق کوچکِ بزرگ |@davat_sums
۶۲
۱۲:۳۶
«چهره شهر عوض شده است. مردم گروه گروه خانهها را ترک میکنند و با هر وسیلهای که به دستشان میافتد از شهر خارج میشوند. گروه کثیری پیاده راه افتادهاند. بار و بندیلشان را روی سر گرفتهاند و در حاشیه جاده شوشتر، بی آنکه مقصدی داشته باشند به طرف بیابان میروند. گاریهای دستی، دوچرخهها و چهارچرخهها، مملو از وسایل زندگی است. دو شب پی در پی است که بغداد وحشت ایجاد کرده است. رادیو بغداد تهدید میکند که شهرها را خواهد کوبید. گویندۀ بخش فارسی رادیو بغداد، باد به گلو میاندازد و از مردم شهرهای خوزستان میخواهد که اشیاء سبک وزن و گران قیمت خود را بردارند و هرچه زودتر شهرها را تخلیه کنند. خبر موشکهایی که مردم دزفول را زیر آوار مدفون کرده است، رنگ تند خشونت، بیرحمی و ناجوانمردی به تهدید رادیو بغداد میزند. رادیو تهران میگوید که در انفجارات موشکی دزفول هفتاد نفر شهید و سیصد نفر زخمی شدند.»
زمین سوخته
احمد محمود
خواندن؛ همین اتفاق کوچکِ بزرگ |@davat_sums
خواندن؛ همین اتفاق کوچکِ بزرگ |@davat_sums
۵۳
۱۷:۳۲
خستهام!
از اول این هفته ادامه بخش زنان را در بیمارستان نمازی میگذرانیم.
این روزها خستگیام از حالت مفرط به یک حالت خستگی خلسهطور تبدیل شده؛ جوری که دیگر برایم اهمیت ندارد اطرافم چه میگذرد.خستگی بدجوری در تنم رخنه کرده و مثل موریانه ذوق و شوقم را میخورد...احتمالاً اثر روزهای پایان امتحان است یا شاید هم اثرات ناکامیهای پشت سر هم.ولی آنچه مطمئنم،میخواهم، فقط میخواهم این روزها بگذرد.
روز اول بخش کمی خودم را زودتر رساندم تا برای کموزیاد احتمالی آماده باشم.
بخش کلاً ۷ بیمار داشت و اکثراً هم بین ICU، بخش مادران پرخطر در تکاپو بودند.بچههایی که هیستوری نوشتنشان را زودتر از آغاز کرده بودند، از حال بسیار بد بیمارها و سختی پاسخگوییشان دلزده بودند.
بیمار تخت ۲، خانم میانسالی بود که از بوشهر به شیراز آمده بود.گیجگیج بود.هفته ۳۵ بارداری، مرتباً تکرار میکرد که سرش درد میکند، تاری دید دارد...تاریخچه کامل بیمار را نوشتم.
مادر ۳ فرزند قد و نیمقد بود؛ برای مادر دور بودن از فرزندان سخت است.چهرهاش رنجکشیده و آفتابخورده بود.دستانش... نمیدانم چرا همیشه به دستان آدمها دقت میکنم.سر انگشتانش تیره و ترک خورده بود...با آنکه هوش و حواس درستوحسابی نداشت، گره روسری گلگلیاش را محکم بسته بود.
پروندهاش را ورق زدم.
تومور مغزی تشخیص داده شد، سریعاً ختم بارداری صورت گرفته و برای جراحی ارجاع داده شود.
یاد شعر #علی_صفری افتادم...
خستهام...
خستهام مثل زنی حامله که ماه نهمدکترش گفته به درد سرطان مشکوک است
مثل مردی که قسم خورده خیانت نکندزنش اما به قسم خوردن آن مشکوک است
خستهام مثل جوانی که پس از سربازیبشنود یک نفر از نامزدش، دل بُرده
مثل یک افسر تحقیق شرافتمندیکه به پروندهی جرم پسرش برخورده
خستهام مثل پسربچه که در جای شلوغبین دعوای پدر مادر خود گم شده است
خسته مثل زن راضی شده به مُهر طلاقکه پس از بخت بدش سوژهی مردم شده است
خسته مثل پدری گوشهی آسایشگاهکه کسی غیر پرستار سراغش نرود
خستهام بیشتر از پیرزنی تنها کهعید باشد نوهاش سمت اتاقش نرود
خستهام کاش کسی حال مرا میفهمیدغیر از این بغض که در راه گلو سد شده است
شدهام مثل مریضی که پس از قطع امیددر پی معجزهای راهی مشهد شده است...
امیرحسین فردینپور@Davat_sums

از اول این هفته ادامه بخش زنان را در بیمارستان نمازی میگذرانیم.
این روزها خستگیام از حالت مفرط به یک حالت خستگی خلسهطور تبدیل شده؛ جوری که دیگر برایم اهمیت ندارد اطرافم چه میگذرد.خستگی بدجوری در تنم رخنه کرده و مثل موریانه ذوق و شوقم را میخورد...احتمالاً اثر روزهای پایان امتحان است یا شاید هم اثرات ناکامیهای پشت سر هم.ولی آنچه مطمئنم،میخواهم، فقط میخواهم این روزها بگذرد.
روز اول بخش کمی خودم را زودتر رساندم تا برای کموزیاد احتمالی آماده باشم.
بخش کلاً ۷ بیمار داشت و اکثراً هم بین ICU، بخش مادران پرخطر در تکاپو بودند.بچههایی که هیستوری نوشتنشان را زودتر از آغاز کرده بودند، از حال بسیار بد بیمارها و سختی پاسخگوییشان دلزده بودند.
بیمار تخت ۲، خانم میانسالی بود که از بوشهر به شیراز آمده بود.گیجگیج بود.هفته ۳۵ بارداری، مرتباً تکرار میکرد که سرش درد میکند، تاری دید دارد...تاریخچه کامل بیمار را نوشتم.
مادر ۳ فرزند قد و نیمقد بود؛ برای مادر دور بودن از فرزندان سخت است.چهرهاش رنجکشیده و آفتابخورده بود.دستانش... نمیدانم چرا همیشه به دستان آدمها دقت میکنم.سر انگشتانش تیره و ترک خورده بود...با آنکه هوش و حواس درستوحسابی نداشت، گره روسری گلگلیاش را محکم بسته بود.
پروندهاش را ورق زدم.
تومور مغزی تشخیص داده شد، سریعاً ختم بارداری صورت گرفته و برای جراحی ارجاع داده شود.
یاد شعر #علی_صفری افتادم...
خستهام...
خستهام مثل زنی حامله که ماه نهمدکترش گفته به درد سرطان مشکوک است
مثل مردی که قسم خورده خیانت نکندزنش اما به قسم خوردن آن مشکوک است
خستهام مثل جوانی که پس از سربازیبشنود یک نفر از نامزدش، دل بُرده
مثل یک افسر تحقیق شرافتمندیکه به پروندهی جرم پسرش برخورده
خستهام مثل پسربچه که در جای شلوغبین دعوای پدر مادر خود گم شده است
خسته مثل زن راضی شده به مُهر طلاقکه پس از بخت بدش سوژهی مردم شده است
خسته مثل پدری گوشهی آسایشگاهکه کسی غیر پرستار سراغش نرود
خستهام بیشتر از پیرزنی تنها کهعید باشد نوهاش سمت اتاقش نرود
خستهام کاش کسی حال مرا میفهمیدغیر از این بغض که در راه گلو سد شده است
شدهام مثل مریضی که پس از قطع امیددر پی معجزهای راهی مشهد شده است...
۴۴
۷:۳۰
برقی زد از نگاه تو و آفتاب شددستی زدی به آب چکید و گلاب شدنام تو بردم و به رگم خون شراب شدگفتیم یا رضا و دعا مستجاب شدچون قطره آمدیم که دریای مان کنی
روییده است سبزه به صحرا چمن چمنجنت شدست تحت قدومت عدن عدنآهو دویده است به کویت ختن ختنزان روی زخمی است دل ما دهن دهنصف بسته ایم بلکه مداوای مان کنی
هرشاعری که از تو نگوید ادیب نیستاز راه دور آمده اینجا غریب نیستگر که گدات شاه شد اینجا عجیب نیستدور از تو مانده را نفسی هم شکیب نیستهیهات اگر حواله به فردای مان کنی
ختم به تو شدند تمامی راه هاای خانه ات امید دل بی پناه هاسوی تو دوخته است تمام نگاه هاسوی تو میدویم همه رو سیاه هاگریان شدیم تا که تماشای مان کنی
اندوه روزگار نشسته به جان مناز هجر تو رواست کنم چاک پیرهنآغوش توست مامن و برما تویی وطننا لایقیم و تو مگر از مهر خویشتنفرزند های لایق زهرای مان کنی
@Davat_sums
۲۸
۱۱:۲۴
۱۴
۱۳:۲۴