ماه را در پیاله نوشیدم، حالا تمامِ شب در من بیدار است.

سمیه براتی
۱۳۵
۱۴:۵۸
زخم هایم را دوست دارمآنها تنها بخش من اندکه نور را می فهمند.

سمیه براتی
۱۴۰
۱۵:۲۹
میانِ هیاهویِ فنجانها،تنهاییام را جرعهجرعه مینوشم؛اینجاسکوت، طعمِ زندگی میدهد.

سمیه براتی.
۱۲۰
۲۳:۱۲
من،آن نقطه در انتهایِ جملهام؛که تمامِ کلماتِ پیش از خود را،معنا میدهدوُتمام میکند؛اما کسی،به وقتِ خواندنصدایم نمیزند.

سمیه براتی
۱۰۹
۱۶:۵۴
در جانِ من دشتیست از آرامشِ وحشیبابونهای وا میشود بر قلهای سرکش
من ریشهام در خاک و دستم در دعای بادچون خیزرانی فارغ از دنیایِ بیبنیاد
در رود، سیمای خودم را گم کنم چون نورچون قطرهای که میچکد در رودی از بلور
عالم همه یک رقصِ جاری، یک تماشاییستهر ذره را با کلِ عالم سرّ و سوداییست
در بینِ این «من»ها، فقط «او» گشته در جریانمانند عطری که رها شد در دلِ بستان
حکاکِ تقدیرم ولی در دستِ باد، آرامچون برگی افتاده به روی برکهای، بیگام
سکوت مینوشم که سنگ از راز، لب وا کرددر نبضِ یک گل، فلسفه خود را تماشا کرد

سمیه براتی.
من ریشهام در خاک و دستم در دعای بادچون خیزرانی فارغ از دنیایِ بیبنیاد
در رود، سیمای خودم را گم کنم چون نورچون قطرهای که میچکد در رودی از بلور
عالم همه یک رقصِ جاری، یک تماشاییستهر ذره را با کلِ عالم سرّ و سوداییست
در بینِ این «من»ها، فقط «او» گشته در جریانمانند عطری که رها شد در دلِ بستان
حکاکِ تقدیرم ولی در دستِ باد، آرامچون برگی افتاده به روی برکهای، بیگام
سکوت مینوشم که سنگ از راز، لب وا کرددر نبضِ یک گل، فلسفه خود را تماشا کرد
۱۰۲
۲۲:۲۸
دکمههای پیراهنم رااشتباه بستهام؛این تنها آزادیِ من استدر شهری که سایهها را همبا متر اندازه میگیرد.بر میزاستکانی هست که از دهانِ من سردتر استو عقربهای که راه میرودتا ثابت کندچیزی برای تمام شدن وجود ندارد.مندر لایهیِ نازکی از پوستپنهان شدهام؛آنجا که نه نامی هست،نه شناسنامهای،و نه کسی که بپرسد:«چرا هنوز نفس میکشی؟»

سمیه براتی.
۹۳
۲۲:۳۷
درونِ سینهات نوریست، پنهانش مکن هرگزکه این گنجینه را جز حق، نگهبانش مکن هرگز
دلت آیینهٔ غیب است، صیقل ده وجودت رابه گردِ غصه و اندوه، لرزانش مکن هرگز
مسافر باش در راهی که پایانش وصال اوستبه غیر از کویِ او، فکرِ به پایانش مکن هرگز
نگاهت را به بالا دوز، کآنجا خانهٔ یار استاسیرِ نقشِ این عالم، به زندانش مکن هرگز
تو را خواندهست سلطانِ کرم با صد هزاران نازبه دامِ خاک و این دنیا، تو ارزانش مکن هرگز
سخن از عشق میگویی؟ خموشی پیشه کن گاهیکه جان در خلوتت رقصد، پریشانش مکن هرگز

سمیه براتی.
دلت آیینهٔ غیب است، صیقل ده وجودت رابه گردِ غصه و اندوه، لرزانش مکن هرگز
مسافر باش در راهی که پایانش وصال اوستبه غیر از کویِ او، فکرِ به پایانش مکن هرگز
نگاهت را به بالا دوز، کآنجا خانهٔ یار استاسیرِ نقشِ این عالم، به زندانش مکن هرگز
تو را خواندهست سلطانِ کرم با صد هزاران نازبه دامِ خاک و این دنیا، تو ارزانش مکن هرگز
سخن از عشق میگویی؟ خموشی پیشه کن گاهیکه جان در خلوتت رقصد، پریشانش مکن هرگز
۱۰۶
۱۲:۰۵
در خانهای متروک،باران بر فنجانی خالی میچکد...ما،خاطرهیِ بادی هستیمکه وزیدن رافراموش کرده است.

سمیه براتی.
۹۰
۵:۱۹
آزادی، تنها دری گشوده نیستیا گذشتن از حصاری که به دورت کشیدهاند؛آزادی، همان لحظهیِ نابیست کهدر هجومِ سایهها، از «خودت» نمیترسی.
بندها همیشه از جنسِ آهن نیستند،گاهی سکوتیست که به زبانمان سنجاق کردهاندیا لبخندی که به اجبار، بر لب نشاندهایم.
رها شدن، یعنی همین:که بدانی کجایِ این جهان ایستادهایو بتوانی میانِ هزاران آوایِ فریب،تنها به صدایِ بلندِ حقیقتِ خویش، گوش بسپاری.
آزادی، نه بال میخواهد و نه آسمانی دور،تنها جسارتی میخواهد برایِ «انسان» ماندندر روزگاری که همه، تکرارِ یکدیگرند.

سمیه براتی.
بندها همیشه از جنسِ آهن نیستند،گاهی سکوتیست که به زبانمان سنجاق کردهاندیا لبخندی که به اجبار، بر لب نشاندهایم.
رها شدن، یعنی همین:که بدانی کجایِ این جهان ایستادهایو بتوانی میانِ هزاران آوایِ فریب،تنها به صدایِ بلندِ حقیقتِ خویش، گوش بسپاری.
آزادی، نه بال میخواهد و نه آسمانی دور،تنها جسارتی میخواهد برایِ «انسان» ماندندر روزگاری که همه، تکرارِ یکدیگرند.
۹۲
۱۳:۰۲
«سکوت،در نگاهت،هیاهویِ کلام است.»

سمیه براتی.
۵۱
۱۱:۱۲