لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل دکتر سیما ظفرنیا | روانشناسد
۶۵ عضو

دکتر سیما ظفرنیا | روانشناس

دکترای روانشانسی .روزرو وقت آنلاینhttps://dr-simazafarnia.irموبایل:
پشتیبانی بله:@dr_simazafarnia_ir
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۶ تیر
پرونده شماره ۲ | ما سال‌ها به برداشت‌های خودمان جواب می‌دادیم، نه به حرف‌های یکدیگر
(این روایت با الهام از چند پرونده واقعی تهیه شده است. برای حفظ محرمانگی، هویت افراد و بخشی از جزئیات تغییر کرده‌اند. هدف از انتشار این پرونده‌ها، آموزش و افزایش آگاهی است.)
اولین جمله‌ای که زن در جلسه گفت این بود:
«دکتر... احساس می‌کنم هرچقدر حرف می‌زنم، اصلاً منظورم را نمی‌فهمد.»
مرد بلافاصله پاسخ داد:
«اتفاقاً من هم همین حس را دارم. هر بار قبل از اینکه حرفم تمام شود، خودش نتیجه‌گیری می‌کند.»
این زوج نزدیک به ده سال از زندگی مشترکشان می‌گذشت.
مرد، فردی آرام، منطقی و درون‌گرا بود. وقتی تحت فشار قرار می‌گرفت، ترجیح می‌داد سکوت کند و کمی با خودش خلوت کند. از نگاه خودش، سکوت راهی برای آرام شدن بود.
زن، شخصیتی اجتماعی، عاطفی و اهل گفت‌وگو داشت. برای او صحبت کردن یعنی حل مسئله. هر زمان سکوت می‌دید، ذهنش شروع به ساختن سناریوهای مختلف می‌کرد.
هیچ‌کدام آدم بدی نبودند...
اما تفاوت شخصیتشان، سال‌ها بود که برای هر دو سوءتفاهم می‌ساخت.
از آن‌ها خواستم آخرین اختلافشان را تعریف کنند.
زن گفت:
«چند شب پیش وقتی از سر کار آمد، فقط سلام کرد و مستقیم روی مبل نشست. حتی یک دقیقه هم با من حرف نزد. همان لحظه فهمیدم حتماً از دست من ناراحت است.»
از مرد پرسیدم:
«واقعاً ناراحت بودی؟»
لبخند زد و گفت:
«نه... فقط یک جلسه کاری سخت داشتم و پنج دقیقه سکوت لازم داشتم تا ذهنم آرام شود.»
چند دقیقه بعد مرد گفت:
«چند روز قبل، وقتی گفتم امروز نمی‌توانم وسط کار جواب تلفن بدهم، ده دقیقه بعد چند پیام پشت سر هم فرستاد. احساس کردم دارد مرا کنترل می‌کند.»
از زن پرسیدم:
«واقعاً قصدت کنترل کردن بود؟»
گفت:
«نه... فقط چون جواب نداد، فکر کردم اتفاقی برایش افتاده است.»
همان‌جا هر دو سکوت کردند.
برای اولین بار متوجه شدند سال‌ها به واقعیت واکنش نشان نداده‌اند...
آن‌ها به برداشت‌های خودشان واکنش نشان می‌دادند.
در جلسه بعد، دو قانون ساده برای گفت‌وگو گذاشتیم.
قانون اول این بود که هیچ ادعایی حق ندارد مبهم باشد.
به جای اینکه بگویند:
«تو برای من ارزش قائل نیستی.»
باید می‌گفتند:
«وقتی دیروز وسط صحبت من به تلفنت نگاه کردی، احساس کردم حرفم برایت مهم نبود.»
به آن‌ها گفتم هر جمله‌ای که می‌گویید باید آن‌قدر شفاف باشد که اگر یک نفر سوم وارد اتاق شد، بتواند همان اتفاق را ببیند و درباره آن قضاوت کند، نه درباره برداشت ذهنی شما.
قانون دوم، از قانون اول هم سخت‌تر بود.
گفتم:
«از امروز، قبل از اینکه جواب بدهید، اول باید برداشت خودتان را از حرف طرف مقابل بگویید.»
مثلاً:
«اگر درست فهمیده باشم، منظورت این است که وقتی من بعد از کار ساکت می‌شوم، تو احساس می‌کنی از دستت ناراحت هستم. درست متوجه شدم؟»
اگر پاسخ "نه" بود، حق دفاع کردن نداشتند.
باید آن‌قدر سؤال می‌پرسیدند تا طرف مقابل بگوید:
«بله... دقیقاً منظورم همین بود.»
اول این تمرین برایشان عجیب بود.
بارها وسط جلسه یکی می‌خواست از خودش دفاع کند و من فقط یک سؤال می‌پرسیدم:
«الان داری به حرف او جواب می‌دهی، یا به برداشتی که خودت از حرفش ساخته‌ای؟»
تقریباً هر بار، چند ثانیه سکوت بینشان ایجاد می‌شد.
چون متوجه می‌شدند در بیشتر اختلاف‌ها، اصلاً درباره یک موضوع مشترک صحبت نمی‌کنند.
هر کدام، با داستانی که ذهن خودش ساخته بود بحث می‌کرد.
بعد از چند هفته، زن در یکی از جلسات گفت:
«من تازه فهمیدم بیشتر وقت‌ها قبل از اینکه جمله‌اش تمام شود، ادامه حرفش را خودم در ذهنم می‌ساختم.»
مرد هم گفت:
«و من تازه فهمیدم خیلی وقت‌ها سکوت من، برای او معنی دیگری داشت؛ معنایی که حتی یک‌بار هم به ذهن من نرسیده بود.»
هدف من در این جلسات این نبود که مشخص کنم حق با چه کسی است.
کمک من این بود که یاد بگیرند بین واقعیت و برداشت ذهنی تفاوت بگذارند.
وقتی این تفاوت را دیدند، دعواهایشان کم نشد...
اما کیفیت دعواهایشان عوض شد.
به جای اینکه شخصیت یکدیگر را قضاوت کنند، درباره یک رفتار مشخص صحبت می‌کردند.
به جای اینکه حدس بزنند، سؤال می‌پرسیدند.
و به جای اینکه از خودشان دفاع کنند، اول تلاش می‌کردند یکدیگر را بفهمند.
ادامه در پیام بعدی........

۲۹

۶:۱۷

ادامه پیام قبلی........
از نگاه روان‌شناسی، یکی از رایج‌ترین خطاهای شناختی «ذهن‌خوانی» است. یعنی مغز، بدون اینکه از طرف مقابل سؤال بپرسد، نیت، احساس یا منظور او را حدس می‌زند و بعد همان حدس را حقیقت فرض می‌کند. جالب اینجاست که هرچه رابطه صمیمی‌تر باشد، احتمال این خطا بیشتر می‌شود؛ چون ناخودآگاه فکر می‌کنیم بعد از سال‌ها زندگی، دیگر نیازی به پرسیدن نیست. در حالی که بسیاری از اختلاف‌های زوج‌ها، نه از رفتار طرف مقابل، بلکه از تفسیری شروع می‌شود که ذهن ما از آن رفتار می‌سازد.
اگر هنگام خواندن این پرونده احساس کردید بعضی از گفت‌وگوهای شما هم شبیه این داستان است، بدانید تنها نیستید. بسیاری از زوج‌ها سال‌ها با همین الگو زندگی می‌کنند، بدون اینکه متوجه باشند ریشه اختلافشان سوءتفاهم است، نه سوءنیت. گاهی برای دیدن این الگوها، حضور یک نفر سوم ضروری است؛ کسی که بیرون از رابطه ایستاده و بدون قضاوت، کمک می‌کند حرف‌های ناگفته، برداشت‌های اشتباه و الگوهای تکرارشونده دیده شوند. اگر احساس می‌کنید شما هم بارها بر سر موضوعات مشابه به بن‌بست می‌رسید، خوشحال می‌شوم در این مسیر همراهتان باشم تا یاد بگیرید قبل از پاسخ دادن، یکدیگر را واقعاً بفهمید؛ چون خیلی از رابطه‌ها، نه از کمبود عشق، بلکه از سوءبرداشت‌های حل‌نشده آسیب می‌بینند.
------------------------------------------رزرو وقت حضوری و مشاوره تلفنی@Dr_simazafarnia_ir undefined09155299152کانال روانشناسی دکتر سیما ظفرنیا در بله: @dr_simazafarnia
undefined۳

۳۶

۶:۱۷

۲۱ تیر
پرونده شماره 3 | «من فقط می‌خواستم زندگی کنیم...»
(این روایت با الهام از چند پرونده واقعی تهیه شده است. برای حفظ محرمانگی، هویت افراد و بخشی از جزئیات تغییر کرده‌اند.)
اولین جمله‌ای که زن در جلسه گفت این بود:
«من فقط دوست داشتم کمی هم زندگی کنیم...»
مرد چیزی نگفت.
فقط یک پوشه روی میز گذاشت.
داخل آن، قرارداد خرید دستگاهی بود که ماه‌ها برایش برنامه‌ریزی کرده بود.
مرد ۳۸ ساله بود و کارخانه کوچکی در زمینه تولید مواد غذایی داشت. از همان روزهای اول ازدواج همیشه می‌گفت:
«اگر امروز سود را خرج توسعه نکنم، فردا باید چند برابر هزینه بدهم.»
زن ۳۵ ساله بود و دوازده سال به عنوان منشی یک کارخانه کار می‌کرد. همیشه با افتخار می‌گفت:
«من امنیت شغلی دارم. آخر هر ماه حقوقم سر وقت پرداخت می‌شود.»
برای او، آرامش یعنی درآمد ثابت، خانه مرتب و لذت بردن از امروز.
چند ماه قبل، مرد بخشی از سرمایه شرکت را برای خرید یک دستگاه جدید کنار گذاشته بود.
اما یک روز متوجه شد پول از حساب مشترک برداشته شده است.
زن، بدون اینکه با او مشورت کند، پیش‌پرداخت خرید یک دست مبلمان جدید را پرداخت کرده بود.
وقتی مرد علت را پرسید، زن گفت:
«آدم باید از زندگی هم لذت ببرد. همه دوستانم تقریباً هر سال وسایل خانه‌شان را عوض می‌کنند. ما هم حق داریم مثل بقیه زندگی کنیم.»
مرد خرید دستگاه را لغو کرد.
چند ماه بعد، یکی از رقبایش همان دستگاه را خرید و قرارداد بزرگی را که مدت‌ها برایش تلاش کرده بود، به دست آورد.
در جلسه، مرد آرام گفت:
«من از خرید مبل ناراحت نشدم... از این ناراحتم که هیچ‌وقت نپرسید این پول قرار بود چه آینده‌ای برای کارمان بسازد.»
از زن پرسیدم:
«وقتی فهمیدی آن دستگاه خریداری نشد، چه احساسی داشتی؟»
گفت:
«واقعاً فکر نمی‌کردم این‌قدر مهم باشد.»
مرد پوشه را باز کرد.
گزارش حسابدار...
پیش‌بینی افزایش تولید...
و قراردادی که از دست رفته بود.
زن چند دقیقه به برگه‌ها نگاه کرد.
بعد گفت:
«اگر واقعاً این دستگاه این‌قدر مهم بود، نباید همه آینده کارخانه به خرید یک دستگاه وابسته می‌بود.»
چند دقیقه بعد ادامه داد:
«تو همیشه همه چیز را فاجعه می‌بینی. این فقط یک مبل بود.»
مرد سرش را پایین انداخت و گفت:
«این جمله را بارها شنیده‌ام... تا جایی که بعضی شب‌ها با خودم فکر می‌کنم شاید واقعاً دارم اغراق می‌کنم.»
همان‌جا گفتگو را متوقف کردم.
رو به زن گفتم:
«الان نمی‌خواهم از تصمیم مالی‌ات دفاع کنی یا آن را رد کنی. فقط یک سؤال دارم؛ اگر امروز بپذیری که تصمیم تو در این اتفاق سهم داشته، چه چیزی را از دست می‌دهی؟»
سکوت...
طولانی‌ترین سکوت جلسه.
بعد آرام گفت:
«شاید... باید قبول کنم تمام این مدت، آن‌قدر که فکر می‌کردم منطقی نبوده‌ام.»
همان لحظه گره اصلی پرونده باز شد.
مشکل این زوج، مبل یا دستگاه نبود.
مشکل این بود که پذیرش اشتباه، برای زن فقط پذیرفتن یک تصمیم نادرست نبود؛ فرو ریختن تصویری بود که سال‌ها از خودش ساخته بود؛ تصویری از یک همسر منطقی که همیشه بهترین تصمیم را برای خانواده می‌گیرد.
در جلسات بعد، هدف من این نبود که ثابت کنم حق با مرد است.
کمک کردم هر دو بتوانند بدون دفاع از خود، فقط واقعیت را ببینند.
مرد یاد گرفت به جای حرف زدن درباره اعداد، از فشار، ترس و مسئولیتی که روی دوشش بود صحبت کند.
زن هم یاد گرفت پذیرش اشتباه، به معنی بی‌ارزش شدن او نیست.
در آخرین جلسه، رو به مرد کرد و گفت:
«امروز برای اولین بار می‌فهمم تو از دست مبل ناراحت نبودی... از این ناراحت بودی که احساس کردی من رویایت را ندیدم.»
بعد رو به من کرد و گفت:
«فکر می‌کنم تمام این مدت، بیشتر از اینکه از تصمیمم دفاع کنم، داشتم از تصویری دفاع می‌کردم که دوست داشتم از خودم داشته باشم.».ادامه در پیام بعدی.........
undefined۱

۲۰

۶:۴۸

ادامه پیام قبلی........
از نگاه کارل یونگ، انسان‌ها فقط از اشتباهاتشان دفاع نمی‌کنند؛ گاهی از تصویری دفاع می‌کنند که از خودشان ساخته‌اند. یونگ این تصویر را «پرسونا» می‌نامد. وقتی یک واقعیت، این تصویر را تهدید می‌کند، ذهن ممکن است به جای پذیرش مسئولیت، آن واقعیت را کوچک کند، توجیه کند یا معنای آن را تغییر دهد.
اگر این الگو بارها تکرار شود، ممکن است رابطه وارد چرخه‌ای شبیه گس‌لایتینگ شود؛ یعنی فرد آن‌قدر احساسات، برداشت‌ها یا واقعیت تجربه‌شده طرف مقابل را زیر سؤال ببرد که او کم‌کم به حافظه، احساسات و قضاوت خودش شک کند. گاهی این رفتار عمدی نیست، اما اگر اصلاح نشود، اثر آن بر رابطه کاملاً واقعی است.
اگر هنگام خواندن این پرونده احساس کردید بخشی از آن برای شما آشناست، شاید مسئله اصلی زندگی شما آخرین اختلاف یا آخرین تصمیم مالی نباشد. گاهی ریشه اختلاف، جایی پنهان است که هر کدام از ما برای حفظ تصویر ذهنی خود، حاضر نیستیم سهم خودمان را در یک آسیب ببینیم. در جلسات مشاوره، هدف پیدا کردن مقصر نیست؛ هدف این است که بدون ترس از قضاوت، بتوانیم واقعیت را ببینیم، مسئولیت سهم خود را بپذیریم و دوباره رابطه را از نقطه‌ای سالم‌تر بسازیم.------------------------------------------رزرو وقت حضوری و مشاوره تلفنی@Dr_simazafarnia_ir undefined09155299152کانال روانشناسی دکتر سیما ظفرنیا در بله: @dr_simazafarnia
undefined۲

۱۸

۶:۴۸

شاید عاشق نشده‌اید؛ فقط زخمی قدیمی را دوباره زندگی می‌کنید...
یکی از بخش‌هایی که همیشه برای من جذاب است، جلسات مشاوره پیش از ازدواج است.
هر سال دخترها و پسرهای زیادی برای شناخت بهتر رابطه‌شان و تصمیم‌گیری برای ازدواج به من مراجعه می‌کنند. بعضی از این زوج‌ها رابطه‌ای سالم و قابل رشد دارند، اما گاهی از همان جلسه اول، زنگ خطرهایی را می‌بینم که اگر جدی گرفته نشوند، چند سال بعد همان دو نفر را در جلسات زوج‌درمانی خواهم دید.
نکته جالب اینجاست که بسیاری از این روابط، در ظاهر بسیار عاشقانه هستند.
وقتی از آن‌ها می‌پرسم:
«چه چیزی باعث شده مطمئن باشید این رابطه همان چیزی است که دنبالش بودید؟»
پاسخ‌هایی شبیه این می‌شنوم:
«هیچ‌کس تا حالا این‌قدر من را درگیر خودش نکرده.»
«اگر چند ساعت جواب پیامم را ندهد، تمام ذهنم به هم می‌ریزد.»
«دعواهایمان خیلی شدید است، ولی آشتی‌هایمان فوق‌العاده است.»
«گاهی از دستش ناراحتم، اما نمی‌توانم حتی یک روز بدون او دوام بیاورم.»
این جملات برای خیلی‌ها نشانه عشق عمیق است.
اما برای من، گاهی نشانه یک زخم قدیمی است که دوباره فعال شده است.
وقتی جلسات جلوتر می‌رود، کم‌کم درباره کودکی، خانواده و تجربه‌های عاطفی آن‌ها صحبت می‌کنیم.
بارها دیده‌ام افرادی که امروز جذب رابطه‌ای پر از قهر، اضطراب، حسادت، کنترل و آشتی‌های پرشور شده‌اند، در کودکی هم دقیقاً محبت را در همین فضا تجربه کرده‌اند.
پدری که یک روز بسیار صمیمی بوده و روز بعد کاملاً سرد و دور از دسترس.
مادری که عشقش همیشه همراه با نگرانی، کنترل یا سرزنش بوده است.
خانه‌ای که در آن، دوست داشته شدن قابل پیش‌بینی نبوده است.
کودکی که برای گرفتن محبت، همیشه باید حدس می‌زد امروز اوضاع خوب است یا نه.
سال‌ها بعد، همان کودک بزرگ می‌شود و وارد یک رابطه عاطفی می‌شود.
اگر رابطه آرام، محترمانه و قابل پیش‌بینی باشد، خیلی وقت‌ها می‌گوید:
«نمی‌دانم چرا... ولی انگار چیزی کم دارد.»
اما اگر رابطه پر از نوسان باشد؛ یک روز احساس کند مهم‌ترین آدم دنیاست و روز بعد از ترس از دست دادن طرف مقابل تا صبح نخوابد، ناگهان احساس می‌کند این همان عشقی است که همیشه دنبالش بوده است.
چرا؟
چون مغز، همیشه سالم‌ترین گزینه را انتخاب نمی‌کند؛ اغلب آشناترین الگو را انتخاب می‌کند.
وقتی سال‌ها محبت را همراه با اضطراب تجربه کرده باشی، آرامش در ابتدا ممکن است حتی بی‌معنا یا کسل‌کننده به نظر برسد.
در مقابل، رابطه‌ای که هر هفته قهر و آشتی دارد، هر روز باید عشقش را ثابت کنی، از دست دادنش را تصور کنی، مدام نگران پیام ندادن، دیر رسیدن یا تغییر رفتار طرف مقابل باشی، برای مغز بسیار آشناست.
همین آشنایی، گاهی با عشق اشتباه گرفته می‌شود.
مشکل از جایی شروع می‌شود که هیجان اولیه فروکش می‌کند و زندگی واقعی آغاز می‌شود.
قبلاً قهرها را نشانه علاقه می‌دیدی، حالا به فرسودگی تبدیل شده‌اند.
قبلاً حسادت را نشانه دوست داشتن می‌دانستی، حالا به کنترل تبدیل شده است.
قبلاً آشتی بعد از دعوا برایت هیجان داشت، حالا می‌بینی بیشتر وقت رابطه صرف ترمیم زخم‌هایی می‌شود که خود رابطه ایجاد کرده است.
کم‌کم احساس می‌کنی برای حفظ رابطه باید بیشتر از خودت بگذری.
کمتر «نه» بگویی.
کمتر مرز داشته باشی.
کمتر خودت باشی.
و این همان نقطه‌ای است که رابطه، آرام‌آرام هویت فرد را می‌بلعد.
ادامه در پیام بعدی ............

۱۹

۷:۲۳

ادامه در پیام قبلی .........
یکی از مهم‌ترین کارهایی که در جلسات پیش از ازدواج انجام می‌دهیم، فقط شناخت طرف مقابل نیست؛ شناخت خودمان است.
اینکه بفهمیم آیا جذب این رابطه شده‌ایم، چون واقعاً با ارزش‌ها، شخصیت و سبک زندگی طرف مقابل هماهنگ هستیم، یا چون این رابطه زخمی قدیمی را برای ما آشنا کرده است.
تجربه به من نشان داده بسیاری از افرادی که از یک رابطه سالم فرار می‌کنند، از آرامش فرار نمی‌کنند؛ از ناآشنا بودن آن فرار می‌کنند. و بسیاری از کسانی که به رابطه‌های پرتنش وابسته می‌شوند، عاشق درد نیستند؛ فقط ذهنشان سال‌ها یاد گرفته است که دوست داشته شدن، بدون اضطراب و بی‌ثباتی ممکن نیست.
اگر این الگوها قبل از ازدواج شناخته نشوند، معمولاً بعد از فروکش کردن هیجان اولیه، اختلاف‌های واقعی تازه شروع می‌شوند. آن زمان دیگر مسئله فقط انتخاب شریک زندگی نیست؛ مسئله این است که هر دو نفر با زخم‌های درمان‌نشده دوران کودکی وارد یک زندگی مشترک شده‌اند.
به همین دلیل، من همیشه به زوج‌هایی که برای مشاوره پیش از ازدواج مراجعه می‌کنند یک جمله می‌گویم:
«مهم‌ترین تصمیم زندگی شما فقط انتخاب همسر نیست؛ این است که مطمئن شوید کسی که امروز عاشق شده، کودک زخمی درون شما نیست، بلکه بزرگسال آگاه شماست.»
اگر احساس می‌کنید رابطه فعلی‌تان بیش از آنکه به شما آرامش بدهد، مدام شما را درگیر اضطراب، ترس از دست دادن، قهر و آشتی‌های فرسایشی یا نیاز دائمی به اثبات عشق می‌کند، شاید قبل از تصمیم برای ازدواج، لازم باشد کمی عمیق‌تر به ریشه این احساسات نگاه کنید. گاهی آنچه ما عشق می‌نامیم، در واقع تکرار الگویی است که سال‌ها پیش در کودکی آموخته‌ایم. شناخت این الگوها، یکی از ارزشمندترین سرمایه‌گذاری‌هایی است که می‌توانید برای آینده زندگی مشترکتان انجام دهید.------------------------------------------رزرو وقت حضوری و مشاوره تلفنی@Dr_simazafarnia_ir undefined09155299152کانال روانشناسی دکتر سیما ظفرنیا در بله: @dr_simazafarnia
undefined۲

۲۶

۷:۲۴

۲۳ تیر
شاید بزرگ‌ترین منتقد زندگی‌ات، دیگر پدر یا مادرت نباشند...
اگر از من بپرسند در جلسات مشاوره، پرتکرارترین جمله‌ای که از مراجعان می‌شنوم چیست، احتمالاً همین باشد:
«من خودم از خودم توقع زیادی دارم.»
هر بار این جمله را می‌شنوم، یک سؤال از آن‌ها می‌پرسم:
واقعاً این توقع، مال خودت است؟
یا فقط سال‌هاست صدای فرد دیگری را با صدای خودت اشتباه گرفته‌ای؟
بیشتر ما تصور می‌کنیم منتقد درونمان، صدای عقل است؛ صدایی که می‌خواهد ما را بهتر کند.
اما در بسیاری از جلسات درمان، وقتی کمی عمیق‌تر می‌شویم، متوجه می‌شویم این صدا، سال‌ها قبل شکل گرفته است.
صدای پدری که هیچ اشتباهی را نمی‌بخشید.
صدای مادری که فقط نقاط ضعف را می‌دید.
صدای مقایسه شدن با خواهر، برادر یا فرزند فامیل.
صدای جمله‌هایی مثل:
«ببین بچه فلانی چقدر موفق‌تر است.»
«باز خراب کردی.»
«تو هیچ‌وقت مثل خواهرت نمی‌شوی.»
آن روزها، ذهن کودک هنوز توانایی این را ندارد که با خودش بگوید:
«شاید پدر و مادرم اشتباه می‌کنند.»
پس ساده‌ترین نتیجه را می‌گیرد:
«حتماً خودم ایراد دارم.»
سال‌ها می‌گذرد.
پدر و مادر پیر می‌شوند.
شاید حتی رفتارشان هم تغییر کند.
اما اتفاق عجیبی می‌افتد...
دیگر لازم نیست کسی تو را سرزنش کند.
تو خودت این کار را بهتر از همه انجام می‌دهی.
یک اشتباه کوچک کافی است.
پرونده دادگاه ذهن باز می‌شود.
قاضی، دادستان و شاهد...
همه یک نفر هستند.
خودت.
چقدر این صحنه برایت آشناست؟
یک پیام را اشتباه می‌فرستی...
در جلسه کاری یک جمله را فراموش می‌کنی...
غذایی که درست کرده‌ای خوب از آب درنمی‌آید...
یا در تربیت فرزندت اشتباهی می‌کنی...
به جای اینکه بگویی:
«اشتباه کردم.»
با خودت می‌گویی:
«من آدم بی‌عرضه‌ای هستم.»
دقت کن...
اشتباه، تبدیل به هویت شده است.
ادامه در پیام بعدی ............
undefined۲

۲۱

۱۵:۵۳

ادامه در پیام قبلی .........
در تمام سال‌هایی که مشاوره داده‌ام، کمتر دیده‌ام آدم‌ها از اشتباهاتشان آسیب ببینند.
بیشتر دیده‌ام از نوع صحبت کردنشان با خودشان آسیب می‌بینند.
جالب‌تر اینکه همین آدم‌ها وقتی دوستشان اشتباه مشابهی می‌کند، با مهربانی می‌گویند:
«اشکالی ندارد، همه اشتباه می‌کنند.»
اما وقتی نوبت به خودشان می‌رسد، هیچ رحم و بخششی وجود ندارد.
چند وقت پیش از یکی از مراجعانم خواستم چشمانش را ببندد و تصور کند وارد یک دادگاه شده است.
از او پرسیدم:
«دادستان را می‌بینی؟»
گفت:
«بله... مدام دارد از من ایراد می‌گیرد.»
گفتم:
«وکیل مدافعت کجاست؟»
چند دقیقه سکوت کرد.
بعد گفت:
«فکر کنم هیچ‌وقت کسی از من دفاع نکرده...»
همان‌جا فهمید چرا هر بار که اشتباه می‌کند، احساس می‌کند باید محکوم شود.
چون در ذهنش دادگاهی ساخته شده که فقط یک نفر حق حرف زدن دارد؛ همان صدای سرزنشگر.
یکی از مهم‌ترین بخش‌های درمان این نیست که آن صدا را از بین ببریم.
واقعیت این است که شاید هیچ‌وقت کاملاً خاموش نشود.
هدف درمان، ساختن یک صدای جدید است.
صدایی که بتواند وسط آن دادگاه بلند شود و بگوید:
«اعتراض دارم.»
«موکل من فقط آخرین اشتباهش نیست.»
«او تمام تلاشش را کرده است.»
«حق دارد اشتباه کند.»
«حق دارد کامل نباشد.»
این دقیقاً همان چیزی است که خیلی از ما در کودکی نداشتیم.
یک حامی.
کسی که بین ما و سرزنش بایستد.
نکته مهم اینجاست که ارزشمندی انسان از بی‌نقص بودن به دست نمی‌آید.
اگر قرار بود فقط آدم‌های کامل، شایسته احترام و دوست داشته شدن باشند، هیچ‌کدام از ما حق دوست داشته شدن نداشتیم.
یکی از بزرگ‌ترین اشتباه‌هایی که می‌بینم این است که افراد تمام انرژی‌شان را صرف کامل‌تر شدن می‌کنند، در حالی که مشکل اصلی، کامل نبودن نیست؛ مشکل این است که فکر می‌کنند فقط در صورت کامل بودن، ارزشمند هستند.
این باور، آرام‌آرام رابطه با خود، رابطه با دیگران و حتی انتخاب‌های عاطفی ما را هم تغییر می‌دهد.
بعضی‌ها جذب افرادی می‌شوند که مدام از آن‌ها ایراد می‌گیرند، چون این فضا برایشان آشناست.
بعضی‌ها از ترس قضاوت، استعدادهایشان را پنهان می‌کنند.
بعضی‌ها سال‌ها وارد هیچ رابطه‌ای نمی‌شوند، چون مطمئن‌اند اگر کسی آن‌ها را از نزدیک بشناسد، دوستشان نخواهد داشت.
اگر هنگام خواندن این متن، احساس کردی آن دادگاه درونت هنوز فعال است، شاید وقت آن رسیده از خودت یک سؤال ساده بپرسی:
اگر امروز یک کودک، دقیقاً همین اشتباهی را که من انجام داده‌ام مرتکب می‌شد، آیا باز هم همین حرف‌ها را به او می‌زدم؟
اگر جوابت «نه» است...
شاید زمان آن رسیده همان مهربانی‌ای را که همیشه برای دیگران داشته‌ای، کم‌کم به خودت هم هدیه بدهی.
و اگر احساس می‌کنی سال‌هاست این صدای سرزنشگر، آرامشت را گرفته، روابطت را تحت تأثیر قرار داده یا باعث شده هیچ‌وقت خودت را به اندازه کافی خوب ندانی، بد نیست بدانی که این صدا، سرنوشت تو نیست. این یک الگوی آموخته‌شده است و هر الگوی آموخته‌شده‌ای، با آگاهی، تمرین و گاهی کمک گرفتن از یک درمانگر، قابل تغییر است. گاهی مهم‌ترین اتفاقی که در جلسات درمان می‌افتد، این نیست که زندگی آدم‌ها عوض می‌شود؛ این است که برای اولین بار، یاد می‌گیرند با خودشان مثل یک دوست صحبت کنند، نه مثل سخت‌گیرترین منتقد زندگی‌شان.------------------------------------------رزرو وقت حضوری و مشاوره تلفنی@Dr_simazafarnia_ir undefined09155299152کانال روانشناسی دکتر سیما ظفرنیا در بله: @dr_simazafarnia
undefined۲

۳۵

۱۵:۵۴

۲۶ تیر
thumbnail
اگر به فیلم‌هایی علاقه دارید که بعد از تمام شدنشان تازه گفت‌وگو در ذهن شما شروع می‌شود، «Obsession» را از دست ندهید.
گاهی یک فیلم ترسناک، فقط برای ترساندن ساخته می‌شود.
اما گاهی ترس، فقط یک بهانه است تا ما را با بخش‌هایی از ذهن انسان روبه‌رو کند که در زندگی واقعی هم هر روز با آن‌ها سروکار داریم.
Obsession از همین دسته فیلم‌هاست.
جالب است بدانید این فیلم با بودجه‌ای کمتر از یک میلیون دلار و در مدت تنها ۲۶ روز فیلم‌برداری شده، اما توانست به یکی از موفق‌ترین فیلم‌های مستقل سال تبدیل شود و صدها میلیون دلار در گیشه فروش داشته باشد. موفقیتی که بیش از هر چیز، نتیجه تبلیغات دهان‌به‌دهان مخاطبان بود؛ کسانی که بعد از دیدن فیلم، آن را به دیگران پیشنهاد کردند.
نکته جالب‌تر اینکه سازنده فیلم، یک کارگردان باسابقه هالیوود نیست.
او فعالیتش را با ساخت ویدئوهای اینترنتی و فیلم‌های کوتاه ترسناک آغاز کرده و به‌تدریج توانسته زبان بصری و سبک شخصی خودش را پیدا کند. شاید همین نگاه تازه باعث شده فیلم، حال‌وهوایی متفاوت از بسیاری از آثار ترسناک امروزی داشته باشد.
اما چیزی که این فیلم را برای من جذاب کرد، نه جلوه‌های ویژه بود و نه جامپ‌اسکرهایش.
بلکه سؤالی بود که در تمام طول فیلم مدام تکرار می‌شود:
اگر بتوانی کاری کنی که کسی عاشقت شود... آیا آن احساس هنوز عشق است؟
این سؤال، هسته اصلی فیلم است.
فیلم از یک اتفاق فراطبیعی شروع می‌شود، اما خیلی زود مشخص می‌شود که موضوع اصلی، جادو نیست؛ بلکه میل انسان به کنترل کردن است.
گاهی ما آن‌قدر از تنهایی، طرد شدن یا شنیدن «نه» می‌ترسیم که حاضر می‌شویم به هر قیمتی طرف مقابل را نگه داریم.
کنترلش کنیم.
وابسته‌اش کنیم.
اجازه ندهیم از ما فاصله بگیرد.
در ظاهر اسمش عشق است.
اما در واقع، عشق نیست؛ ترس است.
فیلم به زیبایی نشان می‌دهد که وقتی آزادی انتخاب از یک رابطه گرفته شود، چیزی که باقی می‌ماند دیگر عشق نیست؛ نوعی اسارت است.
به همین دلیل، با وجود اینکه در ظاهر یک فیلم ترسناک است، من آن را بیشتر یک تریلر روان‌شناختی می‌دانم.
فیلمی درباره مرز باریک میان عشق، وابستگی، وسواس و کنترل‌گری.
از نگاه روان‌شناسی، بسیاری از رابطه‌های سمی دقیقاً همین مسیر را طی می‌کنند.
همه‌چیز با علاقه شروع می‌شود.
بعد به وابستگی می‌رسد.
بعد کنترل.
بعد ترس از دست دادن.
و در نهایت، هر دو نفر در رابطه‌ای گرفتار می‌شوند که دیگر هیچ شباهتی به عشق ندارد.
یکی دیگر از نکات جالب فیلم، شخصیت اصلی مرد است.
او به‌جای اینکه جرئت ابراز علاقه و پذیرش احتمال رد شدن را داشته باشد، به دنبال یک میان‌بُر می‌گردد.
این بخش از فیلم، نقد ظریفی به روابط امروز ماست؛ دنیایی که در آن گاهی ارتباط واقعی سخت‌تر از همیشه شده و بسیاری از آدم‌ها ترجیح می‌دهند به‌جای آسیب‌پذیر بودن، راهی پیدا کنند که نتیجه را کنترل کنند.
اگر به فیلم‌هایی مثل آثار آری استر علاقه دارید؛ فیلم‌هایی که بیشتر از اینکه با هیولا شما را بترسانند، با ذهن انسان بازی می‌کنند، احتمالاً از فضای این فیلم هم لذت خواهید برد. البته انتظار یک فیلم صرفاً ترسناک را نداشته باشید؛ این اثر بیشتر روی ایجاد احساس اضطراب، خفگی و ناامنی روانی تمرکز دارد و همین ویژگی، آن را از بسیاری از فیلم‌های هم‌سبک متمایز می‌کند.
در نهایت، چیزی که بعد از تمام شدن فیلم در ذهن من باقی ماند، این سؤال بود:
اگر کسی فقط زمانی کنار تو بماند که آزادی انتخاب نداشته باشد... آیا واقعاً تو را دوست دارد؟
شاید همین یک سؤال، ارزش دیدن فیلم را داشته باشد.
------------------------------------------رزرو وقت حضوری و مشاوره تلفنی@Dr_simazafarnia_ir undefined09155299152کانال روانشناسی دکتر سیما ظفرنیا در بله: @dr_simazafarnia
undefined۳
undefined۱

۳۷

۸:۲۳

۳۰ تیر
thumbnail
شاید خطرناک‌ترین آدم زندگی‌ات، آن کسی نباشد که از او می‌ترسی...
وقتی اسم «سایکوپت» را می‌شنویم، ذهنمان سریع به سمت قاتل‌های زنجیره‌ای یا شخصیت‌های ترسناک فیلم‌ها می‌رود.
اما واقعیت، گاهی ترسناک‌تر از فیلم‌هاست.
همه افرادی که ویژگی‌های سایکوپاتیک دارند، مجرم نیستند.
بعضی از آن‌ها مدیران موفق‌اند.
بعضی پزشک‌اند.
بعضی همکار، دوست یا حتی شریک عاطفی ما هستند.
ترسناک‌ترین بخش ماجرا اینجاست...
آن‌ها معمولاً با چهره‌ای خشن یا رفتارهای عجیب وارد زندگی ما نمی‌شوند.
برعکس...
بیشتر اوقات آدم‌هایی هستند که اعتمادبه‌نفس بالایی دارند، جذاب صحبت می‌کنند، آرام به نظر می‌رسند و در موقعیت‌های بحرانی، خونسردی عجیبی دارند؛ خونسردی‌ای که گاهی ما آن را با قدرت شخصیت اشتباه می‌گیریم.
اما پشت این ظاهر آرام، گاهی یک تفاوت مهم وجود دارد.
بسیاری از ما وقتی غم کسی را می‌بینیم، ناخودآگاه اندوهگین می‌شویم.
وقتی اشک کسی را می‌بینیم، درونمان چیزی تکان می‌خورد.
وقتی ناخواسته به کسی آسیب می‌زنیم، عذاب وجدان می‌گیریم.
این همان چیزی است که اسمش «همدلی» است.
اما بعضی آدم‌ها احساسات را زندگی نمی‌کنند...
آن‌ها احساسات را اجرا می‌کنند.
لبخند می‌زنند، چون یاد گرفته‌اند در این موقعیت باید لبخند زد.
ناراحتی را تقلید می‌کنند، چون می‌دانند دیگران از آن انتظار دارند.
حتی ممکن است جلوی آینه تمرین کرده باشند که چطور نگاه کنند، چطور سر تکان بدهند و چطور لحن صدایشان شبیه بقیه باشد.
همین موضوع باعث می‌شود خیلی‌ها بعد از اولین برخورد بگویند:
«نمی‌دانم چرا... ولی یک جای این آدم برایم طبیعی نیست.»
نکته ترسناک‌تر از این هم وجود دارد.
بعضی از افرادی که ویژگی‌های سایکوپاتیک دارند، به مرور یاد می‌گیرند به جای رفتارهای پرخطر، از دستکاری روانی استفاده کنند.
نه با زور.
نه با تهدید.
بلکه با شناخت دقیق نقاط ضعف آدم‌ها.
آن‌ها معمولاً سراغ کسانی می‌روند که اعتمادبه‌نفس پایین‌تری دارند، احساس تنهایی می‌کنند، به دنبال تأیید هستند یا مرزهای شخصی محکمی ندارند.
به همین دلیل است که قربانیان این روابط، اغلب بعدها می‌گویند:
«از اول هم یک حس بدی داشتم... ولی فکر کردم دارم سخت‌گیرانه قضاوت می‌کنم.»
یا...
«همه می‌گفتند چه آدم دوست‌داشتنی و کاریزماتیکی است؛ فقط من کنار او احساس امنیت نمی‌کردم.»
البته یک نکته را نباید فراموش کرد.
وجود یک یا چند مورد از این رفتارها، به معنی سایکوپت بودن یک فرد نیست.
تشخیص اختلالات شخصیت، فقط با ارزیابی تخصصی امکان‌پذیر است. اما اگر بارها در یک رابطه احساس می‌کنید واقعیت تحریف می‌شود، احساساتتان نادیده گرفته می‌شود، مدام خودتان را مقصر می‌دانید یا طرف مقابل بدون احساس مسئولیت، شما را برای رسیدن به خواسته‌هایش هدایت می‌کند، این‌ها نشانه‌هایی هستند که نباید از کنارشان بی‌تفاوت عبور کرد.
یکی از مهم‌ترین کارهایی که در جلسات مشاوره انجام می‌دهیم، فقط درمان زخم‌های گذشته نیست.
گاهی کمک می‌کنیم افراد یاد بگیرند الگوهای خطرناک را زودتر تشخیص دهند، مرزهای سالم بسازند و قبل از اینکه یک رابطه آسیب عمیقی به آن‌ها بزند، بتوانند تصمیم‌های آگاهانه‌تری بگیرند.
گاهی نجات یک رابطه، مهم است...
اما گاهی مهم‌تر از آن، این است که اصلاً وارد رابطه‌ای نشویم که قرار است آرام‌آرام اعتمادبه‌نفس، آرامش و هویت ما را از بین ببرد.------------------------------------------رزرو وقت حضوری و مشاوره تلفنی@Dr_simazafarnia_ir undefined09155299152کانال روانشناسی دکتر سیما ظفرنیا در بله: @dr_simazafarnia
undefined۴
undefined۱

۲۷

۵:۴۷