برنو کوتاه صوت.mp3
۰۰:۵۱-۸۱۰.۲ کیلوبایت
۲۸۰
۱۲:۲۹
خر مش رجب.mp3
۰۵:۱۰-۴.۷۳ مگابایت
۴۱۶
۱۲:۳۴
۲۸۸
۱۳:۱۵
خلوت دل جای خالی اش مبادهر که دل دارد خدایش یار باد
۲۸۷
۱۳:۱۶
عشق یعنی ناگهان پیدا شدن دست نابردار تا شیدا شدنعشق یعنی هیسه ای زی زلف یار نم نمک دستان در گیسوی یاردست را کم کم به پایین آوری دور گردن پیچ تا زیر آوریعشق یعنی شانه بر شانه ش زنی آتش عشقی تو بر خانه ش زنیشعر یعنی عشق و عشقی بی نظی شعر یعنی یار اندر گرمسیر شعر غوغا می کند اندر دلترو ببر تو برگ شعرت زی گلتگل نیندازت تو شعر این عاشقش گر بیندازی بریدی پاتوقشار که شعرش را به عشقت نسپری از خدا خواهدکه زود جان بسپری این جلال شعرش تبلور می کند آتشی در خانه ات گُر می کند5 اردیبهشت ۱۳۹۴ خورشیدی- جلال یوسفی
۳۲۲
۱۳:۲۳
عشق یعنی عاری از درد بلاعشق یعنی درگرفتن صد بلاعشق یعنی راهی میدان شدنعشق یعنی این ور و آن ور شدنعشق یعنی سوختن بهر دلیآن دلی همواره باد در محفلیعشق یعنی اوفتادن بر زمیننعره وار افتاده در میدان مینعشق یعنی روز ها در گرمسیرعشق یعنی پا برهنه در کویرعشق اندر دل هویدا می شوداین دل عشقی ز دل پیدا شودعشق را باید هزاران بایدشصد هزاران خود بها می بایدشعشق یعنی دور خود دیواربادعاشقی نی خصلت کفتار بادعشق یعنی در دلت تکبیر باددر دلت نی در ولت تدبیر بادعشق را دل می برد نی پول و زرعشق را کی می دهند ساز سحرعشق را سازی بباید در دلتخود نمایی آن همه را زی ولتول تو باید بخواند زی دلشتا رهاند غم و غصه از ولشعشق قیمت دار باد قدرش بدانعشق را میدان مینداز زی ددانعشق را آن کس خیانت بایدشبسته ات پا و رها ننمایدشآن چنان کز باز کردن پای زخمده به صد باید دوی با اخم و تخمگر سلامی گر علیکی کرده ایخود گمانت صد دلان را برده ای؟این دل و این عاشقی دارد بهااین فضا غلیان ندارد انتهاانتهای عشق یعنی مردنیمردنی بادت نباشد ماندنیعشق گر نی باد یعنی مرده ایبهر هر چیزی تو جان بسپرده ایعشق را این طور ناید انتهابایدت میری دو صدها روزهاروز و شب عاشق یکی داند همیروز را شب شب به روز داند همیعشق یعنی زیستن بهر دگرعشق یعنی خیره سر شب تا سحرعشق یعنی دیده ای نتوان که دیدعشق یعنی چیده ای نتوان که چیدعشق یعنی این دلت دنیا زرونعشق یعنی سیصد و سیزده کنونسیصد و سیزده بجوی اندر دلتتا رسی روزی به نزد آن گلتعشق یعنی تاکنونت این جلالاو نفهمیده که عشقت پایمالعشق را ارزان مده بر هر دلیتا نبینی در مسیرش بد دلیعشق را باید خرید بازار عشقعشق را باید دهی دیدار عشقعشق را باید خری با جان دلچون که باید داد آن رانای دلنای دل خود نی نوایی می کندگاه گاه بانگ جدایی می زنددر فگارت عشقی از دل رفته استدر مسیر عشق دل بر سفته استنه بکن بیرون فکارت این جلالاو نباید هرگزش حق پایمالاین قلم پاک است و این دل عاشق استآی و دریاب این دلیم کان لایق استمفت کردی عشقی اندر این زلالباد بیرون گردی از آن خود ملال!ای عزیزم عشق من هر گز زخاکنی رود بیرون ز دردِ درد ناکاین بدن این روح من در عاشقی استاین تن و میدان برای عاشقی استمی رود دل ها و ابدان بشرگر نباشد عشق را آن دل بشرچون که عشق و عاشقی تدبیر نیستعشق را با عقل ما درگیر نیستعشق با دل هم صدایی می کنددر دیار دل گدایی می کند!در میان و لابلای دلبرانعشق را گیرید آرید در میانتا بدانید عشق یعنی تشنگیدر مسیر آب بایدت زندگیزندگی بی آب گر باشد بدانروح را بی عشق هرگز نی توانهر چه گویم عشق را نشناخته امدر مسیر عشق خود جان باخته امهان عزیزم عشق را نشناخته ایگرچه اندر این مسیر جان باخته ایعشق یعنی ای عزیز این آ جلالاز دلش بیرون نداد آبِ زلالجلال یوسفی« اردکانی»
۲۹۷
۱۳:۲۷