در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
اما یک سؤال عجیبتر وجود دارد...
چرا گاهی هنوز به مقصد نرسیدهایم، اما حالمان بهتر شده؟واقعاً چه چیزی را پشت سر گذاشتهایم؛ یک مکان را، یا بخشی از خودِ همیشگیمان را؟
با من همراه باشید تا ببینیم سفر و سلامت روان چه ارتباطی به هم دارند
چرا گاهی هنوز به مقصد نرسیدهایم، اما حالمان بهتر شده؟واقعاً چه چیزی را پشت سر گذاشتهایم؛ یک مکان را، یا بخشی از خودِ همیشگیمان را؟
با من همراه باشید تا ببینیم سفر و سلامت روان چه ارتباطی به هم دارند
۶۵
۱۸:۵۶
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
چرا بعضی آدمها در سفر، شبیه آدم دیگری میشوند؟
آدمی که در شهر خودش کمحرف و گوشهگیر است، در سفر ناگهان اجتماعیتر میشود.
کسی که همیشه درگیر نگرانی و فکرهای تکراری است، راحتتر میخندد و سبکتر رفتار میکند.
فردی که همیشه باید همهچیز طبق برنامه پیش برود، ممکن است در سفر ساعتها بیهدف قدم بزند و از همین بیبرنامگی لذت ببرد.
اما شاید نکتهی جالب اینجاست:
آن آدمِ متفاوت، واقعاً آدم دیگری نیست.
شاید همان بخشی از شخصیت ماست که زیر فشارِ عادتها، مسئولیتها، نگاه دیگران و نقشهای همیشگی فرصت دیدهشدن پیدا نکرده است.
گاهی سفر شخصیت تازهای به ما نمیدهد؛فقط برای مدتی، اجازه میدهد بخشی از خودمان که مدتها ساکت بوده، دوباره ظاهر شود.
و شاید به همین دلیل است که بعضی سفرها بیشتر از اینکه ما را با یک شهر تازه آشنا کنند،
ما را با قسمت تازهای از خودمان آشنا میکنند.
آدمی که در شهر خودش کمحرف و گوشهگیر است، در سفر ناگهان اجتماعیتر میشود.
کسی که همیشه درگیر نگرانی و فکرهای تکراری است، راحتتر میخندد و سبکتر رفتار میکند.
فردی که همیشه باید همهچیز طبق برنامه پیش برود، ممکن است در سفر ساعتها بیهدف قدم بزند و از همین بیبرنامگی لذت ببرد.
اما شاید نکتهی جالب اینجاست:
آن آدمِ متفاوت، واقعاً آدم دیگری نیست.
شاید همان بخشی از شخصیت ماست که زیر فشارِ عادتها، مسئولیتها، نگاه دیگران و نقشهای همیشگی فرصت دیدهشدن پیدا نکرده است.
گاهی سفر شخصیت تازهای به ما نمیدهد؛فقط برای مدتی، اجازه میدهد بخشی از خودمان که مدتها ساکت بوده، دوباره ظاهر شود.
و شاید به همین دلیل است که بعضی سفرها بیشتر از اینکه ما را با یک شهر تازه آشنا کنند،
ما را با قسمت تازهای از خودمان آشنا میکنند.
۶۱
۱۲:۱۶
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
سفر و خلسههای هیپنوتیزمی طبیعی؛ وقتی ذهن برای چند دقیقه از حالت همیشگی خارج میشود
گاهی در سفر اتفاق عجیبی میافتد...
از پنجرهی قطار یا ماشین به جاده نگاه میکنیم،به موجهای دریا خیره میشویم،در کوچهای قدیمی قدم میزنیم،یا محو نور، رنگ، صدا و معماری یک جای تازه میشویم...
و ناگهان متوجه میشویم چند دقیقه گذشته و ما از جریان همیشگی فکرهایمان فاصله گرفتهایم.
این حالت را میتوان نوعی جذبشدگی عمیق یا خلسهی طبیعی دانست؛نه لزوماً هیپنوتیزم درمانی، بلکه حالتی که توجه ما از فشار دائمیِ برنامهریزی، حل مسئله و مسئولیتها فاصله میگیرد و به تجربهی همان لحظه نزدیکتر میشود.
در چنین لحظاتی ممکن است:
فکرها آرامتر شوند،زمان متفاوت احساس شود،جزئیاتی را ببینیم که قبلاً نمیدیدیم،خاطرات قدیمی ناگهان بالا بیایند،احساسهایی را متوجه شویم که مدتها نادیده گرفته بودیم،یا سؤالهایی در ذهنمان شکل بگیرد که در شلوغی زندگی فرصت شنیدنشان را نداشتیم.
و اینجا یک بخش جالبتر ماجرا شروع میشود:
گاهی خلسهی طبیعی سفر فرصتی برای شنیدن بخشهایی از خودمان است که در زندگی روزمره صدایشان زیر سروصدای مسئولیتها گم شده است.
چیزی که در زبان معمول به آن «صدای ناخودآگاه» میگوییم، همیشه یک پیام اسرارآمیز و پنهان نیست.
گاهی فقط یک نیاز فراموششده است:
«من خستهام.»
«مدتهاست به خودم فرصت ندادهام.»
«از این بخش زندگیام راضی نیستم.»
«دلم برای چیزی تنگ شده که مدتها نادیدهاش گرفتهام.»
«واقعاً این همان مسیری است که میخواهم ادامه بدهم؟»
وقتی از محیط همیشگی فاصله میگیریم، بسیاری از محرکهایی که هر روز ذهن ما را به سمت کار، وظیفه، نگرانی و عادت میکشند موقتاً ضعیفتر میشوند.
در این فاصله، ممکن است احساسها، خاطرات، تمایلات و نیازهایی که قبلاً کمتر به آنها توجه میکردیم، واضحتر به سطح آگاهی برسند.
به همین دلیل شاید بتوان گفت:
*خلسهی طبیعی، گاهی راهی برای «گوشدادن» به ناخودآگاه است؛-نه به معنای شنیدن صدایی جادویی، بلکه به معنای شنیدن چیزهایی در درون خودمان که در هیاهوی زندگی فرصت آگاهشدن از آنها را نداشتیم.
گاهی وسط یک جاده، کنار دریا یا مقابل یک خانهی صدساله ناگهان از خودمان میپرسیم:
من واقعاً چه میخواهم؟
چه چیزی در زندگیام کم شده؟
چرا مدتهاست از خودم دور شدهام؟
چه چیزی را فقط از روی عادت ادامه میدهم؟
و شاید یکی از ارزشمندترین بخشهای سفر همین باشد...
گاهی ما برای دیدن یک شهر تازه راهی سفر میشویم،اما در سکوت مسیر،بخشی از خودمان را میبینیم که مدتها فرصت دیدهشدن نداشته است.
گاهی در سفر اتفاق عجیبی میافتد...
از پنجرهی قطار یا ماشین به جاده نگاه میکنیم،به موجهای دریا خیره میشویم،در کوچهای قدیمی قدم میزنیم،یا محو نور، رنگ، صدا و معماری یک جای تازه میشویم...
و ناگهان متوجه میشویم چند دقیقه گذشته و ما از جریان همیشگی فکرهایمان فاصله گرفتهایم.
این حالت را میتوان نوعی جذبشدگی عمیق یا خلسهی طبیعی دانست؛نه لزوماً هیپنوتیزم درمانی، بلکه حالتی که توجه ما از فشار دائمیِ برنامهریزی، حل مسئله و مسئولیتها فاصله میگیرد و به تجربهی همان لحظه نزدیکتر میشود.
در چنین لحظاتی ممکن است:
فکرها آرامتر شوند،زمان متفاوت احساس شود،جزئیاتی را ببینیم که قبلاً نمیدیدیم،خاطرات قدیمی ناگهان بالا بیایند،احساسهایی را متوجه شویم که مدتها نادیده گرفته بودیم،یا سؤالهایی در ذهنمان شکل بگیرد که در شلوغی زندگی فرصت شنیدنشان را نداشتیم.
و اینجا یک بخش جالبتر ماجرا شروع میشود:
گاهی خلسهی طبیعی سفر فرصتی برای شنیدن بخشهایی از خودمان است که در زندگی روزمره صدایشان زیر سروصدای مسئولیتها گم شده است.
چیزی که در زبان معمول به آن «صدای ناخودآگاه» میگوییم، همیشه یک پیام اسرارآمیز و پنهان نیست.
گاهی فقط یک نیاز فراموششده است:
«من خستهام.»
«مدتهاست به خودم فرصت ندادهام.»
«از این بخش زندگیام راضی نیستم.»
«دلم برای چیزی تنگ شده که مدتها نادیدهاش گرفتهام.»
«واقعاً این همان مسیری است که میخواهم ادامه بدهم؟»
وقتی از محیط همیشگی فاصله میگیریم، بسیاری از محرکهایی که هر روز ذهن ما را به سمت کار، وظیفه، نگرانی و عادت میکشند موقتاً ضعیفتر میشوند.
در این فاصله، ممکن است احساسها، خاطرات، تمایلات و نیازهایی که قبلاً کمتر به آنها توجه میکردیم، واضحتر به سطح آگاهی برسند.
به همین دلیل شاید بتوان گفت:
*خلسهی طبیعی، گاهی راهی برای «گوشدادن» به ناخودآگاه است؛-نه به معنای شنیدن صدایی جادویی، بلکه به معنای شنیدن چیزهایی در درون خودمان که در هیاهوی زندگی فرصت آگاهشدن از آنها را نداشتیم.
گاهی وسط یک جاده، کنار دریا یا مقابل یک خانهی صدساله ناگهان از خودمان میپرسیم:
من واقعاً چه میخواهم؟
چه چیزی در زندگیام کم شده؟
چرا مدتهاست از خودم دور شدهام؟
چه چیزی را فقط از روی عادت ادامه میدهم؟
و شاید یکی از ارزشمندترین بخشهای سفر همین باشد...
گاهی ما برای دیدن یک شهر تازه راهی سفر میشویم،اما در سکوت مسیر،بخشی از خودمان را میبینیم که مدتها فرصت دیدهشدن نداشته است.
۹۹
۱۲:۳۸
خیلیا حاضر نیستن هزینه درمانشون رو بدناما حاضرن سالها هزینه درمان نشدنشون رو پرداخت کنن
چیزی که امروز ازش فرار میکنی، ممکنه سالها بعد با اضطراب، فرسودگی، رابطههای آسیبدیده یا از دست دادن فرصتهای زندگی ازت پس گرفته بشه
درمان سرمایهگذاری برای کیفیت زندگیه و گاهی گرانترین انتخاب، درمان نکردنه…
.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•
اسماعیل رضایی روانشناس و هیپنوتیزم درمان
چیزی که امروز ازش فرار میکنی، ممکنه سالها بعد با اضطراب، فرسودگی، رابطههای آسیبدیده یا از دست دادن فرصتهای زندگی ازت پس گرفته بشه
درمان سرمایهگذاری برای کیفیت زندگیه و گاهی گرانترین انتخاب، درمان نکردنه…
.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•
۶۲
۱۰:۵۰
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
«پنج دقیقه خلسهی سفر»نه به معنای القای درمانی؛ یک تمرین توجهی ساده:برای پنج دقیقه نه عکس بگیر، نه پیام بده، نه مقصد بعدی را بررسی کن.فقط اجازه بده چشم روی رنگها، فاصلهها، حرکت، نور و صداها بچرخد.هرگاه ذهن گفت «وقتی برگشتم باید…»، فقط متوجهش شو و دوباره به چیزی که اکنون مقابل توست برگرد.بعد از پنج دقیقه از خودت فقط یک سؤال بپرس:«الان چه چیزی در ذهنم هست که در شلوغی زندگی نمیتوانستم صدایش را بشنوم؟»
۷۹
۱۲:۵۴
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.