آها همون جزایری رو می گن که پهلوی ..... بهشون هدیه داد
۹۰
۱۱:۱۵
امارات دیشب گفت ایران شب سختی رو تجربه میکنه باور نکردیم
خود من تا صبح بخاطر پشه ها خوابم نبرد لعنتیا لهجه اماراتی ام داشت
خود من تا صبح بخاطر پشه ها خوابم نبرد لعنتیا لهجه اماراتی ام داشت
۹۲
۲۰:۲۰
۸۱
۸:۴۲
رویترز:
در توافق پیش رو، ایران اورانیوم غنی شده را تحویل خواهد داد
در توافق پیش رو، ایران اورانیوم غنی شده را تحویل خواهد داد
۸۱
۱۰:۱۵
ایشالله تکذیب می شه
۸۱
۱۰:۱۶
دیشب رفتم انقلاب به مردم اونجا گفتم، اینجا شبی چند؟ گفتن اینجا ساعتی حساب میکنن تازه به حسین طاهری هم اشانتیون میدنواقعا تبعیض محلهای تا کی؟!





۸۴
۱۰:۲۸
۸۳
۱۶:۱۲
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
بازارسال شده از آموزشگاه ازدواج | زینب رهنمائی
پاسخ به سوال: با خودِ نامهربان و خاطراتِ غبارگرفته چه کنیم؟ 

اینکه میگویی «بچگیام را دقیق یادم نیست»، خودش یک نشانه است؛ گاهی ذهن ما وقتی در کودکی فضایی برای ابراز احساسات پیدا نمیکند یا با تجربههایی روبهرو میشود که هضمشان سنگین است، یک «بایگانیِ خاکگرفته» درست میکند و خاطرات را آنجا میگذارد تا از ما محافظت کند.
اما آن بخشِ «نادیده گرفتن مهارتها» و «نامهربانی با خود»، دقیقاً همان جایی است که آن کودکِ نادیده گرفته شده، دارد فریاد میزند. بیا خیلی دوستانه چند نکته را با هم مرور کنیم:
۱. صدایِ درونی تو، صدایِ تو نیست:
اینکه با خودت نامهربانی، احتمالاً بازتابِ صدایی است که در کودکی مدام به تو گفته «کافی نیستی» یا «کارت خیلی مهم نیست». تو این «ناظمِ سختگیر» را در درونت بزرگ کردهای. قدم اول این است که وقتی داری مچِ خودت را میگیری و به خودت سخت میگیری، مکث کنی و بگی: «اوپس! این صدایِ واقعیِ من نیست، این یک نوارِ قدیمیِ ضبط شده است.»
۲. امانتهای الهی را جدی بگیر:
وقتی مهارتهایت را نادیده میگیری، در واقع داری از «دیده شدن» فرار میکنی. اما عزیزِ من، آن استعدادهایی که داری، امانتهایی از طرف خدا هستند که در وجود تو گذاشته شده؛ چون تو را لایقِ داشتنشان دانسته است. پس به این امانتها اجازه بده قد بکشند.
۳. تمرینِ «دوستِ صمیمی»:
️یک لحظه فکر کن اگر صمیمیترین دوستت با همین حال پیش تو میآمد، به او چه میگفتی؟ آیا به او هم میگفتی «ولش کن، تو که مهارتی نداری»؟ قطعاً نه! پس چطور است همان مهربانی را برای خودت هم خرج کنی؟
یک پیشنهاد کوچک:لازم نیست تمام خاطرات کودکی را نبشقبر کنی. از همین امروز شروع کن؛ هر شب فقط یک کارِ کوچک که خوب انجام دادی (حتی در حدِ پختن یک نیمروی خوشمزه یا یک انتخاب هوشمندانه در کار) را در یک دفترچه بنویس و بعد چشمانت را ببند و بگو: «خدایا شکرت که من رو لایق دانستی و فرصتِ انجام این کار رو بهم دادی.»

یادت باشد، تو الان دیگر آن کودکِ دستوپابسته نیستی؛ تو الان «بالغی» هستی که میتوانی دستِ آن بچهی کوچکِ درونت را بگیری، برایش یک چای بریزی و بگویی: «من دیدمت، تو خیلی هم توانمندی و من دیگه اجازه نمیدم کسی (حتی خودم) بهت اخم کنه.»

━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
آموزشگاه ازدواج
اینجا آگاهانه انتخاب میکنیم.@rahnamaei_marriagee
اینکه میگویی «بچگیام را دقیق یادم نیست»، خودش یک نشانه است؛ گاهی ذهن ما وقتی در کودکی فضایی برای ابراز احساسات پیدا نمیکند یا با تجربههایی روبهرو میشود که هضمشان سنگین است، یک «بایگانیِ خاکگرفته» درست میکند و خاطرات را آنجا میگذارد تا از ما محافظت کند.
اما آن بخشِ «نادیده گرفتن مهارتها» و «نامهربانی با خود»، دقیقاً همان جایی است که آن کودکِ نادیده گرفته شده، دارد فریاد میزند. بیا خیلی دوستانه چند نکته را با هم مرور کنیم:
۱. صدایِ درونی تو، صدایِ تو نیست:
۲. امانتهای الهی را جدی بگیر:
۳. تمرینِ «دوستِ صمیمی»:
یک پیشنهاد کوچک:لازم نیست تمام خاطرات کودکی را نبشقبر کنی. از همین امروز شروع کن؛ هر شب فقط یک کارِ کوچک که خوب انجام دادی (حتی در حدِ پختن یک نیمروی خوشمزه یا یک انتخاب هوشمندانه در کار) را در یک دفترچه بنویس و بعد چشمانت را ببند و بگو: «خدایا شکرت که من رو لایق دانستی و فرصتِ انجام این کار رو بهم دادی.»
یادت باشد، تو الان دیگر آن کودکِ دستوپابسته نیستی؛ تو الان «بالغی» هستی که میتوانی دستِ آن بچهی کوچکِ درونت را بگیری، برایش یک چای بریزی و بگویی: «من دیدمت، تو خیلی هم توانمندی و من دیگه اجازه نمیدم کسی (حتی خودم) بهت اخم کنه.»
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
۱
۱۷:۵۳