. مگر می شود هرچه را که میخواستم توی یک شعر بیست دقیقهای بنویسند و بدهند دست آقای مداحمان بخواند برایم؟ آن هم بدون کم و کاست؟ درست مثل روزی که با هم وارد کربلا شدیم، مثل همان روز به جانم نشست...
اجازه کربلا را که خواستم، تکههای پازل کامل شدند. هرچه گشتم دیگر جای خالی نداشت. فهمیدم وقت زیارت وداع است. سریع قلبم را جمع و جور کردم و گذاشتمش توی سینه تاریکم تا روشن شود به یمن زیارت. رودخانه اشک را که حالا دریا شده بود هم باید آرام میکردم. انگار که سر راه مشهد، شمال هم رفته باشی و دریا هم حسابی طوفانی باشد، بعد یکهو آرام شود و پاهایت را توی آب کرده باشی و یک دل سیر غروبش را نگاه کرده باشی... حالا دیگر وقت رفتن بود.
خاطرات شمال و مشهد را پیچیدم توی بقچه ترمه و گذاشتم توی جعبه جواهرات جانم. ده مرتبه یا الله گفتیم. بلند شدم چای ریختم توی فنجان های هیئت که رویش «یا زینب» نوشته بودند، تا همه دلشان گرم شود به یاد چای عراقی و چای خانه مشهد. مدتهاست که این فنجان های روضه برکت آشپزخانه ام شده اند.
دلم گرم شده بود. آرام بودم. درست همان حالی را داشتم که وقتی یک دل سیر زیارت می کنم نصیبم میشود. اصلاً دروازه دلت را که باز می کنی به روی ماه امام رضا، بهشت میشود دنیایت. شاعر حتماً یک چیزی می دانسته وقتی گفته: «دلت را خانه ما کن، مصفا کردنش با من»... حالا دیگر خرداد می تواند با خیال راحت خداحافظی کند...
#زیارت#مثبت_هفته#میلاد_امام_رضاع#دلت_را_خانه_ما_کن_مصفا_کردنش_با_ما#دختر_خیال_نویس
@dokhtarekhiyalnevis
اجازه کربلا را که خواستم، تکههای پازل کامل شدند. هرچه گشتم دیگر جای خالی نداشت. فهمیدم وقت زیارت وداع است. سریع قلبم را جمع و جور کردم و گذاشتمش توی سینه تاریکم تا روشن شود به یمن زیارت. رودخانه اشک را که حالا دریا شده بود هم باید آرام میکردم. انگار که سر راه مشهد، شمال هم رفته باشی و دریا هم حسابی طوفانی باشد، بعد یکهو آرام شود و پاهایت را توی آب کرده باشی و یک دل سیر غروبش را نگاه کرده باشی... حالا دیگر وقت رفتن بود.
خاطرات شمال و مشهد را پیچیدم توی بقچه ترمه و گذاشتم توی جعبه جواهرات جانم. ده مرتبه یا الله گفتیم. بلند شدم چای ریختم توی فنجان های هیئت که رویش «یا زینب» نوشته بودند، تا همه دلشان گرم شود به یاد چای عراقی و چای خانه مشهد. مدتهاست که این فنجان های روضه برکت آشپزخانه ام شده اند.
دلم گرم شده بود. آرام بودم. درست همان حالی را داشتم که وقتی یک دل سیر زیارت می کنم نصیبم میشود. اصلاً دروازه دلت را که باز می کنی به روی ماه امام رضا، بهشت میشود دنیایت. شاعر حتماً یک چیزی می دانسته وقتی گفته: «دلت را خانه ما کن، مصفا کردنش با من»... حالا دیگر خرداد می تواند با خیال راحت خداحافظی کند...
#زیارت#مثبت_هفته#میلاد_امام_رضاع#دلت_را_خانه_ما_کن_مصفا_کردنش_با_ما#دختر_خیال_نویس
@dokhtarekhiyalnevis
۳۵۲
۱۲:۳۸
بسم الله الرحمن الرحیم معلمی که دنبالش بودم...
چند سالی میشد که روز معلم را به کادو خریدن برای معلمهای دخترک میگذراندم. تبریک ویژهای هم که حواسم بود از قلم نیندازم، تبریک به بابا بود. هر سال که میگذشت شغلش برایم ارزشمندتر میشد. شاید از روز تولدش عمیقتر تبریک میگفتم. امسال اما برایم فرق داشت. فهمیده بودم ارزشی که با دیدنش برایم زنده میشود، گرمایی است که وجودش پخش میکند. چیزی که درون روح مهربان و بزرگش دارد، نه صرفاً در شغلش. این برایم پر از حال خوب شد، به خاطر فرزند او بودن، و در عین حال دلم گرفت که روز معلم کسی را ندارم که صرفاً به خاطر معلم بودنش برایم عزیز باشد.
حافظه بلند مدتم ضعیف است. چیزهای گنگی از معلمهای ابتدایی و راهنمایی در ذهن دارم. از دبیرستان چند نفری را یادم میآید، ولی نه با جزئیات و قطعاً نه با شماره تلفن!دانشگاه را هم با اساتید خیلی خوبی گذراندم. از هیچ کدامشان خبر ندارم.
بیخیال شدم. یک کادوی اضافه برای مدیر مدرسه زینب خریدم تا دینم را ادا کرده باشم. البته که او زنی بود لایق بیش از اینها، ولی معلم من نبود! سرم گرم کادو پیچ کردن بود که زینب دوید سمتم. شروع کرد به دست زدن و بالا و پایین پریدن و کاغذی را گذاشت توی دستم. فکر کردم از آن تولدهای هفتگی است که برایم میگیرد و تلافی همه سورپرایزهای نشدهام را در میآورد. (که البته با احتساب تولدهایی که او برایم گرفته الان باید ۷۳ سال داشته باشم، و باید بگویم زیادی خوب ماندهام!) ولی نبود. به جای «تولدت مبارک» با ریتم مخصوصی «روز معلم مبارک» میخواند. فکر کردم بچه دچار کمبود موضوع جشن شده و «قر توی کمرش گیر کرده» ولی چشم که به کاغذ انداختم وا رفتم. نوشته بود: «مامان امروز روز معلم است. تو هم معلم باشگاه هستی. روزت مبارک.» بدن تپلش را فشار دادم و بوسیدمش. چتری موهایش مثل همیشه پریشان بود توی چشم. فکر کردم اگر او هم روزی معلم شود، با این اوضاع حتماً عینکی میشود.
حالم را خوب کرده بود دخترک. مربی بودن از بهترین اتفاقات زندگیم بود. چیزی توی سرم شروع کرد به وول خوردن. همان کسی که این هدیه را گذاشته بود توی دامنم: مربی باشگاهم درست شش سال پیش.
تا یادم میآید ورزش میکردم. همه مربیهای قدیمی شهرم را میشناسم، و آنها هم مرا. ولی به همان قدمت هم، قصدم از ورزش فقط تناسب اندام بود و سلامتی. تا روزی که شاگرد زینب ترابی شدم. آن هم فقط دو ماه. بعدش ما رفتیم یک شهر دیگر و بعدتر هم زینب مربیگری را گذاشت کنار و رفت سراغ کارهای بزرگتر.
توی همان دو ماه فهمیدم میشود ورزش را هم فقط برای خودش دوست داشت، مثل همه آدمهایی که دلشان میخواهد برای خودشان دوستشان بداریم. مثل بابا که حتی روز معلم هم او را برای وجود خودش ستایش میکنم.
درست توی روزهایی که سختترین روزهای زندگیم به شمار میرفت، شاگرد زینب شدم. روزهای پر از خستگی و ضعف و ناتوانی. زینب سختگیر بود. وزنههای سنگین دستم میداد. وقتی میگفتم «نمیتونم» محکم میگفت «میتونی» حرکاتی را که ۱۵ تایش را به زور میزدم و بعد از خستگی کف سالن دراز میکشیدم، یکهو میگفت ۵۰ تا بزن! من روی مود «نمیتونم» میماندم و او روی حرف همیشگیش: «میتونی. اگه نزنی هم جریمه داری!» و من با همه بهتی که تجربه میکردم، میتوانستم...
«توانستن» گمشدهام توی روزهای ضعف و خستگی بود. چیزی که او به جسم و روحم هدیه داد و من هی پشت سر هم «توانستم» فقط به امید آن «باریکلا»ی بلندی که آخرش تحویلم میداد. زینب بود که مرا عاشق خود خود ورزش کرد. به خاطر همه قوی شدنها در اوج ضعف. چیزی که همهی ما به آن احتیاج داریم. همین شد شروع راهی که هیچ وقت فکرش را نمیکردم: مربی شدم، چون دلم میخواهد این «توانستن» را به آدمها هدیه بدهم.
حالا کسی را داشتم که روز معلم به او تبریک بگویم...
#هفته_معلم#مثبت_هفته#چالش#دختر_خیال_نویس
@dokhtarekhiyalnevis
چند سالی میشد که روز معلم را به کادو خریدن برای معلمهای دخترک میگذراندم. تبریک ویژهای هم که حواسم بود از قلم نیندازم، تبریک به بابا بود. هر سال که میگذشت شغلش برایم ارزشمندتر میشد. شاید از روز تولدش عمیقتر تبریک میگفتم. امسال اما برایم فرق داشت. فهمیده بودم ارزشی که با دیدنش برایم زنده میشود، گرمایی است که وجودش پخش میکند. چیزی که درون روح مهربان و بزرگش دارد، نه صرفاً در شغلش. این برایم پر از حال خوب شد، به خاطر فرزند او بودن، و در عین حال دلم گرفت که روز معلم کسی را ندارم که صرفاً به خاطر معلم بودنش برایم عزیز باشد.
حافظه بلند مدتم ضعیف است. چیزهای گنگی از معلمهای ابتدایی و راهنمایی در ذهن دارم. از دبیرستان چند نفری را یادم میآید، ولی نه با جزئیات و قطعاً نه با شماره تلفن!دانشگاه را هم با اساتید خیلی خوبی گذراندم. از هیچ کدامشان خبر ندارم.
بیخیال شدم. یک کادوی اضافه برای مدیر مدرسه زینب خریدم تا دینم را ادا کرده باشم. البته که او زنی بود لایق بیش از اینها، ولی معلم من نبود! سرم گرم کادو پیچ کردن بود که زینب دوید سمتم. شروع کرد به دست زدن و بالا و پایین پریدن و کاغذی را گذاشت توی دستم. فکر کردم از آن تولدهای هفتگی است که برایم میگیرد و تلافی همه سورپرایزهای نشدهام را در میآورد. (که البته با احتساب تولدهایی که او برایم گرفته الان باید ۷۳ سال داشته باشم، و باید بگویم زیادی خوب ماندهام!) ولی نبود. به جای «تولدت مبارک» با ریتم مخصوصی «روز معلم مبارک» میخواند. فکر کردم بچه دچار کمبود موضوع جشن شده و «قر توی کمرش گیر کرده» ولی چشم که به کاغذ انداختم وا رفتم. نوشته بود: «مامان امروز روز معلم است. تو هم معلم باشگاه هستی. روزت مبارک.» بدن تپلش را فشار دادم و بوسیدمش. چتری موهایش مثل همیشه پریشان بود توی چشم. فکر کردم اگر او هم روزی معلم شود، با این اوضاع حتماً عینکی میشود.
حالم را خوب کرده بود دخترک. مربی بودن از بهترین اتفاقات زندگیم بود. چیزی توی سرم شروع کرد به وول خوردن. همان کسی که این هدیه را گذاشته بود توی دامنم: مربی باشگاهم درست شش سال پیش.
تا یادم میآید ورزش میکردم. همه مربیهای قدیمی شهرم را میشناسم، و آنها هم مرا. ولی به همان قدمت هم، قصدم از ورزش فقط تناسب اندام بود و سلامتی. تا روزی که شاگرد زینب ترابی شدم. آن هم فقط دو ماه. بعدش ما رفتیم یک شهر دیگر و بعدتر هم زینب مربیگری را گذاشت کنار و رفت سراغ کارهای بزرگتر.
توی همان دو ماه فهمیدم میشود ورزش را هم فقط برای خودش دوست داشت، مثل همه آدمهایی که دلشان میخواهد برای خودشان دوستشان بداریم. مثل بابا که حتی روز معلم هم او را برای وجود خودش ستایش میکنم.
درست توی روزهایی که سختترین روزهای زندگیم به شمار میرفت، شاگرد زینب شدم. روزهای پر از خستگی و ضعف و ناتوانی. زینب سختگیر بود. وزنههای سنگین دستم میداد. وقتی میگفتم «نمیتونم» محکم میگفت «میتونی» حرکاتی را که ۱۵ تایش را به زور میزدم و بعد از خستگی کف سالن دراز میکشیدم، یکهو میگفت ۵۰ تا بزن! من روی مود «نمیتونم» میماندم و او روی حرف همیشگیش: «میتونی. اگه نزنی هم جریمه داری!» و من با همه بهتی که تجربه میکردم، میتوانستم...
«توانستن» گمشدهام توی روزهای ضعف و خستگی بود. چیزی که او به جسم و روحم هدیه داد و من هی پشت سر هم «توانستم» فقط به امید آن «باریکلا»ی بلندی که آخرش تحویلم میداد. زینب بود که مرا عاشق خود خود ورزش کرد. به خاطر همه قوی شدنها در اوج ضعف. چیزی که همهی ما به آن احتیاج داریم. همین شد شروع راهی که هیچ وقت فکرش را نمیکردم: مربی شدم، چون دلم میخواهد این «توانستن» را به آدمها هدیه بدهم.
حالا کسی را داشتم که روز معلم به او تبریک بگویم...
#هفته_معلم#مثبت_هفته#چالش#دختر_خیال_نویس
@dokhtarekhiyalnevis
۴۱۸
۸:۴۰
خدای عزیزم
مدام زیر گوشم گفتی که این قرآن را برای من فرستادی، مخصوص خود خود من!همین حرفهایت را شنیدم که قرار شد تک تک کلماتت را به خودم بگیرم. مثلاً هروقت کسی را صدا زدی به خودم بگویم: «با من است.»
به نظر کار محالی هم نبود. تا این که یک روز به پیامبران گفتی: «یا ایها المدثر... قم... ای جامه به خود پیچیده، برخیز...»
این طرز صدا زدن برایم عجیب بود. ترس افتاد به تنم. من هم شبیه پیامبرت لرزیدم. حتی دام میخواست خودم را یک جایی پنهان کنم. جایی که هیچ کس نباشد. هیچ صدایی نباشد. اما جایی که تو نباشی کجا بود؟
حالا به این فکر میکنم نکند واقعا این کتاب مخصوص من است؟ هربار که کسی را صدا میزنی با من کار داری؟ اصلا نکند توقع داری که من هم بلند شوم و کاری کنم؟ نکند من هم باید از لای این پیله های دست و پاگیری که دور خودم تنیده ام خلاص شوم؟
نکند واقعا با منی؟
نویسنده: خانم مرضیه اعتمادی
#دل_نوشت#با_خدا_تو_خیالمون_حرف_بزنیم؟#دختر_خیال_نویس
@dokhtarekhiyalnevis
مدام زیر گوشم گفتی که این قرآن را برای من فرستادی، مخصوص خود خود من!همین حرفهایت را شنیدم که قرار شد تک تک کلماتت را به خودم بگیرم. مثلاً هروقت کسی را صدا زدی به خودم بگویم: «با من است.»
به نظر کار محالی هم نبود. تا این که یک روز به پیامبران گفتی: «یا ایها المدثر... قم... ای جامه به خود پیچیده، برخیز...»
این طرز صدا زدن برایم عجیب بود. ترس افتاد به تنم. من هم شبیه پیامبرت لرزیدم. حتی دام میخواست خودم را یک جایی پنهان کنم. جایی که هیچ کس نباشد. هیچ صدایی نباشد. اما جایی که تو نباشی کجا بود؟
حالا به این فکر میکنم نکند واقعا این کتاب مخصوص من است؟ هربار که کسی را صدا میزنی با من کار داری؟ اصلا نکند توقع داری که من هم بلند شوم و کاری کنم؟ نکند من هم باید از لای این پیله های دست و پاگیری که دور خودم تنیده ام خلاص شوم؟
نکند واقعا با منی؟
نویسنده: خانم مرضیه اعتمادی
#دل_نوشت#با_خدا_تو_خیالمون_حرف_بزنیم؟#دختر_خیال_نویس
@dokhtarekhiyalnevis
۱۹۹
۱۲:۳۳
بسم الله «من که امروزم بهشت وصل حاصل می شود...»
پتوی گرم و نرم را تا بالای سرم کشیدهام. انگشتان پاهایم میلرزد. آنها را تند تند به هم میسابم تا کمی گرم شوند. پوست دست و بازوهایم از سرما گزگز میکند. بخار دهانم را که داغیاش حکایت از تب نمیدانم چند درجه دارد، ها میکنم روی بازو. ولی تا باز نفس بگیرم و ها کنم، مثل کولر گازیهای عراقی میلرزند.
از سرم میگذرد: «ناراحتم که مریض شدم؟» اصلاً... نعمتی بود تا چند روزی توی خلسه باشم و نخواهم به زندگی روزمره برگردم.کم کم لرزش بدنم ضرب آهنگ میگیرد. انگار نوحه میخواند: «من ایرانم و تو عراقی... چه فراقی... چه فراقی...» اشک از شدت داغی پوست صورتم را میسوزاند.
همین دو شب پیش بود که من هم عراق بودم. چشمم که افتاد به گنبد طلایی ارباب، آرزو کردم همان جا بمیرم، آتش بگیرم و خاکسترم را باد، ببرد توی سرزمین اربابی پخش کند. با خود گفته بودم برای چشمی که کربلا را دیده باشد، دیگر چه چیزی ارزش دیدن دارد؟
لرز نوحه دارد جانم را میگیرد. نمیدانم دکمه لعنتیاش کجاست تا آهنگ را عوض کنم. بدن بیمارم توان هضم این شعر را ندارد.
هیچ وقت راحتی بدون زحمت را دوست نداشتم. این روزها بهشت و راحتی هایش دارد جلوی چشمم تصویر میشود. اصلاً چرا توصیف بهشت خنکای سایه است و نهر شیر و عسل؟ شاید چون زمان نزول قرآن، هنوز کربلایی نبود... من از بهشت، مشایه را میخواهم. نه اینکه خنکا دوست نداشته باشم، دارم. به شرط آنکه قبلش آفتاب کربلا جانم را خیسانده باشد. بعد بروم زیر سایه چادری خاکی، صورتم را بگیرم جلوی باد کولر و حظ کنم.
راستش نهر شیر و عسل هم دوست ندارم. نمیشود رود چای عراقی جاری شود توی بهشت من؟ حتی رودش را هم نمیخواهم. دلم پر میزند که استکانهای نیمه شسته شده را از دستهای با معرفت عراقیها بگیرم. آنها هم که تا اندازه نهر بهشتی سیرابمان نکنند، بیخیال نمیشوند.
لرز تنم وا می دهد. تب توی بدنم میرقصد. پتو را پرت میکنم. چه خوب که گرم است. اصلاً چرا باید هوای اینجا خنک باشد وقتی هوای کربلا داغ است؟ از گرما مست میشوم. پلکهای سنگینم روی هم لم میدهند. حالتی شبیه غش و بیهوشی. شیرینی اش زیر زبانم مزه میدهد. پشت پلکها، پایم توی دمپایی طبی قدم میزند. کاش خواب نباشم. از بهشت، همین راه رفتن به سمت معشوق را میخواهم.
بدنم از تب میسوزد. بین خواب و بیداری، حس میکنم این گرمای خورشید عراق است. از سوزشش جان میگیرم. داغی بیشتر میشود. به سرفه میافتم. هرم دود است که دویده توی مشامم. حتماً دود کبابهای بین راه است. گرسنه میشوم. باز خیال دود خیمههای سوخته اهل بیت، اشتهایم را کور میکند.
چشمم میپرد. وای! اینجا که خانه خودمان است. احساس آوارگی میکنم. چه کسی گفته هیچ جا خانه خود آدم نمیشود؟اصلاً میشود بمیرم و بهشتم مشایه باشد؟ صدایی توی سرم کوبیده میشود و به کوه معصیتهایم برخورد میکند. صدا باز میگردد: «با این اعمال توقع بهشت داری؟» نکند به بهشت نروم؟ این بار از ترس دندانهایم به هم میخورد. اصلا کاش نمیرم. اینطوری لااقل امید دارم سال آینده اربعین بشود. من هم به کرم ارباب راهی شوم.
دوباره لرز میگیرم. پتو را تا انتها میکشم روی صورتم. ضرب آهنگ عوض شده. لبهای خستهام میخواند: «من که امروزم بهشت وصل حاصل میشود...» وعده فردا را هم البته باور میکنم. فقط از خدا میخواهم امروز و فردایش، هر دو شکل مشایه باشد. آن وقت لحظه ورود به بهشت، منادی صدا بزند:«هلابیکم یا زوار الحسین...»
#زیارت#مثبت_هفته#دلتنگ_کربلا#چالش۲#اربعینه_و_خاطراتش#اسم_زیارت_میاد_اربعین_میاد_جلوی_چشمم#دختر_خیال_نویس
@dokhtarekhialnevis
پتوی گرم و نرم را تا بالای سرم کشیدهام. انگشتان پاهایم میلرزد. آنها را تند تند به هم میسابم تا کمی گرم شوند. پوست دست و بازوهایم از سرما گزگز میکند. بخار دهانم را که داغیاش حکایت از تب نمیدانم چند درجه دارد، ها میکنم روی بازو. ولی تا باز نفس بگیرم و ها کنم، مثل کولر گازیهای عراقی میلرزند.
از سرم میگذرد: «ناراحتم که مریض شدم؟» اصلاً... نعمتی بود تا چند روزی توی خلسه باشم و نخواهم به زندگی روزمره برگردم.کم کم لرزش بدنم ضرب آهنگ میگیرد. انگار نوحه میخواند: «من ایرانم و تو عراقی... چه فراقی... چه فراقی...» اشک از شدت داغی پوست صورتم را میسوزاند.
همین دو شب پیش بود که من هم عراق بودم. چشمم که افتاد به گنبد طلایی ارباب، آرزو کردم همان جا بمیرم، آتش بگیرم و خاکسترم را باد، ببرد توی سرزمین اربابی پخش کند. با خود گفته بودم برای چشمی که کربلا را دیده باشد، دیگر چه چیزی ارزش دیدن دارد؟
لرز نوحه دارد جانم را میگیرد. نمیدانم دکمه لعنتیاش کجاست تا آهنگ را عوض کنم. بدن بیمارم توان هضم این شعر را ندارد.
هیچ وقت راحتی بدون زحمت را دوست نداشتم. این روزها بهشت و راحتی هایش دارد جلوی چشمم تصویر میشود. اصلاً چرا توصیف بهشت خنکای سایه است و نهر شیر و عسل؟ شاید چون زمان نزول قرآن، هنوز کربلایی نبود... من از بهشت، مشایه را میخواهم. نه اینکه خنکا دوست نداشته باشم، دارم. به شرط آنکه قبلش آفتاب کربلا جانم را خیسانده باشد. بعد بروم زیر سایه چادری خاکی، صورتم را بگیرم جلوی باد کولر و حظ کنم.
راستش نهر شیر و عسل هم دوست ندارم. نمیشود رود چای عراقی جاری شود توی بهشت من؟ حتی رودش را هم نمیخواهم. دلم پر میزند که استکانهای نیمه شسته شده را از دستهای با معرفت عراقیها بگیرم. آنها هم که تا اندازه نهر بهشتی سیرابمان نکنند، بیخیال نمیشوند.
لرز تنم وا می دهد. تب توی بدنم میرقصد. پتو را پرت میکنم. چه خوب که گرم است. اصلاً چرا باید هوای اینجا خنک باشد وقتی هوای کربلا داغ است؟ از گرما مست میشوم. پلکهای سنگینم روی هم لم میدهند. حالتی شبیه غش و بیهوشی. شیرینی اش زیر زبانم مزه میدهد. پشت پلکها، پایم توی دمپایی طبی قدم میزند. کاش خواب نباشم. از بهشت، همین راه رفتن به سمت معشوق را میخواهم.
بدنم از تب میسوزد. بین خواب و بیداری، حس میکنم این گرمای خورشید عراق است. از سوزشش جان میگیرم. داغی بیشتر میشود. به سرفه میافتم. هرم دود است که دویده توی مشامم. حتماً دود کبابهای بین راه است. گرسنه میشوم. باز خیال دود خیمههای سوخته اهل بیت، اشتهایم را کور میکند.
چشمم میپرد. وای! اینجا که خانه خودمان است. احساس آوارگی میکنم. چه کسی گفته هیچ جا خانه خود آدم نمیشود؟اصلاً میشود بمیرم و بهشتم مشایه باشد؟ صدایی توی سرم کوبیده میشود و به کوه معصیتهایم برخورد میکند. صدا باز میگردد: «با این اعمال توقع بهشت داری؟» نکند به بهشت نروم؟ این بار از ترس دندانهایم به هم میخورد. اصلا کاش نمیرم. اینطوری لااقل امید دارم سال آینده اربعین بشود. من هم به کرم ارباب راهی شوم.
دوباره لرز میگیرم. پتو را تا انتها میکشم روی صورتم. ضرب آهنگ عوض شده. لبهای خستهام میخواند: «من که امروزم بهشت وصل حاصل میشود...» وعده فردا را هم البته باور میکنم. فقط از خدا میخواهم امروز و فردایش، هر دو شکل مشایه باشد. آن وقت لحظه ورود به بهشت، منادی صدا بزند:«هلابیکم یا زوار الحسین...»
#زیارت#مثبت_هفته#دلتنگ_کربلا#چالش۲#اربعینه_و_خاطراتش#اسم_زیارت_میاد_اربعین_میاد_جلوی_چشمم#دختر_خیال_نویس
@dokhtarekhialnevis
۳۰۷
۱۶:۳۶
بعضی کلمات انگار صاحب دارن...صاحب کلمه «پناه» تا قیامت امام رضاست...🥹🥹میلادتون مبارک آقا



#ای_صفای_قلب_زارم...#میلاد_امام_رضا
@dokhtarekhiyalnevis
#ای_صفای_قلب_زارم...#میلاد_امام_رضا
@dokhtarekhiyalnevis
۱۸۶
۹:۰۶
بسم الله الرحمن الرحیم آسمون ریسمون
انگشتانش را گره کرده بود به مشبکهای پنجره فولاد. چند سال بود نیامده بود؟ مغزش درست فرمان نمیداد. این سالها پر شده بود از درس و درس و درس. حالش از خودش بد شد. از وقتی شد دانشجوی برتر «فیزیک کوانتوم» چقدر فاصله گرفته بود از آقا. خواست بغض کند و شعر عاشقانه زمزمه کند... آمدم ای شاه پناهم بده... هرچه کرد ریتمش در نیامد. گفت اصلاً ولش کن! همهاش به سبک خودم. فکرش را رها کرد. زل زد به آدمها که میآمدند و میرفتند، به اینکه امام رضا چطور هوای همهشان را دارد؟ذهنش ناخودآگاه به بررسی رفتار ذرات میپرداخت. به مفاهیمی مثل احتمال و عدم قطعیت و در هم تنیدگی! قوانین فیزیک را مرور کرد. یک ذره زیر اتمی میتواند در چند مکان مختلف حضور داشته باشد، یا اینکه دو ذره درهم تنیده میتوانند بدون توجه به فاصله بینشان، به طور آنی بر یکدیگر تاثیر بگذارند. اینها قوانین اولیه بودند. چه ساده حال دلش را به سبک خودش خوب کرد.میشد امام رضا را هم با فیزیک کوانتوم درک کرد. امام رضا که همه جا هست، کنار همه آن زائرها، حتی فیزیک هم این را رد نمیکند. فکر کرد آیا من ذره درهم تنیدهای با آقا در وجودم دارم؟ اگر احتمال را جایگزین قطعیت کنیم... بله... لبهایش به خنده کش آمد و اشک روی گونهاش سر خورد...
#آسمون_ریسمون#پنجره_فولاد_فیزیک_کوانتوم#ماموریت۲#دختر_خیال_نویس
@dokhtarekhiyalnevis
انگشتانش را گره کرده بود به مشبکهای پنجره فولاد. چند سال بود نیامده بود؟ مغزش درست فرمان نمیداد. این سالها پر شده بود از درس و درس و درس. حالش از خودش بد شد. از وقتی شد دانشجوی برتر «فیزیک کوانتوم» چقدر فاصله گرفته بود از آقا. خواست بغض کند و شعر عاشقانه زمزمه کند... آمدم ای شاه پناهم بده... هرچه کرد ریتمش در نیامد. گفت اصلاً ولش کن! همهاش به سبک خودم. فکرش را رها کرد. زل زد به آدمها که میآمدند و میرفتند، به اینکه امام رضا چطور هوای همهشان را دارد؟ذهنش ناخودآگاه به بررسی رفتار ذرات میپرداخت. به مفاهیمی مثل احتمال و عدم قطعیت و در هم تنیدگی! قوانین فیزیک را مرور کرد. یک ذره زیر اتمی میتواند در چند مکان مختلف حضور داشته باشد، یا اینکه دو ذره درهم تنیده میتوانند بدون توجه به فاصله بینشان، به طور آنی بر یکدیگر تاثیر بگذارند. اینها قوانین اولیه بودند. چه ساده حال دلش را به سبک خودش خوب کرد.میشد امام رضا را هم با فیزیک کوانتوم درک کرد. امام رضا که همه جا هست، کنار همه آن زائرها، حتی فیزیک هم این را رد نمیکند. فکر کرد آیا من ذره درهم تنیدهای با آقا در وجودم دارم؟ اگر احتمال را جایگزین قطعیت کنیم... بله... لبهایش به خنده کش آمد و اشک روی گونهاش سر خورد...
#آسمون_ریسمون#پنجره_فولاد_فیزیک_کوانتوم#ماموریت۲#دختر_خیال_نویس
@dokhtarekhiyalnevis
۲۶۸
۹:۵۸
بسم الله الرحمن الرحیم همه نیازم به دوست داشته شدن
«این امامزاده تا حالا هر چیزی دیده بود جز این یکی!» خنده از لبم نمیافتاد. اگر هم میافتاد روی فرشهای کنار ضریح، جای خوبی افتاده بود. کنار کلی قطره ریز و درشت اشک که صدها سال است میریزند آنجا!
از مناسبتها چیز زیادی نمیخواستم. آرزویم طلا و جواهر و هدیههای گران نبود. همین که آدمهای مهم دنیای کوچکم، چند دقیقهای فکر کنند به لبخند من کافی بود. دلم بهت میخواست و اشک شوق و چیزی که انتظارش را نکشیده باشم. یک غافلگیری حال خوب کن. دلم دوست داشته شدن میخواست، و باز اردیبهشت بود...
معمولا روزهای قبل از تولدم به هزار تا چیز فکر میکنم: فلانی دعوتم میکند خانهاش، آن یکی شام میبردمان رستوران، فلانی یادش میرود کلاً، او هم که دور است پیام میفرستد...و زمانی که با برقی پشت چشمهای بسته، این لحظات را تصور میکنم، آرزو میکنم برنامه هر چیزی باشد به جز اینها، و اینجاست که کار سخت میشود!
افتادن اسم فروزان روی صفحه گوشی طبیعی بود. مکالمه روزانه داشتیم معمولاً. حتی اینکه بگوید: «بیا بریم کنار دریاچه یه دوری بزنیم.» سریع شصتم خبردار شد. پچ پچهایش را سر کلاس با حدیثه دیده بودم. سناریو را چیدم: «فروزان میاد دنبالم میریم دریاچه. حدیثه و بچهها اونجا با کیک منتظرن.» خوب بود، ولی اینکه فهمیده بودمش حالم را میگرفت.
خودم را سپردم به مهربانی دوستانم. تقصیری نداشتند که من انقدر به انواع غافلگیری فکر میکردم.وقتی خودم را توی ماشین جا دادم، شکم به یقین رسید. فروزان لباس پلوخوری پوشیده بود با روسری سبزی که از خودم هدیه گرفته بود. راه کوچه علی چپ را پیش گرفتم و از هر دری حرف زدم که مثلا نفهمیدهام.
وسط جاده پیچید. مسیر دریاچه نبود. رنگم پرید: «کجا میریم؟» دقیقاً با قیافه آدمهایی که حواسشان به هیچ چیز نیست جواب داد: «بریم امامزاده محمد دوتامون سبک شیم. خیلی وقته نرفتیم زیارت.» راست میگفت. دلم پیش این امامزاده از مدتها قبل گیر بود. پروژه تولد را بیخیال شدم. احتمالاً مثل پارسال میماند برای یکی دو روز بعد و در رستوران برگزار میشد. چه اشکالی داشت؟ حالا میرفتیم دل سبک میکردیم.آرام با پشت دست رژ لب کمرنگی را که مالیده بودم برای تولد پاک کردم.
عاشق حیاط پر از درخت و گنبد سبز آنجا بودم. چشمم افتاد به قبری با خاکهای تازه و عکس پسری جوان، پارچه ترمه و چند زن سیاه پوش با چشمهای خسته و سرخ. از خودم بدم آمد که انقدر لنگ جشن تولدم. آدم میتواند همین حالا دیگر نباشد!استغفراللهی گفتم و چشم گرداندم سمت ساختمان قدیمی. هیچ کفشی جلوی در نبود. میشد دوتایی زار بزنیم راحت. معامله خوبی بود به جای شلوغی تولد.
جلوتر از فروزان رفتم. در را که باز کردم بغض چنگ انداخت توی گلویم. عکس ضریح مشبک ساده، بدون هیچ طرح و قلم زنی (که همینش را دوست داشتم) افتاد توی چشمم. خودم را انداختم داخل و آماده شدم سیل بند جلوی اشکهایم را کنار بزنم.
سرم شلوغ شد یک دفعه! رنگهای دور و برم عوض شد. صدای «تولدت مبارک: و پنج تا بچه که از پشت ضریح، بادکنک به دست پریدند توی بغلم. سر چرخاندم کنار ساختمان. حدیثه و کیک اسمارتیزی خانگی، روی چهارپایه پلاستیکی «وقف امامزاده محمد».
دست بردم جلوی دهان تا جیغ نزنم. برگشتم سمت چشمهای فروزان که تا جای ممکن از خنده جمع بودند و منتظر نگاه من. کاری را که بیشتر از همه در این مواقع بلد بودم انجام دادم: پرت کردن خودم توی آغوش آدمها. آن هم دوتا از مهربان هایشان. زیر لب توی بغل فروزان گفتم: «چرا آخه اینجا؟» توی گوشم خواند: «میدونستم کنار آقا حالت خوبه.»اینکه کسی دنبال حال خوبم باشد... این همه نیازم به دوست داشته شدن بود...
#غافلگیری_تولد#یه_آدم_عشق_سورپرایز_عقدهای🤣#گند_زدیم_به_امامزاده😅#تولد_متفاوت#دختر_خیال_نویس
@dokhtarekhiyalnevis
«این امامزاده تا حالا هر چیزی دیده بود جز این یکی!» خنده از لبم نمیافتاد. اگر هم میافتاد روی فرشهای کنار ضریح، جای خوبی افتاده بود. کنار کلی قطره ریز و درشت اشک که صدها سال است میریزند آنجا!
از مناسبتها چیز زیادی نمیخواستم. آرزویم طلا و جواهر و هدیههای گران نبود. همین که آدمهای مهم دنیای کوچکم، چند دقیقهای فکر کنند به لبخند من کافی بود. دلم بهت میخواست و اشک شوق و چیزی که انتظارش را نکشیده باشم. یک غافلگیری حال خوب کن. دلم دوست داشته شدن میخواست، و باز اردیبهشت بود...
معمولا روزهای قبل از تولدم به هزار تا چیز فکر میکنم: فلانی دعوتم میکند خانهاش، آن یکی شام میبردمان رستوران، فلانی یادش میرود کلاً، او هم که دور است پیام میفرستد...و زمانی که با برقی پشت چشمهای بسته، این لحظات را تصور میکنم، آرزو میکنم برنامه هر چیزی باشد به جز اینها، و اینجاست که کار سخت میشود!
افتادن اسم فروزان روی صفحه گوشی طبیعی بود. مکالمه روزانه داشتیم معمولاً. حتی اینکه بگوید: «بیا بریم کنار دریاچه یه دوری بزنیم.» سریع شصتم خبردار شد. پچ پچهایش را سر کلاس با حدیثه دیده بودم. سناریو را چیدم: «فروزان میاد دنبالم میریم دریاچه. حدیثه و بچهها اونجا با کیک منتظرن.» خوب بود، ولی اینکه فهمیده بودمش حالم را میگرفت.
خودم را سپردم به مهربانی دوستانم. تقصیری نداشتند که من انقدر به انواع غافلگیری فکر میکردم.وقتی خودم را توی ماشین جا دادم، شکم به یقین رسید. فروزان لباس پلوخوری پوشیده بود با روسری سبزی که از خودم هدیه گرفته بود. راه کوچه علی چپ را پیش گرفتم و از هر دری حرف زدم که مثلا نفهمیدهام.
وسط جاده پیچید. مسیر دریاچه نبود. رنگم پرید: «کجا میریم؟» دقیقاً با قیافه آدمهایی که حواسشان به هیچ چیز نیست جواب داد: «بریم امامزاده محمد دوتامون سبک شیم. خیلی وقته نرفتیم زیارت.» راست میگفت. دلم پیش این امامزاده از مدتها قبل گیر بود. پروژه تولد را بیخیال شدم. احتمالاً مثل پارسال میماند برای یکی دو روز بعد و در رستوران برگزار میشد. چه اشکالی داشت؟ حالا میرفتیم دل سبک میکردیم.آرام با پشت دست رژ لب کمرنگی را که مالیده بودم برای تولد پاک کردم.
عاشق حیاط پر از درخت و گنبد سبز آنجا بودم. چشمم افتاد به قبری با خاکهای تازه و عکس پسری جوان، پارچه ترمه و چند زن سیاه پوش با چشمهای خسته و سرخ. از خودم بدم آمد که انقدر لنگ جشن تولدم. آدم میتواند همین حالا دیگر نباشد!استغفراللهی گفتم و چشم گرداندم سمت ساختمان قدیمی. هیچ کفشی جلوی در نبود. میشد دوتایی زار بزنیم راحت. معامله خوبی بود به جای شلوغی تولد.
جلوتر از فروزان رفتم. در را که باز کردم بغض چنگ انداخت توی گلویم. عکس ضریح مشبک ساده، بدون هیچ طرح و قلم زنی (که همینش را دوست داشتم) افتاد توی چشمم. خودم را انداختم داخل و آماده شدم سیل بند جلوی اشکهایم را کنار بزنم.
سرم شلوغ شد یک دفعه! رنگهای دور و برم عوض شد. صدای «تولدت مبارک: و پنج تا بچه که از پشت ضریح، بادکنک به دست پریدند توی بغلم. سر چرخاندم کنار ساختمان. حدیثه و کیک اسمارتیزی خانگی، روی چهارپایه پلاستیکی «وقف امامزاده محمد».
دست بردم جلوی دهان تا جیغ نزنم. برگشتم سمت چشمهای فروزان که تا جای ممکن از خنده جمع بودند و منتظر نگاه من. کاری را که بیشتر از همه در این مواقع بلد بودم انجام دادم: پرت کردن خودم توی آغوش آدمها. آن هم دوتا از مهربان هایشان. زیر لب توی بغل فروزان گفتم: «چرا آخه اینجا؟» توی گوشم خواند: «میدونستم کنار آقا حالت خوبه.»اینکه کسی دنبال حال خوبم باشد... این همه نیازم به دوست داشته شدن بود...
#غافلگیری_تولد#یه_آدم_عشق_سورپرایز_عقدهای🤣#گند_زدیم_به_امامزاده😅#تولد_متفاوت#دختر_خیال_نویس
@dokhtarekhiyalnevis
۳۱۳
۵:۲۶
دوم مهر ۱۴۰۴....پاییز نشسته لبه بالکن، نگاهم میکند. تاب زل زدن توی چشمهاش را ندارم، حالش را هم! انگار نه انگار من زنی نیستم که سال پیش توی این خانه دیده. هیچ به روی خودش نمیآورد. هزار تا توقع توی چشمهاش سوار کرده. زمزمه میکنم: «تو که میدونی چی بهم گذشته. نمیدونی؟ از برق چشمام که رفته، از تار موهام که سفید شده، از همهی آدمی که پارسال که اومدی بودم و امسال نیستم، نمیفهمی؟ چی میخوای از این آدم؟» لب باز نمیکند. اصلاً مگر قرار بوده چیزی بگوید؟ حکایت بین من و او تا بوده همین بوده: «نگاه» میخواندم نگاهش را، حالا هم. فقط نمیدانم او چرا دیگر چشمهای خستهام را نمیخواند؟ همینجوری زل میزند که: «پاشو دیگه. مگه با اومدن من وقت قد کشیدنت نیس؟ هزار تا کار نکرده داری.» قد کشیدن؟ کدام قد؟ نمیبیند چقدر خم شدهام؟ کوتاه شدهام؟ بیخیال نمیشود. همینطور خشخش میکند و تنم را قلقلک میدهد. لجم میگیرد. منتظر بودم بیاید و با نگاه اول بخواند چقدر تابستان به جانم نساخته. بخواند چقدر خاکستری شدهام، مردهام، خوابیدهام توی قبر و پا نشدهام... ابروهام را کج میکنم روبروش: «توقع داشتم منو که میبینی دست بکشی رو سرم تا خواب برم، یه خواب عمیق که بیداری نداره...» نگاه نارنجیاش را پرت میکند توی صورتم. گونهام ضربهاش را میگیرد. سرخ میشود. یکی از رنگهای او! ناله فایده نمیکند. به پاهام نگاه میکنم که جان تویشان نیست. بعد به او. چشم میبندم و خاکستریها را ردیف میکنم. چقدر زیادند توی تنم. فوتشان میکنم. نفس ندارم. انقدر هوای نداشته را از ریههام میریزم رویشان، تا میروند. نه خیلی دور، ولی میروند. خسته شدهام. دلم هوای تازه میخواهد. هوا نرسد خفه میشوم و باز میمیرم. بس است هرچه مردهام. دست میاندازم به دستگیره پنجره و بازش میکنم. بوی پوست گردوی تازه را محکم میکشم تو. جان سر میخورد زیر پوستم. میدود توی پاهام. چشمم را نگه میدارم روی پاییز که حالا میخندد. به عکسم که افتاده توی شیشه پنجره نگاه میکنم. خاکستری چشمهام رفته، ولی رمق ندارد نگاهم. کم کم قهوهای و نارنجی بیجانی دارد میریزد توی مردمکها. انگار میخواهند زنده شوند. جای انگشتهای پاییز مانده روی گونهام. سیلی رفیق کهنه که بد نمیشود. رنگ داده به پوست خشکیده. باز نگاه میکنم. حق با اوست. به نظر میرسد، قدم کمی بلندتر شده!!!
#پاییز#زندگی_سخته_ولی...#امید#سال_تحصیلی
@dokhtarekhiyalnevis
#پاییز#زندگی_سخته_ولی...#امید#سال_تحصیلی
@dokhtarekhiyalnevis
۱۲۳
۱۹:۵۵
بسم الله الرحمن الرحیم الکی!
امروز صبح بابای دوست صمیمی ام مرد!نمیتوانم کلمه مناسبتری مثل فوت کرد یا به رحمت خدا رفت را استفاده کنم. نیاز به کلمهای دارم که حروف خیلی کمی داشته باشد، چون خبر همین قدر غیر منتظره و کوتاه و یکهویی بود. دیشب رفته بود خانه فیروزه و با هم فیلمهای قدیمی خانوادگی را نگاه کرده بودند. توی آنها سر حال بوده و حتی میرقصیده.بعد رفته خانهشان و خوابیده. صبح زود تا توانسته خون بالا آورده. اکرم خانم اورژانس خبر کرده و شوهر را رسانده بیمارستان، ولی قبل از هر کاری... او مرده! فقط مرده! این «فقط» چیزی بود که وقتی به فیروزه زنگ زدم فهمیدم. نمیدانستم از کدام جمله مسخره کلیشهای استفاده کنم. تسلیت بگویم یا غم آخرت باشد؟ از این جملهها متنفرم. مطمئن بودم فیروزه هم دوست ندارد بشنودشان.پشت تلفن آرام گریه کردم و گفتم: «چی شد یهو؟» فیروزه گریه نمیکرد. صداش از یک جای خیلی دور میآمد که نمیشناختمش، ولی گریه نه!گفت: «هیچی! خیلی مسخره بود. دیشب خوب بود، صبح دیگه نبود! هممون تو شوکیم.» ساکت شدم. منتظر بودم گریه کند و از خاطره های پدرش بگوید و بی مسئولیتی دکترها، تا یک چیزی پیدا کنم و دل به دلش بدهم و آرامش کنم. حالا چیزی به فکرم نمیرسید برای گفتن به رفیق بیست ساله ای که خیلی برایم عزیز بود. انقدر که دلم میخواست یکی از همان جملههای کلیشهای را بریزم بیرون، ولی نمیتوانستم. توی سرم گشتم دنبال کلمه. یک چیز کوفتی معمولی که فقط گفته باشم. با اینکه میدانستم فیروزه توی یک شهر دیگر است و ماشین وحید خراب است و نمیتوانیم به هیچ مراسمی برسیم، پرسیدم: «مراسم کیه؟» با صدایی که سنش خیلی بیشتر از دو هفته پیش بود که دیدمش جواب داد: «فرداست، ولی نمیخوام این همه راه بیای مریم. فقط دارم فکر میکنم دنیا خیلی الکیه!»و دیگر لازم نبود چیزی بگوید. همهاش همین بود. چیزی که باید همهمان یک روز میفهمیدیم.یاد دیدار آخرمان افتادم و درد دلهای مسخرهای که برایش کرده بودم. چقدر گیر احمقانه به دنیا داده بودم. دنیایی که واقعا الکی بود و چیزی ارزش خراب کردنش را نداشت. دنیایی که میتوانست به ساعت دیگر تمام شود و تقصیر هیچ دکتر و پرستاری هم نباشد. فقط گفتم: «اسم بابای باباتو بهم میگی براش نماز لیله الدفن بخونم؟» گفت فتح الله و خداحافظی کردیم.دلم میخواست کنارش بودم و بغلش میکردم. مثل سالهای دانشکده که درد دلمان با هم بود. آن روزها که دنیا جدیتر به نظر میرسید. روزهایی که فکر میکردیم خیلی چیزها ارزش حرف زدن و درد دل کردن و گریه دارد. ولی او حالا از من بزرگتر شده بود. فیروزه فهمیده بود که دنیا خیلی الکی است، و این چیزی بود که طول میکشید تا من بفهمم، تا دوباره بتوانیم حرف مشترک داشته باشیم...
#دختر_خیال_نویس#مرگ#دنیای_بی_وفا#رفیق_صمیمی#دنیای_الکی
@dokhtarekhiyalnevis
امروز صبح بابای دوست صمیمی ام مرد!نمیتوانم کلمه مناسبتری مثل فوت کرد یا به رحمت خدا رفت را استفاده کنم. نیاز به کلمهای دارم که حروف خیلی کمی داشته باشد، چون خبر همین قدر غیر منتظره و کوتاه و یکهویی بود. دیشب رفته بود خانه فیروزه و با هم فیلمهای قدیمی خانوادگی را نگاه کرده بودند. توی آنها سر حال بوده و حتی میرقصیده.بعد رفته خانهشان و خوابیده. صبح زود تا توانسته خون بالا آورده. اکرم خانم اورژانس خبر کرده و شوهر را رسانده بیمارستان، ولی قبل از هر کاری... او مرده! فقط مرده! این «فقط» چیزی بود که وقتی به فیروزه زنگ زدم فهمیدم. نمیدانستم از کدام جمله مسخره کلیشهای استفاده کنم. تسلیت بگویم یا غم آخرت باشد؟ از این جملهها متنفرم. مطمئن بودم فیروزه هم دوست ندارد بشنودشان.پشت تلفن آرام گریه کردم و گفتم: «چی شد یهو؟» فیروزه گریه نمیکرد. صداش از یک جای خیلی دور میآمد که نمیشناختمش، ولی گریه نه!گفت: «هیچی! خیلی مسخره بود. دیشب خوب بود، صبح دیگه نبود! هممون تو شوکیم.» ساکت شدم. منتظر بودم گریه کند و از خاطره های پدرش بگوید و بی مسئولیتی دکترها، تا یک چیزی پیدا کنم و دل به دلش بدهم و آرامش کنم. حالا چیزی به فکرم نمیرسید برای گفتن به رفیق بیست ساله ای که خیلی برایم عزیز بود. انقدر که دلم میخواست یکی از همان جملههای کلیشهای را بریزم بیرون، ولی نمیتوانستم. توی سرم گشتم دنبال کلمه. یک چیز کوفتی معمولی که فقط گفته باشم. با اینکه میدانستم فیروزه توی یک شهر دیگر است و ماشین وحید خراب است و نمیتوانیم به هیچ مراسمی برسیم، پرسیدم: «مراسم کیه؟» با صدایی که سنش خیلی بیشتر از دو هفته پیش بود که دیدمش جواب داد: «فرداست، ولی نمیخوام این همه راه بیای مریم. فقط دارم فکر میکنم دنیا خیلی الکیه!»و دیگر لازم نبود چیزی بگوید. همهاش همین بود. چیزی که باید همهمان یک روز میفهمیدیم.یاد دیدار آخرمان افتادم و درد دلهای مسخرهای که برایش کرده بودم. چقدر گیر احمقانه به دنیا داده بودم. دنیایی که واقعا الکی بود و چیزی ارزش خراب کردنش را نداشت. دنیایی که میتوانست به ساعت دیگر تمام شود و تقصیر هیچ دکتر و پرستاری هم نباشد. فقط گفتم: «اسم بابای باباتو بهم میگی براش نماز لیله الدفن بخونم؟» گفت فتح الله و خداحافظی کردیم.دلم میخواست کنارش بودم و بغلش میکردم. مثل سالهای دانشکده که درد دلمان با هم بود. آن روزها که دنیا جدیتر به نظر میرسید. روزهایی که فکر میکردیم خیلی چیزها ارزش حرف زدن و درد دل کردن و گریه دارد. ولی او حالا از من بزرگتر شده بود. فیروزه فهمیده بود که دنیا خیلی الکی است، و این چیزی بود که طول میکشید تا من بفهمم، تا دوباره بتوانیم حرف مشترک داشته باشیم...
#دختر_خیال_نویس#مرگ#دنیای_بی_وفا#رفیق_صمیمی#دنیای_الکی
@dokhtarekhiyalnevis
۹۸
۱۸:۵۴
بسم الله الرحمن الرحیم «فکر کردن» به درد بخورترین کار دنیاست! خسته بودم و سرم از شدت درد، مثل در زودپز سوت میکشید و الان بود که منفجر بشود. اینجور وقتها از هر چیزی دوز بالایش کارساز میشود. قوطی چای دوغزال را گذاشتم کنار و از ته کابینت، همان یک ذره چای عراقی را که از اربعین مانده بود، کشیدم بیرون.با احتیاط ریختم توی قوری طوطی نشان نو، که کلی ذوق خریدنش را کرده بودم، ولی توی این حال به چشمم نمیآمد.تا چای دم بکشد، قویترین مسکنی را که داشتم انداختم بالا. موهام را آرام شانه زدم تا فشار روی سرم کم شود.توان نداشتم صبر کنم چای عراقی خوب جا بیفتد و همانی بشود که خودشان دم میکنند. همان ده دقیقه هم شرف داشت به صد تا چای مزارع ایران و هندوستان. ریختم توی فنجان بلور تا رنگش را ببینم که هی سیاهتر میشود و انگار هرچه بیشتر رنگ داشته باشد شفابخشیاش کش میآید.بیخیال رژیم شدم و شاخه نبات را توی لیوان گرداندم. نعلبکی امانتی شقایق را که از کربلا گرفته بود برداشتم. لکههای قرمز دورش دلم را مالش میداد. چای را ریختم توی نعلبکی، عادتی که هیچ وقت نداشتم. میخواستم نزدیکترین حس به روزهای سفر اربعین را تجربه کنم. انگار که نعلبکی بوی خاک عراق بدهد و عراق سرزمین پدریم باشد، که بود!امام حسین(ع) خیلی وقت بود که پدرم شده بود و من سرزمینی جز کربلا نداشتم.هرچه چای اثر میکرد روی دلم و تنگترش میکرد، قرص هیچ فایده نداشت.سر گذاشتم روی بالش گلریز صورتی نرم. انگار که سنگ شده باشد درد را بیشتر کرد. چاره چه بود؟ نای بلند شدن نداشتم. خواب هم فراری بود و خیال آمدن و بردن چشمم را نداشت.پلکهام را گذاشتم روی هم و هوا را کشیدم تو. نفسها را شمردم تا نظم بگیرند و تنم ساکن شود. بعد... بعدش اصل کار است که شروع کردم به فکر کردن. تا توانستم به روزهای خوب و حالهای خوب نیامده فکر کردم. به رویاهایی که در هوس رسیدنشان، روزها جسم و روحم را فرسوده میکردم، به لحظه هایی که بیتاب آمدنشان بودم تا از راه برسند و بکوبند به کلون در. بدوم سمت حیاط و چادر روی سر بکشم و در را باز کنم. به رویشان بخندم و بگویم: «بالاخره آمدید؟» و واقعاً آمده باشند! آنقدر به کنج لبهام که از رسیدنشان میرود بالا، فکر کردم که زیر زبانم شیرین شد. میدانستم روز و شبم را به هوای این «رسیدن»ها میدوم. باور داشتم به خدایی که به حرکتها، برکت میدهد، و حواسش به پاهایی که تندتر میدوند، خیلی هست.دلم از خیالهای رسیدن غنج رفت. چشم باز کردم. هیچ نخوابیده بودم. سردرد هم همان جایی بود که بود. ولی خوب شده بودم. آماده بودم با همان حال، پا تیز کنم برای دوباره دویدن. آخر «فکر کردن» به درد بخورترین کار دنیاست!!
#دلنوشته#اندر_مزایای_تفکر#دختر_خیال_نویس#فکرهای_خوب
@dokhtarekhiyalnevis
#دلنوشته#اندر_مزایای_تفکر#دختر_خیال_نویس#فکرهای_خوب
@dokhtarekhiyalnevis
۱۵۹
۱۰:۳۲