::
۵۱
۲۱:۵۳
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
فارغ از خودشدم و کوس «انا الحق» بزدم
همچو منصور خریدار سردار شدم
غم دلدار فکنده است به جانم شرری
که به جان آمدم و شهره بازار شدم
درمیخانه گشایید به رویم شب و روز
که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم
جامه زهد و ریا کندم و بر تن کردم
خرقه پیر خراباتی و هشیار شدم
واعظ شهر که از پند خود آزارم داد
از دم رند می آلوده مددکار شدم
بگذارید که از میکده یادی بکنم
من که با دست بت میکده بیدار شدم
و جواب معشوق :
تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی
تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی
تو که فارق شده بودی ز همه کان و مکان
دار منصور بریدی همه تن دار شدی
عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر
ای که در قول و عمل شهره بازار شدی
مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی
وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی
خرقه پیر خراباتی ما سیره توست
امت از گفته در بار تو هشیار شدی
واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی
دم عیسی مسیح از تو پدیدار شدی
یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم
ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
فارغ از خودشدم و کوس «انا الحق» بزدم
همچو منصور خریدار سردار شدم
غم دلدار فکنده است به جانم شرری
که به جان آمدم و شهره بازار شدم
درمیخانه گشایید به رویم شب و روز
که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم
جامه زهد و ریا کندم و بر تن کردم
خرقه پیر خراباتی و هشیار شدم
واعظ شهر که از پند خود آزارم داد
از دم رند می آلوده مددکار شدم
بگذارید که از میکده یادی بکنم
من که با دست بت میکده بیدار شدم
و جواب معشوق :
تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی
تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی
تو که فارق شده بودی ز همه کان و مکان
دار منصور بریدی همه تن دار شدی
عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر
ای که در قول و عمل شهره بازار شدی
مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی
وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی
خرقه پیر خراباتی ما سیره توست
امت از گفته در بار تو هشیار شدی
واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی
دم عیسی مسیح از تو پدیدار شدی
یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم
ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی
۸۱
۲۱:۵۳
دیگر نکشم منت این چرخ فلک را
این ظالم واماندهی پر دوز و کلک را
زیرا به دلش نیست کمی رحم و مروت
گاهی به دلم زخم زند گاه نمک را
این ظالم واماندهی پر دوز و کلک را
زیرا به دلش نیست کمی رحم و مروت
گاهی به دلم زخم زند گاه نمک را
۵۷
۲۱:۲۰
زندگی جز نفسی نیست، غنیمت شِمُرشنیست امّید، که همواره نفس بر گردد
گر دو صد عمر شود ،پرده نشین در معدن،خصلتِ سنگِ سیه نیست ،که گوهر گردد
نخورَد هیچ توانگر، غم درویش و فقیرمگر آنروز که خود ،مُفلس و مُضطر گردد
#پروین_اعتصامی
گر دو صد عمر شود ،پرده نشین در معدن،خصلتِ سنگِ سیه نیست ،که گوهر گردد
نخورَد هیچ توانگر، غم درویش و فقیرمگر آنروز که خود ،مُفلس و مُضطر گردد
#پروین_اعتصامی
۶۸
۲۲:۱۱
.داستان
مدرسهای دانشآموزان را با اتوبوس به اردو میبرد. در مسیر حرکت، اتوبوس به یک تونل نزدیک میشود که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده میشود: «حداکثر ارتفاع سه متر»ارتفاع اتوبوس هم سه متر بود، ولی چون راننده قبلاً این مسیر را آمده بود با کمال اطمینان وارد تونل میشود، اما سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده میشود و پس از به وجود آمده صدایی وحشتناک در اواسط تونل توقف میکند.پس از آرام شدن اوضاع مسئولین و راننده پیاده شده و از دیدن این صحنه ناراحت میشوند. پس از بررسی اوضاع مشخص میشود که یک لایه آسفالت جدید روی جاده کشیدهاند که باعث این اتفاق شده و همه به فکر چاره افتادند؛ یکی به کندن آسفالت و دیگری به بکسل کردن با ماشین سنگین دیگر و …. اما هیچ کدام چارهساز نبود تا اینکه پسربچهای از اتوبوس پیاده شد و گفت: «راه حل این مشکل را من میدانم!»یکی از مسئولین اردو به پسر میگوید: «برو بالا پیش بچهها و از دوستانت جدا نشو!»پسربچه با اطمینان کامل میگوید: «به خاطر سن کم مرا دست کم نگیرید و یادتان باشد که سر سوزن به این کوچکی چه بلایی سر بادکنک به آن بزرگی میآورد.»مرد از حاضرجوابی کودک تعجب کرد و راه حل را از او خواست. بچه گفت: «پارسال در یک نمایشگاه معلممان یادمان داد که از یک مسیر تنگ چگونه عبور کنیم و گفت که برای اینکه دارای روح لطیف و حساسی باشیم باید درونمان را از هوای نفس و باد غرور و تکبر و طمع و حسادت خالی کنیم و در این صورت میتوانیم از هر مسیر تنگ عبور کنیم و به خدا برسیم.»
مسئول اردو از او پرسید: «خب این چه ربطی به اتوبوس دارد؟»
پسربچه گفت: «اگر بخواهیم این مسئله را روی اتوبوس اجرا کنیم باید باد لاستیکهای اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و باریک عبور کند.»پس از این کار اتوبوس از تونل عبور کرد.
خالی کردن درون از هوای کبر و غرور و نفاق و حسادت رمز عبور از مسیرهای تنگ زندگی است.
مدرسهای دانشآموزان را با اتوبوس به اردو میبرد. در مسیر حرکت، اتوبوس به یک تونل نزدیک میشود که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده میشود: «حداکثر ارتفاع سه متر»ارتفاع اتوبوس هم سه متر بود، ولی چون راننده قبلاً این مسیر را آمده بود با کمال اطمینان وارد تونل میشود، اما سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده میشود و پس از به وجود آمده صدایی وحشتناک در اواسط تونل توقف میکند.پس از آرام شدن اوضاع مسئولین و راننده پیاده شده و از دیدن این صحنه ناراحت میشوند. پس از بررسی اوضاع مشخص میشود که یک لایه آسفالت جدید روی جاده کشیدهاند که باعث این اتفاق شده و همه به فکر چاره افتادند؛ یکی به کندن آسفالت و دیگری به بکسل کردن با ماشین سنگین دیگر و …. اما هیچ کدام چارهساز نبود تا اینکه پسربچهای از اتوبوس پیاده شد و گفت: «راه حل این مشکل را من میدانم!»یکی از مسئولین اردو به پسر میگوید: «برو بالا پیش بچهها و از دوستانت جدا نشو!»پسربچه با اطمینان کامل میگوید: «به خاطر سن کم مرا دست کم نگیرید و یادتان باشد که سر سوزن به این کوچکی چه بلایی سر بادکنک به آن بزرگی میآورد.»مرد از حاضرجوابی کودک تعجب کرد و راه حل را از او خواست. بچه گفت: «پارسال در یک نمایشگاه معلممان یادمان داد که از یک مسیر تنگ چگونه عبور کنیم و گفت که برای اینکه دارای روح لطیف و حساسی باشیم باید درونمان را از هوای نفس و باد غرور و تکبر و طمع و حسادت خالی کنیم و در این صورت میتوانیم از هر مسیر تنگ عبور کنیم و به خدا برسیم.»
مسئول اردو از او پرسید: «خب این چه ربطی به اتوبوس دارد؟»
پسربچه گفت: «اگر بخواهیم این مسئله را روی اتوبوس اجرا کنیم باید باد لاستیکهای اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و باریک عبور کند.»پس از این کار اتوبوس از تونل عبور کرد.
خالی کردن درون از هوای کبر و غرور و نفاق و حسادت رمز عبور از مسیرهای تنگ زندگی است.
۷۵
۶:۳۳
در قلب هرڪس ڪہ زندڪَی ڪردےرد پاے قشنڪَی از خودت بہ یادڪَار بڪَذار
چرا ڪہ عمر ڪوتاه استو هـر آنچہ میمـاند خاطرات بلند است...!!


چرا ڪہ عمر ڪوتاه استو هـر آنچہ میمـاند خاطرات بلند است...!!
۵۴
۱۸:۵۸
عید قربان است ای یاران گل افشانی کنید
در منای دل ، وقوف از حج روحانی کنید !
تا نیفتاده است جان در پنجۀ گرگ هوا
گوسفند #نفس را گیرید و قربانی کنید !
عیدتون مبارک
التماس دعا 
در منای دل ، وقوف از حج روحانی کنید !
تا نیفتاده است جان در پنجۀ گرگ هوا
گوسفند #نفس را گیرید و قربانی کنید !
عیدتون مبارک
۴۵
۱۲:۲۰
رنگ لبخند تو ای دنیا تماشایی نبودآنچه ما دیدیم زینت بود زیبایی نبود
هرچه را در جام هستی بود نوشیدم ولیدر شراب عمر تلخی بود و گیرایی نبود
آنچه را مردم غریو کوچ میپنداشتندهیچ غیر از نالهٔ مرغان دریایی نبود
نیستم غمگین گر از من دل بریدند این و آنعشق ورزیدن به جز تمرین تنهایی نبود
مشت بر دیوار و سر بر سنگ و دندان بر جگرلب فرو بستیم و راهی جز شکیبایی نبود
هرچه را در جام هستی بود نوشیدم ولیدر شراب عمر تلخی بود و گیرایی نبود
آنچه را مردم غریو کوچ میپنداشتندهیچ غیر از نالهٔ مرغان دریایی نبود
نیستم غمگین گر از من دل بریدند این و آنعشق ورزیدن به جز تمرین تنهایی نبود
مشت بر دیوار و سر بر سنگ و دندان بر جگرلب فرو بستیم و راهی جز شکیبایی نبود
۴۸
۲۰:۴۱
مجنونِ تو کوه را ز صحرا نشناختدیوانهٔ عشق تو سر از پا نشناخت
هر کس به تو ره یافت ز خود گم گردیدآنکس که ترا شناخت خود را نشناخت
#ابوسعید
@divaneyas
هر کس به تو ره یافت ز خود گم گردیدآنکس که ترا شناخت خود را نشناخت
#ابوسعید
@divaneyas
۳۱
۱۹:۴۱
شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم .
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود.
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود.
۱۹
۵:۵۳