بازارسال شده از شکور 🤲 | خدایا شکرت
مردی نزد رسول الله ﷺ آمد و گفت:«دیشب شب خیلی سختی بود...»
پیامبر ﷺ فرمودند: الحمدلله
مرد تعجب کرد...باز هم شنید: الحمدلله
پرسید: یا رسول الله، من از سختی میگویم!
پیامبر ﷺ فرمودند:«مگر نمیگویی گذشت؟»
الحمدلله که با همه سختیاش گذشت
شکور | @shakour
پیامبر ﷺ فرمودند: الحمدلله
مرد تعجب کرد...باز هم شنید: الحمدلله
پرسید: یا رسول الله، من از سختی میگویم!
پیامبر ﷺ فرمودند:«مگر نمیگویی گذشت؟»
الحمدلله که با همه سختیاش گذشت
۱
۲۰:۳۳
مادری که میلیونها قدم برداشت تا پسرش پرواز کند
---
ایرملین، مهاجری آلمانی بود که در لسآنجلس زندگی میکرد.
خانه تمیز میکرد — ساعتی پنج دلار.ماشین نداشتند.اما یک چیز داشت که هیچکس نمیتوانست از او بگیرد:
ایمان به رویای پسرش.
---
بیش از صد آدیشن.زیر آفتاب سوزان لسآنجلس.پیاده.
در هر آدیشن، دری بسته میشد.یک عامل به صراحت گفت:«این پسر هرگز ستاره نخواهد شد.»
ایرملین شنید. و دوباره راه افتاد.
---
سالها بعد، اولین دستمزد بزرگ لئوناردو رسید.
او برای خودش ماشین لوکس نخرید.
برای مادرش خانه خرید.
---
در مراسم اسکار، وقتی نامش خوانده شد،قبل از هر کسی — مادرش را بوسید.
صدایش میلرزید وقتی به ردیف اول نگاه کرد و گفت:
«مامان میلیونها قدم برداشت تا من پرواز کنم.»
---
این داستان فقط درباره لئوناردو دیکاپریو نیست.
این داستان درباره همه مادرانی است کهرویاهای بهظاهر غیرممکن رابا قدمهای خودشان ممکن کردند.
---
دور و برت را نگاه کن.
شاید یک نفر هست که بیسروصدا،برای رویای تو قدم برمیدارد.
قدرش را بدان — پیش از آنکه دیر شود.
احسان عابدیننسب
@Ehsan_Strategy | کارآفرینی بدون فیلتر
---
ایرملین، مهاجری آلمانی بود که در لسآنجلس زندگی میکرد.
خانه تمیز میکرد — ساعتی پنج دلار.ماشین نداشتند.اما یک چیز داشت که هیچکس نمیتوانست از او بگیرد:
ایمان به رویای پسرش.
---
بیش از صد آدیشن.زیر آفتاب سوزان لسآنجلس.پیاده.
در هر آدیشن، دری بسته میشد.یک عامل به صراحت گفت:«این پسر هرگز ستاره نخواهد شد.»
ایرملین شنید. و دوباره راه افتاد.
---
سالها بعد، اولین دستمزد بزرگ لئوناردو رسید.
او برای خودش ماشین لوکس نخرید.
برای مادرش خانه خرید.
---
در مراسم اسکار، وقتی نامش خوانده شد،قبل از هر کسی — مادرش را بوسید.
صدایش میلرزید وقتی به ردیف اول نگاه کرد و گفت:
«مامان میلیونها قدم برداشت تا من پرواز کنم.»
---
این داستان فقط درباره لئوناردو دیکاپریو نیست.
این داستان درباره همه مادرانی است کهرویاهای بهظاهر غیرممکن رابا قدمهای خودشان ممکن کردند.
---
دور و برت را نگاه کن.
شاید یک نفر هست که بیسروصدا،برای رویای تو قدم برمیدارد.
قدرش را بدان — پیش از آنکه دیر شود.
۲K
۱۸:۰۲
چند روز پیش تصمیم گرفتم برای اولین بار سوار کانوی کانادایی بشم.جزء سخت ترین تعادل ها در بین قایق ها هست.
در این چند جلسهقایق چپ کرد. دوباره سوار شدم. دوباره چپ کرد.
نه یه بار — چندین بار.
یه لحظهای بود که مربی گفت: «اکثر آدمها همینجا خسته میشن و کنار میکشن.»
فکر کردم به کسبوکار — به اولین باری که مشتری نه گفت، به اولین شراکتی که خوب تموم نشد، به اولین محصولی که کسی نخرید.
قایقرانی بهم یادآوری کرد:چپ کردن بخشی از یادگیریه، نه نشانهای که نباید سوار میشدی.
---
«از افتادن نترس — از نیافتادن بیشتر باید ترسید»
---
یه توصیه جدی دارم:هر چند وقت یه بار یه مهارت، ورزش یا هنر کاملاً جدید یاد بگیر — نه برای اینکه حرفهای بشی، بلکه چون ذهنت وقتی از منطقه امنش خارج میشه، زندهتر فکر میکنه.
ما حسرت کارهایی که نکردیم رو میخوریم، نه کارهایی که کردیم و شکست خوردیم.
---
شما چی؟ آخرین باری که از منطقه امنتون بیرون اومدید کِی بود؟
تو کامنت بگید
احسان عابدیننسب
@Ehsan_Strategy | کارآفرینی بدون فیلتر
در این چند جلسهقایق چپ کرد. دوباره سوار شدم. دوباره چپ کرد.
نه یه بار — چندین بار.
یه لحظهای بود که مربی گفت: «اکثر آدمها همینجا خسته میشن و کنار میکشن.»
فکر کردم به کسبوکار — به اولین باری که مشتری نه گفت، به اولین شراکتی که خوب تموم نشد، به اولین محصولی که کسی نخرید.
قایقرانی بهم یادآوری کرد:چپ کردن بخشی از یادگیریه، نه نشانهای که نباید سوار میشدی.
---
«از افتادن نترس — از نیافتادن بیشتر باید ترسید»
---
یه توصیه جدی دارم:هر چند وقت یه بار یه مهارت، ورزش یا هنر کاملاً جدید یاد بگیر — نه برای اینکه حرفهای بشی، بلکه چون ذهنت وقتی از منطقه امنش خارج میشه، زندهتر فکر میکنه.
ما حسرت کارهایی که نکردیم رو میخوریم، نه کارهایی که کردیم و شکست خوردیم.
---
شما چی؟ آخرین باری که از منطقه امنتون بیرون اومدید کِی بود؟
۵۹۶
۱۶:۵۳
یه صبح با بانک .... و یه درس کارآفرینیصبح رفتم بانک.کارتم کار نمیکرد.دستگاه نوبت نمیداد.مسئول پشت کانتر — نیشش تا بناگوش باز بود.گفت: «سیستم قطع هست.»گفتم: «کِی وصل میشه؟»گفت: «نمیدونم.»و همونطور خندید.راستش رو بخواید؟اون خنده بیشتر از قطعی سیستم اذیتم کرد.همونجا بهش گفتم:«اگه تصور کنی کسی جلوتت ایستاده که کل داراییاش توی این بانکه و الان دسترسی نداره — طرز پاسخ دادنت فرق میکنه.»این یه درس سادهست که متأسفانه ساختارهای روابط عمومی شرکتهای بزرگ — با همه عریضوطویل بودنشون — اغلب یادشون میره به کارمندانشان یاد بدن:همدلی، مهارتی نیست که آموزش داده بشه — ولی انتخابیه که هر لحظه میشه کرد.توی کسبوکار، مذاکره، مدیریت تیم و حتی زندگی شخصی — آدمهایی برنده میشن که یاد گرفتن با چشم طرف مقابل نگاه کنن.بهش میگن Perspective Taking — و تحقیقات نشون میده این مهارت مستقیماً با موفقیت در مذاکره، رهبری و فروش گره خورده.شما در کسبوکار و زندگیتون چقدر خودتون رو جای طرف مقابل میذارید؟
تجربهات رو بنویس
احسان عابدیننسب
ble.ir/ehsan_strategy | کارآفرینی بدون فیلتر
۱.۶K
۷:۵۵
---
چند وقتیه روی یه پرامپت کار میکردم که بتونه عکس هر محصولی رو به یه مجسمه شیشهای شفاف و خیرهکننده تبدیل کنه.
نتیجه؟ فراتر از انتظارم بود.
هم با Gemini هم با ChatGPT تست کردم — هر دو خروجی فوقالعادهای دادن.
---
محصول رو عیناً با همون شکل، تناسبات و جزئیات بستهبندی نگه میداره، اما کل ظاهرش رو به شیشه اپتیکال نیمهشفاف تبدیل میکنه.
جالبترین بخشش اینه که هوش مصنوعی از روی نشانههای روی بستهبندی — عکسها، متن، رنگ، طعم — محتوای داخل محصول رو استنتاج میکنه و اون رو از پشت شیشه نشون میده.
چیپس؟ داخلش چیپس میاد.نوشیدنی؟ مایع داخلش موج میزنه.پودر؟ ذرات شناورش رو میبینی.
---
اکثر پرامپتهای تبدیل تصویر، داخل محصول رو خالی میذارن یا با چیز نامربوطی پر میکنن.
این پرامپت مجبور میکنه هوش مصنوعی فکر کنه — نه فقط رندر کنه.
لوگو، تایپوگرافی و گرافیکهای اصلی محصول روی سطح شیشه حک میشن. نور استودیویی، سایههای کاستیک عمیق و هایلایتهای گلسی، یه خروجی premium میسازن که برای محتوای برند و کمپینهای تبلیغاتی مستقیم قابل استفادهست.
---
Reimagine the product in the reference image as a semi-transparent optical glass sculpture floating in mid-air. Keep the original package silhouette, proportions, folds, seams, volume, and the product is slightly tilted.
The glass form must be transparent enough to reveal the inside. The AI must infer the product's real internal contents from the reference image itself, using visible clues such as product photos, illustrations, text, flavor name, ingredients, labels, icons, and packaging context. Even if the original package is opaque, the glass version must reveal the correct contents inside: chips, liquid, powder, candy, filling, particles, layers, or any other material that belongs to the product. Do not leave the inside empty and do not replace the contents with unrelated objects.
The internal contents should appear naturally enclosed inside the transparent glass packaging, recognizable but optically distorted by refraction, magnification, and curved glass surfaces.
Preserve the original logo, text, typography, product images, illustrations, labels, symbols, and key graphic elements on the outer surface, as if printed, etched, or fused onto the glass skin.
Use semi-transparent optical glass, smooth organic flowing curves, thick refractive edges, heavy light refraction, deep caustic shadows, visible internal distortion, hyper-glossy specular highlights, premium studio lighting, and a seamless ultra-minimal studio background with a pale desaturated tint derived from the product's primary color.
---
🧪 امتحانش کن با عکس یه محصول ایرانی و خروجی رو برام بفرست.
کنجکاوم ببینم چی میسازی!
\#هوش\_مصنوعی \#پرامپت\_نویسی \#تولید\_محتوا \#برندینگ \#کارآفرینی\_بدون\_فیلتر
۶۱۷
۱۲:۱۸
این کلیپ به اندازه یک دوره ۱۰۰ ساعته مدیریت، حرف برای گفتن داره
---
وقتی قراره شلیک کنی — شلیک کن.حرف نزن.
هر چقدر برنامه ریختی، بسه.وارد عمل شو.
---
این یکی از بزرگترین تلههای مدیران و کارآفرینهاست:غرق شدن در برنامهریزی بیپایان، به جای اجرا.
تحلیل، استراتژی، چکلیست — همه لازمن.ولی یه نقطهای هست که دیگه باید دست از فکر کردن کشید و دکمه رو زد.
ایرادها فقط در اجرا مشخص میشن — نه روی کاغذ.
هیچ برنامهای، هرقدر هم دقیق، همهی متغیرهای واقعیت رو پیشبینی نمیکنه.فقط وقتی وارد میدون میشی، میفهمی کجا باید اصلاح کنی.
---
پارادوکس قشنگیه:کسایی که زود وارد عمل میشن، زودتر اشتباه میکنن — و زودتر یاد میگیرن.کسایی که منتظر برنامه کامل میمونن، اغلب هیچوقت شلیک نمیکنن.
---
شما الان یه پروژه یا تصمیمی دارید که داره توی فاز "برنامهریزی" گیر کرده؟
بگید چیه — شاید وقتشه شلیک کنید
---
احسان عابدیننسب
@Ehsan_Strategy | کارآفرینی بدون فیلتر
---
وقتی قراره شلیک کنی — شلیک کن.حرف نزن.
هر چقدر برنامه ریختی، بسه.وارد عمل شو.
---
این یکی از بزرگترین تلههای مدیران و کارآفرینهاست:غرق شدن در برنامهریزی بیپایان، به جای اجرا.
تحلیل، استراتژی، چکلیست — همه لازمن.ولی یه نقطهای هست که دیگه باید دست از فکر کردن کشید و دکمه رو زد.
ایرادها فقط در اجرا مشخص میشن — نه روی کاغذ.
هیچ برنامهای، هرقدر هم دقیق، همهی متغیرهای واقعیت رو پیشبینی نمیکنه.فقط وقتی وارد میدون میشی، میفهمی کجا باید اصلاح کنی.
---
پارادوکس قشنگیه:کسایی که زود وارد عمل میشن، زودتر اشتباه میکنن — و زودتر یاد میگیرن.کسایی که منتظر برنامه کامل میمونن، اغلب هیچوقت شلیک نمیکنن.
---
شما الان یه پروژه یا تصمیمی دارید که داره توی فاز "برنامهریزی" گیر کرده؟
---
۱.۵K
۶:۳۷
هر احساس فقط ۹۰ ثانیه دوام داره — این علم اعصابه
احسان عابدیننسب---
طبق تحقیقات دکتر Jill Bolte Taylor، عمر شیمیایی یک احساس در بدن — آدرنالین، کورتیزول، شیمی استرس — کمتر از دو دقیقهست:بالا میگیره، به اوج میرسه، و محو میشه.
پس چرا ساعتها عصبانی میمونیم؟ روزها نگران؟ هفتهها غمگین؟
چون خودمون با فکرهامون بهشون سوخت میرسونیم.
---
خشم فقط ۹۰ ثانیه نمیمونه — وقتی توی ذهنت تکرار میکنی:«چطور جرئت کرد اینجوری باهام حرف بزنه؟ باید میگفتم...»
اضطراب روزها کش میآد وقتی میچرخی توی:«اگه خراب کنم چی؟ اگه بفهمن بهاندازه کافی خوب نیستم چی؟»
غم میمونه وقتی حلقه میزنی روی:«چرا همیشه برای من اینجوری میشه؟ هیچی درست نمیشه.»
بهجای اینکه بگذاریم موج رد بشه، روش بنزین میریزیم — و چیزی که قرار بود در ۹۰ ثانیه از ما عبور کنه، ۹۰ روز میمونه.
---
نکتهای که اکثر آدمها ازش غافلن:مغزت قصد عذاب دادنت رو نداره — یه لیست خرید از نیازهاته.
سیگنال رو بخون → به نیاز پاسخ بده → حلقه رو قطع کن
---
عصبانی → نیاز به تخلیهیه آهنگ بگذار با صدای بلند بخون (حتی بد). ارتعاش، طوفان رو آروم میکنه.
مضطرب → نیاز به زمینگیریدو دور تنفس ۴ ثانیه دم - ۷ ثانیه نگهداری - ۸ ثانیه بازدم. اکسیژن رو از چرخهی نگرانی میگیره.
استرسی → نیاز به حرکتشیمی استرس، فیزیکیه. با ۵ دقیقه پیادهروی تند یا ۶۰ ثانیه رقص بسوزونش.
غمگین → نیاز به دیدگاهسه چیز مشخص و زماندار بنویس که شاکرشونی. («خندهی پسرم ساعت ۷:۴۳ امروز صبح.»)
درگیر فکر زیاد → نیاز به وضوحهر چی توی ذهنته روی کاغذ بریز. بعد فقط یکی رو که امروز اهمیت داره، هایلایت کن.
---
میبینی چه اتفاقی میافته؟تو احساس رو رد نمیکنی — بهش گوش میدی. بعد همون چیزی که خواسته رو میدی، بدون اینکه کلید خونه رو بدی دستش.
---
حقیقت اینجاست:
احساسات مثل مهمانهای ناخواندهان.محکم در میزنن، چیدمان ذهنت رو بههم میریزن... و میرن.
مگراینکه برایشان شام بپزی و بگذاری بمونن.
---
این انتخابیست که جلوته:
حالت چرخهای: ادامه دادن به سوخترسانی به حلقهحالت قدرت: یک اقدام کوچک که شیمی بدن رو تغییر میده
جادو در اجتناب از احساسات نیست — در قطع کردن حلقهست.
---
بعد از سالها گذاشتن احساسات پای فرمان زندگیم، این رو یاد گرفتم:
احساسات دادهاند، نه سرنوشت. سیگنالاند، نه حکم.
پس دفعه بعد که یکیشون با سر و صدا وارد شد، یه لحظه مکث کن و بپرس:«مغزم الان واقعاً چی میخواد؟»
اسمش رو بگذار.بعد یک اقدام انجام بده.
بهش غذا بدی → قویتر میشه.جابهجاش کنی → قدرتت رو پس میگیری.
انتخاب با توست. هر. بار.
---
این پست رو سیو کن — برای دفعه بعدی که احساساتت میخوان فرمان رو دست بگیرن.
---
احسان عابدیننسب
ble.ir/ehsan_strategy | کارآفرینی بدون فیلتر
طبق تحقیقات دکتر Jill Bolte Taylor، عمر شیمیایی یک احساس در بدن — آدرنالین، کورتیزول، شیمی استرس — کمتر از دو دقیقهست:بالا میگیره، به اوج میرسه، و محو میشه.
پس چرا ساعتها عصبانی میمونیم؟ روزها نگران؟ هفتهها غمگین؟
چون خودمون با فکرهامون بهشون سوخت میرسونیم.
---
خشم فقط ۹۰ ثانیه نمیمونه — وقتی توی ذهنت تکرار میکنی:«چطور جرئت کرد اینجوری باهام حرف بزنه؟ باید میگفتم...»
اضطراب روزها کش میآد وقتی میچرخی توی:«اگه خراب کنم چی؟ اگه بفهمن بهاندازه کافی خوب نیستم چی؟»
غم میمونه وقتی حلقه میزنی روی:«چرا همیشه برای من اینجوری میشه؟ هیچی درست نمیشه.»
بهجای اینکه بگذاریم موج رد بشه، روش بنزین میریزیم — و چیزی که قرار بود در ۹۰ ثانیه از ما عبور کنه، ۹۰ روز میمونه.
---
نکتهای که اکثر آدمها ازش غافلن:مغزت قصد عذاب دادنت رو نداره — یه لیست خرید از نیازهاته.
سیگنال رو بخون → به نیاز پاسخ بده → حلقه رو قطع کن
---
عصبانی → نیاز به تخلیهیه آهنگ بگذار با صدای بلند بخون (حتی بد). ارتعاش، طوفان رو آروم میکنه.
مضطرب → نیاز به زمینگیریدو دور تنفس ۴ ثانیه دم - ۷ ثانیه نگهداری - ۸ ثانیه بازدم. اکسیژن رو از چرخهی نگرانی میگیره.
استرسی → نیاز به حرکتشیمی استرس، فیزیکیه. با ۵ دقیقه پیادهروی تند یا ۶۰ ثانیه رقص بسوزونش.
غمگین → نیاز به دیدگاهسه چیز مشخص و زماندار بنویس که شاکرشونی. («خندهی پسرم ساعت ۷:۴۳ امروز صبح.»)
درگیر فکر زیاد → نیاز به وضوحهر چی توی ذهنته روی کاغذ بریز. بعد فقط یکی رو که امروز اهمیت داره، هایلایت کن.
---
میبینی چه اتفاقی میافته؟تو احساس رو رد نمیکنی — بهش گوش میدی. بعد همون چیزی که خواسته رو میدی، بدون اینکه کلید خونه رو بدی دستش.
---
حقیقت اینجاست:
احساسات مثل مهمانهای ناخواندهان.محکم در میزنن، چیدمان ذهنت رو بههم میریزن... و میرن.
مگراینکه برایشان شام بپزی و بگذاری بمونن.
---
این انتخابیست که جلوته:
حالت چرخهای: ادامه دادن به سوخترسانی به حلقهحالت قدرت: یک اقدام کوچک که شیمی بدن رو تغییر میده
جادو در اجتناب از احساسات نیست — در قطع کردن حلقهست.
---
بعد از سالها گذاشتن احساسات پای فرمان زندگیم، این رو یاد گرفتم:
احساسات دادهاند، نه سرنوشت. سیگنالاند، نه حکم.
پس دفعه بعد که یکیشون با سر و صدا وارد شد، یه لحظه مکث کن و بپرس:«مغزم الان واقعاً چی میخواد؟»
اسمش رو بگذار.بعد یک اقدام انجام بده.
بهش غذا بدی → قویتر میشه.جابهجاش کنی → قدرتت رو پس میگیری.
انتخاب با توست. هر. بار.
---
این پست رو سیو کن — برای دفعه بعدی که احساساتت میخوان فرمان رو دست بگیرن.
---
۲.۱K
۷:۲۲
امام علی علیهالسلام فرمودند:
«آلة الرِّيَاسَةِ سَعَةُ الصَّدْرِ»
«ابزار ریاست، گستردگی سینه [بردباری و ظرفیت تحمل] است.»
احسان عابدیننسبچندین سال پیش، به مناسبتی کنار یکی از مدیرعاملهای شرکتهای بزرگ نشسته بودم.
موبایلشان رو دادن به منشی و گفتن:«لطفاً فلان پیام واتساپ رو باز کن و برای آقای فلانی بفرست.»
منشی فایل صوتی رو باز کرد —پر از حرفهای تند و تحقیرآمیز، خطاب به همون مدیرعامل.
فرستنده پیام یه خریدار بود که پیگیر موضوعی بود که اصلاً ربطی به مدیرعامل نداشت — باید از شخص دیگهای پیگیری میکرد.
با این حال، مدیرعامل رو به منشی گفت:«نیازی نیست جوابش رو بدی. فقط دوباره به آقای فلانی یادآوری کن کارشون رو پیگیری کنه.»
نه عصبانیتی.نه دفاعی.نه حتی یک کلمه دربارهی لحن آن پیام.
اون لحظه چیزی رو فهمیدم که تئوری هیچوقت به این وضوح یادم نداده بود:ریاست واقعی، با عنوان روی کارت ویزیت شروع نمیشه — با ظرفیت سینه شروع میشه.
هر کسی میتونه دستور بده.
کمترین آدمها میتونن در برابر بیاحترامی، آروم بمونن و مسیر رو ادامه بدن.
هرچه مسئولیت بیشتر، حجم فشار، انتقاد، و گاهی بیانصافیهایی که باید تحملش کنی هم بیشتر.
کسی که سعه صدر ندارد، یا واکنشهای آسیبزا میدهد، یا انرژیاش را در دفاع از خودش هدر میدهد — بهجای صرف آن برای حل مسئلهی واقعی.
شما در موقعیتهای مدیریتی یا کاریتون، تجربهای از این جنس داشتید؟
بنویسید
احسان عابدیننسب
ble.ir/ehsan_strategy | کارآفرینی بدون فیلتر
«آلة الرِّيَاسَةِ سَعَةُ الصَّدْرِ»
«ابزار ریاست، گستردگی سینه [بردباری و ظرفیت تحمل] است.»
موبایلشان رو دادن به منشی و گفتن:«لطفاً فلان پیام واتساپ رو باز کن و برای آقای فلانی بفرست.»
منشی فایل صوتی رو باز کرد —پر از حرفهای تند و تحقیرآمیز، خطاب به همون مدیرعامل.
فرستنده پیام یه خریدار بود که پیگیر موضوعی بود که اصلاً ربطی به مدیرعامل نداشت — باید از شخص دیگهای پیگیری میکرد.
با این حال، مدیرعامل رو به منشی گفت:«نیازی نیست جوابش رو بدی. فقط دوباره به آقای فلانی یادآوری کن کارشون رو پیگیری کنه.»
نه عصبانیتی.نه دفاعی.نه حتی یک کلمه دربارهی لحن آن پیام.
اون لحظه چیزی رو فهمیدم که تئوری هیچوقت به این وضوح یادم نداده بود:ریاست واقعی، با عنوان روی کارت ویزیت شروع نمیشه — با ظرفیت سینه شروع میشه.
هر کسی میتونه دستور بده.
کمترین آدمها میتونن در برابر بیاحترامی، آروم بمونن و مسیر رو ادامه بدن.
هرچه مسئولیت بیشتر، حجم فشار، انتقاد، و گاهی بیانصافیهایی که باید تحملش کنی هم بیشتر.
کسی که سعه صدر ندارد، یا واکنشهای آسیبزا میدهد، یا انرژیاش را در دفاع از خودش هدر میدهد — بهجای صرف آن برای حل مسئلهی واقعی.
شما در موقعیتهای مدیریتی یا کاریتون، تجربهای از این جنس داشتید؟
۱.۱K
۵:۵۹