یک روز پادشاهی همراه با درباريانش برای شكار به جنگل رفتند.هوا خيلی گرم بود وتشنگی داشت پادشاه و يارانش را از پا در می آورد.
بعد ازساعتها جستجو جويبار كوچكی ديدند.پادشاه شاهين شكاريش را به زمين گذاشت، و جام طلایی را در جويبار زد و خواست آب بنوشد ،اما شاهين به جام زد و آب بر روی زمين ريخت.
برای بار دوم هم همين اتفاق افتاد، پادشاه خيلی عصبانی شد و فكر كرد ، اگر جلوی شاهين را نگيرم ، درباريان خواهند گفت: پادشاه جهانگشا نمی تواند از پس یک شاهين برآيد ؛ پس اين بار با شمشير به شاهين ضربه ای زد.
پس از مرگ شاهين پادشاه مسير آب را دنبال كرد و ديد كه ماری بسيار سمی در آب مرده و آب مسموم است.او از كشتن شاهين بسيار متاثر گشت.مجسمه ای طلایی از شاهين ساخت.
بر یکی از بالهايش نوشتند :«یک دوست هميشه دوست شماست حتی اگر كارهايش شما را برنجاند.»
روی بال ديگرش نوشتند :«هر عملی كه از روی خشم باشد محكوم به شكست است.»
#داستانک•✾
۳۹
۵:۲۴
با حالی خسته و دل شکسته خوابیدم؛ در خواب فرشتهای بسیار نورانی از آسمان به دیدنم آمد.
به او ﺷﮑﺎﯾﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﻣﻦ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ خسته شدم میخواهم همه چیز را رها کنم.فرشته به من ﮔﻔﺖ :ﺩﺭختان ﺑﺎﻣﺒﻮ ﻭ ﺳﺮﺧﺲ ﺭﺍ ﺩﯾﺪهﺍﯼ؟!
ﺳﺮﺧﺲ پس از کاشته شدن خیلی زود ﺳﺮ ﺍﺯ ﺧﺎﻙ ﺑر میاورد ﻭ بزرگ میشود.ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻣﺒﻮ تا چند سال حتی از زیر خاک بیرون نمیاید!بعد از چند سال ﺟﻮﺍﻧﻪ ﻛﻮﭼﻜﯽ ﺍﺯ آن ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ میشود…ﻭ ﺩﺭ ﻋﺮﺽ چند ﻣﺎه ﺍﺭﺗﻔﺎﻋﺶ ﺍﺯ ﺳﺮﺧﺲ ﺑﺎﻻﺗﺮ میرود!بامبو ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ ﺭﯾﺸﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻗﻮﯼ میکرده است…
ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﻣﺒﺎﺭﺯه ﺑﺎ ﺳﺨﺘﯿﻬﺎ ﻭ ﻣﺸﻜﻼﺕ هستی ﺩﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺭﯾﺸﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻣﺴﺘﺤﻜﻢ میگردانی…
ﺯﻣﺎﻥ ﺗﻮ ﻧﯿﺰ ﻓﺮﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ روزی از آسمان به زمین نگاه ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ.
#داستانک•✾
۳۹
۵:۲۵
#کلیپ عجله نکن....
۳۹
۱۱:۱۳
#داستانکشهید نواب صفویموضوع داستان: اخلاقی و درس زندگی
به نقل از همسر:یک شب بعد از افطار مختصر؛ به آقا گفتم دیگر هیچ چیزی برای سحر و افطار بعدی نداریم؛ حتی نان خشک! هر چه بود؛ امشب افطار تمام شد. مرحوم نواب لبخندی زد. این مطلب را چند بار تا وقت استراحت شبانه آقا تکرار کردم؛ وقت سحر هم آقا برخاست؛ آبی نوشید و گفتم:دیدید سحر چیزی نبود؛ افطار هم چیزی نداریم! باز آقا لبخندی زد. بعد نماز صبح گفتم و نماز ظهر هم گفتم و تا غروب و مغرب مرتب سر و صدا کردم که هیچ نداریم. تا این که اذان مغرب را گفتند؛ آقا نماز مغرب را خواند و بعد فرمودند: چطور سفره افطار امشب نداریم؟پاسخ دادم از دیشب تا حالا چه عرض میکنم؛ نداریم و نیست.آقا لبخند تلخی زد و فرمود: یعنی آب هم در لولههای آشپزخانه نیست. خندیدیم و گفتم صد البته بله.
رفتم و از فرط عصبانیت سفرهای انداختم و بشقاب و ... آوردم؛ و پارچ آب را جلوی آقا گذاشتم. هنوز لیوان را پر نکرده بود؛ صدای در آمد. طبقه پایین پسر عموی آقا که مراقب ایشان نیز بود؛ رفت سمت در و آمد گفت: حدود ده نفری از قم هستند و آشنا، آقا فرمود تعارف کن بیایند. همه آمدند.
مهمان ها نشستند؛ آقا فرمود خانم چیزی بیاورید؛ آقایان روزه خود را باز کنند.من هم گفتم:بله آب در لولهها به اندازه کافی هست. رفتم و آوردم آقا لبخندی تلخی زد؛ و به مهمانان تعارف کرد؛ تا روزه خود را باز کنند. در همین هنگام باز صدای در آمد. به آقا یوسف یعنی همان پسر عموی آقا گفتم: برو در را باز کن این دفعه حتما از مشهد هستند. الحمدالله آب در لوله ها فراوان هست. مرحوم نواب چیزی نگفت؛ یوسف رفت؛ وقتی برگشت و دیدم با چند قابلمه پر از غذا آمد. گفتم: این چیست؟ پاسخ داد: همسایه بغلی بود؛ ظاهرا امشب افطاری داشته و به علتی مهمانی آنان بهم خورده و دارند میروند؛ گفت: هر چی فکر کردیم این همه غذای پخته را چه کنیم؛ خانمم گفت چه کسی بهتر از اولاد زهرای مرضیه (سلام الله علیها)میدهیم خدمت آقا سید که ظاهرا مهمان هم زیاد دارند. آقا یک نگاه به من کرد و خنده کرد؛ و رفت.من شرمنده و شرمسار؛ غذاها را کشیدم و به مهمانان دادم و ..آنها که رفتند آقا به من فرمود: دو نکته:اول این که یک شب سحر و افطار بنا به حکمتی که فهمیدی تاخیر شد؛ چقدر سر و صدا کردی؟ دوم وقتی هم نعمت رسید؛ چقدر سکوت کردی؛ از آن سر و صدا خبری نیست؟ بعد فرمود مشکل خیلیها همین است؛ نه سکوتشان از سر انصاف است؛ نه سر و صدایشان. وقت نداشتن جیغ دارند؛ وقت داشتن بخل و غفلت.
شادی روح مطهر امام امیرالمومنین علی (ع) صلوات
•✾
@Dastan
✾• منبع در ایتا
به نقل از همسر:یک شب بعد از افطار مختصر؛ به آقا گفتم دیگر هیچ چیزی برای سحر و افطار بعدی نداریم؛ حتی نان خشک! هر چه بود؛ امشب افطار تمام شد. مرحوم نواب لبخندی زد. این مطلب را چند بار تا وقت استراحت شبانه آقا تکرار کردم؛ وقت سحر هم آقا برخاست؛ آبی نوشید و گفتم:دیدید سحر چیزی نبود؛ افطار هم چیزی نداریم! باز آقا لبخندی زد. بعد نماز صبح گفتم و نماز ظهر هم گفتم و تا غروب و مغرب مرتب سر و صدا کردم که هیچ نداریم. تا این که اذان مغرب را گفتند؛ آقا نماز مغرب را خواند و بعد فرمودند: چطور سفره افطار امشب نداریم؟پاسخ دادم از دیشب تا حالا چه عرض میکنم؛ نداریم و نیست.آقا لبخند تلخی زد و فرمود: یعنی آب هم در لولههای آشپزخانه نیست. خندیدیم و گفتم صد البته بله.
رفتم و از فرط عصبانیت سفرهای انداختم و بشقاب و ... آوردم؛ و پارچ آب را جلوی آقا گذاشتم. هنوز لیوان را پر نکرده بود؛ صدای در آمد. طبقه پایین پسر عموی آقا که مراقب ایشان نیز بود؛ رفت سمت در و آمد گفت: حدود ده نفری از قم هستند و آشنا، آقا فرمود تعارف کن بیایند. همه آمدند.
مهمان ها نشستند؛ آقا فرمود خانم چیزی بیاورید؛ آقایان روزه خود را باز کنند.من هم گفتم:بله آب در لولهها به اندازه کافی هست. رفتم و آوردم آقا لبخندی تلخی زد؛ و به مهمانان تعارف کرد؛ تا روزه خود را باز کنند. در همین هنگام باز صدای در آمد. به آقا یوسف یعنی همان پسر عموی آقا گفتم: برو در را باز کن این دفعه حتما از مشهد هستند. الحمدالله آب در لوله ها فراوان هست. مرحوم نواب چیزی نگفت؛ یوسف رفت؛ وقتی برگشت و دیدم با چند قابلمه پر از غذا آمد. گفتم: این چیست؟ پاسخ داد: همسایه بغلی بود؛ ظاهرا امشب افطاری داشته و به علتی مهمانی آنان بهم خورده و دارند میروند؛ گفت: هر چی فکر کردیم این همه غذای پخته را چه کنیم؛ خانمم گفت چه کسی بهتر از اولاد زهرای مرضیه (سلام الله علیها)میدهیم خدمت آقا سید که ظاهرا مهمان هم زیاد دارند. آقا یک نگاه به من کرد و خنده کرد؛ و رفت.من شرمنده و شرمسار؛ غذاها را کشیدم و به مهمانان دادم و ..آنها که رفتند آقا به من فرمود: دو نکته:اول این که یک شب سحر و افطار بنا به حکمتی که فهمیدی تاخیر شد؛ چقدر سر و صدا کردی؟ دوم وقتی هم نعمت رسید؛ چقدر سکوت کردی؛ از آن سر و صدا خبری نیست؟ بعد فرمود مشکل خیلیها همین است؛ نه سکوتشان از سر انصاف است؛ نه سر و صدایشان. وقت نداشتن جیغ دارند؛ وقت داشتن بخل و غفلت.
شادی روح مطهر امام امیرالمومنین علی (ع) صلوات
•✾
۴۲
۱۲:۵۲
حجاب مانند اولین خاکریز جبهه است...
_#شهید_مطهری
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کانال برتــر #حجاب👇
eitaa.com/joinchat/3093102592Cc9d364a057
_#شهید_مطهری
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۴۲
۱۱:۰۷
۴۷
۱۱:۵۶
بچه ها رماناورا را شروع کردیم
آموزشگاه هادی در ایتا https://eitaa.com/joinchat/1565917221Cc666bce593
لینک آموزشگاه هادی در ایتا@amozeshgahhadi
۳۰۰
۹:۱۱