شب خوش

۳۹
۲۰:۴۰
🦩🪼 ظهر یکشنبهتون دلنشین 🪼🦩
۱۷
۸:۳۸
#معرفی_کتاب
<<کتاب بچه مثبت مدرسه>>
اگر دلتان برای خاطرات مدرسه، شیطنتهای دوران نوجوانی و رفاقتهای واقعی تنگ شده، این کتاب میتواند انتخاب جذابی باشد.
«بچه مثبت مدرسه» نوشته یاسر عرب و منتشرشده توسط انتشارات عهد مانا، داستانی شیرین و خاطرهوار از زبان دو دانشآموز دههشصتی است که در دل اتفاقات و ماجراهای دهه هفتاد ایران روایت میشود.
راویان داستان، یاشار و محسن هستند؛ دو نوجوان با شخصیتهایی کاملاً متفاوت. یاشار پسری شرور، بازیگوش و پرانرژی است، اما قلبی مهربان و دلسوز دارد. از سوی دیگر، محسن دیدگاه و رفتار متفاوتی دارد. پس از اخراج یاشار از مدرسه، دوستی این دو آغاز میشود و ماجراهایی خواندنی، صمیمی و گاه طنزآمیز را رقم میزند.
اگر به داستانهای نوجوانانه با حالوهوای نوستالژیک، رفاقت، شیطنت و درسهای زندگی علاقه دارید، «بچه مثبت مدرسه» میتواند یکی از انتخابهای خوب شما باشد.

#بچه_مثبت_مدرسه#یاسر_عرب#دنیای_هیجان#پاتوق_نوجوونا
https://ble.ir/donyaiehaiajan
اگر دلتان برای خاطرات مدرسه، شیطنتهای دوران نوجوانی و رفاقتهای واقعی تنگ شده، این کتاب میتواند انتخاب جذابی باشد.
«بچه مثبت مدرسه» نوشته یاسر عرب و منتشرشده توسط انتشارات عهد مانا، داستانی شیرین و خاطرهوار از زبان دو دانشآموز دههشصتی است که در دل اتفاقات و ماجراهای دهه هفتاد ایران روایت میشود.
راویان داستان، یاشار و محسن هستند؛ دو نوجوان با شخصیتهایی کاملاً متفاوت. یاشار پسری شرور، بازیگوش و پرانرژی است، اما قلبی مهربان و دلسوز دارد. از سوی دیگر، محسن دیدگاه و رفتار متفاوتی دارد. پس از اخراج یاشار از مدرسه، دوستی این دو آغاز میشود و ماجراهایی خواندنی، صمیمی و گاه طنزآمیز را رقم میزند.
اگر به داستانهای نوجوانانه با حالوهوای نوستالژیک، رفاقت، شیطنت و درسهای زندگی علاقه دارید، «بچه مثبت مدرسه» میتواند یکی از انتخابهای خوب شما باشد.
#بچه_مثبت_مدرسه#یاسر_عرب#دنیای_هیجان#پاتوق_نوجوونا
https://ble.ir/donyaiehaiajan
۱۹
۸:۴۳
ممبرام:سلام زهرا جون خوبی قشنگم یکتام
چطوری ؟ خیلی دلم برات تنگ شده دلم میخواد ببینمت.🥹بهترینی





ماچچچچچچچچ








🩹
🩹
🩹
🩹
من:
سلام یکتا جون تو چطوری ؟منم همینطور سیسی



من:
سلام یکتا جون تو چطوری ؟منم همینطور سیسی
۱۷
۱۲:۵۴
۱۰
۱۸:۰۴
۱۰
۱۸:۰۴
۱۰
۱۸:۰۴
۸
۱۸:۰۷
قصه_شب#شب_بیستدوم
⚘️⚘️
⚘️⚘️
⚘️⚘️
قصههای ادواردو،قصه بیستیکمخدای خمینی
ادواردو توی آن سفر که به آمریکا رفت، از یک کارخانه تولید وسایل جنگی هم بازدید کرد. آن کارخانه مال ارتش آمریکا بود و بسیار هم بزرگ بود. تا چشم کار میکرد، وسایل و ابزار جنگی و نظامی بود. انگار که همهٔ وسایل جنگی دنیا را آنجا جمع کرده بودند.
ادواردو و یک ژنرال بزرگ آمریکایی کنار هم راه میرفتند. ژنرال آمریکایی یک به یک وسایل جنگی را به ادواردو نشان میداد و درباره آن وسایل برای او حرف میزد و توضیح میداد.
آنها قدم زنان رفتند و رفتند تا به یک هلی کوپتر بزرگ رسیدند. ژنرال آمریکایی نگاهی به هلی کوپتر کرد و بعد هم نگاهی به ادواردو انداخت. او گفت: «جناب ادواردو. این هلی کوپتر را که میبینید، بهترین و پیشرفتهترین هلی کوپتر ماست. حتی شاید بهتر از آن هلی کوپترهایی باشد که پدر شما توی ایتالیا میسازد. مثل این وسیله تا به حال در دنیا ساخته نشده. هر چه فناوری که شما فکر کنید در این به کار رفته. ما با این هلی کوپتر سال پیش به ایران حمله کردیم.»
ادواردو رویش را سمت ژنرال آمریکایی کرد و گفت: «منظورتان حمله به طبس است؟!» ژنرال آمریکایی گفت: «بله.»
ادواردو لبخند تمسخرآمیزی به ژنرال زد و گفت: «اما این هلی کوپترها با این پیشرفته بودنشان، در طبس شکست خوردند. در آن شب، ناگهان طوفان شن آمد و هواپیماها و هلی کوپترهای شما به یکدیگر برخورد کردند و آتش گرفتند. شما که در آن عملیات از ایران شکست خوردید!»
ژنرال آمریکایی انتظار نداشت ادواردو این حرفها را بزند و اینجور آمریکاییها را به سُخره بگیرد. امّا جوابی هم نداشت که به او بدهد. چون حقیقت همان بود که ادواردو گفته بود. برای همین ژنرال آمریکایی با خجالت سرش را انداخت پایین و گفت: «حقیقتش، خدای ایرانیها و خدای خمینی از هلی کوپترهای ما آمریکاییها قویتر بود!»
ادواردو با شنیدن این اعتراف، خیلی خوشحال شد. انگار که غم و ناراحتیهایی که در کاخ سفید توی قلبش سرازیر شده بود از بین رفت. او توی دلش گفت: «خدای خمینی نه تنها از هلی کوپترهای شما، بلکه از تمام قدرت شما آمریکاییها هم بالاتر است.»
نویسنده: محسن نعماء
⚘️⚘️
⚘️⚘️
⚘️⚘️
#قصههای_ادواردو#داستان_شب#پاتوق_نوجوونا#دنیای_هیجان
https://ble.ir/donyaiehaiajan
⚘️⚘️
قصههای ادواردو،قصه بیستیکمخدای خمینی
ادواردو توی آن سفر که به آمریکا رفت، از یک کارخانه تولید وسایل جنگی هم بازدید کرد. آن کارخانه مال ارتش آمریکا بود و بسیار هم بزرگ بود. تا چشم کار میکرد، وسایل و ابزار جنگی و نظامی بود. انگار که همهٔ وسایل جنگی دنیا را آنجا جمع کرده بودند.
ادواردو و یک ژنرال بزرگ آمریکایی کنار هم راه میرفتند. ژنرال آمریکایی یک به یک وسایل جنگی را به ادواردو نشان میداد و درباره آن وسایل برای او حرف میزد و توضیح میداد.
آنها قدم زنان رفتند و رفتند تا به یک هلی کوپتر بزرگ رسیدند. ژنرال آمریکایی نگاهی به هلی کوپتر کرد و بعد هم نگاهی به ادواردو انداخت. او گفت: «جناب ادواردو. این هلی کوپتر را که میبینید، بهترین و پیشرفتهترین هلی کوپتر ماست. حتی شاید بهتر از آن هلی کوپترهایی باشد که پدر شما توی ایتالیا میسازد. مثل این وسیله تا به حال در دنیا ساخته نشده. هر چه فناوری که شما فکر کنید در این به کار رفته. ما با این هلی کوپتر سال پیش به ایران حمله کردیم.»
ادواردو رویش را سمت ژنرال آمریکایی کرد و گفت: «منظورتان حمله به طبس است؟!» ژنرال آمریکایی گفت: «بله.»
ادواردو لبخند تمسخرآمیزی به ژنرال زد و گفت: «اما این هلی کوپترها با این پیشرفته بودنشان، در طبس شکست خوردند. در آن شب، ناگهان طوفان شن آمد و هواپیماها و هلی کوپترهای شما به یکدیگر برخورد کردند و آتش گرفتند. شما که در آن عملیات از ایران شکست خوردید!»
ژنرال آمریکایی انتظار نداشت ادواردو این حرفها را بزند و اینجور آمریکاییها را به سُخره بگیرد. امّا جوابی هم نداشت که به او بدهد. چون حقیقت همان بود که ادواردو گفته بود. برای همین ژنرال آمریکایی با خجالت سرش را انداخت پایین و گفت: «حقیقتش، خدای ایرانیها و خدای خمینی از هلی کوپترهای ما آمریکاییها قویتر بود!»
ادواردو با شنیدن این اعتراف، خیلی خوشحال شد. انگار که غم و ناراحتیهایی که در کاخ سفید توی قلبش سرازیر شده بود از بین رفت. او توی دلش گفت: «خدای خمینی نه تنها از هلی کوپترهای شما، بلکه از تمام قدرت شما آمریکاییها هم بالاتر است.»
نویسنده: محسن نعماء
⚘️⚘️
#قصههای_ادواردو#داستان_شب#پاتوق_نوجوونا#دنیای_هیجان
https://ble.ir/donyaiehaiajan
۲
۲۰:۰۰