#پلاک_بی_نام#قسمت_پنجمساعتِ روی دیوار، با صدایِ تقتقِ خشک و ممتدش، نبضِ کارگاه را در دست داشت. روشا به چشمهای یوسف خیره مانده بود. دیگر خبری از آن حالتِ دفاعیِ همیشگی نبود؛ گویی تمامِ آن زرهِ فولادی که در سالهای خدمتش به تن کرده بود، در برابر این گرمایِ غیرمنتظره ذوب شده بود. دستِ یوسف روی دستِ او سنگینیِ عجیبی داشت؛ سنگینیِ یک اعترافِ نانوشته.
روشا بالاخره نگاهش را گرفت، اما دستش را عقب نکشید. انگار در آن لحظه، این تنها نقطه از جهان بود که به او امنیت میداد. «میپرسیدی از چی میترسم، یوسف؟» صدایش خشدار بود. «از این میترسم که دیگه برای خودم نباشم. که این پرونده، این شهر، این آدمایِ سایهنشین… دارن تمامِ من رو میخورن. من دیگه یادم نمیاد آخرین بار کِی برای خودم زندگی کردم، نه برایِ پیدا کردنِ حقیقت.»
یوسف استکانِ چایِ نیمخوردهاش را روی میز گذاشت. سکوتِ او به طرز عجیبی پرحرف بود. او با دقتِ یک ساعتساز، به چهره روشا خیره بود؛ انگار داشت تمامِ خطوطِ خستگی، تمامِ زخمهای پنهانِ صورتِ او را با نگاهش میخواند.
«اگه نتونی به خودت برگردی چی؟» یوسف این را پرسید و دوباره دستش را کمی جابهجا کرد، طوری که انگشتانشان در هم قفل شد. «اگه اون حقیقتِ لعنتی که دنبالشی، به قیمتِ نابودیِ خودت تموم بشه، حاضری بازم تا تهش بری؟»
روشا لرزید. این یک سؤالِ ساده نبود؛ یک هشدار بود. یک تلنگر. او به دفترچه چرمیِ روی میز نگاه کرد که حالا مثل یک لاشخورِ کوچک، انگار داشت به سرنوشتِ هر دوی آنها میخندید.
«یوسف…» روشا به سمتِ او چرخید. فاصله آنقدر کم بود که نفسهایشان در هم گره میخورد. «بسه دیگه. پرونده رو هوا مونده، شهر داره توی این سکوتِ مرگبار غرق میشه، منم… منم حالم خوش نیست. واقعاً حالم خوش نیست.»
یوسف لحظهای مکث کرد. انگار داشت تمامِ عواقبِ حرفی که میخواست بزند را سبکسنگین میکرد. او با دستِ دیگرش، چانهی روشا را خیلی آرام گرفت و سرش را به سمتِ خودش چرخاند. چشمهایش، تیرهتر از همیشه، حرفی میزد که هیچ زبانی قادر به بیانش نبود.
«پس نرو.» یوسف زمزمه کرد، صدایش مثلِ یک مخملِ گرم روی پوستِ روشا نشست. «بذار این شهر، خودش پروندههاش رو دفن کنه. بذار تاریخ بدونِ ما هم ورق بخوره. من اینجام، روشا. فقط من و تو.»
روشا پلکهایش را روی هم فشرد. صدایِ تیکتاکِ ساعت انگار در دوردست شنیده میشد. در آن لحظه، در آن کارگاهِ غرق در بویِ فلز و دارچین، روشا حس کرد که شاید، فقط شاید، بزرگترین معمایِ زندگیاش، نه آن پروندههای راکد، بلکه همین حضورِ یوسف بود. او سرش را به شانه یوسف تکیه داد و با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفت: «خیلی دیره برای برگشتن… اما خیلی دلم میخواد باور کنم که میشه.»
یوسف او را در آغوش گرفت؛ قوی، بیپروا و بینهایت آرام. در تاریکیِ گوشه کارگاه، آنها دو نقطه از نور بودند در دنیایی که سعی داشت خاموششان کند. اما برای اولین بار، روشا نخواست که پشتِ در را نگاه کند. او فقط میخواست که این لحظه، همینجا، در آغوشِ یوسف، متوقف شود.
روشا بالاخره نگاهش را گرفت، اما دستش را عقب نکشید. انگار در آن لحظه، این تنها نقطه از جهان بود که به او امنیت میداد. «میپرسیدی از چی میترسم، یوسف؟» صدایش خشدار بود. «از این میترسم که دیگه برای خودم نباشم. که این پرونده، این شهر، این آدمایِ سایهنشین… دارن تمامِ من رو میخورن. من دیگه یادم نمیاد آخرین بار کِی برای خودم زندگی کردم، نه برایِ پیدا کردنِ حقیقت.»
یوسف استکانِ چایِ نیمخوردهاش را روی میز گذاشت. سکوتِ او به طرز عجیبی پرحرف بود. او با دقتِ یک ساعتساز، به چهره روشا خیره بود؛ انگار داشت تمامِ خطوطِ خستگی، تمامِ زخمهای پنهانِ صورتِ او را با نگاهش میخواند.
«اگه نتونی به خودت برگردی چی؟» یوسف این را پرسید و دوباره دستش را کمی جابهجا کرد، طوری که انگشتانشان در هم قفل شد. «اگه اون حقیقتِ لعنتی که دنبالشی، به قیمتِ نابودیِ خودت تموم بشه، حاضری بازم تا تهش بری؟»
روشا لرزید. این یک سؤالِ ساده نبود؛ یک هشدار بود. یک تلنگر. او به دفترچه چرمیِ روی میز نگاه کرد که حالا مثل یک لاشخورِ کوچک، انگار داشت به سرنوشتِ هر دوی آنها میخندید.
«یوسف…» روشا به سمتِ او چرخید. فاصله آنقدر کم بود که نفسهایشان در هم گره میخورد. «بسه دیگه. پرونده رو هوا مونده، شهر داره توی این سکوتِ مرگبار غرق میشه، منم… منم حالم خوش نیست. واقعاً حالم خوش نیست.»
یوسف لحظهای مکث کرد. انگار داشت تمامِ عواقبِ حرفی که میخواست بزند را سبکسنگین میکرد. او با دستِ دیگرش، چانهی روشا را خیلی آرام گرفت و سرش را به سمتِ خودش چرخاند. چشمهایش، تیرهتر از همیشه، حرفی میزد که هیچ زبانی قادر به بیانش نبود.
«پس نرو.» یوسف زمزمه کرد، صدایش مثلِ یک مخملِ گرم روی پوستِ روشا نشست. «بذار این شهر، خودش پروندههاش رو دفن کنه. بذار تاریخ بدونِ ما هم ورق بخوره. من اینجام، روشا. فقط من و تو.»
روشا پلکهایش را روی هم فشرد. صدایِ تیکتاکِ ساعت انگار در دوردست شنیده میشد. در آن لحظه، در آن کارگاهِ غرق در بویِ فلز و دارچین، روشا حس کرد که شاید، فقط شاید، بزرگترین معمایِ زندگیاش، نه آن پروندههای راکد، بلکه همین حضورِ یوسف بود. او سرش را به شانه یوسف تکیه داد و با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفت: «خیلی دیره برای برگشتن… اما خیلی دلم میخواد باور کنم که میشه.»
یوسف او را در آغوش گرفت؛ قوی، بیپروا و بینهایت آرام. در تاریکیِ گوشه کارگاه، آنها دو نقطه از نور بودند در دنیایی که سعی داشت خاموششان کند. اما برای اولین بار، روشا نخواست که پشتِ در را نگاه کند. او فقط میخواست که این لحظه، همینجا، در آغوشِ یوسف، متوقف شود.
۱۷۷
۱۳:۵۳
آرزو میکنم، اون لحظهای که فکر میکنی همه چیز تموم شده خدا قلبت رو نوازش کنه.
۱۷۷
۷:۰۸
صبحتون بخیر اعضای گشنگ کانال 

۱۵۲
۹:۱۸
این روزا عجیب شلوغم فرصت نشد قسمت جدیدو بنویسیم. بریم قسمت 6 رو بخونیم؟
۱۵۲
۱۱:۳۱
#پلاک_بی_نام#قسمت_ششم
سحرگاه، تبریز در هالهای از مهِ خاکستریرنگ فرو رفته بود. نورِ اولِ روز، نه مثل همیشه امیدوارکننده بود و نه مثل شب، ترسناک؛ فقط بیروح و سرد بود. روشا در آغوش یوسف بیدار شد. بویِ سردِ صبحگاه با بویِ ملایمِ چوب و روغنِ ساعتسازی که از تنِ یوسف میآمد، آمیخته شده بود.
او کمی از آغوش فاصله گرفت و به سقفِ قدیمیِ کارگاه خیره شد. سکوتِ بینشان دیگر آن سنگینیِ ناشی از ترس را نداشت، اما حالا نوعِ دیگری از سنگینی داشت: سنگینیِ یک انتخاب.
یوسف از خواب بیدار شده بود و با نگاهی که هنوز در میانِ مهِ صبح گم شده بود، به او چشم دوخته بود. «میخوای بری؟» سؤالش مستقیم بود، اما لحنش مثل یک التماس بود.
روشا نشست و پایش را به زمینِ سردِ کارگاه گذاشت. لرزشِ خفیفی در شانههایش بود. «نه... نمیتونم همینطوری رهاش کنم، یوسف. اون دفترچه، اون کد، اون لیستِ مردگان... اونا فقط یه تله نبودن، اونا یه نقشه بودن. اونا میخواستن من رو به این نقطه برسونن تا... تا تسلیم بشم. تا فکر کنم هیچکاری از دستم برنمیآد.»
او ایستاد و کلتش را از روی میز برداشت. حرکتِ او، بازگشتِ همان مأمورِ بیرحم و مصمم بود. اما وقتی نگاهش به یوسف افتاد، آن نگاهِ پولادین، در برابرِ چشمانِ یوسف، نرم شد.
یوسف بلند شد. قدمهایش آرام بود، مثلِ کسی که میداند نباید ناگهانی حرکت کند تا طعمه نپراند. او درست مقابلِ روشا ایستاد. «اگه بری، اونها برنده میشن. اونا میخوان تو رو از پا دربیارن تا حقیقت زیرِ خاک بمونه. اما اگه بری، من... من دیگه نمیدونم چطوری باید تو این سکوتِ شهر دووم بیارم.»
*روشا دستش را بالا آورد و به آرامی روی گونهی یوسف کشید. انگشتهایش لرزان بود. «یوسف، اگه این بار برگردم و دیگه نتونم برگردم، اگه این مسیر من رو به جایی برد که دیگه نشناسم، چی؟»
یوسف دستِ روشا را گرفت و آن را روی قلبش گذاشت. ضربانِ قلبش سریع و قدرتمند بود، مثلِ تپشِ یک ساعتِ قدیمی که از کار افتاده و حالا دوباره جان گرفته باشد. «پس من میآم. نه به عنوانِ یه همکار، نه به عنوانِ یه شاهد... به عنوانِ کسی که قرار نیست اجازه بده تو توی این تاریکی گم بشی.»
روشا سرش را پایین انداخت. اشک، بیصدا از گوشهی چشمش سرازیر شد و روی گونهاش خشک شد. این اولین بار بود که او در برابرِ حقیقتی که برایش میجنگید، احساسِ ضعف میکرد. اما این ضعف، نه از ترس، که از شدتِ وابستگی بود.
«ما با هم میریم.» یوسف زمزمه کرد. او روشا را دوباره به خود نزدیک کرد و پیشانیشان را به هم تکیه داد. «ما این بازی رو عوض میکنیم. اونا فکر میکنن ما رو تنها گذاشتن، اما اونا نمیدونن که حالا ما، یگانه قدرتِ این شهر شدیم.»*
روشا نفس عمیقی کشید. تلخیِ چایِ نیمهخورده و سردیِ صبح، در برابرِ گرمایِ این لحظه ناچیز بود. او سرش را بالا آورد، نگاهش را در نگاهِ یوسف گره زد و با صدایی که حالا مثلِ سنگِ سخت، محکم بود، گفت:
«پس بریم. وقتشه که این پلاکِ بینام رو از روی درِ این رازها برداریم.»
آنها از درِ کوچکِ کارگاه بیرون زدند. مهِ تبریز آنها را در بر گرفت و پوشاند. دو سایهی تنها که در میانِ کوچههای باریک و خیس، به سمتِ مرکزِ تاریکیِ شهر حرکت میکردند؛ نه به عنوانِ دو قربانی، بلکه به عنوانِ دو شکارچی که حالا، هممسیر شده بودند.
سحرگاه، تبریز در هالهای از مهِ خاکستریرنگ فرو رفته بود. نورِ اولِ روز، نه مثل همیشه امیدوارکننده بود و نه مثل شب، ترسناک؛ فقط بیروح و سرد بود. روشا در آغوش یوسف بیدار شد. بویِ سردِ صبحگاه با بویِ ملایمِ چوب و روغنِ ساعتسازی که از تنِ یوسف میآمد، آمیخته شده بود.
او کمی از آغوش فاصله گرفت و به سقفِ قدیمیِ کارگاه خیره شد. سکوتِ بینشان دیگر آن سنگینیِ ناشی از ترس را نداشت، اما حالا نوعِ دیگری از سنگینی داشت: سنگینیِ یک انتخاب.
یوسف از خواب بیدار شده بود و با نگاهی که هنوز در میانِ مهِ صبح گم شده بود، به او چشم دوخته بود. «میخوای بری؟» سؤالش مستقیم بود، اما لحنش مثل یک التماس بود.
روشا نشست و پایش را به زمینِ سردِ کارگاه گذاشت. لرزشِ خفیفی در شانههایش بود. «نه... نمیتونم همینطوری رهاش کنم، یوسف. اون دفترچه، اون کد، اون لیستِ مردگان... اونا فقط یه تله نبودن، اونا یه نقشه بودن. اونا میخواستن من رو به این نقطه برسونن تا... تا تسلیم بشم. تا فکر کنم هیچکاری از دستم برنمیآد.»
او ایستاد و کلتش را از روی میز برداشت. حرکتِ او، بازگشتِ همان مأمورِ بیرحم و مصمم بود. اما وقتی نگاهش به یوسف افتاد، آن نگاهِ پولادین، در برابرِ چشمانِ یوسف، نرم شد.
یوسف بلند شد. قدمهایش آرام بود، مثلِ کسی که میداند نباید ناگهانی حرکت کند تا طعمه نپراند. او درست مقابلِ روشا ایستاد. «اگه بری، اونها برنده میشن. اونا میخوان تو رو از پا دربیارن تا حقیقت زیرِ خاک بمونه. اما اگه بری، من... من دیگه نمیدونم چطوری باید تو این سکوتِ شهر دووم بیارم.»
*روشا دستش را بالا آورد و به آرامی روی گونهی یوسف کشید. انگشتهایش لرزان بود. «یوسف، اگه این بار برگردم و دیگه نتونم برگردم، اگه این مسیر من رو به جایی برد که دیگه نشناسم، چی؟»
یوسف دستِ روشا را گرفت و آن را روی قلبش گذاشت. ضربانِ قلبش سریع و قدرتمند بود، مثلِ تپشِ یک ساعتِ قدیمی که از کار افتاده و حالا دوباره جان گرفته باشد. «پس من میآم. نه به عنوانِ یه همکار، نه به عنوانِ یه شاهد... به عنوانِ کسی که قرار نیست اجازه بده تو توی این تاریکی گم بشی.»
روشا سرش را پایین انداخت. اشک، بیصدا از گوشهی چشمش سرازیر شد و روی گونهاش خشک شد. این اولین بار بود که او در برابرِ حقیقتی که برایش میجنگید، احساسِ ضعف میکرد. اما این ضعف، نه از ترس، که از شدتِ وابستگی بود.
«ما با هم میریم.» یوسف زمزمه کرد. او روشا را دوباره به خود نزدیک کرد و پیشانیشان را به هم تکیه داد. «ما این بازی رو عوض میکنیم. اونا فکر میکنن ما رو تنها گذاشتن، اما اونا نمیدونن که حالا ما، یگانه قدرتِ این شهر شدیم.»*
روشا نفس عمیقی کشید. تلخیِ چایِ نیمهخورده و سردیِ صبح، در برابرِ گرمایِ این لحظه ناچیز بود. او سرش را بالا آورد، نگاهش را در نگاهِ یوسف گره زد و با صدایی که حالا مثلِ سنگِ سخت، محکم بود، گفت:
«پس بریم. وقتشه که این پلاکِ بینام رو از روی درِ این رازها برداریم.»
آنها از درِ کوچکِ کارگاه بیرون زدند. مهِ تبریز آنها را در بر گرفت و پوشاند. دو سایهی تنها که در میانِ کوچههای باریک و خیس، به سمتِ مرکزِ تاریکیِ شهر حرکت میکردند؛ نه به عنوانِ دو قربانی، بلکه به عنوانِ دو شکارچی که حالا، هممسیر شده بودند.
۱۶۲
۱۴:۲۲
#پلاک_بی_نام#قسمت_هفتم
مه مثلِ پردهای از جنسِ سرب، راه را بر چشمانشان بسته بود. روشا و یوسف، از کوچه بنبست خارج شدند. هر قدمی که روی سنگفرشهای خیس برمیداشتند، صدایِ برخوردِ کفشهایشان در سکوتِ سنگینِ صبح، مثلِ شلیکِ گلوله در گوشها میپیچید.
روشا دستش را در جیبِ پالتویش، دورِ دسته کلت سفت کرده بود. ذهنش دیگر در میانِ احساساتِ شب گذشته نبود؛ حالا دوباره همان مأمورِ دقیق شده بود که میدانست هر ثانیه، یک فرصتِ از دست رفته است. او میدانست که آن دفترچهی چرمی، فقط یک تله نبود؛ بلکه یک «آدرس» بود.
«یوسف،» روشا بدون اینکه سرش را بچرخاند، با صدایی که از سرما و هیجان میلرزید، گفت. «اون کدِ پنجرقمی... اون فقط برای بایگانی نبود. اون مختصاتِ یه مکان بود. یه جایی که پروندههای راکد، نه در آگاهی، بلکه در جای دیگری قفل شدن.»
یوسف که در سایهی مه، مثلِ یک روحِ محافظ به دنبال او حرکت میکرد، پاسخ داد: «من میدونم منظورت چیه. اونها از سیستمِ رسمی استفاده نمیکنن. اونا از سیستمِ زیرزمینیِ خودشون استفاده میکنن. پلاکهایی که توی نقشههای شهر نیستن... پلاکهای بینام.»
آنها به محلهای رسیدند که خانههایش قدیمیتر و تاریکتر بودند. جایی که دیوارهای سنگی، انگار سالها بود که خورشید را ندیده بودند. روشا ایستاد. جلوی یک درِ آهنیِ زنگزده که با زنجیرهای سنگین بسته شده بود، متوقف شد. روی تیرِ بالای در، یک پلاکِ کوچکِ برنجیِ کدر وجود داشت که عددِ "۴۰۲" روی آن حک شده بود، اما هیچ نامی زیر آن نبود.
روشا نفسش را حبس کرد. «همینه. پلاکِ ۴۰۲.»
قبل از اینکه بتواند دستش را به سمتِ قفل ببرد، صدایِ خشخشی از پشتِ دیوارِ مقابل شنیده شد. روشا در یک حرکت، کلت را بیرون کشید و یوسف را به پشتِ یک ستونِ سنگی هل داد.
«مواظب باش...» یوسف زمزمه کرد. نگاهش تیز و حذر بود.
از انتهای کوچه، دو سایهی بلند و بیصدا به سمتِ آنها میآمدند. آنها نه از جنسِ آدمهای عادی بودند و نه راه رفتنشان شبیه به مردم عادی بود؛ قدمهایشان سنگین و هماهنگ بود، مثلِ ماشینهای جنگی که در حالتِ آمادهباش قرار دارند. یکی از آنها لباسی تیره به تن داشت که در مه، تقریباً نامرئی بود، اما نورِ کمسویِ یک چراغگاز که در دوردست میلرزید، درخششِ سردِ یک سلاحِ سنگین را روی سینهی او نشان داد.
روشا قلبش را در سینه حس میکرد. او میدانست که اگر شلیک کند، تمامِ آرامشِ شب گذشته و آن لحظاتِ عاشقانه، در یک ثانیه به خاکستر تبدیل خواهد شد. اما اگر شلیک نمیکرد، این بود که تمامِ مسیر را در آن ساختمانِ تاریک به پایان میبرد.
یوسف دستش را روی شانه یوسف گذاشت. این بار، نه برای آرام کردن، بلکه برای دادنِ یک فرمانِ ناخودآگاه. او با چشمهایش به روشا گفت: «منتظرِ بهترین لحظه باش.»
روشا نگاهی به یوسف انداخت. در آن نگاهِ کوتاه، تمامِ آن پیوندِ عمیقی که در کارگاه شکل گرفته بود، دوباره شعله کشید. او تنها نبود. او حالا یک جفت چشمِ دیگر، یک جفت دستِ دیگر و یک قلبِ دیگر داشت که برای او میتپید.
سایهها نزدیکتر شدند. یکی از آنها ایستاد و سرش را به سمتِ پلاکِ ۴۰۲ چرخاند. انگار چیزی را حس کرده بودند. سکوتِ کوچه، ناگهان به یک فشارِ استخوانسوز تبدیل شد.
روشا کلت را بالا آورد. انگشتش روی ماشه بود. او با خودش فکر کرد: «یا حقیقت رو همینجا بیرون میکشیم، یا میمیریم...»
در همان لحظه، یکی از سایهها با صدایی بم و بیروح گفت: «مأمور روشا... فکر میکردیم هنوز زود اومدی.»
روشا لبخندی تلخ زد و چشمانش را به یوسف دوخت. «هنوز هم برایِ تموم کردنِ کار، خیلی زود نیست.»
مه مثلِ پردهای از جنسِ سرب، راه را بر چشمانشان بسته بود. روشا و یوسف، از کوچه بنبست خارج شدند. هر قدمی که روی سنگفرشهای خیس برمیداشتند، صدایِ برخوردِ کفشهایشان در سکوتِ سنگینِ صبح، مثلِ شلیکِ گلوله در گوشها میپیچید.
روشا دستش را در جیبِ پالتویش، دورِ دسته کلت سفت کرده بود. ذهنش دیگر در میانِ احساساتِ شب گذشته نبود؛ حالا دوباره همان مأمورِ دقیق شده بود که میدانست هر ثانیه، یک فرصتِ از دست رفته است. او میدانست که آن دفترچهی چرمی، فقط یک تله نبود؛ بلکه یک «آدرس» بود.
«یوسف،» روشا بدون اینکه سرش را بچرخاند، با صدایی که از سرما و هیجان میلرزید، گفت. «اون کدِ پنجرقمی... اون فقط برای بایگانی نبود. اون مختصاتِ یه مکان بود. یه جایی که پروندههای راکد، نه در آگاهی، بلکه در جای دیگری قفل شدن.»
یوسف که در سایهی مه، مثلِ یک روحِ محافظ به دنبال او حرکت میکرد، پاسخ داد: «من میدونم منظورت چیه. اونها از سیستمِ رسمی استفاده نمیکنن. اونا از سیستمِ زیرزمینیِ خودشون استفاده میکنن. پلاکهایی که توی نقشههای شهر نیستن... پلاکهای بینام.»
آنها به محلهای رسیدند که خانههایش قدیمیتر و تاریکتر بودند. جایی که دیوارهای سنگی، انگار سالها بود که خورشید را ندیده بودند. روشا ایستاد. جلوی یک درِ آهنیِ زنگزده که با زنجیرهای سنگین بسته شده بود، متوقف شد. روی تیرِ بالای در، یک پلاکِ کوچکِ برنجیِ کدر وجود داشت که عددِ "۴۰۲" روی آن حک شده بود، اما هیچ نامی زیر آن نبود.
روشا نفسش را حبس کرد. «همینه. پلاکِ ۴۰۲.»
قبل از اینکه بتواند دستش را به سمتِ قفل ببرد، صدایِ خشخشی از پشتِ دیوارِ مقابل شنیده شد. روشا در یک حرکت، کلت را بیرون کشید و یوسف را به پشتِ یک ستونِ سنگی هل داد.
«مواظب باش...» یوسف زمزمه کرد. نگاهش تیز و حذر بود.
از انتهای کوچه، دو سایهی بلند و بیصدا به سمتِ آنها میآمدند. آنها نه از جنسِ آدمهای عادی بودند و نه راه رفتنشان شبیه به مردم عادی بود؛ قدمهایشان سنگین و هماهنگ بود، مثلِ ماشینهای جنگی که در حالتِ آمادهباش قرار دارند. یکی از آنها لباسی تیره به تن داشت که در مه، تقریباً نامرئی بود، اما نورِ کمسویِ یک چراغگاز که در دوردست میلرزید، درخششِ سردِ یک سلاحِ سنگین را روی سینهی او نشان داد.
روشا قلبش را در سینه حس میکرد. او میدانست که اگر شلیک کند، تمامِ آرامشِ شب گذشته و آن لحظاتِ عاشقانه، در یک ثانیه به خاکستر تبدیل خواهد شد. اما اگر شلیک نمیکرد، این بود که تمامِ مسیر را در آن ساختمانِ تاریک به پایان میبرد.
یوسف دستش را روی شانه یوسف گذاشت. این بار، نه برای آرام کردن، بلکه برای دادنِ یک فرمانِ ناخودآگاه. او با چشمهایش به روشا گفت: «منتظرِ بهترین لحظه باش.»
روشا نگاهی به یوسف انداخت. در آن نگاهِ کوتاه، تمامِ آن پیوندِ عمیقی که در کارگاه شکل گرفته بود، دوباره شعله کشید. او تنها نبود. او حالا یک جفت چشمِ دیگر، یک جفت دستِ دیگر و یک قلبِ دیگر داشت که برای او میتپید.
سایهها نزدیکتر شدند. یکی از آنها ایستاد و سرش را به سمتِ پلاکِ ۴۰۲ چرخاند. انگار چیزی را حس کرده بودند. سکوتِ کوچه، ناگهان به یک فشارِ استخوانسوز تبدیل شد.
روشا کلت را بالا آورد. انگشتش روی ماشه بود. او با خودش فکر کرد: «یا حقیقت رو همینجا بیرون میکشیم، یا میمیریم...»
در همان لحظه، یکی از سایهها با صدایی بم و بیروح گفت: «مأمور روشا... فکر میکردیم هنوز زود اومدی.»
روشا لبخندی تلخ زد و چشمانش را به یوسف دوخت. «هنوز هم برایِ تموم کردنِ کار، خیلی زود نیست.»
۱۴۴
۱۲:۵۵
سلام علیکم ظهر تابستونیتون بخیر
۱۰۵
۱۱:۰۱
دوس دارین براتون چالش و مسابقه هم بذارم؟؟
۱۰۵
۱۱:۰۱
۶۷
۹:۴۷
#پلاک_بی_نام
#قسمت_هشتم
سکوتِ میانِ کلمهی آخرِ روشا، سنگینتر از مه بود. انگار زمان در آن کوچهی بنبست، در مقابلِ نگاهِ سردِ آن سایهها، متوقف شده بود. روشا کلت را با ثباتِ تمام بالا نگه داشته بود، اما میدانست که در برابرِ آن سلاحِ سنگینِ لرزان در دستِ سایهی مقابل، او تنها یک مأمورِ تنها نیست؛ او یک شکارچی است که در دامِ خودش افتاده است.
سایهی اول، که صدای بمش لرزه بر اندام میانداخت، یک قدم جلو آمد. نورِ لرزانِ چراغگاز، جزئیاتِ چهرهاش را نشان نداد، اما بازوانِ قدرتمند و لباسِ نظامیِ تیره و بینشانش، حکایت از چیزی فراتر از یک گشتِ پلیس معمولی داشت.
«پلاکِ ۴۰۲…» سایه با لحنی که انگار از اعماقِ یک قبرستان میآمد، ادامه داد: «جایی که زمان متوقف میشه. جایی که پروندهها نه بسته میشن، نه حل… فقط دفن میشن.»
یوسف که در پشت ستون، چشمانش را بر روی هر حرکتِ کوچکی از آن سایهها قفل کرده بود، با صدایی بسیار پایین به روشا گفت: «روشا، اونها ادای مأمورها رو درمیآرن، ولی بویِ خون و باروت میدن. اینها پلیس نیستن.»
ناگهان، سایهی دوم حرکت کرد. او سریعتر از اولی بود. قبل از اینکه روشا بتواند ماشه را فشار دهد، سایهی دوم با حرکتی برقآسا، از کنار دیوار گذشت تا از مسیرِ فرارِ آنها جلوگیری کند.
«شلیک کن!» یوسف فریاد زد.
صدای شلیکِ کلتِ روشا، سکوتِ مه را در هم شکست. جرقه و دود، برای لحظهای دید را تار کرد. گلوله به سمتِ پای سایهی اول شلیک شد، اما او حتی تکانی نخورد؛ انگار ضربه را دریافت نکرده باشد. در مقابل، سایهی دوم سلاحش را بالا آورد.
«فرار کن!» یوسف، روشا را از بازو گرفت و با تمامِ توان به سمتِ یک انبارِ کوچکِ چوبی که در کنارِ دیوارِ ۴۰۲ بود، کشید.
تیراندازیِ متقابل، کوچهی مه گرفته را به میدانِ جنگ تبدیل کرد. صدای برخوردِ گلولهها به دیوارها و فلز، مثلِ تازیانهای بر گوشهایشان میخورد. روشا در حالی که در میانِ انباری تاریک و پر از بویِ چوبِ پوسیده پناه گرفته بود، نفسنفس میزد.
«یوسف، اونها میدونستن ما میآیم!» روشا با صدایی لرزان اما مصمم گفت. «اون مرد… اون که گفت “ساعتساز”… اونها از اون استفاده کردن تا ما رو به اینجا بکشونن!»
یوسف در حالی که سعی میکرد با یک سلاحِ کوچکتر، از ورودیِ انبار محافظت کند، گفت: «ساعتساز… اون نامِ یک نفر نیست، روشا. اون نامِ یک سیستم است. سیستمی که تمامِ این سالها، پلاکهای بینام رو برای مخفی کردنِ جنایتهاش ساخته.»
روشا به دفترچهی چرمی که در دست داشت، خیره شد. حالا معنای آن کدِ پنجرقمی را بهتر میفهمید. آن کد، فقط مختصاتِ پلاک ۴۰۲ نبود؛ آن کد، رمزِ ورود به بخشی از سیستم بود که “ساعتساز” کنترلش میکرد.
«اونها میخوان این پرونده رو هم مثل بقیه، دفن کنن.» روشا گفت و نگاهش را به یوسف دوخت. «اما این بار، ما پلاک رو از روی درِ رازها برمیداریم، حتی اگه به قیمتِ جونمون باشه.»
در همین لحظه، صدای قدمهای سنگین دوباره شنیده شد. اما این بار، صدا از سقفِ انبار میآمد. انگار سایهها از بالا به آنها هجوم میآوردند.
یوسف نگاهی به روشا انداخت. در چشمانِ روشا، دیگر خبری از ترسِ صبح نبود؛ تنها شعلهی انتقام و حقیقت دیده میشد.
«باید برگردیم به اون دفترچه.» یوسف گفت. «باید بفهمیم ساعتساز، واقعاً کیه. چون اگه اون همون کسی باشه که من فکر میکنم… پس ما همین حالا هم واردِ بازیِ مرگ شدهایم.»
صدای خرد شدنِ چوبهای سقف، نشان داد که سایهها بالاخره به آنها رسیدهاند. روشا کلت را دوباره آماده کرد و یوسف، دستش را در دست او فشرد.
آنها میدانستند که در این بازی، یا حقیقت فاش میشود، یا مهِ تبریز، برای همیشه رازِ پلاکِ ۴۰۲ را در سینهی خود خواهد گرفت.
#قسمت_هشتم
سکوتِ میانِ کلمهی آخرِ روشا، سنگینتر از مه بود. انگار زمان در آن کوچهی بنبست، در مقابلِ نگاهِ سردِ آن سایهها، متوقف شده بود. روشا کلت را با ثباتِ تمام بالا نگه داشته بود، اما میدانست که در برابرِ آن سلاحِ سنگینِ لرزان در دستِ سایهی مقابل، او تنها یک مأمورِ تنها نیست؛ او یک شکارچی است که در دامِ خودش افتاده است.
سایهی اول، که صدای بمش لرزه بر اندام میانداخت، یک قدم جلو آمد. نورِ لرزانِ چراغگاز، جزئیاتِ چهرهاش را نشان نداد، اما بازوانِ قدرتمند و لباسِ نظامیِ تیره و بینشانش، حکایت از چیزی فراتر از یک گشتِ پلیس معمولی داشت.
«پلاکِ ۴۰۲…» سایه با لحنی که انگار از اعماقِ یک قبرستان میآمد، ادامه داد: «جایی که زمان متوقف میشه. جایی که پروندهها نه بسته میشن، نه حل… فقط دفن میشن.»
یوسف که در پشت ستون، چشمانش را بر روی هر حرکتِ کوچکی از آن سایهها قفل کرده بود، با صدایی بسیار پایین به روشا گفت: «روشا، اونها ادای مأمورها رو درمیآرن، ولی بویِ خون و باروت میدن. اینها پلیس نیستن.»
ناگهان، سایهی دوم حرکت کرد. او سریعتر از اولی بود. قبل از اینکه روشا بتواند ماشه را فشار دهد، سایهی دوم با حرکتی برقآسا، از کنار دیوار گذشت تا از مسیرِ فرارِ آنها جلوگیری کند.
«شلیک کن!» یوسف فریاد زد.
صدای شلیکِ کلتِ روشا، سکوتِ مه را در هم شکست. جرقه و دود، برای لحظهای دید را تار کرد. گلوله به سمتِ پای سایهی اول شلیک شد، اما او حتی تکانی نخورد؛ انگار ضربه را دریافت نکرده باشد. در مقابل، سایهی دوم سلاحش را بالا آورد.
«فرار کن!» یوسف، روشا را از بازو گرفت و با تمامِ توان به سمتِ یک انبارِ کوچکِ چوبی که در کنارِ دیوارِ ۴۰۲ بود، کشید.
تیراندازیِ متقابل، کوچهی مه گرفته را به میدانِ جنگ تبدیل کرد. صدای برخوردِ گلولهها به دیوارها و فلز، مثلِ تازیانهای بر گوشهایشان میخورد. روشا در حالی که در میانِ انباری تاریک و پر از بویِ چوبِ پوسیده پناه گرفته بود، نفسنفس میزد.
«یوسف، اونها میدونستن ما میآیم!» روشا با صدایی لرزان اما مصمم گفت. «اون مرد… اون که گفت “ساعتساز”… اونها از اون استفاده کردن تا ما رو به اینجا بکشونن!»
یوسف در حالی که سعی میکرد با یک سلاحِ کوچکتر، از ورودیِ انبار محافظت کند، گفت: «ساعتساز… اون نامِ یک نفر نیست، روشا. اون نامِ یک سیستم است. سیستمی که تمامِ این سالها، پلاکهای بینام رو برای مخفی کردنِ جنایتهاش ساخته.»
روشا به دفترچهی چرمی که در دست داشت، خیره شد. حالا معنای آن کدِ پنجرقمی را بهتر میفهمید. آن کد، فقط مختصاتِ پلاک ۴۰۲ نبود؛ آن کد، رمزِ ورود به بخشی از سیستم بود که “ساعتساز” کنترلش میکرد.
«اونها میخوان این پرونده رو هم مثل بقیه، دفن کنن.» روشا گفت و نگاهش را به یوسف دوخت. «اما این بار، ما پلاک رو از روی درِ رازها برمیداریم، حتی اگه به قیمتِ جونمون باشه.»
در همین لحظه، صدای قدمهای سنگین دوباره شنیده شد. اما این بار، صدا از سقفِ انبار میآمد. انگار سایهها از بالا به آنها هجوم میآوردند.
یوسف نگاهی به روشا انداخت. در چشمانِ روشا، دیگر خبری از ترسِ صبح نبود؛ تنها شعلهی انتقام و حقیقت دیده میشد.
«باید برگردیم به اون دفترچه.» یوسف گفت. «باید بفهمیم ساعتساز، واقعاً کیه. چون اگه اون همون کسی باشه که من فکر میکنم… پس ما همین حالا هم واردِ بازیِ مرگ شدهایم.»
صدای خرد شدنِ چوبهای سقف، نشان داد که سایهها بالاخره به آنها رسیدهاند. روشا کلت را دوباره آماده کرد و یوسف، دستش را در دست او فشرد.
آنها میدانستند که در این بازی، یا حقیقت فاش میشود، یا مهِ تبریز، برای همیشه رازِ پلاکِ ۴۰۲ را در سینهی خود خواهد گرفت.
۷۰
۱۳:۱۰