لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل احسان عابدین‌نسب | کارآفرینی بدون فیلترا
۹۶ عضو

احسان عابدین‌نسب | کارآفرینی بدون فیلتر

undefined دانشجوی دکترای کارآفرینی → MBA → مهندسی مکانیک
undefined ۱۵ سال در بازارهای بین‌المللی
اینجا هیچ‌چیز فیلتر نمی‌شود.نه تجربه‌های تلخ، نه اشتباهات، نه حقیقت بازار.
برای کسی که خسته شده از انگیزه‌های توخالی.
ارتباط با ادمین@ehsan_abdn
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۰ مرداد
thumbnail
چند وقت پیش داشتم به یکی از دوستام مشاوره می‌دادم
بهش گفتم: «مدل بیزینسی که داری، مجبورت می‌کنه کانال بزنی.»
چرا؟ چون توی مدل درآمدی‌ای که طراحی کرده بود، این ریسک وجود داشت که اعضای گروهش اون رو دور بزنن و مستقیم باهاشون ارتباط بگیرن — بدون واسطه. در صورتیکه اون می خواست از واسطه گری روی معامله نهایی یه سودی بگیره
گفت: «ولی غیراخلاقیه که یه نفر مستقیم با اعضای گروه ارتباط بگیره!»
من گفتم:
وقتی خودِ پلتفرم این امکان رو گذاشته که شماره یا آیدی اعضا قابل‌مشاهده باشه، از نظر من هیچ کار غیراخلاقی‌ای اتفاق نیفتاده. طرف فقط از یه امکان موجود استفاده کرده.
اینجا دو راه بیشتر نداری:
یا مدل بیزینستو طوری طراحی کن که این ریسک اصلاً وجود نداشته باشه (مثلاً با کانال، برند شخصی، محتوایی که مردم رو به تو وابسته کنه، نه فقط به گروه)یا بپذیر که این اتفاق قراره بیفته و دیگه غافلگیر نشو
خیلی از کارآفرین‌ها وقتشون رو صرف عصبانیت از «رفتار غیراخلاقی» بقیه می‌کنن، به‌جای این‌که مدلشون رو مقاوم کنن.
پلتفرم قوانین بازی رو تعیین می‌کنه، نه اخلاق فردی تو.
شما توی بیزینستون کجا داری روی «باید همه منصف باشن» حساب باز می‌کنی، به‌جای این‌که سیستمتو ضدضربه کنی؟
undefined احسان عابدین‌نسب
undefined @EhsanStrategy | کارآفرینی بدون فیلتر
undefined۲
undefined۱

۳۳۸

۲۰:۴۵

۲۲ مرداد
thumbnail
وقتی می فهمی کت تن بچتهundefined
چند وقت پیش بچه‌ام ازم خواست کاری براش انجام بدم. یه درخواست ساده و معمولی. اما یه چیزی توی نحوه‌ی گفتنش، ناخودآگاه فکرم رو برد سراغ یکی از قدیمی‌ترین و دقیق‌ترین تعریف‌های مدیریت.
ماری پارکر فالت، یکی از پایه‌گذاران علم مدیریت مدرن، مدیریت رو این‌طور تعریف می‌کند: "هنر انجام دادن کار به‌وسیله‌ی دیگران."
نه انجام دادن کار توسط خودت. نه دستور دادن خشک و خالی. بلکه هنر. یعنی یک مهارت ظریف، انسانی، و گاهی نامرئی.
و بعد به بچه‌ام نگاه کردم و فهمیدم — او همین حالا، بدون هیچ کلاس MBA ای، دارد این هنر را در بالاترین سطح اجرا می‌کند.
گاهی با دلبری. گاهی با یک لبخند که آدم را خلع سلاح می‌کند.گاهی با گریه — که سریع‌ترین راه فعال‌سازی است.گاهی با جیغ — وقتی می‌خواهد اولویت را عوض کند.گاهی با قهر — یک استراتژی فشار خاموش.و گاهی فقط با سکوت و یک اشاره‌ی انگشت — که از هر جلسه‌ی استراتژیک، رساتر است.
هیچ کدام از این‌ها تصادفی نیست. هر کدام یک "سبک رهبری" است که او، بسته به موقعیت، انتخاب می‌کند.
درسی که از این ماجرا گرفتم:ما در دنیای کسب‌وکار، مدام دنبال تکنیک‌های پیچیده‌ی مدیریتی می‌گردیم — مدل‌های رهبری، چارچوب‌های انگیزشی، تئوری‌های سازمانی. اما گاهی خام‌ترین شکل مدیریت را می‌شود جلوی چشم‌مان، در رفتار یک کودک دید: شناخت دقیق طرف مقابل، و انتخاب درست‌ترین زبان برای رسیدن به هدف.
در ۱۵ سال کاری‌ام در بازارهای بین‌المللی سیمان، بارها دیدم مذاکراتی که با دستور و فشار پیش نرفت، با یک تغییر لحن، یک سکوت حساب‌شده، یا یک پیشنهاد صادقانه جواب داد.
مدیریت واقعی، دستور دادن نیست. خواندن آدم‌ها است.
سوال امروز از شما:آخرین باری که مجبور شدید برای رسیدن به یک هدف، سبک ارتباطی‌تان رو کامل عوض کنید، کِی بود؟
undefined احسان عابدین‌نسب
undefined @ehsanstrategy | کارآفرینی بدون فیلتر
undefined۳

۲.۲K

۱۲:۳۳

۲۳ مرداد
thumbnail
اگه فقط یک جمله به بچه‌ام بگم، همینه: امتحان کن، زمین بخور، پاشو، نترس.
دیروز با بچه‌ها تنها بودیم. یهو دیدم صدایی نمیاد ازشون. رفتم آشپزخونه ببینم چه خبره.
صحنه‌ای که دیدم، برای چند ثانیه خشکم زد؛ نه از ترس، از غرور.
بچه‌ام داشت از یه جایی بالا می‌رفت که هیچ تضمینی نداشت، هیچ دست کمکی هم نبود، فقط یه تکیه‌گاه کوچیک زیر پاش. و رفت بالا.
آرزو کردم همین روحیه رو تا آخر عمر داشته باشه. همین که هر جا حتی یه سر سوزن جای اتکا هست، پاشو بذاره و بره بالا. حتی اگه بیفته.
و افتاد. چند دقیقه بعد همون‌طور که حدس می‌زدم، از همون جا افتاد پایین. اما این بار عکس‌العملش برام از خود بالا رفتن هم دیدنی‌تر بود؛ بدون مکث، بدون گریه‌ی طولانی، دوباره برگشت سمت همون نقطه.
نمی‌دونم از کجا شروع شد این‌که برای ما بزرگ‌ترها، افتادن تابو شد.
نرو. استعفا نده. اون ایده رو پیاده نکن. اگه فلان بشه چی؟ دیگه سنت گذشته. اگه فلان دانشگاه قبول نشی آخر دنیاست. اگه درست نشه چی می‌شه؟ از یه رابطه اشتباه بیرون نیا، حرف بقیه چی؟
انگار یه جایی توی بزرگسالی، همون بچه‌ای که با خیال راحت از هر جایی بالا می‌رفت، جاش رو داد به آدمی که قبل از هر قدم، صد بار فکر می‌کنه به این‌که "اگه بیفتم چی؟"
کاش کودک درون‌مون هیچ‌وقت نمیره. کاش همون‌قدر که بلدیم بترسیم، بلد باشیم دوباره پا شیم.
ما فقط یک‌بار زندگی می‌کنیم. و بزرگ‌ترین حسرت آدم‌ها توی آخر مسیر، کارهایی نیست که کردن و شکست خوردن؛ کارهاییه که هیچ‌وقت جرأت شروعش رو نداشتن.
اون ایده‌ای که ماه‌هاست توی ذهنته، چیه؟ همین‌جا برام بنویس، شاید امروز روزیه که بالاخره ازش حرف بزنی.
undefined احسان عابدین‌نسب
undefined @ehsanstrategy | کارآفرینی بدون فیلتر
undefined۱۷
undefined۱

۱.۱K

۱۱:۴۷

۲۴ مرداد
thumbnail
این بار که از کنار میدان آزادی رد می‌شید، یه کار متفاوت امتحان کنید.
با ۱۱۰ کیلو وزن و در آستانه ۴۰ سالگی، فکرش رو هم نمی‌کردم بتونم از یال میدان آزادی برم بالا.چند بار قبل‌تر امتحان کرده بودم، نشده بود. تسلیم شده بودم که "این کار من نیست."
امشب پسرم جلوتر از من رفت بالا و برگشت گفت: "بابا بیا."نگاهش کردم، یه چیزی توی دلم گفت بازم امتحان کن.
رفتم بالا.خودمم باورم نمی‌شد.
اینجا یه چیزی یاد گرفتم: خیلی از "نشد"هامون، تاریخ انقضا دارن. یه شکست چند سال پیش، حکم امروزمون نیست — مگر اینکه خودمون بذاریمش رو دوشمون و هر بار سنگین‌ترش کنیم.گاهی فقط لازمه یه نفر — حتی یه بچه ۳ ساله — بگه "بیا"، تا یادمون بیفته داشتیم به یه محدودیت قدیمی گوش می‌دادیم، نه به توانایی واقعی امروزمون.
آخرین باری که یه چیزی رو که فکر می‌کردید محاله، دوباره امتحان کردید کی بود؟براتون چی بود؟
undefined احسان عابدین‌نسب
undefined @ehsanstrategy | کارآفرینی بدون فیلتر
undefined۵

۹۵

۱۸:۲۴

۲۵ مرداد
thumbnail
وقتی منتظر «راه درست» می‌مونی، هیچ‌وقت راه رو پیدا نمی‌کنی
خیلی وقت‌ها توی زندگی منتظریم اول «راه درست» رو پیدا کنیم، بعد حرکت کنیم. بهترین شغل، بهترین تصمیم، بهترین زمان، بهترین مسیر.
انقدر دنبال جواب قطعی می‌گردیم که یادمون می‌ره بعضی جواب‌ها فقط بعد از حرکت کردن پیدا می‌شن.
همین اتفاق توی سازمان‌ها هم می‌افته. یک شرکت رو تصور کن که ماه‌ها داره برای ورود به یک بازار جدید استراتژی می‌نویسه، دنبال یک نقشه‌ی بی‌نقص. در حالی که یک اجرای آزمایشیِ کوچک، توی چند هفته، بیشتر از چند ماه جلسه و تحلیل بهش اطلاعات واقعی از بازار می‌ده.
بارها همین رو با چشم خودم دیدم: تیم‌هایی که ماه‌ها منتظر «اطمینان کامل» موندن، جاشون رو به رقیبی دادن که با یک تست کوچیک وارد بازار شد و یاد گرفت.
البته این یعنی اقدام بدون فکر نیست. فکر کن، فرضیه بساز، ریسک رو بسنج. اما وقتی دیگه از فکر کردن اطلاعات بیشتری به‌دست نمی‌آد، وقتشه که حرکت کنی.
مسیر درست چیزی نیست که قبل از حرکت پیدا می‌کنی. چیزیه که توی مسیر، کم‌کم کشفش می‌کنی.
تو الان منتظر چه «راه درستی» هستی که شاید فقط با یه قدم پیدا بشه؟ undefined
undefined احسان عابدین‌نسب
undefined @ehsanstrategy | کارآفرینی بدون فیلتر
undefined۵

۱.۷K

۲۰:۵۸

۲۶ مرداد
thumbnail
در این چند خط، جان تالد یکی از دقیق‌ترین تعریف‌های ممکن از «مدیریت ارشد» رو داد.
بگذارید داستان رو از فیلم Margin Call با شما در میان بگذارم؛ صحنه‌ای که سال‌هاست ذهنم رو رها نمی‌کند.
جان تالد، مدیرعامل شرکت، از یکی از مدیرانش می‌پرسد: «می‌دونی چرا من اینجام و بیشتر از تو حقوق می‌گیرم؟»
جواب او سه ثانیه طول می‌کشد، اما یک عمر تجربه در آن نهفته است:
«چون باید بفهمم یک ماه دیگر، یک سال دیگر، حتی چند سال دیگر چه اتفاقی قرار است بیفتد.»
دقت کنید چه چیزی نگفت.
نگفت چون باید به‌جای بقیه تصمیم بگیرم.نگفت چون باید همه‌چیز را کنترل کنم.نگفت چون باید در اجرا غرق شوم.
او از استراتژی حرف زد. از دیدن چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده.
چند وقت پیش دوستی از مدیرعامل شرکت قبلی‌اش تعریف می‌کرد؛ کسی که همیشه یک قدم جلوتر از بازار فکر می‌کرد. قبل از اینکه یک تغییر جدی در بازار رخ بدهد، شرکت را آماده کرده بود. قبل از اینکه یک تکنولوژی به تهدید تبدیل شود، برایش تصمیم گرفته بود. قبل از اینکه مشکلی جدی شود، راه‌حلش را ساخته بود.
آن شرکت امروز یکی از بهترین‌هاست. و این دقیقاً همان‌جایی‌ست که اهمیت «استراتژیست بودن» خودش را نشان می‌دهد.
اما یک نکته مهم: استراتژی، نوشتن چشم‌انداز و ماموریت و اهداف روی کاغذ نیست.
اینها می‌توانند بخشی از کار باشند، اما خودِ استراتژی نیستند.
استراتژی یعنی امروز، بر اساس تصویری که از فردا داری و واقعیتی که از امروز درک کرده‌ای، برنامه اقدام بچینی.
یک مدیر واقعی باید بتواند به این سؤال‌ها جواب بدهد:
اگر همین روند ادامه پیدا کند، یک سال دیگر کجا خواهیم بود؟اگر تکنولوژی عوض شود، مدل کسب‌وکارمان چه می‌شود؟اگر مشتری‌هایمان تغییر کنند، هنوز همین محصول را می‌خواهند؟اگر بهترین نیروهایمان دیگر اینجا نمانند، چه اتفاقی می‌افتد؟
اگر جواب این سؤال‌ها را نداشته باشیم، ممکن است امروز را خیلی خوب اداره کنیم، اما فردا را از دست بدهیم.
استراتژی واقعی، همان «مدیریت امروز با چشمی دوخته‌شده به آینده» است.
سؤال من از شما:شما امروز چقدر برای «فردای شرکت‌تان» تصمیم می‌گیرید، نه فقط برای «امروزش»؟
undefined احسان عابدین‌نسب
undefined @EhsanStrategy | کارآفرینی بدون فیلتر
undefined۱
undefined۱

۱.۶K

۱۰:۵۲

۱ شهریور
بازارسال شده از صنعت سیمان جمهوری اسلامی ایران ☫
thumbnail
نزدیک به ۲۵۰۰ متخصص صنعت سیمان، الان یه‌جا جمعن. undefined
از فرصت شغلی گرفته تا معرفی تجهیزات، از مناقصه گرفته تا مشتری صادراتی... همه‌چی از دل یه خلاء واقعی توی این صنعت شکل گرفت.
توی این کلیپ کوتاه برات تعریف کردم چرا این اکوسیستم رو ساختم و هر بخشش دقیقاً چه دردی رو حل می‌کنه.
undefined ببین و اگه جات اینجا خالیه، بهمون بپیوند
undefined صنعت سیمان | جمهوری اسلامی ایرانundefined ble.ir/Irancement | undefined @cementcast | undefined @cem_techundefined @cementbid | @cementhub | @cementjob | @cementhrundefined @cementexport | undefined @cementdemand

۵

۱۲:۱۴

۵ شهریور
thumbnail
هفته پیش تو تست تیم قایقرانی‌مون یه چیزی دیدم که هنوز ذهنمو درگیر کرده.
بالاترین میانگین امتیاز رو کسی زد که از همه‌مون سن‌ش بیشتر بود.نه جوون‌ترین‌ها، نه کسی که فکر می‌کردیم "الان وقتشه"...
بزرگ‌ترین عضو تیم، بهترین بود.
و اونجا یاد یه چیزی افتادم که سال‌هاست باهاش درگیرم:
نمی‌دونم کی تو کله‌مون فرو کرده که اگه ۱۸ سالگی کنکور ندادی، ۳۸ سالگی دیره.کی گفته اگه یه زبون یاد نگرفتی، یه مسیر رو شروع نکردی، یعنی تمومه؟
یه کلیپ اومده بیرون این روزا، ولی اصل حرفش درسته:"حال کنید کار کنید، کار کنید حال کنید."
من آدمایی رو دیدم که بعد بازنشستگی یه کار جدید شروع کردن و ترکوندن.و جوون‌هایی هم دیدم که با ذهنیت غلط، خودشونو انگار قبل از مرگ تو تابوت گذاشتن — بدون این‌که واقعاً زندگی کرده باشن.
آقای خامنه‌ای همیشه برام یه سوال بزرگ بوده. چرا این آدم پیر نمی‌شد؟۸۰ سالش بود، ولی همش شور بود، همش ایده بود، همش خلاقیت، همش جریان‌سازی.یه بار نشنیدم بگه "بابا پیر شدم، بذارین برم استراحت کنم."
و اذا فرغت فانصبلیس للانسان الا ما سعی
هر چیزی که تو ذهن و دل آدم میاد، بی‌دلیل نیست.اون علاقه، اون کشش، اون ایده‌ای که ولت نمی‌کنه... یه نشونه‌ست.باید به سمتش حرکت کرد: با توکل، با تلاش، با تفکر.
ما فقط یه بار زندگی می‌کنیم.نذار حسرتِ یه شروعِ نشده، تا ته عمر مسمومت کنه.
الان به چی علاقه داری که هنوز شروعش نکردی؟بگو تو کامنت‌ها undefined
undefined احسان عابدین‌نسب
undefined @ehsanstrategy | کارآفرینی بدون فیلتر
undefined۹
undefined۲

۱.۱K

۸:۰۱

thumbnail
کار خوب را باید گفت
در یکی از شرکت‌هایی که سال‌ها پیش در آن مشغول به کار بودم، مدیرعامل هلدینگ بخشنامه‌ای درست و شجاعانه صادر کرده بود: خرید تندیس ممنوع. شرکت در طول سال فقط در یک رویداد معتبر و شناخته‌شده شرکت می‌کرد؛ همان رویدادی که در میان بقیه، اعتبار واقعی داشت.
راستش اول تعجب کردم. چرا باید از افتخار گرفتن پرهیز کرد؟ اما کم‌کم فهمیدم حق با ایشان بود.
واقعیت این است که خودمان هم می‌دانیم بعضی از این لوح‌های تقدیر چقدر می‌ارزند. نه برای سهامدار ارزشی دارند، نه برای مشتری، نه برای شرکت، و نه حتی برای فروش و صادرات. این مدل‌ها صرفاً یک کسب‌وکار پررونق برای برگزارکننده‌ی تندیس هستند: مبلغی دریافت می‌شود، یک عکس تشریفاتی هم برای روابط عمومی شرکت می‌گیرند و در کانال‌ها منتشر می‌شود؛ همین.
اگر واقعاً شرکتی شایسته‌ی تندیس است، به نظرم منطقی‌تر این است که مدل تأمین مالی این رویدادها برعکس شود؛ یعنی برگزارکننده به شرکت پاداش بدهد، نه شرکت به برگزارکننده. جالب اینجاست که همان شرکت‌هایی که گاهی در یک ماه سه تندیس می‌گیرند، در اخذ استانداردهای حرفه‌ای مانند ایزوهایی که واقعاً برای صادرات محصول یا الزامات محیط‌زیستی کاربرد دارند، به‌خاطر پاس‌ نکردن الزامات واقعی، گاهی سال‌ها معطل مانده‌اند.
این ماجرا یاد خاطره‌ای از دوران دانشجویی‌ام انداخت. یک روز یکی از بازاریاب‌های مترو با اصرار زیاد کتابی را تبلیغ می‌کرد و می‌گفت رایگان است. من هم گرفتم و راهم را ادامه دادم. حدود یک کیلومتر بعد، دیدم دنبالم دویده و می‌گوید «پولش را چرا ندادی؟» گفتم «خودت گفتی رایگانه.» گفت: «کتاب رایگانه، اما هدیه‌ی رویش اجباریه!»
اگر تندیس واقعاً بازتاب‌دهنده‌ی عملکرد واقعی یک سازمان باشد، گرفتنش نه‌فقط ضروری که ارزشمند است. اما اگر صرفاً ابزاری برای برندینگ شخصی و «نوشابه باز کردن» برای خودمان شود، بیشتر جای خنده دارد تا افتخار.
البته در صنعت سیمان ما چنین رویه‌ای رایج نیست — این الگو بیشتر در برخی صنایع دیگر دیده می‌شود.
undefined احسان عابدین‌نسب
undefined @EhsanStrategy | کارآفرینی بدون فیلتر

۱۶۸

۱۵:۴۸

۶ شهریور
thumbnail
افول یک سازمان از کجا شروع می‌شه؟
نه از ورشکستگی، نه از افت فروش.از یک نقطه خیلی زودتر شروع می‌شه؛ جایی که هنوز همه فکر می‌کنن اوضاع روبراهه.
امام على عليه السلام يُسْتَدَلُ عَلَى إِذبَارِ الدَّوَلِ بأربع : تَضْبِيعِ الْأَصول، وَالتَّمَشْكِ بِالْفُرُوعِ وَتَقْدِيمِ الْأَرَاذِلِ وَتَأْخِيرِ الْأَفَاضِل.»امام علی (ع) می‌فرمایند: افول دولت‌ها را از چهار چیز می‌شه فهمید؛ رها شدن اصول، دل‌مشغولی به فروعات، جلو افتادن آدم‌های فرومایه، و عقب موندن شایسته‌ها.
هر بار که یک شرکت شروع به افت می‌کنه، دقیقاً همین ترتیب رو میشه دید:اول خیلی وقته کسی سراغ استراتژی اصلی نمیره. همه غرق جزئیات اجرایی و میکرومنیجمنت هستند.بعد آدم‌هایی که بلد هستند «بله قربان‌گو» باشن، جلو می افتن؛ نه چون توانمند هستن، چون خطری برای کسی ندارن.و آدم‌های واقعاً کاربلد، همون‌هایی که می‌تونستن مسیر رو عوض کنن، یا کنار گذاشته می شوند یا خودشون می رن.
درس مدیریتی این حدیث ساده و بی‌رحمه: وقتی توی یک تیم یا سازمان می‌بینی شایسته‌ها عقب می‌مونن و ضعیف‌ها جلو می‌افتن، این فقط یک مشکل پرسنلی نیست؛ نشانه‌ی افوله. حتی اگه سود این ماه خوب باشه.
شما توی محیط کاری یا کسب‌وکار خودتون کدوم‌یک از این چهار نشونه رو بیشتر دیدید؟میکرومنیجمنت، کوتوله‌پروری، یا هردو؟
undefined احسان عابدین‌نسبundefined @ehsanstrategy | کارآفرینی بدون فیلتر
undefined۴

۹۷۳

۶:۳۰