طول کشید بیرون آوردن بچه
۱.۳K
۱۸:۵۰
نگرانم...
۱.۳K
۱۸:۵۱
۱.۳K
۱۹:۰۱
بستري شدتوضيح دادم چرادقت کردین اسکراب رو صاحب شدم؟انقدر برام اسکراب،نخریدین،مجبور شدم بدزدم.
البته ارجمندی جونم،اهل فیروزکوهه،میدونه ما نون و نمک فیروزکوهو خوردیم،گفت ببر اسکرابو فردا بیار.اگر امشب خواب،قسمتم بشه،یادم می مونه صبح پس بدم!اسکراب=لباس رنگی اتاق عمل
۱.۲K
۱۹:۲۴
یکی از لذت های ما در کشیک ،کشف حقایقه...مثلا فهمیدم نی نی مون یه خواهر ۲۳ ساله داره،دانشجوی دامپزشکی
۹۹۴
۲۰:۰۲
یه نی نی فوت شده هم دارن...باباش گفت چندین سال پیش بوده، شهرستان بودیم،بردیم بیمارستان،دکتر اطفال نداشتند...الان فکر کن همه بیمارستانها،شب ،دکتر اطفال دارند...خداروشکر بخاطر نعمت های زیاد تو کشورمون
۱K
۲۰:۰۴
دلم،جنوبه...جسمم اینجاستمغزمم هی میره جنوب،هی میره مشهد پیش قبور تازه...هی برمیگرده پیشم...زمینه ذهنم باید برخاسته...دوست دارم می شد خونمو بدم در راه این وطن،اما وطن بماند،ره بر شهید،ازم راضی باشد...به قول آوینی خیلی چیزها فقط به بهای خون آشکار می شود...
۹۶۳
۲۰:۰۸
تغییر ورژن کَل کَل زن و شوهری ما بعد شروع جنگ:انشالله شهید شم،بیای سر قبرم،گریه کنی،بگی قدرشو نمیدونستم




@drtehranchi
🥳۲
۹۵۹
۲۰:۰۹
#روزانه_نویسییکشنبه و دوشنبه ۲۱ تیر.میخواهم در جنگ راند جدید، آرامتر باشم.فکرهای عجیب غریب نکنم!فکر نکنم دخترم را ،پسرم را دوباره میبینم یا نه.البته دخترم را بعد از کلی کلنجار درونی،کلاس تابستانی مدرسه نفرستادم!خدا برایش جبران کند و امیدوارم همه آن ساعات را جلوی موبایل نباشد!اما کشش نداذم مثل ۹ اسفند،با استرس تمام،بروم سمت مدرسه اش!یکشنبه کشیک بودم و با دخترک به کشیک رفتیم،تا شب هیچ خبری نبود و ناگهان از ۱۲ شب،دسته دسته ،بیمار!!!بی خوابی کشیدم.بین مریض،مدام پیامک می امد که اینجا و آنجا خورد!این میزان که خبرهای مهم را پیامک می کند،هم دوستش دارم هم چشم دیدنش را ندارم. دوستش دارم چون منبع معتبریست!یادم هست داخل مصلا بودیم و نت قطع بود و صدای بالگرد های متعدد می امد،نوشت هم اکنون،حضور پسران رهبر شهید در مصلا! کفم برید!چشم دیدنش را ندارم چون خبرهای بد زیاد می دهد...این روزها،جنوب کشور،مردم دلیر در حال مبارزه هستند.و من نگران کور شدن إشراف ما بر تنگه،با زدن روزی چند ده دکل و مرکز و ...هستم.داستان جوانمردان نیروهای مسلح که جورِ مردانی دیگر که زود باورند(اگر نگوییم وا داده)،را می کِشند،درد ناک است.بعدها،روایتشان بیرون خواهد آمد.دوشنبه خواب الوده اما مشتاق یه سمت مطب رفتم.ولی هرچه انرژی داشتم وسط گذاشتم و دیگر جانی برای کلاس ورزش نبود.آمدم خانه و گفتم با من کاری نداشته باشید و فقط به بالشت و پتو پناه بردم.مریض آخر که جزو مادران حساس و جزیی نگر بود،وقتی پرسید اگر موهایم را در شیردهی رنگ بکنم،رنگ می گیرد؟دیگر نزدیک بود عنان از کف بدهم که "این سوال را هم من باید پاسخ بدهم؟"اما صبورانه،جواب دادم.مثل روزهای نوزادی و شیرخوارگی دخترک،حس کردم از شعله وجودی جانم در حال خرج کردنم!و نتیجه اش،بی حالی تا شب بود.اما شب به تمام خانواده گفتم من باید بروم تجمع و تنها به راه افتادم.اینکه میبینی عده ای غصه و غم و درد تو را مشترکاً دارند،آرامت می کند.بله!خیلی وقت است که استانداران،به بهانه مخدوش شدن سلامت روان شهروندان!!،دنبال تعطیلی تجمعات شبها هستند!خدا هدایتشان کند.خدا را شکر این روزها را میبینم!خداراشکر میبینم کدام گروه حاکمیتی می گویند مجتبا خامنه ای باید از انتقام کشته شدن پدرش صرف نظر کند!همه اینها را به خاطر می سپارم برای انتخابات بعدی!!!مردک خیال می کند،قضیه شخصی است که سید مجتبا،صرف نظر کند.خداراشکر چشمم باز می شود!@drtehranchi
۴۷۰
۲۱:۱۱
فردا ۸ و نیم تا ۱۲ مطبمشب خوش
۳۱۱
۲۱:۳۳