انتخاب همسر، شبیه خرید از فروشگاه کودکیمون می مونهچیزهایی را برمیداریم که بوی خونه مون را بده.حتی اگر اون بو، بوی دود و اشک باشه.
ما با والدینمان ازدواج نمیکنیم.ما با طرحی که والدینمان در ذهن ما انداختهاند ازدواج میکنیم.
@drdenizfardi@BinesheFardi
ما با والدینمان ازدواج نمیکنیم.ما با طرحی که والدینمان در ذهن ما انداختهاند ازدواج میکنیم.
@drdenizfardi@BinesheFardi
۳۸۳
۲۰:۲۵
۴۲۹
۲۱:۲۸
چرا ما در نهایت با کسی شبیه والدینمان ازدواج میکنیم؟
این جمله را شنیدید که می گن
هر مردی بالاخره با مادرش ازدواج میکنه یا هر زنی بالاخره شبیه پدرش همسر انتخاب میکنه؟
شاید در نگاه اول عجیب به نظر برسه.کدام آدم عاقلی دوست داره همسرش دقیقا شبیه پدر یا مادرش باشه؟
اما واقعیت اینهناخودآگاه ما آشنایی را به تازگی ترجیح میده.
بیاد ساده ببینیم قضیه از چیه.
الگوی اول: عشق اون چیزیه که ما بلدیم نه اون چیزی که میخوایم
ما عشق را از کودکی یاد میگیریم.اولین معلم عشق در زندگیمون، والدینمان هستن.
اگر مادری سرد و دور بود، کودکش یاد میگیره که عشق یعنی یکی که بهت نزدیک نمیشه تو باید التماس کنی تا بهت توجهت کنه
اگر پدری عصبانی و پرخاشگر بود، کودکش یاد میگیرهعشق یعنی یکی که گاهی داد میزنه، گاهی هم مهربون می شه و تو باید همیشه روی پاشنه بچرخی
بعد در بزرگسالی، آدمهایی را انتخاب میکنیم که همان حس آشنا را به ما بدن. ولی دلیل انتخاب ما این نیست که از اونها لذت میبریم،دلیلش اینه که بلدشون هستیم.
ذهن ما میگه: این انتخاب خطرناک هست ، اما حداقل میدونیم با آن چطور کنار بیایم
الگوی دوم: تلاش برای بازنویسی تاریخ کودکی
این یکی از دلایل عمیقتر هست
خیلی از ما ناخودآگاه با کسی ازدواج میکنیم که شبیه والدین مشکل سازمون هستن،و دلیلش هم اینه که اینبار می خوایم برنده شیم.
مثال:دختری که پدری سرد و بیتوجه داشته، ممکنه با مردی سرد و بیتوجه ازدواج کنه.اما این بار میخواد ثابت کنه: من میتونم تغییرش بدم. من به اندازه کافی خوب هستم که بالاخره توجهش رو جلب کنم.
این همو ن تلاش برای بازنویسی تاریخ هست.اما معمولا هم نتیجه نمیده.چون طرف مقابل، پدر تو نیست. اون خودش الگوی مخصوص به خودش رو داره.
الگوی سوم: والد خوب هم تکرار میشه، فقط والد بد نیست که تکرار می شه
خیلی از افراد با کسی ازدواج میکنن که شبیه والد مهربون و دوستداشتنیشون هستنو این اصلاً بد نیست.
کسی که مادری گرم و صمیمی داشته، دنبال همسری گرم و صمیمی میگرده.کسی که پدری بااحترام و حامی داشته، دنبال همسری میگرده که بهش احترام بذاره و حامی هم باشه
مشکل وقتی پیش میآد که الگوی سمی را تکرار کنیم.والد بد را.والد آزارگر را.والد سرد و با نوسانات خلقی
حالا سوال پیش می آد چرا این قدر سخته از این چرخه بیرون بزنیم؟ دو دلیل مهم وجود داره
۱. آشنایی، حس امنیت کاذب میدهحتی رفتار سمی، اگر از کودکی به آن عادت کرده باشی، برات عادی میشه و رابطه آرام و محترمانه، ممکنه برات عجیب و ناخوشایند به نظر برسه.
۲. ناخودآگاه، صبورهما با اراده و منطق مون تصمیم نمیگیریم با کی ازدواج کنیم.ناخودآگاه ما سالها قبل، در اتاق کودکیمون، الگو را نوشته و صبوری کرده تا به مرحله انتخاب برسیتا نوشته هاشو برات اجرا کنه.@drdenizfardi
این جمله را شنیدید که می گن
هر مردی بالاخره با مادرش ازدواج میکنه یا هر زنی بالاخره شبیه پدرش همسر انتخاب میکنه؟
شاید در نگاه اول عجیب به نظر برسه.کدام آدم عاقلی دوست داره همسرش دقیقا شبیه پدر یا مادرش باشه؟
اما واقعیت اینهناخودآگاه ما آشنایی را به تازگی ترجیح میده.
بیاد ساده ببینیم قضیه از چیه.
الگوی اول: عشق اون چیزیه که ما بلدیم نه اون چیزی که میخوایم
ما عشق را از کودکی یاد میگیریم.اولین معلم عشق در زندگیمون، والدینمان هستن.
اگر مادری سرد و دور بود، کودکش یاد میگیره که عشق یعنی یکی که بهت نزدیک نمیشه تو باید التماس کنی تا بهت توجهت کنه
اگر پدری عصبانی و پرخاشگر بود، کودکش یاد میگیرهعشق یعنی یکی که گاهی داد میزنه، گاهی هم مهربون می شه و تو باید همیشه روی پاشنه بچرخی
بعد در بزرگسالی، آدمهایی را انتخاب میکنیم که همان حس آشنا را به ما بدن. ولی دلیل انتخاب ما این نیست که از اونها لذت میبریم،دلیلش اینه که بلدشون هستیم.
ذهن ما میگه: این انتخاب خطرناک هست ، اما حداقل میدونیم با آن چطور کنار بیایم
الگوی دوم: تلاش برای بازنویسی تاریخ کودکی
این یکی از دلایل عمیقتر هست
خیلی از ما ناخودآگاه با کسی ازدواج میکنیم که شبیه والدین مشکل سازمون هستن،و دلیلش هم اینه که اینبار می خوایم برنده شیم.
مثال:دختری که پدری سرد و بیتوجه داشته، ممکنه با مردی سرد و بیتوجه ازدواج کنه.اما این بار میخواد ثابت کنه: من میتونم تغییرش بدم. من به اندازه کافی خوب هستم که بالاخره توجهش رو جلب کنم.
این همو ن تلاش برای بازنویسی تاریخ هست.اما معمولا هم نتیجه نمیده.چون طرف مقابل، پدر تو نیست. اون خودش الگوی مخصوص به خودش رو داره.
الگوی سوم: والد خوب هم تکرار میشه، فقط والد بد نیست که تکرار می شه
خیلی از افراد با کسی ازدواج میکنن که شبیه والد مهربون و دوستداشتنیشون هستنو این اصلاً بد نیست.
کسی که مادری گرم و صمیمی داشته، دنبال همسری گرم و صمیمی میگرده.کسی که پدری بااحترام و حامی داشته، دنبال همسری میگرده که بهش احترام بذاره و حامی هم باشه
مشکل وقتی پیش میآد که الگوی سمی را تکرار کنیم.والد بد را.والد آزارگر را.والد سرد و با نوسانات خلقی
حالا سوال پیش می آد چرا این قدر سخته از این چرخه بیرون بزنیم؟ دو دلیل مهم وجود داره
۱. آشنایی، حس امنیت کاذب میدهحتی رفتار سمی، اگر از کودکی به آن عادت کرده باشی، برات عادی میشه و رابطه آرام و محترمانه، ممکنه برات عجیب و ناخوشایند به نظر برسه.
۲. ناخودآگاه، صبورهما با اراده و منطق مون تصمیم نمیگیریم با کی ازدواج کنیم.ناخودآگاه ما سالها قبل، در اتاق کودکیمون، الگو را نوشته و صبوری کرده تا به مرحله انتخاب برسیتا نوشته هاشو برات اجرا کنه.@drdenizfardi
۴۵۴
۹:۰۷
کتاب پشت نقاب مدیریت جستاری در روانشناسی نوشته دنیز فردی اثری است تخصصی در حوزه روانشناسی مدیریت که توسط سازمان انتشارات جهاد دانشگاهی منتشر شده است.
این کتاب با هدف بررسی زوایای پنهان رفتارها و تصمیمگیریهای مدیران، ارتباط میان مفاهیم روانشناختی و چالشهای مدیریتی را کاوش میکند و منبعی ارزشمند برای دانشجویان، مدیران و پژوهشگران این حوزه به شمار میرود.#drdenizfardi#BinesheFardi
این کتاب با هدف بررسی زوایای پنهان رفتارها و تصمیمگیریهای مدیران، ارتباط میان مفاهیم روانشناختی و چالشهای مدیریتی را کاوش میکند و منبعی ارزشمند برای دانشجویان، مدیران و پژوهشگران این حوزه به شمار میرود.#drdenizfardi#BinesheFardi
۳۷۹
۱۸:۵۷
چرا بعد از جدایی از کسی که آزارمان داده، باز هم دلتنگش هستیم
.سالها در رابطهای بودی که تحقیر شدی، دروغ شنیدی، احساس تنهایی میکردی حتی وقتی کنارش بودی، گریه هاتو دید و بیتفاوت گذشت. بالاخره تونستی تصمیم بگیری و جدا بشی. به خودت گفتی خدایا شکر بالاخره راحت شدم. اما چند روز یا چند هفته بعد، ناگهان دلتنگش میشی. فقط خاطرات خوب یادت میآد. دلت میخواد برگردی. حتی شک میکنی که مگه من اشتباه نمیکردم؟ شاید خودم زیادی حساس بودم. این واکنش عجیب اما بسیار رایج، ریشههای روانشناختی عمیقی داره. اول اینکه رابطه، حتی بدترین نوعش، یک عادت . مغز و بدن تو به حضور اون فرد عادت کرده، به فکر کردن به او، به برنامه ریختن براش، به دیدنش. وقتی ناگهان این حضور قطع میشه، مثل یک معتاد میمونی که ماده مخدرش را یکباره قطع کرده. بدنت، ذهنت، حتی هورمونهات مثل دوپامین و اکسی توسین به هم میریزند و این دلتنگی، بیشتر از آن که عشق باشه، ناشی از قطع عادت می شه. دوم اینکه مغز انسان یک مکانیسم دفاعی عجیب داره برای کاهش درد، خاطرات بد روکمرنگ و خاطرات خوب را پررنگ میکنه. این یک تله تکاملی ست که در گذشته به کار انسان میآومد که سختیها را فراموش کنه تا بتونه دوباره تلاش کنه، اما امروز همین مکانیسم باعث میشه تحقیرهاش را به خاطر نیاری و فقط یاد روز هایخوب یا آن هدیه کوچک بیفتی. نتیجه ش این می شه که فکر میکنی رابطه چندان هم بد نبود. یکی دیگه از دلایلش می تونه ترس از خلأ و تنهایی باشه. بعد از جدایی، ناگهان یک حفره بزرگ در زندگیت باز میشه. ساعاتی که پر بود از فکر کردن به اون فرد، حالا خالی شده. ذهن تو این خلأ را دوست نداره برای پر کردنش، هر چیزی را میپذیره، حتی این که خودش را فریب بده که شاید برگردم بهتر باشه. پس این هم ترس از خلأ است، نه عشق. دلیل بعدی این که وقتی سالها در یک رابطه سمی بودهی، هویت تو با آن رابطه گره خورده. ناخودآگاه به خودت گفتهی من کسی هستم که تحمل میکنم، من فداکارم، من عاشق واقعی هستم. حالا بدون اون رابطه نمیدونی کیستی. انگار آینهات را برداشته باشن حتی اگر همیشه تصویرت را کج نشان میداد. و آخر اینکه بخشی از وجودت هنوز باور داره که شاید برگرده و درست بشه. این امید ریشه در کودکی داره که به ما یاد دادن اگر خوب باشی، مادر یا پدر بالاخره دوستت خواهند داشت. در بزرگسالی، این باور رو روی پارتنرت میندازی و فکر میکنی اگر برگردی، شاید این باورش تغییر کنه. اما آمار میگه آدمهای آزارگر به ندرت تغییر میکنن. برای بیرون آمدن از این دام، کارهای مشخصی میتونی انجام بدی.
یک کاغذ بردار و بنویس «کاری که با من کرد» و زیرش تمام کارهای بدش را فهرست کن. هر وقت دلتنگ شدی، کاغذ را بخوان. حقیقت را به رختخوابت دعوت کن. هرگونه ارتباط با اون فرد را کامل قطع کن؛ حتی یک پیام، حتی چک کردن استوریهایش، حتی پرسیدن حالش از دیگران. هر تماسی معادله را به هم میزنه. خلأ را با چیزهای مفید پر کن، نه با رابطه جدید، با کار، ورزش، هنر، دوستان. ساعات خالی را برنامه ریزی کن، حتی اگر بیحالی و بیحوصلگی. بپذیر که دلتنگ خواهی شد و این به معنی اشتباه بودن تصمیمت نیست؛ دلتنگی فقط یک احساس گذرست که میآد و میره. و مهمتر از همه، به خودت فرصت بده. بهبودی از یک رابطه سمی ماهها طول میکشه. صبور باش، گریه کن، بنویس، حرف بزن، اما برنگرد. دلتنگی یعنی هنوز در حال التیام یافتن هستی، اما برگشتن یعنی زخم را دوباره باز کردن. به خودت وفادار باش، به همون روزهایی که در اون رابطه گریه میکردی، به همان شبهایی که آرزوی رهایی داشتی. اون برای این لحظه کلی تقلا کرده؛ به او خیانت نکن.
#drdenizfardi#BinesheFardi
.سالها در رابطهای بودی که تحقیر شدی، دروغ شنیدی، احساس تنهایی میکردی حتی وقتی کنارش بودی، گریه هاتو دید و بیتفاوت گذشت. بالاخره تونستی تصمیم بگیری و جدا بشی. به خودت گفتی خدایا شکر بالاخره راحت شدم. اما چند روز یا چند هفته بعد، ناگهان دلتنگش میشی. فقط خاطرات خوب یادت میآد. دلت میخواد برگردی. حتی شک میکنی که مگه من اشتباه نمیکردم؟ شاید خودم زیادی حساس بودم. این واکنش عجیب اما بسیار رایج، ریشههای روانشناختی عمیقی داره. اول اینکه رابطه، حتی بدترین نوعش، یک عادت . مغز و بدن تو به حضور اون فرد عادت کرده، به فکر کردن به او، به برنامه ریختن براش، به دیدنش. وقتی ناگهان این حضور قطع میشه، مثل یک معتاد میمونی که ماده مخدرش را یکباره قطع کرده. بدنت، ذهنت، حتی هورمونهات مثل دوپامین و اکسی توسین به هم میریزند و این دلتنگی، بیشتر از آن که عشق باشه، ناشی از قطع عادت می شه. دوم اینکه مغز انسان یک مکانیسم دفاعی عجیب داره برای کاهش درد، خاطرات بد روکمرنگ و خاطرات خوب را پررنگ میکنه. این یک تله تکاملی ست که در گذشته به کار انسان میآومد که سختیها را فراموش کنه تا بتونه دوباره تلاش کنه، اما امروز همین مکانیسم باعث میشه تحقیرهاش را به خاطر نیاری و فقط یاد روز هایخوب یا آن هدیه کوچک بیفتی. نتیجه ش این می شه که فکر میکنی رابطه چندان هم بد نبود. یکی دیگه از دلایلش می تونه ترس از خلأ و تنهایی باشه. بعد از جدایی، ناگهان یک حفره بزرگ در زندگیت باز میشه. ساعاتی که پر بود از فکر کردن به اون فرد، حالا خالی شده. ذهن تو این خلأ را دوست نداره برای پر کردنش، هر چیزی را میپذیره، حتی این که خودش را فریب بده که شاید برگردم بهتر باشه. پس این هم ترس از خلأ است، نه عشق. دلیل بعدی این که وقتی سالها در یک رابطه سمی بودهی، هویت تو با آن رابطه گره خورده. ناخودآگاه به خودت گفتهی من کسی هستم که تحمل میکنم، من فداکارم، من عاشق واقعی هستم. حالا بدون اون رابطه نمیدونی کیستی. انگار آینهات را برداشته باشن حتی اگر همیشه تصویرت را کج نشان میداد. و آخر اینکه بخشی از وجودت هنوز باور داره که شاید برگرده و درست بشه. این امید ریشه در کودکی داره که به ما یاد دادن اگر خوب باشی، مادر یا پدر بالاخره دوستت خواهند داشت. در بزرگسالی، این باور رو روی پارتنرت میندازی و فکر میکنی اگر برگردی، شاید این باورش تغییر کنه. اما آمار میگه آدمهای آزارگر به ندرت تغییر میکنن. برای بیرون آمدن از این دام، کارهای مشخصی میتونی انجام بدی.
یک کاغذ بردار و بنویس «کاری که با من کرد» و زیرش تمام کارهای بدش را فهرست کن. هر وقت دلتنگ شدی، کاغذ را بخوان. حقیقت را به رختخوابت دعوت کن. هرگونه ارتباط با اون فرد را کامل قطع کن؛ حتی یک پیام، حتی چک کردن استوریهایش، حتی پرسیدن حالش از دیگران. هر تماسی معادله را به هم میزنه. خلأ را با چیزهای مفید پر کن، نه با رابطه جدید، با کار، ورزش، هنر، دوستان. ساعات خالی را برنامه ریزی کن، حتی اگر بیحالی و بیحوصلگی. بپذیر که دلتنگ خواهی شد و این به معنی اشتباه بودن تصمیمت نیست؛ دلتنگی فقط یک احساس گذرست که میآد و میره. و مهمتر از همه، به خودت فرصت بده. بهبودی از یک رابطه سمی ماهها طول میکشه. صبور باش، گریه کن، بنویس، حرف بزن، اما برنگرد. دلتنگی یعنی هنوز در حال التیام یافتن هستی، اما برگشتن یعنی زخم را دوباره باز کردن. به خودت وفادار باش، به همون روزهایی که در اون رابطه گریه میکردی، به همان شبهایی که آرزوی رهایی داشتی. اون برای این لحظه کلی تقلا کرده؛ به او خیانت نکن.
#drdenizfardi#BinesheFardi
۴۰۴
۷:۵۴
۳۴۸
۱۹:۵۰
زندگی در اتاق انتظار
همیشه منتظریم: وقتی این پروژه تمام شود، وقتی دانشگاه را تمام کنم، وقتی پولدار شوم، وقتی بچهها بزرگ شوند، آن وقت زندگی میکنم. اما انگار هیچوقت «آن وقت» نمیرسد. و ما عمرمان را در اتاق انتظار میگذرانیم.
از نظر روانشناسی، این تله یعنی فرار از لحظه حال. یا از ترس روبهرو شدن با احساسات واقعی، یا از سر کمالگرایی که میگوید «هنوز کامل نیستی». نتیجه یکی است: ما نه اینجا هستیم، نه آنجا. نه لذت میبریم، نه پیشرفت میکنیم.
راه خروج؟ به جای اینکه بپرسی «کی زندگی من شروع میشود؟»، بپرس «چه لذت کوچکی میتوانم همین الان بچشم؟» خوشبختی یک خط پایان نیست، یک طرز راه رفتن است. از اتاق انتظار بلند شو. زندگی در همین نفس جریان دارد، نه در «روزی که...»
@drdenizfardi@BinesheFardi
همیشه منتظریم: وقتی این پروژه تمام شود، وقتی دانشگاه را تمام کنم، وقتی پولدار شوم، وقتی بچهها بزرگ شوند، آن وقت زندگی میکنم. اما انگار هیچوقت «آن وقت» نمیرسد. و ما عمرمان را در اتاق انتظار میگذرانیم.
از نظر روانشناسی، این تله یعنی فرار از لحظه حال. یا از ترس روبهرو شدن با احساسات واقعی، یا از سر کمالگرایی که میگوید «هنوز کامل نیستی». نتیجه یکی است: ما نه اینجا هستیم، نه آنجا. نه لذت میبریم، نه پیشرفت میکنیم.
راه خروج؟ به جای اینکه بپرسی «کی زندگی من شروع میشود؟»، بپرس «چه لذت کوچکی میتوانم همین الان بچشم؟» خوشبختی یک خط پایان نیست، یک طرز راه رفتن است. از اتاق انتظار بلند شو. زندگی در همین نفس جریان دارد، نه در «روزی که...»
@drdenizfardi@BinesheFardi
۳۷۹
۱۰:۳۷
دختر جوانی کنار رودخانه مانده بود و نمیتوانست از آن عبور کند. دو راهب از راه رسیدند.راهب پیر، بیدرنگ دختر را در آغوش گرفت، از رودخانه گذشت و او را در آن سوی آب زمین گذاشت.ساعتها بعد، راهب جوان که از این کار آشفته بود گفت: ما نباید به زنان دست بزنیم. چرا این کار را کردی؟
راهب پیر آرام پاسخ داد: «من دختر را همان کنار رودخانه زمین گذاشتم، اما تو هنوز او را حمل میکنیبسیاری از انسانها چیزی را که ظاهراً از آن دوری میکنند، در ذهن خود حمل میکنند. سرکوب، همیشه به معنای رهایی نیست. گاهی آنچه لمس نشده، عمیقتر و پایدارتر در روان باقی میماند.
بعضی آدمها سالها خشم، میل، تحقیر یا خاطرهای را با خود حمل میکنند که باید همان کنار رودخانه رها میکردند.
راهب پیر، دختر را چند دقیقهای حمل کرد و زمین گذاشت، اما راهب جوان ساعتها او را در ذهنش کشید.
این همان جایی است که روان انسان از اخلاق پیچیدهتر میشود. گاهی کسی که ظاهراً «پاکتر و اخلاقیتر» است، در واقع به تصورات، امیال و آرزوهای وسواسی آلودهتر است. زیرا آنچه انکار میشود، اغلب با شدتی بیشتر به ناخودآگاه بازمیگردد@drdenizfardi@BinesheFardi
راهب پیر آرام پاسخ داد: «من دختر را همان کنار رودخانه زمین گذاشتم، اما تو هنوز او را حمل میکنیبسیاری از انسانها چیزی را که ظاهراً از آن دوری میکنند، در ذهن خود حمل میکنند. سرکوب، همیشه به معنای رهایی نیست. گاهی آنچه لمس نشده، عمیقتر و پایدارتر در روان باقی میماند.
بعضی آدمها سالها خشم، میل، تحقیر یا خاطرهای را با خود حمل میکنند که باید همان کنار رودخانه رها میکردند.
راهب پیر، دختر را چند دقیقهای حمل کرد و زمین گذاشت، اما راهب جوان ساعتها او را در ذهنش کشید.
این همان جایی است که روان انسان از اخلاق پیچیدهتر میشود. گاهی کسی که ظاهراً «پاکتر و اخلاقیتر» است، در واقع به تصورات، امیال و آرزوهای وسواسی آلودهتر است. زیرا آنچه انکار میشود، اغلب با شدتی بیشتر به ناخودآگاه بازمیگردد@drdenizfardi@BinesheFardi
۲۴۹
۶:۳۸
۳۲۵
۱۲:۱۹
۱۴۶
۱۰:۵۴