لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل دلدادگاند
۳۶۶ عضو

دلدادگان

مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۷ مرداد
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#نورا#قسمت_چهلوهفتم
یه لحظه یاد نامه ها افتادم که نرگس براش آورده بود گفتم نرگس هم در جریان بود خاطرش رو میخوای ؟مرتضی اولش نمی‌دونست ولی وقتی اون شب خونه ی شما دلش درد گرفت و بردیمش بیمارستان اونجا همه چیو بهش گفتم ...بنظر خودت میخواستی منو ازخودت دور کنی ، ولی نمیدونستی که از خدامه و با کارت داری به هدفم نزدیکم میکنی ،گفتم جریان نامه ها چطور ؟!_ نرگس هم دلش باهام بود و می‌گفت نورا لیاقتت رو نداره و اینو بهت ثابت میکنم!تا اینکه، بعد فرارت اون نامه هارو برام اورد .....اصلا برنامه این بود با نرگس بیایم اینجا ،ولی اصرار پدرم بود که تورو بیارم دلم برای معصومیت داداش محمدم سوخت ، که چطور عاشقانه نرگس خوش خط و خال رو دوست داشت ونمی‌دونست نرگس دلش باهاش نیست و چطور خام حرفهای مرتضی شده!موندم چطور داداش علی که تو زرنگی ادعاش میشد نتونسته بود نرگس رو خوب بشناسه با نرگس از بچگی دوست هم بودیم و از راز و رمزهای هم باخبر بودیم شاید گذر زمان باعث شده بود نرگس رنگ عوض کنه وگرنه از بچگی خیلی مهربون و باوفا بود دوستی که فکر نمیکردم بخواد روزی از درد دلها و اسرارم بر علیه خودم استفاده کنه دیگه هیچی این دنیا برام قشنگ نبود،!تا شب اونقدر از درد نامردی ها و بی مهری ها گریه کردم که سردرد بدی گرفتم!همش به این فکر میکردم که اگه این بچه هم بخواد دنیا بیاد میشه یکی مثل من حالا من ننه بابایی به اون خوبی داشتم این شد عاقبتم نمیدونم تو این دنیای بی عاطفه بدون پدر ، تو غربت چطوری میخواد بزرگ بشه.اونشب اونقدر از دنیا بریدم که دیگه تصمیم گرفتم به زندگی خودم و این بچه خاتمه بدم، دیگه تحمل ناملایمتی های دنیا برام خیلی سخت بود و قلبم کشش این همه درد و توهین رو نداشت.باید راهی پیدا میکردم تا خودمو خلاص کنم پنجره که نرده داشت ونمیتونستم بپرم پایین باید هر طور شده شئ تیزی پیدا میگردم و رگم رو میزدم این بهترین و بیصداترین کار بودبه حموم رفتم و با دیدن اینه ی روی دیوار آینه رو زدم زمین وچند تکه شد،!گرچه اولش ترسیدم ولی با یاداوری وقایع امروز فرصت رو از دست ندادم و شیشه شکسته اینه رو کشیدم رو مچ دستم و با دیدن خون ترسیدم، اما وقتی بعدش چهره‌ی نرگس و مرتضی از خاطرم گذشت مصمم تر شدم و شیشه رو دوباره کشیدم که خون به شدت از دستم فرو ریخت!بدنم سرد شد و دیگه نتونستم سرپا بایستم کنار دیوار سر خوردم و به چهره ی خندان حاتم که جلو چشمم بود لبخند زدم.نمیدونم چقدرخواب بودم ، چشام بقدری سنگین شده بود که نای باز کردنشون رو نداشتم!کسی رو کنارم حس میکردم خیلی تشنه بودم نتونستم بیدار بشم و قدرت اینو نداشتم که طلب آب کنم.با تابش نورآفتاب به صورتم لای چشامو باز کردم و اولین چیزی که میدیدم چهره ی خندان یوما بود که داشت با لبخند نگام میکرد و خدا رو شکر می‌کرد!وقتی دید کاملا بیدار شدم اومد نزدیکتر و نشست کنارم و پیشونیم رو بوسید و به عربی گفت خوش اومدی دخترم چقدر ما رو ترسوندی چیکار کردی با خودت بزور تونستم لبهامو از هم باز کنم و طلب آب کنم!بلند شد و گفت الان برات میارم صبر کن برم و مرتضی رو هم خبر کنم.یوما با گفتن اینکه طفلی بچم خیلی نگران بود از اتاق خارج شدتموم بدنم درد میکرد احساس میکردم که مدت زیادی میشه خوابیدم و کل تنم از بی حرکت موندن کرخت شده بوددستی رو که بریده بودم بسته بودن و دورش باند پیچی کرده بودن بعد رفتن یوما اولش مرتضی اومد بالا سرم و گفت خوبی؟ چیکار کردی با خودت میدونی اگه چند ثانیه دیرتر می‌رسیدم الان زیرخروارها خاک بودی ؟!بزور لبهامو از هم باز کردم و گفتم خب اشتباه کردی نجاتم دادی مگه تو کی هستی ، هان ! ازت بدم میاد ، از همتون بدم میاد همتون نامردید.!مرتضی با حرص دستی به پشت گردنش کشید و گفت میزاشتم میمردی و خونت میفتاد گردنم با خودت چی فکر کردی تو ، مگه بچه بازیه ؟!مرتضی نشست درست کنارم و گفت مگه عقلتو از دست دادی تو‌؟نمیگی جواب خانوادت رو باید من چی میدادم ؟!میدونی الان دو روزه بیهوشی و تا بهوش بیای ما هزار بار مردیم و زنده شدیم!مرتضی یه ریز بالا سرم موعظه میخوند دیگه نتونستم تحملش کنم و گفتم تنهام بزار!مرتضی نگاه سرسری بهم انداخت و اتاق رو ترک کرد ،با آبی که یوما بهم داد گلوم رو تر کردم و با کمکش چند قاشق سوپ خوردم دستم بد جور درد میکرد و نمیتونستم تکونش بدم نیاز داشتم به حموم برم و خودمو بشورم بوی خون گرفته بودم و از خودم چندشم میشد!چون نمیتونستم باند دستم و باز کنم مرتضی برام با نایلون بستش و از یوما خواست خودش حمومم کنه و حواسش بهم باشه...!یک هفته از اون ماجرای ،خودکشی من می‌گذشت و بخاطر خون زیادی که از دست داده بودم بدنم بشدت ضعیف شده بود و نمیدونستم الان بچم تو چه حاله و با این ضعف من ،تونسته مقاومت کنه یا نه ؟!!
ادامه دارد..undefinedundefined
undefined۱۰
undefined۵
undefined۱

۵۵۸

۱۷:۵۷

۱۸ مرداد

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#نورا#قسمت_چهلوهشتم
مرتضی گاهی که میدید زیادی بیحالم و نمیتونم سرپا بشم بهم سرم تقویتی می‌زد و به یوما سفارش می‌کرد که حواسش به خورد و خوراکم باشه ...!ولی من زیاد به فکر خودم نبودم و اصلا برام مهم نبود دیگه زنده موندنم، چون من میخواستم که دیگه نباشم و به این زندگی نکبتم خاتمه بدم!تقریبا چهار ماه میشد که خونه ی مرتضی بودم و روزهای کسل کننده رو سپری میکردم چند بار از مرتضی خواسته بودم که یه آزمایش یا دکتری ببرتم و از سلامت بچه مطمعن بشم ولی هر بار با اعتراض و واکنش تندش مواجه میشدم و می‌گفت همون بهتر که هیچ نشانی ازش نباشه و راحت بشیم"نزدیکیهای غروب بود و پشت پنجره نشسته بودم بخاطر ضعیف بودنم ، هیچ نشانی از وجود خارجی بچه نبود و اگه کسی نمی‌دونست، متوجه نمیشد که حامله ام ....لحظه ی اذان اونقدر حالم گرفته بود که ناخواسته زدم زیر گریه و یه دل سیر گریه کردم و از خدا خواستم کمک کنه زودتر پیش خانوادم و حاتم برگردم.خیلی دلم براشون تنگ شده بود و برای یه بغل کردن آقاجونم داشتم پرپر میشدم!همونطور که گریه میکردم ،یه لحظه احساس کردم که یه چیزی تو دلم تکون خورد ، دستمو گذاشتم رو شکمم و تا بازهم حس کنم این موجود قشنگ رو که با ابراز وجودش یه نشونه ی خوب و امید رو تو دلم زنده کرد تکون های ریز بچم رو زیر دستم احساس کردم و برای چندمین بار خدارو شکر کردم که تو این لحظه که احساس تنهایی و غربت میکردم بهم یادآوری کرد که یکی رو بهم داده که هیچ وقت تنهایی رو حس نکنم و خواست بهم بگه ، همه جا به یادمه.خوشحال از این اتفاق شیرین ،بلند شدم و وضوگرفتم و نمازم رو خوندم و سجده ی شکر کردم و ازش خواستم همه جا مراقب بچم باشه.تصمیم گرفتم ، در مورد این موضوع به یوما و مرتضی چیزی نگم ، چون مرتضی اصلا این بچه رو نمیخواست و معلوم بوداگه بفهمه ، بچه به اون مرحله رسیده که تکون میخوره برای از بین بردنش باز اذیتم میکنه!از اون شب دیگه تنهایی و غربت تحملش برام راحت‌تر بود هر موقع تنها میشدم با بچم که به دلم افتاده بود پسره حرف میزدم و باهاش درد و دل میکردم گاهی مرتضی کم پیدا می‌شد و سه چهار روز خونه نمیومد.نمیدونستم کجاست و شبها کجا میمونه و اصلا هم برام مهم نبود و البته که از ندیدنش خوشحال هم میشدم چون وقتی بود اونقدر به من و مخصوصا پدرش تیکه و کنایه و بد بیراه میگفت که راضی نبودم ببینمش دیگه در اون اتاق قفل نبود و مرتضی هر وقت خونه بود همونجا می‌خوابید و دیگه کنجکاو نبودم به اتاقش برم،بعد جریان خودکشی، اونم دیگه پاشو تو اتاقم نزاشت و شاید میترسید بازهم بلایی سرم بیارم و نتونه جواب پدرش رو بده و منم از این قضیه خوشحال بودم...از وقتی متوجه شده بودم بچم زنده هست و برای بزرگ شدن به غذا نیاز داره ، هرچی که یوما برام میاوردمیخوردم با اینکه با چشیدن بعضیاش حالم بهم می‌خورد!دوسه ماهم گذشت و الان دیگه نزدیکه هفت ماهم میشد ،تو این مدت با مرتضی کاملا تو آتش بس بودیم و نه اون با من کار داشت و نه من جلو چشمش آفتابی میشدم ...نسبت به قبل چاقتر شده بودم و هیکل درشت و کشیدم الان با این گوشتی که گرفته بودم قشنگتر شده بود ،بچمم هم دیگه بزرگتر شده بود و تو چشم بودبماند که نگاههای نفرت انگیز مرتضی به شکمم تا استخونم رو هم میسوزوند ولی من برام مهم نبود و فقط به بدنیا اومدن بچم فکر میکردم ...هر روز تا وقتی من بیدار بشم مرتضی میرفت و منم بعد رفتنش با خیال راحت میرفتم پایین و صبحانم رو کنار یوما میخوردم.امروز هم سر صبحی بلند شدم و دستی به سر و روم کشیدم تا روحیه بگیرم و موهامو بلندم رو بالا سرم بستم.پیرهن قرمز دو بنده و کوتاهم رو که یوما برام خریده بود و بیشتر شبیه لباس خواب بود و هی اصرارمی‌کردبپوشم رو تو تنم مرتب کردم و رفتم پایین ..!انقد سرخوش شده بودم که بدم نمیومدبرقصم و بخندم تا بچم هم شاد بشه خندون یوما رو صدا میکردم ومیگفتم یوما بیا برات سوپرایز دارم ولی همینکه وارد آشپزخونه شدم با دیدن مرتضی پشت میز صبحانه پاهام به زمین چسبید و دیگه نتونستم تکون بخورم لباسم طوری بود که شکمم به وضوح پیدا بود ،منی که جلوی مرتضی روسری سرم بود و لباسم بلند الان با این وضعیت خیلی معذب بودم و کل تنم تو معرض دید بودمرتضی نگاهم میکردو چشم ازم برنمیداشت، تندی چند قدم عقب گردکردم که برگردم بالا و لباس مناسبی بپوشم که مرتضی زود بلند شد و بطرفم اومد و نزاشت حرکتی اضافه بکنم ..!
undefined۱۲

۳۶۳

۱۸:۳۷

#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#نورا#قسمت_چهلونهم
مرتضی حالتهاش عادی نبود و بد جور بهم خیره میشد و این برام خوش آیند نبودمن حالت‌های عاشقانه حاتم رو دیده بودم و جنس نگاه یه عاشق رومی‌شناختم ولی مرتضی هیچ حسی تو نگاهش بهم نبود،نگاهی به شکمم کرد و گفت زودتر این بچه رو دنیا بیار که خانوادش منتظرشن نمیخوام هیچی از اون عشقت بینمون باشه ،درسته انتخابم نبودی و نخواهی بود ولی وقتی خوب دقت میکنم میبینم بدم نیستی ..!بزور آب دهنمو قورت دادم و گفتم منظورت چیه که میگی خانوادش منتظرن ؟!_ راستش دلم نیومد از بین ببرمش و باعث بشم سقط بشه ولی قولش رو به خانواده ای دادم که بچه ندارن و آرزشون هست بچه دار بشن ...!اینجوری هم اونا به مرادشون رسیدن و هم ما از دستش راحت میشیم،دستمو رو شکمم گذاشتم و گفتم ولی من بچمو به کسی نمیدم مرتضی هیستریک خندید و گفت دل بخواهی نیست اون یه از یه ناموس دزدی هست و من نمی‌خوام تو خونه ی من باشه!گفتم میتونی منو بفرستی برم ، تا مزاحم زندگیت نباشیم مرتضی گفت تو رو که عمرا نمیتونم بزارم بری هم تاکیید حاج بابامه و هم اینکه ...!به اینجای حرفهاش که رسید یه نگاه عمیق بهم انداخت و گفت باید باشی!بعد نگاهشو به چشام دوخت و گفت دعا کن که الان دستم بستست و یه مزاحم بزرگ تو وجودت هست زودتر دنیاش بیار تا خلاص شم و بدستت بیارم!پاهام دیگه نمیتونست وزنمو تحمل کنه کم مونده بود پس بیافتم که مرتضی متوجه شد و منو نشوند رو صندلی!چایی و نبات برام ریخت و گفت بخور تا از پا نیافتادی چرخید بره ولی قبل اینکه خارج بشه گفت حق نداری اون لباس رو از تنت در بیاری!دست یوما درد نکنه می‌سپارم باز هم برات از اینها بخره!بعد قهقهه ای سر داد و رفت..از تموم حرفهاش داشتم میلرزیدم استرس جسمی که بهم داده بود یه طرف حرفهای متشنجش هم یه طرف جرعه ای از چایی خوردم ،چون واقعا دیگه داشتم از پا می‌افتادم و قند خونم افتاده بود.هزار بار به خودم لعنت فرستادم که چرا این لباس رو پوشیدم و باعث شدم سر صبحی اینهمه اذیت بشم از دست یوما هم خیلی ناراحت بودم که هم این لباس رو برام گرفته بود و هم خونه نبود ..!اصلا معلوم نبود کجاست و چرا پیداش نیست، با یادآوری اینکه مرتضی بخواد بچمو ازم بگیره و به یکی دیگه بده قلبم تیر می‌کشیداصلا مگه شدنی بود و میتونستم جگر گوشم رو از خودم دور کنم ،چند مدتی بود همش فکرم درگیر این قضیه بود که چطور مرتضی باهام کار نداره و با وجود اینکه از بچم متنفره گذاشته که بدنیا بیارمش و دیگه برا سقطش کاری نمیکنه ....!خیلی سردرگم بودم و باید راه فراری پیدا میکردم و تا بدنیا اومدن پسرم ازون خونه میرفتم ولی چطوریش رو نمیدونستم.همونطور پشت میز صبحانه نشسته بودم که صدای باز کردن قفل در اومد و پشت بدنش یوما با کلی خرید وارد خونه شد.همیشه ی خدا در قفل بود و کلیدش یا جیب یوما بود یا مرتضی ولی باید نقشه ای میکشیدم و کلید یوما رو برمی‌داشتم و خودمو از اون خونه خلاص میکردم!تا الان هم اگه کاری نکرده بودم گمان میکردم که اونجا جام امن هستش.یوما وقتی به آشپزخونه رسید و منو با اون لباس دید گل از گلش شکفت و اومد بغلم کرد و به عربی گفت چه خوشگل شدی تو ...ولی زود متوجه لرزش تنم شد و نگران بهم چشم دوخت که چی شده !؟انگار منتظر یه جرقه بودم که اونم یوما بهم داد و خودمو انداختم بغلش و با صدای بلند گریه کردم تا تمام اون فشاری که بهم وارد شده بود تخلیه بشه!بعد اون روز دیگه تمام فکر و ذکرم فرار از اون خونه شده بود و فقط میخواستم از مرتضی دور بشم ولی نمیدونستم اون بیرون چه خبره و کجا میتونم برم ...!برام مهم نبود و فقط میخواستم که جون بچمو نجات بدم.چند روز دنبال نقشه ی اساسی بودم که زمانی برم که مرتضی نباشه ولی هر چقدر منتظر شدم مرتضی باز جایی بره و دوسه روز نباشه!ولی به هدفم نرسیدم انگار شک کرده بود بهم و هر شب به موقع خونه بود و بجز قفل درها ،چند وقتی بود یه سگی رو آورده بود بسته بود حیاط ...از بچگی از سگ خیلی میترسیدم ونمیدونستم با وجود سگ میتونم سمت حیاط برم یا نه ؟با حساب کتاب من بچه کم کم داشت هفت ماهش رو تموم میکرد و کمتر از دوماهه دیگه بدنیا میومد ...هیچ پول و طلایی نداشتم و همشو خونه ی حاتم جا گذاشته بودم و نمیدونستم بدون پول اون بیرون میتونم دووم بیارم یا نه!!اگه به قول مرتضی گیر شیخ های عرب می‌افتادم باید چیکارمیکردم، بعد از اینهمه فکرهای متشنجی که به ذهنم میومد دوباره بودن پسرم کنارم بهم قوت قلب میداد و رو تصمیمم مصمم تر میشدم ...!برای رفتنم یه لباس بلند و گشاد انتخاب کرده بودم با شال بلندی که روی شکمم رو بپوشونه!از لای لباسهای پسر مرتضی یواشکی چند تیکه اش رو برداشته بودم و داخل بقچه ای کنار لباسهای خودم گذاشتمش تا اگه بچم بدنیا اومد بدون لباس نمونه.
undefined۱۰

۳۵۲

۱۸:۳۷

#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#نورا#قسمت_پنجاهم
باید شب که همه خواب بودن و سگم خواب بود از خونه خارج میشدم ریسکش خیلی بالا بود و احتمالاً سگ از حضورم تو‌ حیاط بیدار میشد!ولی من چاره ای نداشتم و باید همه ی تلاشم رو میکردم یه هفته هم گذشت و من از ترس سگ نمیتونستم نقشه ام رو عملی کنم ....!تا اینکه یه شب وقتی میخواستم برم پایین صدای مرتضی رو شنیدم که به یوما میگفت بیشتر حواست به نورا باشه و من دو روز نیستم و باید جایی برم ...یوما هم خیالش رو راحت کرد که نگران نباشه و تمام حواسش بهم هست‌!راست هم می‌گفت اصلا تنهام نمیگذاشت و یا بالا تو اتاق کنارم بود و وقتی هم میومدم پایین ، شش دانگ حواسش پی من بودیه روز میشد که مرتضی رفته بود و من اصلا نتونسته بودم کاری بکنم!اول صبحی که هنوز یوما خواب بود همین طوری روی تخت دراز کشیده بودم و فکرم پیش لحظه ای بود که به خونمون و کنار خانوادم برمیگردم که یهو یادم افتاد بچه که بودموقتی بیشتر میخواستم خودمو برای آقاجون و عزیز لوس کنم ، همش از دلم میگرفتم و داد میزدم دل درد گرفتم تا توجهشون رو به خودم جلب کنم و حرص پسرها رو در بیارم!!!با خودم گفتم چرا الان اینکارو نکنم ک یوما هم که یه زن مسن هستش و زود باور میکنه!به خدا توکل کردم و با صدای بلند شروع کردم به داد و بیداد کردن و اشک ریختن چون تنها راه نجاتم همین بود و باید خوب نقش بازی میکردم اونقدر داد و قال کردم تا اینکه یوما سراسیمه خودش رو به اتاقم رسوند و با دیدنم که از شکمم گرفتم و جیغ میزنم اولش دست و پاشو گم کرد و بعدش رفت سمت کمد و پیرهن بلندی آورد تنم کرد،یوما بلندم کرد و کمک کرد یواش یواش برم پایین ،منم همچنان سر و صدا میکردم و اشک می‌ریختم خودشم حاضر شد و با هم بطرف بیرون رفتیم و از کنار سگ به کمک یوما گذشتم و وارد کوچه شدم!وقتی پام به کوچه رسید ، تازه تونستم یه نفس راحت بکشم و خلاص بشم از اون خونه که حکم زندان رو برام داشت.سر کوچه که رسیدیم یوما برای هر ماشینی که رد میشد دست تکون میداد ولی کسی نگه نمی‌داشت تا اینکه وقتی بیقراری منو دیدرفت وسط خیابون و جلوی ماشینی که میومد و راننده ی مسنی داشت رو گرفت و گفت که بیمار داره و ازش خواست مارو به بیمارستان برسونه ...!اون پیرمرد هم وقتی وضعیت منو دید سوارمون کرد و بطرف بیمارستان روند وقتی رسیدیم هر چی در توانم داشتمو رو کردم و به پرستارها نشون دادم که درد دارم و باید بستری بشم یعنی فقط از خدام بود که بستریم کنن!!تا فرصت پیدا کنم و از دست یوما فرار کنم بلاخره بعد از کلی معاینه دکتر بهم آرامبخش زد و گفت شب رو باید تحت نظرش بمونم تا اگه شب باز درد داشتم کمکم کنه ، تا برای بچه اتفاقی نیافته خوشحال شدم از تجویزش و با خیال راحت رو تخت دراز کشیدم و منتظر فرصت شدم.یوما خیلی نگرانم بود و همش ذکر میخوند و بهم فوت میکرد و میگفت الان جواب مرتضی رو چی بدم خدا کنه چیزیت نشه و باید زود برگردیم خونه ...جوابی براش نداشتم و من تصمیمم چیز دیگه ای بود و به بعدش فکر نمیکردم.باید منتظر میشدم یوما خوابش بگیره و بتونم از بیمارستان خارج بشم ولی آرامبخش کار خودش رو کرد و هر چقدر خواستم بیدار بمونم نشد و خوابم بردبا صدای صحبت دو تا خانم،چشامو باز کردم ولی عجیب چشام سنگینی می‌کرد و بزور بازشون کردم!اولش درک موقعیت برام سخت بود و بعد همینکه یوما رو خواب دیدم و فهمیدم چرا اینجام!خواب از سرم پرید و بلند شدم نشستم دوتا خانم کناریم، بیمار و همراه بودن که وقتی دیدن دارم از تخت پایین میام خواستن یوما رو بیدار کنند که نزاشتم چون عربی صحبت میکردن بزور بهشون فهموندم که میخوام به سرویس برم و خودم میتونم برم و بزارن مادرم استراحت کنه!وقتی از اتاق خارج شدم و با نگاههای دوتا پرستار بخش مواجه شدم یکیشون ازم پرسید بهترم ؟!بهشون گفتم که بهترم و دردم کمتر شده!اون یکی سوالی نگام کرد و پرسید که چرا اومدم بیرون و چی میخوام ؟گفتم که میخوام به سرویس برم و اونا هم به ته سالن اشاره کردن و گفتن که زیادی سر پا نمونم برام خوب نیست و زود برگردم!خداروشکر هم صحبتی با یوما تو این مدت باعث شده بود که کم و بیش متوجه منظورشون بشم.بطرف سرویس رفتم و اولش کارم و انجام دادم و بعدش پشت در منتظر موندم پرستارها سرشون گرم بشه و بتونم از اونجا بیام بیرون!بلاخره با سوال یه نفر که احساس کردم بیماره ، هر دوحواسشون پی اون رفت و تونستم به آرومی از بخش خارج بشم پا تند کردم و بطرف در ورودی رفتم.نگهبان نشسته خوابش برده بود و بهترین فرصت بود که تا بیدار نشده خارج بشم!
ادامه دارههههundefined
undefined۱۲

۵۵۲

۱۸:۳۷

۲۰ مرداد

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#نورا#قسمت_پنجاهویکم
انگار خدا با من بود و شال رو سرم کشیدم و براحتی از جلوش رد شدم و هر چی در توان داشتم جمع کردم و از بیمارستان اومدم بیرون.فکر کنم نصفه شب بود و چون همه جا خلوت بود و کسی تو خیابون‌ها نبود درسته بخاطر شکمم راه رفتن برام مشکل شده بود اما تا میشد از بیمارستان دور شدم و خودمو به کوچه پس کوچه هایی خلوت رسوندم ...!تقریبا یه ساعتی بود که از بیمارستان فرار کرده بودم و همینطور داشتم راه میرفتم.خیلی سنگین شده بودم و اینهمه راه رفتن خستم کرده بود جلوی خونه ای پله بود چند لحظه روش نشستم تا خستگی در کنم آثار آرامبخش هنوز باهام بود و همینکه نشستم و سرمو به در تکیه دادم خوابم بردبا تکون های دست بچه ای چشامو باز کردم صبح شده بود و همه جا روشن بود،پسر بچه ی تقریبا ۹ ساله ای جلوم بود و داشت نگام می‌کرد انگار که میخواست به مدرسه بره و با دیدنم جلوی در خونشون شوکه شده بودتا کس دیگه ای بیرون نیومده بود به زحمت ، از رو پله بلند شدم و از اونجا دور شدم ولی اون پسر تا چندین کوچه پشت سرم اومد ...نمیدونم مسیر مدرسه اش همین طرف بود یا میخواست دنبالم کنه.سر خیابون که رسیدم با دیدن چندین پسر که وارد مدرسه ای شدن به دیوار پشت سرم تکیه دادم ...اون پسرم هم از کنارم رد شد، اما کمی مکث کرد و برگشت طرفمو و کیفش رو باز کرد و لقمه ی نان و پنیرش رو همراه دو سه تا خرما بطرفم گرفت ...خواستم قبول نکنم که دستمو گرفت وگذاشتشون کف دستم و نگاهی به شکمم بر جستم کرد و لبخندی بهم زد و بطرف مدرسه اش رفت.خیلی گشنه بودم همونجا رو زمین نشستم و اون لقمه و خرماها رو خوردم که بهم جون دوباره داد و بلند شدم!سردرگم تو کوچه ها با هدف نامعلومی براهم ادامه دادم فقط با هر قدمم از خدا کمک میخواستم تا راه نجاتی برام نشون بده ،تا از اون آوارگی نجات پیدا کنم!نمیدونستم کجا میرم یا میخوام چیکار کنم ،فقط سردرگم تو کوچه ها قدم میزدم بلکه فرجی حاصل بشه و جایی پیدا کنم اونجا بمونم!با صدای اذانی که از نزدیکی‌ها،میومد خوشحال شدم که مسجدی اطراف هستش و میتونم یکم استراحت کنم،چند کوچه جلوتر مسجد کوچکی بود که زن و مرد داشتن برای خوندن نماز ظهر واردش میشدن!همراه زنها منم داخل مسجد شدم و وضو گرفتم وچادری برداشتم و کنار زنها نمازم رو خوندم.بیشتر زنها چون غریبه بودم با یه حالت خاصی نگام میکردن و دم گوش هم پچ پچ میکردن و شکم برجستم رو بهم نشون میدادن!بعد نماز در میان نگاههای متعجب زنها ، یه گوشه ای نشستم و به رفتن مردم به خونه هاشون نگاه میکردم که کم کم مسجد خلوت تر شد .نمیدونم چقدر همونجا نشسته خواب برده بود که با صدای پیرمردی که داشت یا اختی ! صدام می‌کرد چشامو بازکردم ،اولش ازش ترسیدم و خواستم بلند شم که دیدم به سینی کنارش اشاره میکنه.چند تا نیمرو با نون و ماست توی سینی بود و پیرمرد ازم میخواست که غذا بخورم.پیرمرد خیلی مهربون بنظر میرسید و با لبخند رو چهره اش بهم اطمینان داد که میتونم بهش اعتماد کنم، سینی رو گذاشت جلوم و خودش بیرون رفت تا من راحت غذا بخورم.اولش برای خوردن تعلل میکردم ولی بوی نیمرو بدجوری اشتهام رو تحریک می‌کرد!اون نیمرو خیلی خوشمزه بود و هرچی میخوردم سیر نمی‌شدم! همه ی اون نون و تخم و مرغ و ماست رو خوردم.تازه غذام تموم شده بود که همون پیرمرد با دوتا لیوان چایی اومد و نشست کنارم میدونستم میخواد بدونه کی هستم و چرا اینجا نشستم؟پیرمرد گفت که نزدیک اذان غروب هستش و الان همه میان برا نماز!تعجب کردم از حرفش ،مگه من چقدر خواب بودم.پیرمرد ازم پرسید که از کجا اومدم و چرا برنگشتم خونم وقتی دید جوابی براش ندارم و سرم و انداختم پایین با لحن مهربونی گفت همه بهم میگن ابو یاسر توهم میتونی منو بابای خودت بدونی دخترم اگه جایی برای موندن نداری میتونی تو خونه ی من که تو حیاط پشتی مسجده بمونی قدمت رو چشام!بعد هم گفت چاییتو بخور و بلند شو تا مردم نیومدن این سینی رو هم بردار رو برو خونه و استراحت کن تا منم بیام ، شب باهم صحبت کنیم چاره ای جز اعتماد بهش نداشتم، یعنی جایی رو نداشتم که برم و مجبور بودم توی خونه اش بمونم.پیرمرده بهم گفت اگه زنهای محل دوباره بیان و تو رو همچنان اینجا ببینن ، هزار جور حرف در میارن برا همین چاییش رو خورد بلند شد و راهنماییم کرد که برم پشت مسجد که یه خونه ی کوچیک با دوتا اتاق تودر تو بود!خونه خیلی نقلی ولی گرمی بود و از همون بدو ورودم بهم آرامش دادصدای اذان مغرب رو که گفتن وضو گرفتم و به نماز ایستادم وخداروشکر کردم که بهم یه سرپناهی داد تا شب رو آواره ی کوچه ها نشم.پشت سجاده نشسته بودم و همینطور داشتم با خدا راز و نیاز میکردم که دیدم پیرمرد وارد خونش شد تو دستش چند کیسه بود که داخش میوه و مواد غذایی بودن به احترامش بلند شدم.
undefined۸

۲۲۱

۱۷:۵۳

#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#نورا#قسمت_پنجاهودوم
کیسه های خرید رو گذاشت گوشه ی اتاق و اومد جلوتر و گفت غریبی نکن بابا درسته که خونم کوچیکه ولی اندازه ای هست که برا هردوتامون جا باشه ...منم درسته یه پسر دارم ولی همیشه مشغوله کارو بارشه و ماهی یه بار بزور بهم سر میزنه، برا همین همیشه خدا تنهام پس دخترم راحت باش و اینجا رو مثل خونه ی خودت بدون.بلند شد و از کیسه هایی که خریده بود خوشه ای انگور برداشت و شست آورد گذاشت جلوم و گفت بابا جون نمیخوای چیزی بگی ، اصلا زبون منو میفهمی احساس می‌کنم که اهل اینجا نیستی درسته ؟!دور از ادب بود که دیگه باهاش صحبت نکنم گفتم من ایرانی هستم و بزور به اینجا آوردنم ابو یاسر خیره تو چشام گفت چطور ممکنه .؟!به شکمم اشاره کرد و گفت آخه با این وضعیت ، امکان نداره ...خلاصه ای از اتفاقهایی که این مدت برام افتاده بود رو براش گفتم تو همه ی این مدت که براش تعریف میکردم!با طمانینه داشت گوش میداد ،تا اینکه گفت چطور تونستی با این وضعیت از دستشون فرار کنی!؟؟؟از نقشه ای که بعد از بدنیا اومدن بچم برام کشیده بودن گفتم و اینکه تونستم از نبودن مرتضی استفاده کنم و بعدش فرار کنم!ابو یاسر ، باور نداشت که منو قاچاقی آوردن و خانوادم ازم بی‌خبرند، لااله الاالله گفت و بعدش گفت خدا میدونه خانوادت تو این مدت چی کشیدن!گفتم میشه کمکم کنید برگردم ایران!ابو یاسر گفت دخترم پاسپورت میخواد ، همینطوری که نمیتونی برگردی و تو الان غیر قانونی اینجایی ...منم یه پیرمردم و کار خاصی ازم برنمیاد و سواد ندارم اما صبر کن پسرم بیاد، ازش کمک میخوام تا ببینه میتونه برات کاری انجام بده یا نه ؟بعدش بلند شد و رخت خوابش روبرداشت و رفت اتاق بغلی و گفت جات رو بنداز و بگیر بخواب خدا بزرگه و ایشالله بزودی برمیگردی کشورت بدلت بد راه نده.چراغ رو خاموش کردم و دراز کشیدم پیرمرد خیلی مهربونی بود و کنارش اصلا احساس خطر نمیکردم.بعد از استرس این مدت و بی‌خوابی دیشب بلاخره تونستم یه خواب راحت داشته باشم!صبح که بیدار شدم ، پیرمرد نبود و بوی نان تازه توی خونه پیچیده بود ،جامو جمع کردم و نشستم کنار سفره و از نون و پنیر و چایی تازه دم، ابو یاسر یه دل سیر خوردم،سفره ی ابو یاسر درسته که کوچیک و کم محتوا بود، ولی اونقدر بدل می‌نشست و می‌چسبند که نگو.خونه ی ابو یاسر ،حس و آرامش خیلی خوبی داشت نمیدونم چون کنار مسجد بود و نزدیک خونه ی خدا اینهمه بهم آرامش داده بود یا چی که احساس خونسردی میکردم و دیگه از اون اضطراب و نگرانی چند روز پیش تو وجودم هیچی نبودحیاطه مابین خونه و مسجد یه محوطه ی کوچیک بود که یه طرفش کلی وسایل تلمبار شده بود و یه طرفش هم یه فرش رنگ و رو رفته ای پهن بود و یه تشک و دو جفت متکا روش گذاشته بودن،همونطور که تو حیاط قدم میزدم سرکی به داخل مسجد کشیدم که دیدم ابو یاسر مشغول جارو زدن هستش سلامی دادم و گفتم خسته نباشی ابو یاسر!ابو یاسر کمرشو صاف کرد و گفت سلام بابا خوش اومدی جلوتر رفتم و گفتم بابا اجازه بدین من جارو کنم!؟ابو یاسر لبخندی بهم زد و گفت شرایط تو طوری نیست که یه ساعت خم بشی و همه جارو جارو کنی ، دخترم .....خودم یواش یواش انجامش میدم!راست هم می‌گفت اونقدر سنگین شده بودم که راه رفتن هم برام مشکل شده بود چه برسه به اینکه بخوام کاری انجام بدم دیدم که بیکار هم نمیتونم بشینم،بطرف قفسه های قرآن و سجاده ها رفتم و همشو از طاقچه ها گذاشتم زمین و از اول شروع کردم به گردگیری وچیدمانشون لابلای قرآن ها، قرآن بسیار بزرگی بود که توجهم رو به خودش جلب کردمثل آقا جونم که برای همه ی کارهاش استخاره می‌کرد و با توکل به قرآن کارهاش رو انجام می‌داد.صلوات فرستادم و لای قرآن رو باز کردم و با خوندن آیه هایی که سراسر نور و رحمت بود و از روشنی آینده خبر میداد دلم مملو از شور و شعف شد ...درسته من عملم گناه بود و اون زمان زیاد برام مهم نبود ولی همینکه خودمو بچمو نجات دادم که البته کار خدا بود کار درستی بود!!قرآن رو بستم و بوسیدم و توی طاقچه گذاشتم!برگشتم و دیدم که ابو یاسر با همون لبخند همیشگیش داره نگام میکنه بهم گفت همیشه امیدت بخدا باشه دخترم هیچ کاری بی دلیل نیست و مطمعنم به اینجا اومدنت هم حکمتی داشته....مثل بقیه برای نماز به مسجد نمی‌رفتم و میترسیدم از حرف و حدیثهای زنهای محل اما هر روز سر موقع نمازم رو همراهشون میخوندم ...ابو یاسر بسیار مهربان و خونگرم بود و حتی لحظه ای تو خونش احساس غربت و تنهایی نمیکردم، هر دومون روز شماری میکردیم که پسرش بیاد و بتونیم برای برگشتنم ازش کمک بخواهیم.دو هفته ای میشد که اونجا بودم و هنوز هیچ خبری نشده بود.خیلی دلم میخواست قیافه ی مرتضی رو ببینم وقتی فهمید نیستم و نقشه هاش نقشه بر اب میشه اما دلم برای یوما میسوخت و میدونستم بخاطر فرار من چقدر بهش زخم زبون زده ..!
undefined۱۲
undefined۱

۲۰۸

۱۷:۵۳

#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#نورا#قسمت_پنجاهوسوم
ولی من دیگه چاره ای نداشتم و مجبور بودم تا دیر نشده از اون خونه فرار کنم.گاهی که با ابو یاسر می‌نشستیم و حوصلمون سر میرفت میگفتم بابا ، چرا بهم از زنتون نمیگین و چرا فوت شدن؟؟ابو یاسر هم به اصرار من از جوونی هاش برام می‌گفت، اینکه یه پسر جوون بود که عاشق دختر اربابش میشه و چون دختره مریض بوده پدرش راضی میشه بهش بده!ابو یاسر گفت از اول میدونستم که مریم مریض هستش و عمر چندانی نداره ولی بابا دل که این چیزها حالیش نیست.برخلاف نظر خانوادم با مریم عروسی کردم و تو خونه ای که پدر مریم بهمون داده بود زندگیمون رو شروع کردیم!مریم رو خیلی دوستش داشتم و مریم هم خیلی بهم محبت داشت.بعد هشت ماه ، روزی که متوجه شدیم قراره صاحب فرزندی بشیم من ناراحت شدم چون برای سلامتی مریم خطرناک بود ولی چون نمیخواستم شادی مریم رو بهم بزنم ، چیزی بروز ندادم سپردم بخدا و ازش خواستم مراقب مریم و فرزندمون باشه ، ولی ای کاش!شب و روز کارم شده بود دعا بجون مریم و همش ازش میخواستم که بهش سلامتی بده و برام حفظش کنه ولی انگار خدا هیچ کدوم از دعاهامو نشنیدمریم هر چقدر به موقع زایمانش میرسید ، حالش بد میشد و رنگش به زردی می‌زد،پدر و مادرشم مثل من نگرانش بودن دیگه طوری شده بود که همش خونه ی پدر مریم بودیم و شب و روز مراقبش بودیم روزی که درد زایمانش گرفت ، هممون داغون بودیم و میترسیدیم موقع زایمان اتفاقی براش بیافته.من جونمو برای مریم می‌دادم و کم مونده بود پس بیافتم ولی چند ساعت بعد که برام مثل یه قرن گذشت مادر مریم اومد و بهم اطمینان داد که حال مریم و پسرم هر دو خوبه.با شنیدن سلامتی مریم و وقتیکه صدای بچه تو خونه پیچید انگار جون دوباره ای گرفتم لحظه شماری میکردم که زودتر برم و هردوشون رو ببینم ...هممون خوشحال بودیم پدر مریم برای سلامتیشون سه تا گوسفند سر برید و قربونی دادوقتی صدام کردن که برم ببینمشون مریم با لبخند داشت نگام می‌کرد و پسر کوچولومون آروم خوابیده بوداون لحظه خداروشکر کردم که خوشی و خوشبختیمو ازم نگرفت ولی حیف که عمر این خوشبختی خیلی کوتاه بود و فقط دو ماه مریم کنارمون بود و تونست دووم بیاره و قلب بیمارش برای همیشه خاموش شد!بعد مریم من موندم و پسربچه ای که تکه ای از وجود مریمم بود و حاضر نبودم لحظه ای از خودم جداش کنم.برخلاف اصرار خانواده ی مریم که ازم میخواستن برای همیشه کنارشون بمونم ، قبول نکردم و پسرم علی رو برداشتم و از خونشون اومدم بیرون و رسیدم به نقطه ای که الان تو در اون نقطه ای ..!این مسجد و منبر سالیان سال هستش که پناهگاه من و پسرم بوده علی من تو همین خونه و مسجد بزرگ شده و قد کشیده درسته الان پدر مریم براش کار و بار جور کرده و مشغول بکار شده و کمتر میبینمش اما همیشه پیش هم بودیم و شاهد لحظه به لحظه بزرگ شدنش بودم من براش هم پدر بودم و هم مادر خودم تر و خشکش کردم مثل گنجشک به نوکش دادم تا بزرگ شد داشتم پا به پای ابو یاسر برای دل داغ دیدش گریه میکردم.سرنوشتش خیلی دردناک بود و دیدن مرگ زنی که عاشقش بوده غیر قابل تحمل بود..واقعا چه عشق قشنگی بینشون بوده.الان بعد گذشت بیست و پنج سال ، هنوز اون دوست داشتن و علاقه رو تو نگاه و حرفهای بابا یاسر میشد دید و زندگی که فقط دو سال کنار هم بودن ولی انگار که باز هم داشت با مریم زندگی می‌کرد ..!از وفای ابو یاسر قلبم لبریز از عشق شد که چطور بعد اینهمه سال دوباره ازدواج نکرده و تنهایی پسرشو رو بزرگ کرده!حالش اصلا خوب نبود و انگار با بازگوی سرنوشتش دوباره دردش سرباز کرده بود انگار که میخواست تنها باشه ، بلند شد و با کمری خمیده بطرف مسجد رفت.با شنیدن سرگذشت ابو یاسر بیشتر مصمم شدم که برگردم ایران و پیش حاتم باشم و بچمو کنارش بدنیا بیارم و دیگه ازش جدا نمونم!ولی چجوریش رونمیدونم ،همه ی امیدم به علی پسر ابو یاسر بود تا بیاد و بهم کمک کنه دو روز هم گذشت تا اینکه یه شب که داشتم شام آماده میکردم و بابا هم رو فرش تو حیاط داشت چرت می‌زد صدای شاد و پر انرژی کسی رو شنیدم که داشت ابو یاسر رو صدا می‌زد...ابو یاسر هم با همون انرژی و صدای خوش جوابش رو داد و گفت قربونت برم بابا اومدی از پنجره نگاه کردم و دیدم که گرم همدیگرو بغل کردن یه لحظه به رابطه ی قشنگشون حسودیم شد و به یاد آقاجونم ، چشام اشکی شدحسابی که از آغوش هم سیراب شدن ، ابو یاسر رو به پسرش گفت علی جان چقدر دیر کردی ، چرا نمیومدی پس ببینمت ..!علی گفت شرمندتم بابا ،اونقدر کار داشتیم که بزور تونستم روبراهشون کنم و بیام دیدنت.ابو یاسر دستی به سر علی کشید و گفت خداروشکر که اومدی پسرم بعد ادامه داد ، راستی پسرم مهمون داریم!علی با تعجب گفت مهمون !ابو یاسر گفت صبر کن الان صداش میکنم بعد با صدای بلند صدام کرد نورا دخترم بیا بلاخره پسرم اومد.
ادامه دارههundefinedundefined
undefined۲۲
undefined۱

۳۲۴

۱۷:۵۳

۲۲ مرداد

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.