به طرز عجیببی با بهم ریختن محتوای مغزم، جسمم آسیب میبینه!تب میکنممعده درد میگیرمحالت تهوع شدیددندون دردو هرچیزی که پسوند درد داره...اینکه جسمم به یاریِ روحم میره تا نابودم کنه، عالیه
۱۴۷
۱۲:۲۰
تحت رماد الصّبر هناک قلبُ یَحترقبه زیرِ خاکسترِ صبر، قلبیست که میسوزد!
۱۷۰
۲۰:۵۲
معده ام میسوزهقلبم میسوزهمعده ام قل میزنهو…این ها شکایت های معموله!بعضی وقتها ولی حرارت از کَبد میزنه به قلبتاز قلبت میزنه به کبدت و هیچ مسیر خروجی پیدا نمیکنه!حرارت هی بیشتر و بیشتر میشه…برای این موقع ها باید یه لحظه بشینی، نفس عمیق بکشی و حتماحتما یه لیوان عرق کاسنی بخوری بلکه این حرارت از بین بره
وگرنه ممکنه آسیب های جدی داشته باشه
پ.ن: عکس ثبت شده از معدود لحظاتیه که من خوشحالم! چون من و حسین(وَ بچه های میزبان) انگار یه چیز مشترک داریم!شاید یه روز فهمیدم اون چیز مشترک چیه
پ.ن: عکس ثبت شده از معدود لحظاتیه که من خوشحالم! چون من و حسین(وَ بچه های میزبان) انگار یه چیز مشترک داریم!شاید یه روز فهمیدم اون چیز مشترک چیه
۱۶۴
۱۵:۳۰
رویا داشتنه که مهمه...
آقای نخعی میگه: در مقابله با یأسی که ابلیس برای آدم ایجاد میکنه،فقط رویا داشتن میتونه کمک کنه که توی دریای ناامیدی غرق نشی!راست میگه...من همیشه خودم رو در داشتن رویا در سطح خیلی خوبی نگه داشتم!همیشه در هر موضوعی رویایی که برای اون موضوع متصور میشدم مثل یه موتورِ سوخت عجیب و غریب کمک میکرد تا سختی های مسیر برام راحت بشه و دووم بیارم.و دقیقا در نقطه ی مقابل وقتی هیچ رویایی برای موضوعی نداشتم؛ نصفه و نیمه رها شده و به گوشه ی تاریک تاریخ زندگیم پیوسته!این نکته شاید خیلی نکته ی کوچیکی باشه، ولی مرز ارتباط ما با جهان و آدم هاست!
وقتی توی ارتباطمون با هرچیزی(و هرکسی) رویایی نسازیم یا رویایی که اون ساخته رو از بین ببریم، به تدریج میشه گفت این ارتباط از حالت مطلوب خودش خارج میشه و کم کم این تموم شدن رویا خودش رو نشون میده!
توی بچه ها این خیلی پررنگ تره...
وقتی رویای بچه ها رو در مورد آینده، زندگی و امیدواری ازشون بگیریم دیگه نمیشه خیلی مطمئن بود که اون بچه چه آینده ای داره و چطور میخواد خودش رو از این دریای ناامیدی نجات بده...
@eghraaa
آقای نخعی میگه: در مقابله با یأسی که ابلیس برای آدم ایجاد میکنه،فقط رویا داشتن میتونه کمک کنه که توی دریای ناامیدی غرق نشی!راست میگه...من همیشه خودم رو در داشتن رویا در سطح خیلی خوبی نگه داشتم!همیشه در هر موضوعی رویایی که برای اون موضوع متصور میشدم مثل یه موتورِ سوخت عجیب و غریب کمک میکرد تا سختی های مسیر برام راحت بشه و دووم بیارم.و دقیقا در نقطه ی مقابل وقتی هیچ رویایی برای موضوعی نداشتم؛ نصفه و نیمه رها شده و به گوشه ی تاریک تاریخ زندگیم پیوسته!این نکته شاید خیلی نکته ی کوچیکی باشه، ولی مرز ارتباط ما با جهان و آدم هاست!
وقتی توی ارتباطمون با هرچیزی(و هرکسی) رویایی نسازیم یا رویایی که اون ساخته رو از بین ببریم، به تدریج میشه گفت این ارتباط از حالت مطلوب خودش خارج میشه و کم کم این تموم شدن رویا خودش رو نشون میده!
توی بچه ها این خیلی پررنگ تره...
وقتی رویای بچه ها رو در مورد آینده، زندگی و امیدواری ازشون بگیریم دیگه نمیشه خیلی مطمئن بود که اون بچه چه آینده ای داره و چطور میخواد خودش رو از این دریای ناامیدی نجات بده...
@eghraaa
۱۷۲
۱۶:۱۶
#شب_دوم
نشستم توی هیئت و احساس میکنم ۶ تا تریلی از روم رد شدن!صداهای امروز از سرم بیرون نمیره…نشستم توی هیئت نوشته های توی گروه و میخونم!آدما دارن با هم سر اتفاقاتِ روز بحث میکنن!توی هیئت اقای سخنران انگار داره در مورد مطالب توی گروه حرف میزنه!جمله اش خیلی به دلم میشینه و قلبم رو آروم میکنه.داره میگه:خدا از ما نمیخواد که پیروزی بسازیم؛خدا از ما میخواد حرکت کنیم.اگر ما حرکت کنیم، خدا پیروزی ها رو برامون میسازه.قشنگ نیست!؟تکلیف آدم رو معلوم میکنه.میگه: بشین سرجات و به وظیفه به خودت عمل کن!من خودم به بهترین شکل برات جبران میکنم.
#نمیدونم_والا#ان_تقوموا_لله_مثنی_و_فرادیٰ
نشستم توی هیئت و احساس میکنم ۶ تا تریلی از روم رد شدن!صداهای امروز از سرم بیرون نمیره…نشستم توی هیئت نوشته های توی گروه و میخونم!آدما دارن با هم سر اتفاقاتِ روز بحث میکنن!توی هیئت اقای سخنران انگار داره در مورد مطالب توی گروه حرف میزنه!جمله اش خیلی به دلم میشینه و قلبم رو آروم میکنه.داره میگه:خدا از ما نمیخواد که پیروزی بسازیم؛خدا از ما میخواد حرکت کنیم.اگر ما حرکت کنیم، خدا پیروزی ها رو برامون میسازه.قشنگ نیست!؟تکلیف آدم رو معلوم میکنه.میگه: بشین سرجات و به وظیفه به خودت عمل کن!من خودم به بهترین شکل برات جبران میکنم.
#نمیدونم_والا#ان_تقوموا_لله_مثنی_و_فرادیٰ
۱۶۴
۱۸:۵۴
راستش من بیشتر از همه چیز، از وداع با شما میترسیدم!
از دهم اسفندماه و شنیدن خبر شهادت شما، من بیشتر از همه از رسیدن روزهای وداع میترسیدم.هرطور که میشد سرم را گرم میکردم تا به آن روز فکر نکنم. موکب،جهادی،کارهای فرهنگی همه و همه اش فقط برای این بود که یادم برود شما شهید شدید!دلم نمیخواست با شما خداحافظی کنم…از خیلی چیزها فرار کردم از هرچیزی که نبودن شما را بیاورد جلوی چشم…حالا که آن روزهای ترسناکِ نبودن شما نزدیک استتمام جانم درد میکند…نفسم خیلی خوب بالا نمیآیدزانوها، ستون فقرات و تمام عضلاتم دچار دردِ دوری شدند!میخواهند از شما خواهش کنند که بمانید در این شهر…دیدن آن روزها خیلی سخت است…کاش خودتان دستتان را روی سر ما بکشیدشاید این دردها تسکین پیدا کنند…
#یا_برگرد#یا_آن_دل_را_برگردان
از دهم اسفندماه و شنیدن خبر شهادت شما، من بیشتر از همه از رسیدن روزهای وداع میترسیدم.هرطور که میشد سرم را گرم میکردم تا به آن روز فکر نکنم. موکب،جهادی،کارهای فرهنگی همه و همه اش فقط برای این بود که یادم برود شما شهید شدید!دلم نمیخواست با شما خداحافظی کنم…از خیلی چیزها فرار کردم از هرچیزی که نبودن شما را بیاورد جلوی چشم…حالا که آن روزهای ترسناکِ نبودن شما نزدیک استتمام جانم درد میکند…نفسم خیلی خوب بالا نمیآیدزانوها، ستون فقرات و تمام عضلاتم دچار دردِ دوری شدند!میخواهند از شما خواهش کنند که بمانید در این شهر…دیدن آن روزها خیلی سخت است…کاش خودتان دستتان را روی سر ما بکشیدشاید این دردها تسکین پیدا کنند…
#یا_برگرد#یا_آن_دل_را_برگردان
۱۴۹
۲۰:۲۳
بازارسال شده از میدانِقیام
روایت سی و ششم
خرده روایتهای خادمی/ ما زبانِ همدیگر را میفهمیم…
برای مهمان ها چای و خرما برده بودند و من داشتم فکر میکردم اگر چندثانیه قبل رسیده بودم، فرصت شروع صحبت را از دست نمیدادم.با اعتماد به نفسی که در حال تمام شدن بود، ظرف خرما را برداشتم و رفتم سمتشان…مادر داشت با دخترش به زبانِ عربیِ اهوازی صحبت میکرد و دختر گوشی به دستداشت کله اش را تکان میداد و با زبان اشاره به مادرش میگفت: دست از سرم بردار. بزار بازی کنم!بچه های خودمان آمدند دورش جمع شدند.حانیه و ریحانه هر کدام با زبان خودشان میگفتند: میای با هم بازی کنیم!؟دختر کوچکِ مهمان با عربیِ غلیظ جواب میداد و آن ها نگاهش میکردند و احتمالا توی دلشان میگفتند که: این دیگه چه زبونیه! چرا ما نمیفهمیم چی میگه!؟شانس دوست شدنشان داشت کم و کمتر میشد.ناگهان زینب سادات معلّمِ عرب زبانِ مدرسه از راه رسید و با زبان عربیِ جد و آبادی اش شروع کرد به صحبت کردن.راستش من دیدم که نسیم دوستی بینشان چرخید و دست هایشان را گذاشت توی دست هم و چند دقیقه بعد همه شان با هم رفتند پایین تا بازی کنند.کمی بعد صدای خنده شان بلند شد. از پله ها یواشکی رفتم پایین تا حواسشان را پرت نکنم. دیدم که زینب سادات عربی-فارسی شعر قایم موشک را میخواند. بچه ها هم دنبال جایی برای قایم شدن بودند...پرنده ی خیالم همین جاست که بلند میشود. تصور میکنم آقا دارد با ما قایم موشک بازی میکند. میخواهد بعد از این مجاهدت ها و قیام ها و بعثت ها بیرون بیاید و بگوید من هستم.تا پرنده ی خیالم جان میگیرد تا بلندتر بپرد، تصویر تابوت ها جلوی چشم هایم ظاهر میشود...پرنده ی کوچک همان جا جان میدهد و صدای ناله اش بین صدای بچه ها گم میشود
مهدیه جعفریان
ما ایستادهایم، در میدان قیام!
https://ble.ir/mqiam
خرده روایتهای خادمی/ ما زبانِ همدیگر را میفهمیم…
برای مهمان ها چای و خرما برده بودند و من داشتم فکر میکردم اگر چندثانیه قبل رسیده بودم، فرصت شروع صحبت را از دست نمیدادم.با اعتماد به نفسی که در حال تمام شدن بود، ظرف خرما را برداشتم و رفتم سمتشان…مادر داشت با دخترش به زبانِ عربیِ اهوازی صحبت میکرد و دختر گوشی به دستداشت کله اش را تکان میداد و با زبان اشاره به مادرش میگفت: دست از سرم بردار. بزار بازی کنم!بچه های خودمان آمدند دورش جمع شدند.حانیه و ریحانه هر کدام با زبان خودشان میگفتند: میای با هم بازی کنیم!؟دختر کوچکِ مهمان با عربیِ غلیظ جواب میداد و آن ها نگاهش میکردند و احتمالا توی دلشان میگفتند که: این دیگه چه زبونیه! چرا ما نمیفهمیم چی میگه!؟شانس دوست شدنشان داشت کم و کمتر میشد.ناگهان زینب سادات معلّمِ عرب زبانِ مدرسه از راه رسید و با زبان عربیِ جد و آبادی اش شروع کرد به صحبت کردن.راستش من دیدم که نسیم دوستی بینشان چرخید و دست هایشان را گذاشت توی دست هم و چند دقیقه بعد همه شان با هم رفتند پایین تا بازی کنند.کمی بعد صدای خنده شان بلند شد. از پله ها یواشکی رفتم پایین تا حواسشان را پرت نکنم. دیدم که زینب سادات عربی-فارسی شعر قایم موشک را میخواند. بچه ها هم دنبال جایی برای قایم شدن بودند...پرنده ی خیالم همین جاست که بلند میشود. تصور میکنم آقا دارد با ما قایم موشک بازی میکند. میخواهد بعد از این مجاهدت ها و قیام ها و بعثت ها بیرون بیاید و بگوید من هستم.تا پرنده ی خیالم جان میگیرد تا بلندتر بپرد، تصویر تابوت ها جلوی چشم هایم ظاهر میشود...پرنده ی کوچک همان جا جان میدهد و صدای ناله اش بین صدای بچه ها گم میشود
۱۰
۱۷:۲۵
ما را این گمان نبود هرگز که بی او بمانیم. آخر او آیتی بود که «ثقلین» را در وجود خود معنا میکرد، همه «ماتَرَک رسول الله» را و ما میدانستیم که زمین و زمان میگردند تا انسانهایی، چون او، هر هزار سال یکی، پای به دنیای گذارند. آخر آدمهایی، چون او، قطب سنگ آسیاب افلاکند، مصداق حدیث «لو لاک» اند و غایت الغایات وجود…و حق است اگر با رفتن زمین از رفتن باز ماند آسمان نیز، خورشید سرد شود و ماه بشکافد و دریاها طغیان کنند و باران خون از آسمان ببارد و مؤمنین از شدت ماتم دق مرگ شوند و اگر نبود آن حجت غایب، تو بدان، بیتردید که همان میشد.
سید مرتضی آوینی
سید مرتضی آوینی
۱۱۴
۱۹:۰۷
از دیشب تا همین حالا، همه چیز با سرعت دوبرابر اتفاق افتاد.
حول و حوش ۹ شب بود که تلفنم زنگ خورد و بعد از آن هیچ چیز شبیه قبلش نشد!
در کمتر از ۱ ساعت از آدمی که هیچ برنامه ای برای اربعین ندارد و تنها آرزویش این است که شاید دو روز قبل از اربعین بتواند خودش را به حرم برساند تبدیل شدم به کسی که قرار است فردا صبح به سمت مرز حرکت کند.
اصلا نفهمیدم چطور اینطور شد…
وقتی لباسشویی داشت لباس هایم را برای سفر میشست هم نفهمیدم
وقتی داشتم گیلاس ها را کمپوت میکردم هم نفهمیدم
حتی وقتی داشتم لباس ها را توی کوله پشتی جا میدادم!
من نفهمیدم این رزقِ لا یَحتسب چطور از آسمان آمد و توی دستم نشست
فکر کنم باید حتما خنکی سنگ های حرم پایم را قلقلک بدهد
یا رنگ های سبز و قرمز فرش ها را ببینم
یا اولین قطره ی اشک موقع دیدن ضریح توی چشمم بیاید که بفهمم حکمت این سفر چیست!
که بفهمم این امام مهربان چطور از بین این همه مرغ خوش الحان، کلاغ رو سیاهی را برای دیدارش انتخاب کرده
🥺
پ.ن:از اونجایی که این کانال برای من حکم حرف زدن با عزیزترینهای زندگیم رو داره، میخواستم از تک تک شما حلالیت بگیرم بابت تمام روزهای گذشته!
امید دارم به حلالیت تک تک شما
مهدیه/اربعین ۱۴۰۵
حول و حوش ۹ شب بود که تلفنم زنگ خورد و بعد از آن هیچ چیز شبیه قبلش نشد!
در کمتر از ۱ ساعت از آدمی که هیچ برنامه ای برای اربعین ندارد و تنها آرزویش این است که شاید دو روز قبل از اربعین بتواند خودش را به حرم برساند تبدیل شدم به کسی که قرار است فردا صبح به سمت مرز حرکت کند.
اصلا نفهمیدم چطور اینطور شد…
وقتی لباسشویی داشت لباس هایم را برای سفر میشست هم نفهمیدم
وقتی داشتم گیلاس ها را کمپوت میکردم هم نفهمیدم
حتی وقتی داشتم لباس ها را توی کوله پشتی جا میدادم!
من نفهمیدم این رزقِ لا یَحتسب چطور از آسمان آمد و توی دستم نشست
فکر کنم باید حتما خنکی سنگ های حرم پایم را قلقلک بدهد
یا رنگ های سبز و قرمز فرش ها را ببینم
یا اولین قطره ی اشک موقع دیدن ضریح توی چشمم بیاید که بفهمم حکمت این سفر چیست!
که بفهمم این امام مهربان چطور از بین این همه مرغ خوش الحان، کلاغ رو سیاهی را برای دیدارش انتخاب کرده
پ.ن:از اونجایی که این کانال برای من حکم حرف زدن با عزیزترینهای زندگیم رو داره، میخواستم از تک تک شما حلالیت بگیرم بابت تمام روزهای گذشته!
امید دارم به حلالیت تک تک شما
مهدیه/اربعین ۱۴۰۵
۸۶
۷:۰۰
من هم توی وجودم یک دختر یهودی دارم!توی کتاب قدم میزنم و احساس میکنم این قدم زدن ها توی فضای واقعی کتاب اتفاق میافته
ترجمه ی روان و خوب کتاب بهم این فرصت رو میده توی چندروز کتاب رو تموم کنم. بعد از تموم کردن کتاب لبخندِ همیشگی ام رو میزنم و با خودم میگم: اینم تموم شد! به نظر من مهمه که از تموم شدن کتاب راضی باشی...ندی و احمد پیوندشون رو از یک پیوند زمینی شروع میکنن و با اتفاقاتی که توی زندگیشون میافته این پیوند هرروز قوی تر و قوی تر میشه و باعث میشه ندی شروع کنه به شناخت اسلام و قرآن!توی تک تک لحظاتی که با کتاب همراه بودم، خودم رو مثل ندی یک یهودی دیدم. کسی که دینش رو به واسطه ی خانواده گرفته و خودش اطلاعات عمیقی از دینش نداره و حالا با شیرجه زدن های مختلف میخواد عمق دینی که داره رو متوجه بشه!از پایانِ قصه ی ندی خوشحال شدم و پایانِ قصه ی خودم فکر میکنم! به اینکه میتونم مثل ندی نمادِ خوبی از اسلام پیامبر باشم!؟امیدوارم و امیدواری رو توی این دنیا بیشتر از هرچیزی دوست دارم
#معرفی_کتاب#کتابستان
@eghraaa
#معرفی_کتاب#کتابستان
@eghraaa
۵۶
۱۶:۴۴