بازارسال شده از مهدی افشاری
۱۴۲
۹:۰۴
روزنوشت دکتر شقایق دهقانی دربارهی نابهسامانیهای نظام اداری دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی
دیروز زنگ زدم پیگیری کنم کارهای ابلاغ فراغت از تحصیلم به سازمان نظام پزشکی را! کارشناس امور تحصیلات تکمیلی دانشگاه فخیمهی علوم پزشکی شهید بهشتی (این همه ترکیب اضافه که اصلاً معنایش را نمی فهمم. شبیه شرکت سپهرآوران نسیم گستر پارسیان؛ همین قدر بیمعنی) مردیست که هر کاری میکند جز کار خودش. هر کاری میکند تا تو را از سر خودش باز کند. تلفن را برداشت و من خودم را با نام خانوادگیام معرفی کردم: دهقانی هستم. "پریوش؟" خیر. شقایق! باید میگفتم مهوش! مردک لوده. "نام پدر رحمت الله؟" نه! محمد! بعد از یک مکالمهی کوتاه و از سر باز کنی، تازه دوزاری کجم افتاد که مرد خجسته داشته سر کارم میگذاشته! لذت میبرده لابد! رگههای رفتارهای ضداجتماعی همین قدر نزدیک زندگی هرروزهی ماست. از دیروز در حال تلفن بازی از این خانم به آن آقا و از آن آقا به آن خانم هستم تا همین الان!لعنتیها اصلاً خودشان میفهمند دارند چکار میکنند؟وضعیت اتوماسیون ناجور و مضحک اداری یک طرف، بیمسئولیتی و خالهبازی به جای کار کردن یک طرف. هنوز پروندهی من به دانشگاه ارسال نشده. چرا؟ چون فلان برگهی تسویه حساب بانک رفاه در آن نیست. البته که برگهی عدم بدهی به صندوق رفاه در پرونده هست. تازه اصلاً من به کدام قسمت آن دانشگاه دولتی بدهکارم؟! نه وام گرفتهام، نه از تسهیلات خاص مربوط به از ما بهتران استفاده کردهام. بعد تازه برگه در پرونده نباشد، شمای مسئول نباید یک تماس با من بگیری و اطلاع بدهی؟ پس این شمارههای ثابت و همراه جد و آبائی مرا و بقیه مراجعین را برای چه در آن برگههای تمام نشدنی میخواهید؟ آها! بهانهی جدیدشان هم جنگ است. خیلی راحت میگویند جنگ است! مگر منِ پزشک در جنگ دوازده روزه توانستم یک روز در درمانگاه و کلینیک ترک اعتیاد حضور نداشته باشم؟ با آن حال نگران و غریب شربت تریاک توزیع می کردم. چه کار مهمی! پدرم زیر صدای جنگندهها و بمبها در تهران بود و منِ نگران و بیقرار درگیر برطرف کردن خماری یک عده معلوم الحال بودم! مگر من برای یک دقیقه تأخیر به خاطر توالت رفتن و انجام بدویترین و واضحترین و اساسیترین عمل انسانی، یعنی ادرار کردن، کلی فحش و ناسزا و غرولند از خروار خروار معتاد جمع شده پشت شیشهی دریچهی کلینیک نشنیدم؟فحشهای رکیک خانوادگی! مگر فقط پزشکها باید مسئولیتپذیر باشند در هر شرایطی؟ با هر حقوقی، کم یا زیاد؟ در هر حالتی؛ جنگ و جنبش و خیزش؟ عصبانیام، عصبانی. اگر اتوماسیون دارید پس کاغذبازیها چیست؟ اگر کاغذ دارید پس کارتابلبازیها چیست؟ چرا همه چیز اینقدر بیمنطق و دیوانهوار است؟ کاش ادارههای دولتی با کارمندهای شلخته و نکبتی با لخلخ دمپاییها و پیراهنهای مردانه روی شلوار و چایینباتهای در دستشان منهدم شوند. دیوانهها! من باید کار کنم. من حقوقبگیر دولت نیستم. من باید حس بودن کنم. من الان نه میتوانم بیمار ویزیت کنم، نه نسخه بنویسم! گیر افتادهام! فردا میروم سر وقتشان. و دیگر روانپزشک محترم نخواهم بود. میشوم یکی از قماش همان دمپایی لخلخیها!اینجا سرزمینی است که روانپزشکها را هم مجنون میکند!
۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیروز زنگ زدم پیگیری کنم کارهای ابلاغ فراغت از تحصیلم به سازمان نظام پزشکی را! کارشناس امور تحصیلات تکمیلی دانشگاه فخیمهی علوم پزشکی شهید بهشتی (این همه ترکیب اضافه که اصلاً معنایش را نمی فهمم. شبیه شرکت سپهرآوران نسیم گستر پارسیان؛ همین قدر بیمعنی) مردیست که هر کاری میکند جز کار خودش. هر کاری میکند تا تو را از سر خودش باز کند. تلفن را برداشت و من خودم را با نام خانوادگیام معرفی کردم: دهقانی هستم. "پریوش؟" خیر. شقایق! باید میگفتم مهوش! مردک لوده. "نام پدر رحمت الله؟" نه! محمد! بعد از یک مکالمهی کوتاه و از سر باز کنی، تازه دوزاری کجم افتاد که مرد خجسته داشته سر کارم میگذاشته! لذت میبرده لابد! رگههای رفتارهای ضداجتماعی همین قدر نزدیک زندگی هرروزهی ماست. از دیروز در حال تلفن بازی از این خانم به آن آقا و از آن آقا به آن خانم هستم تا همین الان!لعنتیها اصلاً خودشان میفهمند دارند چکار میکنند؟وضعیت اتوماسیون ناجور و مضحک اداری یک طرف، بیمسئولیتی و خالهبازی به جای کار کردن یک طرف. هنوز پروندهی من به دانشگاه ارسال نشده. چرا؟ چون فلان برگهی تسویه حساب بانک رفاه در آن نیست. البته که برگهی عدم بدهی به صندوق رفاه در پرونده هست. تازه اصلاً من به کدام قسمت آن دانشگاه دولتی بدهکارم؟! نه وام گرفتهام، نه از تسهیلات خاص مربوط به از ما بهتران استفاده کردهام. بعد تازه برگه در پرونده نباشد، شمای مسئول نباید یک تماس با من بگیری و اطلاع بدهی؟ پس این شمارههای ثابت و همراه جد و آبائی مرا و بقیه مراجعین را برای چه در آن برگههای تمام نشدنی میخواهید؟ آها! بهانهی جدیدشان هم جنگ است. خیلی راحت میگویند جنگ است! مگر منِ پزشک در جنگ دوازده روزه توانستم یک روز در درمانگاه و کلینیک ترک اعتیاد حضور نداشته باشم؟ با آن حال نگران و غریب شربت تریاک توزیع می کردم. چه کار مهمی! پدرم زیر صدای جنگندهها و بمبها در تهران بود و منِ نگران و بیقرار درگیر برطرف کردن خماری یک عده معلوم الحال بودم! مگر من برای یک دقیقه تأخیر به خاطر توالت رفتن و انجام بدویترین و واضحترین و اساسیترین عمل انسانی، یعنی ادرار کردن، کلی فحش و ناسزا و غرولند از خروار خروار معتاد جمع شده پشت شیشهی دریچهی کلینیک نشنیدم؟فحشهای رکیک خانوادگی! مگر فقط پزشکها باید مسئولیتپذیر باشند در هر شرایطی؟ با هر حقوقی، کم یا زیاد؟ در هر حالتی؛ جنگ و جنبش و خیزش؟ عصبانیام، عصبانی. اگر اتوماسیون دارید پس کاغذبازیها چیست؟ اگر کاغذ دارید پس کارتابلبازیها چیست؟ چرا همه چیز اینقدر بیمنطق و دیوانهوار است؟ کاش ادارههای دولتی با کارمندهای شلخته و نکبتی با لخلخ دمپاییها و پیراهنهای مردانه روی شلوار و چایینباتهای در دستشان منهدم شوند. دیوانهها! من باید کار کنم. من حقوقبگیر دولت نیستم. من باید حس بودن کنم. من الان نه میتوانم بیمار ویزیت کنم، نه نسخه بنویسم! گیر افتادهام! فردا میروم سر وقتشان. و دیگر روانپزشک محترم نخواهم بود. میشوم یکی از قماش همان دمپایی لخلخیها!اینجا سرزمینی است که روانپزشکها را هم مجنون میکند!
۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
۱.۳K
۱۸:۵۶
بنابر اطلاعی که دوست گرامی آقای شهروز کبیری دادند، به لطف ایشان درسگفتارهای گلستان سعدی و قابوسنامه به صورت کامل منتشر شد و خوانشهای جدید آنها هم در فضای پادکست بارگذاری میشود.این دو پادکست هماکنون در سه اپِ پادگیر:۱- کستباکس ۲- اپل پاکدشت ۳- شنوتو در دسترس است.
۱.۳K
۱۳:۱۵
کتابفروشی "بیداد کتاب" به مدیریت دوست گرامی آقای سپنتا انوریفر منتخبی از کتابهای خوب ناشران مختلف را با بهای مناسب به دست علاقهمندان میرساند. 
«بیداد کتاب
لطفا در بله ما را تنها نگذارید و حمایت کنید. سپاسگزار از مهر شما.
ارتباط با شما: @Wild_Pear_Tree
شناسه:https://ble.ir/Bidad_Book
«بیداد کتاب
لطفا در بله ما را تنها نگذارید و حمایت کنید. سپاسگزار از مهر شما.
ارتباط با شما: @Wild_Pear_Tree
۱.۲K
۱۸:۱۷
4_5796621311610461212.m4a
۵۰:۱۱-۱۱.۹۸ مگابایت
ببخشید که صدا بر اثر اختلال الکترونیک هنگام ضبط کمی مخدوش شده، ولی به هر حال مفهوم است. دوست گرامی آقای شهروز کبیری زحمت کشیدند و حجم آن را کم کردند تا در "بله" بگنجد.
۶۴۴
۱۲:۱۲
آنچه پس از این میخوانید، بخشی است از مقدمهی مفصلی که دارم بر ترجمهی کتاب "سرزمین ینهای تابان" مینویسم و حاصل سیر و سیاحت کوتاهمدتم در ژاپن است:
...همبستگی فرمالیسم ژاپنی با هندسه را، بهنظرم، بهتر از هر جای دیگری در غذای ژاپنی میتوان دید. به رستورانی سنّتی میروی، روی تشکچههای نرم و کوچک ژاپنی، دوزانو و در سکوت مینشینی، درست مثل این که آمادهی عبادتی آیینی شوی. پیشخدمت مهربان ژاپنی با گامهایی کوتاه و تند که انگار بهدقّت اندارهگیری شدهاند تا حتا یک سانتیمتر هم بلندتر نشوند با سینی مربع یا مستطیلی غذایت را در ظرفها و ابعاد هندسی گوناگون میآورد و بندهوار سلام میکند و، با سری فروافکنده، آرام بر زمین مینشیند و سینی را با احترام روی میز سادهای پیش رویت میگذارد. تو غذایت را از دل آن اشکال و احجام هندسی آراسته به رنگها و نقشهای چشمنواز با دوچوبهی ظریف برمیگیری و به دهان میبری و بو و مزهی غریب و گاه آزاردهندهی آن متحیّرت میکند که آخر چه نسبتی هست میان آن شکل زیبا و این بو یا مزهی عجیب یا به گمان ما گایجینها ناگوار؟ اما ذائقهی ژاپنی آن را شاید خوشمزهتر از هر غذایی بیابد که ذوق معتاد به انواع ادویهی بشر امروز در اکثر جاهای جهان میپسندد. غذای سنّتی ژاپنی همان مزهی خام و بکر طبیعت را دارد، بی یاری نمک یا شکر یا زردچوبه و دارچین که سوغات دنیای مدرن برای ژاپنیهاست. در عوض شکل زیبا و دلربایی دارد و اگر بتوانی بر ذائقهی منحرف و دور از طبیعت خود فائق آیی، خوردن آن حجمهای هندسی آراسته کمکم برایت لذتبخش میشود و صورت زیبای آنها سیرتت را به رنگ خود درمیآورد. سعدی، شاعر صورتپرست و بیقرار و جهانگرد ما، اگر ژاپن را میشناخت و میتوانست سفری هم به آنجا بکند، شاید رها میکرد این آموزهی مشهور خود را که در مقام شیخی موعظهگر در جهان بیرونی و سخت در تضاد با تجربههای اندرونی عاشقانهاش بیان کرده است: صورت زیبای ظاهر هیچ نیست/ ای برادر سیرت زیبا بیار!به هر حال، من به جای سعدی این حکمت را از ژاپنیها آموختم و دانستم که صورت همان سیرت است و نمیشود این دو را از هم جدا کرد.
...همبستگی فرمالیسم ژاپنی با هندسه را، بهنظرم، بهتر از هر جای دیگری در غذای ژاپنی میتوان دید. به رستورانی سنّتی میروی، روی تشکچههای نرم و کوچک ژاپنی، دوزانو و در سکوت مینشینی، درست مثل این که آمادهی عبادتی آیینی شوی. پیشخدمت مهربان ژاپنی با گامهایی کوتاه و تند که انگار بهدقّت اندارهگیری شدهاند تا حتا یک سانتیمتر هم بلندتر نشوند با سینی مربع یا مستطیلی غذایت را در ظرفها و ابعاد هندسی گوناگون میآورد و بندهوار سلام میکند و، با سری فروافکنده، آرام بر زمین مینشیند و سینی را با احترام روی میز سادهای پیش رویت میگذارد. تو غذایت را از دل آن اشکال و احجام هندسی آراسته به رنگها و نقشهای چشمنواز با دوچوبهی ظریف برمیگیری و به دهان میبری و بو و مزهی غریب و گاه آزاردهندهی آن متحیّرت میکند که آخر چه نسبتی هست میان آن شکل زیبا و این بو یا مزهی عجیب یا به گمان ما گایجینها ناگوار؟ اما ذائقهی ژاپنی آن را شاید خوشمزهتر از هر غذایی بیابد که ذوق معتاد به انواع ادویهی بشر امروز در اکثر جاهای جهان میپسندد. غذای سنّتی ژاپنی همان مزهی خام و بکر طبیعت را دارد، بی یاری نمک یا شکر یا زردچوبه و دارچین که سوغات دنیای مدرن برای ژاپنیهاست. در عوض شکل زیبا و دلربایی دارد و اگر بتوانی بر ذائقهی منحرف و دور از طبیعت خود فائق آیی، خوردن آن حجمهای هندسی آراسته کمکم برایت لذتبخش میشود و صورت زیبای آنها سیرتت را به رنگ خود درمیآورد. سعدی، شاعر صورتپرست و بیقرار و جهانگرد ما، اگر ژاپن را میشناخت و میتوانست سفری هم به آنجا بکند، شاید رها میکرد این آموزهی مشهور خود را که در مقام شیخی موعظهگر در جهان بیرونی و سخت در تضاد با تجربههای اندرونی عاشقانهاش بیان کرده است: صورت زیبای ظاهر هیچ نیست/ ای برادر سیرت زیبا بیار!به هر حال، من به جای سعدی این حکمت را از ژاپنیها آموختم و دانستم که صورت همان سیرت است و نمیشود این دو را از هم جدا کرد.
۸۵۴
۲:۳۴
بازارسال شده از روز نوشت
یادداشت های زاهدان
افتادم به جان در و دیوار خانه.آن قلعه ی دراکولا واقعا کثیف و خاک گرفته بود.از زیر فرش ته سیگارهای زیادی پیدا کردم.جلد کیک،قرص سیلدنافیل و شیشه های خالی ماء الشعیر و قوطی های فلزی آبمیوه از گنج های پنهان در قلعه بودند!از دستشویی و حمام پر از جرم و مو نگویم بهتر است.نشسته بودم روی دو زانو و کف زمین را می سابیدم و بلند بلند می گفتم کمونیسم مائو!دقیقا همینطور تحصیلکرده ها را به کار گِل می گُمارد!اصلا جرم است درس خواندن.چند روزی رُفت و روب خانه طول کشید.عصرها دکتر آفتابگردان با آفتابگردانی در دست می آمد دنبالم تا در شهر دور بزنیم.آفتابگردانهایش گاه کوچک بودند و گاه بزرگ.همه شان را در یک پارچ شیشه ای روی سقف یخچال گذاشته بودم.حرف های زیادی برای گفتن به یکدیگر نداشتیم.بیشتر او حرف می زد.پر حرف بود.عاشق معین بود و دائم آهنگ دشت پونه های وحشی را در ماشینش پخش می کرد.گذاشته بود روی تکرارِ خودبخود.من از معین متنفر بودم.بیشتر هم متنفر شدم با آن شکنجه ی تکرار.آهنگهایش را عوض می کردم اما انقدر حرف می زد که هیچ نمی شنیدم و لذت نمی بردم.اعتراف کرد روز اول در اتاق کنفرانس وقتی هندزفری گوشش بوده همین آهنگ را می شنیده.خندیدم.فکر کرده بودم درس گوش می کند.از زاهدان برایم می گفت؛البته خودش هم چیز زیادی نمی دانست.چهارسال دستیاری اورولوژی را همانجا خوانده بود و طرحش را هم همانجا مانده بود.بیشتر اوقات در بیمارستان می خوابید.مهر او را خیلی زودتر از من دادند و من حسودی ام شد.با آن انگشتهایی که خیلی دوستشان داشت ارگ هم می زد.نه خیلی ماهرانه اما برای دل خودش دلنگ دلنگی می کرد.انگشتان من شرح حال می نوشتند.وقتی دستیار سال اول بودم گاهی در عرض یک هفته خودکارم تمام می شد.زندگی مردمان مختلف را روی صفحات برگه های اورژانس و بخش از زبان خودشان می نوشتم.روزها هم حالشان را در برگه های سیر بیماری.چقدر حس می کردم آن روزها اکنون دور شده اند از من.خبری از بیماران اعصاب و روان نبود.در کلینیک اعتیاد وظیفه ام پر کردن پرونده های تحویل دارو و بگو مگو کردن با مراجعین بود.هیچ بندی از دستورالعمل کشوری درمان نگهدارنده با شربت های تریاک و متادون هم رعایت نمی شد.آشفتگی کامل حاکم بود.مراجعین برای دو سی سی شربتِ بیشتر گاهی سرم داد می زدند و شاید باید ده دقیقه توضیح می دادم که نمی توانم این کار را بکنم."برای خودت خطرناک است.اصلا نمی شود و اجازه ندارم."روزهای اول تحملم بیشتر بود.عصبانی نمی شدم.هنوز نیمچه معصومیتی هم با خود از شهرم آورده بودم و حرفها و قسم هایشان را باور می کردم و کوتاه می آمدم.آقای عبدالرحمن...سه روز غیبت دارید."به خدا قسم آبجی خواهرم مرد!"وای چرا؟مهم نبود چرا.در هر حال دل من به درد آمده بود.باشد آقا بروید اینبار دارو را کامل بگیرید.خانم کنیز...شما پنج روز زودتر آمده اید اصلا نمی توان همکاری کرد و دارو را انقدر زودتر تحویل داد."خانم بخدا که راهم دور است.حال ندار و مریضم.یک پسر عقب مانده در خانه دارم.از این به او هم می دهم.اگر نبرم خانه روانی می شود می زند بیرون مردم را می زند خودش را می زند.تو را بخدا کاری کن.کمکی کن.خواهری کن.لطفی کن.خدا تو را عوض دهاد!"و شقایق همیشه می گفت باشد.باشد.باشد.و از این حجم عظیم حرف های زیاد و دردناک و التماس های مکرر مغزش به مرز از هم گسیختگی می رسید.همکاران پرستار می گفتند فلانی را می شناسیم کارش همین است. دروغ می گوید.دیده شما جدید هستید اینطوری می گوید که دارویش را بدهید.من حیرت می کردم.اینجا که مهد اسلام است.اینها چرا انقدر راحت به خدا قسم می خورند؟!کار بجایی کشید که گاه در اوج خستگی می شدم وکیل مدافع خداوند و داد می زدم "مرا عصبانی نکنید چرا انقدر راحت به خدا قسم می خورید.بیچاره خدا!"چندشم می شد از التماس ها و قسم های راست و دروغی که برای چند سی سی بیشتر افیون از آن لبهای داغمه بسته ی دهانهای بی دندانشان که همه بر اثر جویدن و مکیدن ناس ریخته بود؛بی امان و یکبند بیرون می پرید.
افتادم به جان در و دیوار خانه.آن قلعه ی دراکولا واقعا کثیف و خاک گرفته بود.از زیر فرش ته سیگارهای زیادی پیدا کردم.جلد کیک،قرص سیلدنافیل و شیشه های خالی ماء الشعیر و قوطی های فلزی آبمیوه از گنج های پنهان در قلعه بودند!از دستشویی و حمام پر از جرم و مو نگویم بهتر است.نشسته بودم روی دو زانو و کف زمین را می سابیدم و بلند بلند می گفتم کمونیسم مائو!دقیقا همینطور تحصیلکرده ها را به کار گِل می گُمارد!اصلا جرم است درس خواندن.چند روزی رُفت و روب خانه طول کشید.عصرها دکتر آفتابگردان با آفتابگردانی در دست می آمد دنبالم تا در شهر دور بزنیم.آفتابگردانهایش گاه کوچک بودند و گاه بزرگ.همه شان را در یک پارچ شیشه ای روی سقف یخچال گذاشته بودم.حرف های زیادی برای گفتن به یکدیگر نداشتیم.بیشتر او حرف می زد.پر حرف بود.عاشق معین بود و دائم آهنگ دشت پونه های وحشی را در ماشینش پخش می کرد.گذاشته بود روی تکرارِ خودبخود.من از معین متنفر بودم.بیشتر هم متنفر شدم با آن شکنجه ی تکرار.آهنگهایش را عوض می کردم اما انقدر حرف می زد که هیچ نمی شنیدم و لذت نمی بردم.اعتراف کرد روز اول در اتاق کنفرانس وقتی هندزفری گوشش بوده همین آهنگ را می شنیده.خندیدم.فکر کرده بودم درس گوش می کند.از زاهدان برایم می گفت؛البته خودش هم چیز زیادی نمی دانست.چهارسال دستیاری اورولوژی را همانجا خوانده بود و طرحش را هم همانجا مانده بود.بیشتر اوقات در بیمارستان می خوابید.مهر او را خیلی زودتر از من دادند و من حسودی ام شد.با آن انگشتهایی که خیلی دوستشان داشت ارگ هم می زد.نه خیلی ماهرانه اما برای دل خودش دلنگ دلنگی می کرد.انگشتان من شرح حال می نوشتند.وقتی دستیار سال اول بودم گاهی در عرض یک هفته خودکارم تمام می شد.زندگی مردمان مختلف را روی صفحات برگه های اورژانس و بخش از زبان خودشان می نوشتم.روزها هم حالشان را در برگه های سیر بیماری.چقدر حس می کردم آن روزها اکنون دور شده اند از من.خبری از بیماران اعصاب و روان نبود.در کلینیک اعتیاد وظیفه ام پر کردن پرونده های تحویل دارو و بگو مگو کردن با مراجعین بود.هیچ بندی از دستورالعمل کشوری درمان نگهدارنده با شربت های تریاک و متادون هم رعایت نمی شد.آشفتگی کامل حاکم بود.مراجعین برای دو سی سی شربتِ بیشتر گاهی سرم داد می زدند و شاید باید ده دقیقه توضیح می دادم که نمی توانم این کار را بکنم."برای خودت خطرناک است.اصلا نمی شود و اجازه ندارم."روزهای اول تحملم بیشتر بود.عصبانی نمی شدم.هنوز نیمچه معصومیتی هم با خود از شهرم آورده بودم و حرفها و قسم هایشان را باور می کردم و کوتاه می آمدم.آقای عبدالرحمن...سه روز غیبت دارید."به خدا قسم آبجی خواهرم مرد!"وای چرا؟مهم نبود چرا.در هر حال دل من به درد آمده بود.باشد آقا بروید اینبار دارو را کامل بگیرید.خانم کنیز...شما پنج روز زودتر آمده اید اصلا نمی توان همکاری کرد و دارو را انقدر زودتر تحویل داد."خانم بخدا که راهم دور است.حال ندار و مریضم.یک پسر عقب مانده در خانه دارم.از این به او هم می دهم.اگر نبرم خانه روانی می شود می زند بیرون مردم را می زند خودش را می زند.تو را بخدا کاری کن.کمکی کن.خواهری کن.لطفی کن.خدا تو را عوض دهاد!"و شقایق همیشه می گفت باشد.باشد.باشد.و از این حجم عظیم حرف های زیاد و دردناک و التماس های مکرر مغزش به مرز از هم گسیختگی می رسید.همکاران پرستار می گفتند فلانی را می شناسیم کارش همین است. دروغ می گوید.دیده شما جدید هستید اینطوری می گوید که دارویش را بدهید.من حیرت می کردم.اینجا که مهد اسلام است.اینها چرا انقدر راحت به خدا قسم می خورند؟!کار بجایی کشید که گاه در اوج خستگی می شدم وکیل مدافع خداوند و داد می زدم "مرا عصبانی نکنید چرا انقدر راحت به خدا قسم می خورید.بیچاره خدا!"چندشم می شد از التماس ها و قسم های راست و دروغی که برای چند سی سی بیشتر افیون از آن لبهای داغمه بسته ی دهانهای بی دندانشان که همه بر اثر جویدن و مکیدن ناس ریخته بود؛بی امان و یکبند بیرون می پرید.
۱
۶:۱۲
بازارسال شده از روز نوشت
واقعا قرار است من هرچه از تجربه های زیسته و ادراکات و سلایق و عقیده های خودم بنویسم این چنین مورد هجوم خشم واقع شوم؟(هجوم کنندگان آشنایانی هستند که شماره مرا دارند.)اینطور اگر باشد که مثلا در عالم فرضیات داستایفسکی شوربای شلغم دوست ندارد و تولستوی عاشق آن است پس باید به عاشقان شوربای شلغم و متنفرانش بربخورد و داستایفسکی و تولستوی در جبهه های مخالف به صلابه کشیده شوند؟!اینطور اگر باشد که هیچ چیز بیان نمی شود و وقتی چیزی بیان نشود،دنیای جدیدی ساخته نخواهد شد.واقعا برای ابراز نفرت من از یک خواننده ی مرد_آنجا که در یادداشتهای زاهدان گفته ام از معین متنفرم._ می خواهند جنگ راه بیندازند؟ما این هستیم؟در عجبم.دیشب رسیدم به فصل "استالینِ درون ما" در کتاب روح ناآرام نوشته هاکس چایلد.جایی که مورخی روسی به درستی گفته بود"ما باید استالین درونمان را بپذیریم و از این حقیقت فرار نکنیم تا بتوانیم او را به مرور بزداییم."بعنوان درمانگر می خواهم بگویم این پذیرفتن نیاز به گذر زمان دارد و تلنگرهای مکرر و متناوب به تعصباتمان.چند نسل طول خواهد کشید تا دیکتاتورهای درونی شده ی ما خداحافظی کنند؟بله در درونی شدنشان شاید بی تقصیر باشیم(چون اساسا در چنین فرهنگ و حاکمیت و سنتی چشم باز کرده و تربیت شده ایم)اما در اصرار بر ماندنشان و نگاه داشتنشان قطعا مسئول هستیم.حالا لطفا بیایید باهم استالین های درونمان را بنشانیم روی صندلی و با آنها حرف بزنیم.اجازه ندهیم تفکر و قضاوتِ ما را راهنما باشند.وگرنه که سخن از هرنوع آزادی گفتن عبث است و ما اسیر استالین های خودمان و دیگران خواهیم ماند.چرا نمی توانیم فقط شنونده ی یکدیگر باشیم؟تو فلان خواننده را دوست داری و من ندارم.تو طرفدار فلان تفکر دینی یا غیردینی هستی و من نیستم.باشد.من توهینی به کسی نکردم.اصلا این یادداشت ها مال من هستند مال خودِ خود من.مخلوقاتِ من.هرچقدر تاریک یا روشن هرچقدر عاقلانه یا ابلهانه اینها روایت واقعی روزهایی هستند که من زیسته ام.این خفقان را تحمل نخواهم کرد.همیشه به آزاد اندیشیدن تشویق شده ام.کتابهایی که از کودکی خواهران و برادران و دوستان من بوده اند به من یاد داده اند خودم را خفه نکنم.یاد زنو می افتم که در کتاب وجدان زنو اثر ایتالو اسووو به توصیه روانکاوش برای ترک سیگار رو به نوشتن وقایع زندگی اش می آورد.حال سیگارهای ما می توانند هرچیزی باشند.برای من روزهایی ست که طی بیست و هفت ماه دور از خانه و شهرم(معتقدم وطنم)از سر گذرانده ام.روزهایی که برای ترکشان و درآوردنشان از تن بسان پیراهنی چرکین و متعفن،راهکاری بهتر از نوشتن ندارم.
پنجم خرداد ۱۴۰۵
پنجم خرداد ۱۴۰۵
۱
۳:۴۶
از جمله کتابهای کمنظیری که این روزها دارم میخوانم، یکیش همین کتاب "در آزادی" نوشتهی جان استوارت میل به ترجمهی ممتاز دکتر محمود صناعی، همشهری من، و از نخستین متخصصان روانشناسی و روانکاوی در ایران است. او ضمناً دولتمردی دانا و متعهد به کشورش بود و سمتهایی چون رایزنی فرهنگی سفارت ایران در لندن، نمایندگی ایران در یونسکو، و معاونت وزارت فرهنگ و نیز مشاغل دیگر را بر عهده داشت. مقالات زیادی هم به انگلیسی نوشته و در کار خود از شهرتی جهانی برخوردار بود. سرنوشت بدی یافت و پس از انقلاب در لندن کارش به خودکشی کشید و در سال ۱۳۶۴ رخت از ورطهی این جهان و رنجهای آن به در کشید.ترجمهی "در آزادی" را سازمان کتابهای جیبی با همکاری انتشارات فرانکلین با تیراژ ده هزار نسخه در سال ۱۳۴۰ منتشر کرده است. راستی مایهی عبرت است. آن روزها جمعیت ایران کمتر از ۲۵ میلیون و میزان باسوادان آن هم بهمراتب کمتر از امروز بوده است و تیراژ کتابهایش را ببینید و مقایسه کنید با تیراژهای ۱۰۰ و ۱۵۰ و ۲۰۰ و نهایتاً ۵۰۰ و ۱۰۰۰ امروز که نشان گویایی است از میزان اقبال عمومی به مطالعه. از آن حیرتانگیزتر بهای این کتاب ۲۶۸ صفحهای است که فقط ۳ تومان است و امروز اگر قرار باشد با همین قطع و کاغذ و کیفیت منتشر شود بهای آن کمتر از ۳۰۰۰۰۰ تومان نخواهد بود. یعنی هنر حکمرانان ما در ۶۴ سال گذشته و بهخصوص در ۴۷ سال گذشته این بوده است که قدرت خرید وجه رایج مملکت را صدهزار برابر (فقط با توجه به بهای کتاب که امروز کمترین اهمیت را در سبد کالای خانوارهای ایرانی دارد) کاهش دهند. مرحبا و حبّذا به این شیوهی کشورداری و لیاقت و قابلیت سیاسی!باری، غرض اصلیام نه این حرفها بلکه معرفی محتوای این ترجمهی ارزشمند بود که چون مقدمه طولانی شد بحث مفصلترم دربارهی مفهوم آزادی را که ما ایرانیان هنوز هم درک درستی از آن نداریم به فرصتی دیگر موکول میکنم.
۵۰۲
۵:۳۲
بازارسال شده از مهرشمس رویان
مؤسسه مهرِ شمس رویان برگزار می کند:بررسی مفهوم عشق درفرهنگ و ادبیات ایران ( براساس کتابِ وسوسهٔ عاشقی )
حضوری
مدرس : دکتر محمد دهقانی« نویسنده و مترجم »
مدت دوره : ۶ جلسه
زمان : دوشنبه ها ساعت ۱۸الی۱۹:۳۰
شروع دوره :بیست وپنجم خرداد ۱۴۰۵
مکان : مؤسسه فرهنگی مهر شمس رویان خیابان انقلاب ، خیابان موسوی . روبروی هتل اسکان ، نبش خیابان دهخدا شرقی ، پلاک ۴۶ ، واحد ۸9368783431تماس بگیرید .@mehreshamsrooyanhttpلطفا جهت ثبت نام دردایرکت همین صفحه پیام دهید .
مهرِ شمس رویان را به دوستان خود معرفی کنید
برای اطلاعات تکمیلی لطفا به کانال تلگرام مراجعه کنید ویا با شماره یِ 0s://t.me/MehreShamsRooyannhttps://t.me/dmdehghani
حضوری
مدرس : دکتر محمد دهقانی« نویسنده و مترجم »
مدت دوره : ۶ جلسه
زمان : دوشنبه ها ساعت ۱۸الی۱۹:۳۰
شروع دوره :بیست وپنجم خرداد ۱۴۰۵
مکان : مؤسسه فرهنگی مهر شمس رویان خیابان انقلاب ، خیابان موسوی . روبروی هتل اسکان ، نبش خیابان دهخدا شرقی ، پلاک ۴۶ ، واحد ۸9368783431تماس بگیرید .@mehreshamsrooyanhttpلطفا جهت ثبت نام دردایرکت همین صفحه پیام دهید .
۶۱
۱۶:۵۴