نفسهایم/الههمحمدی
پیام
پستهای جدید نفسهایم ۱۷ مرداد
۱.۲K
۱۴:۲۹
بالای ساختمان ایستاده بود، سیگار میکشید و توی حیاط را نگاه میکرد. حیاطی خالی که تنها تعدادی معدود برای رتق و فتق امور رفت و آمد میکردند. فقط دو خطش کار میکرد تا سفارشات را تحویل دهند. بعد از آن شرکت و کارخانه رسما تعطیل میشد. معلوم هم نبود تعطیلات بعد از عیدشان تا کی طول بکشد.همان لحظه بیاموای وارد محوطه شد که نشناخت. چشمهایش را ریز کرد تا ببیند رانندهاش را حین پیاده شدن میشناسد! ممکن بود بدهکاری، بستانکاری، چیزی باشد تا قبل از وارد شدن توسط منشی سنگقلابش کند. پژمان که از ماشین پایین آمد، ابروهایش توی صورتش شُل شد. از پشت پنجرهی قدی کنار آمد و روی صندلیاش افتاد. از کارهای آخرسال، آنهم سرگردانی آن اواخر بیزار بود. بیشتر از غُرغُرها و متلکهای پدرش! سیگاری دیگر گوشهی لبش گذاشت و لبتاب را جلو کشید. باید پروندهی تعداد معدودی از کارگران و کارمندهایی که مانده بودند را میبست. نمیدانست تا کی یک پايشان روی هواست. تنها امیدش در آن مقطع "پژمان" بود که یکدفعه مقابلش سبز شد. با خوردن ضرباتی به در اتاق فهمید او پشت در است:-بیا تو!
#پست۲۲۹#نفسهایم #الههمحمدی
#پست۲۲۹#نفسهایم #الههمحمدی
۷۸۱
۵:۱۳
در باز شد و پژمان داخل آمد. سیگار را کنار لبش نگه داشت و چشمهایش را به خاطر دود ناشی از آن جمع کرد:-بیامدبل سوار میشی و میگی به خنسی خوردم؟پژمان کج خندید و دستش را به جیبش انداخت:-مال بابامه. -چه فرقی داره. بابات که الان نیست، مال خودته.-میراثخورم که نیست جز من.از بالای چشم به پژمان نگاه کرد:-آخر نتونستی اون خواهرِ چموشتو رام کنی؟ بابا ورشکست شدم.پژمان روی مبلی نزدیک افشین نشست. خم شد و سیگار را از گوشهی لبش برداشت. پکی به آن زد و گفت:-همون که از اول بهت بگم. این ده، پونزده روزم یه کاری بکن، بعد تعطیلات خودم کارخونه رو را میندازم. فهمید نتوانسته پردیس را جذب آن شرکت و کارخانه کند. بس که راجع به آن مسئله بگو مگو کردند، دلش زده شده بود. اما باز هم ویری توی تنش بود بحث را به جذب پردیس بکشاند:-من به تو شک ندارم که. میگم چن تا مهندس خِبره باشید کار زودتر رله میشه.
#پست۲۳۰#نفسهایم #الههمحمدی
#پست۲۳۰#نفسهایم #الههمحمدی
۷۸۱
۵:۱۳
با عرض سلام و احترام خدمت دوستان عزیزم انشالله که از خوندن پست امروز نفسهایم لذت برده باشید. فصل جدید رمان شروع شده و یه پست بلند براتون فرستادم. همچنین التفات داشته باشید به دلبر عزیزم #بیرویا.بزودی این رمان چاپ خواهد شد و مهمان کتابخونههاتون.
امیدوارم از این دلبر من استقبال کنید













همچنان ادامهی رمان نفسهایم تا انتها داخل کانال عمومی آپ خواهد شد. بمونید برام

#قابلتوجهدوستانعزیزم؛رمان کانال vip داره و پارت ۴۵۰ هستیم. بدون تبلیغات!شما عزیزان میتونید با پرداخت ۸۰/۰۰۰ هزار تومان و فرستادن اسکرین شات، حق عضویت vip رو بگیرید و وارد کانال خصوصی بشید.
#پ.ن: دوستانی که قبلا در تلگرام عضو vip بودن تشریف بیارن پیوی و لینک کانال vip رو بگیرن.
شماره حساب به نام الهه محمدی6037 9973 6585 6559ارتباط با نویسنده @eli58m
https://www.instagram.com/elahe.mohamadi.e.m.58?utm_source=qr&igsh=ZzlycDJmajg4dmdnصفحهی اینستاگرام الههمحمدی
🟥
لینک رمان نفسهایم در تلگرام
https://t.me/+vZKJ5jCjkA5jYTE0

🧿
🧿
🧿
🧿
دوستان عزیز رمان #هنجارشکن یک رمان متفاوت و خاص از کارهای خودمه که در بله بارگذاری شد و بسیار طرفدار داره. به قسمتهای پرتعلیق هنجارشکن رسیدیم. امیدوارم این رمان را هم همراه من بخونید. در حال پارتگزاری قسمتهای چالشی هستیم
لینک کانال هنجارشکن
ble.ir/join/28enRFiUnS












همچنان ادامهی رمان نفسهایم تا انتها داخل کانال عمومی آپ خواهد شد. بمونید برام
#پ.ن: دوستانی که قبلا در تلگرام عضو vip بودن تشریف بیارن پیوی و لینک کانال vip رو بگیرن.
شماره حساب به نام الهه محمدی6037 9973 6585 6559ارتباط با نویسنده @eli58m
https://www.instagram.com/elahe.mohamadi.e.m.58?utm_source=qr&igsh=ZzlycDJmajg4dmdnصفحهی اینستاگرام الههمحمدی
لینک رمان نفسهایم در تلگرام
دوستان عزیز رمان #هنجارشکن یک رمان متفاوت و خاص از کارهای خودمه که در بله بارگذاری شد و بسیار طرفدار داره. به قسمتهای پرتعلیق هنجارشکن رسیدیم. امیدوارم این رمان را هم همراه من بخونید. در حال پارتگزاری قسمتهای چالشی هستیم
۷۸۷
۵:۱۵
دوباره پژمان دورش زد:-شانست افتاده آخر سال و به تعطیلات میخوری. والا از همون روز اول که دیدمت شروع میکردم.اینبار بهش بُراق شد و برایش کله کشید:-من تو رو کی دیدم پژمان؟ اوایل بهمن! نگفتم از همون موقع مشغول شو.-بابا من هنوز بین موندن و برگشتن معلق بودم.-نه جونم! تو میخوای اربابی کار کنی. پول نداری دست به کمرم هستی.دستش را برای افشین پرت کرد:-تو به من میگی بیا جعبهابزار دست بگیر برو وسط خطا وایسا آچارکشی کن. -پس درس خوندی معلوماتتو بزاری در کوزه؟-تخصص نگرفتم خودم پیچ و مهره جابجا کنم که. کار من طرحریزی و زیرساخته. افشین دستهایش را به طرفین تکان داد؛-آقا جان ما قطعه میخوایم. یا باید بتونیم درستش کنیم یا وارد کنیم. این کارخونه مال شما. بفرما با طرحریزیت، پایهاشو بزار.
#پست۲۳۱#نفسهایم #الههمحمدی
#پست۲۳۱#نفسهایم #الههمحمدی
۱۸۶
۱۳:۴۴
پژمان سمت افشین خم شد:-نگفتم یخرده پولو از جونت بِکن و قطعه وارد کن؟-اسکول تحریم میدونی چیه؟ یا هنوز فک کردی کانادا داری زندگی میکنی؟به صندلیاش چسبید و کام عمیقتری از سیگار گرفت:-یعنی تمام اصنافِ تو این رسته خوابیده؟-اول ماه جلسه بود تو اتحادیه. -خُب!-حدود هفتاد درصد کارخونهدارا یا از فرسوده شدن دستگاهها ناله کردن یا از عدم کارایی مفید. نزدیک چهل درصدم کارشون عین ما یا خوابیده یا تعدیل نیرو داشتن.-نتیجه چی بود؟-برجام. تحریم. عدم کوفت و زهرمار. -هیچی یعنی؟-یا باید خداد تومن بدیم و از راههای درو قطعه وارد کنیم، اونم به طور محدود. یا باید همین قطعات رو خودمون تعمیر کنیم. -پیشنهاد اکثریت چی بود؟-اکثرا دنبال وام بودن بتونن قطعه وارد کنن.-یعنی اقل نظر هم بوده؟-یکی دو مورد عقیده داشتن قطعه رو تولید کنیم. پژمان خودش را جلو کشید:-منم به تولیدش فکر میکنم. این راه عاقلانهتره.
#پست۲۳۲#نفسهایم #الههمحمدی
با عرض سلام و احترام خدمت دوستان عزیزم انشالله که از خوندن پست امروز نفسهایم لذت برده باشید. فصل جدید رمان شروع شده و یه پست بلند براتون فرستادم. همچنین التفات داشته باشید به دلبر عزیزم #بیرویا.بزودی این رمان چاپ خواهد شد و مهمان کتابخونههاتون.
امیدوارم از این دلبر من استقبال کنید













همچنان ادامهی رمان نفسهایم تا انتها داخل کانال عمومی آپ خواهد شد. بمونید برام

#قابلتوجهدوستانعزیزم؛رمان کانال vip داره و پارت ۴۵۰ هستیم. بدون تبلیغات!شما عزیزان میتونید با پرداخت ۸۰/۰۰۰ هزار تومان و فرستادن اسکرین شات، حق عضویت vip رو بگیرید و وارد کانال خصوصی بشید.
#پ.ن: دوستانی که قبلا در تلگرام عضو vip بودن تشریف بیارن پیوی و لینک کانال vip رو بگیرن.
شماره حساب به نام الهه محمدی6037 9973 6585 6559ارتباط با نویسنده @eli58m
https://www.instagram.com/elahe.mohamadi.e.m.58?utm_source=qr&igsh=ZzlycDJmajg4dmdnصفحهی اینستاگرام الههمحمدی
🟥
لینک رمان نفسهایم در تلگرام
https://t.me/+vZKJ5jCjkA5jYTE0

🧿
🧿
🧿
🧿
دوستان عزیز رمان #هنجارشکن یک رمان متفاوت و خاص از کارهای خودمه که در بله بارگذاری شد و بسیار طرفدار داره. به قسمتهای پرتعلیق هنجارشکن رسیدیم. امیدوارم این رمان را هم همراه من بخونید. در حال پارتگزاری قسمتهای چالشی هستیم
لینک کانال هنجارشکن
ble.ir/join/28enRFiUnS
#پست۲۳۲#نفسهایم #الههمحمدی
با عرض سلام و احترام خدمت دوستان عزیزم انشالله که از خوندن پست امروز نفسهایم لذت برده باشید. فصل جدید رمان شروع شده و یه پست بلند براتون فرستادم. همچنین التفات داشته باشید به دلبر عزیزم #بیرویا.بزودی این رمان چاپ خواهد شد و مهمان کتابخونههاتون.
همچنان ادامهی رمان نفسهایم تا انتها داخل کانال عمومی آپ خواهد شد. بمونید برام
#پ.ن: دوستانی که قبلا در تلگرام عضو vip بودن تشریف بیارن پیوی و لینک کانال vip رو بگیرن.
شماره حساب به نام الهه محمدی6037 9973 6585 6559ارتباط با نویسنده @eli58m
https://www.instagram.com/elahe.mohamadi.e.m.58?utm_source=qr&igsh=ZzlycDJmajg4dmdnصفحهی اینستاگرام الههمحمدی
لینک رمان نفسهایم در تلگرام
دوستان عزیز رمان #هنجارشکن یک رمان متفاوت و خاص از کارهای خودمه که در بله بارگذاری شد و بسیار طرفدار داره. به قسمتهای پرتعلیق هنجارشکن رسیدیم. امیدوارم این رمان را هم همراه من بخونید. در حال پارتگزاری قسمتهای چالشی هستیم
۱۸۴
۱۳:۴۴
بازارسال شده از argavan🌳
-پسرم اصرار داره تو مامانش باشی.
نگاهش جدی و مصمم بود، در لحنش هیچ حسی دیده نمیشد. اما برعکس او من دلم را باخته بود. مهربان بود و مثل کوه حمایت میکرد.-*اما من نمیتونم کسی رو به جای همسرم وارد زندگیم کنم. دلم بعد از زنم واسه هیچکی نرفت*.
قلبم تند تند میزد، بیتفاوت به احساسات من ادامه داد:
-از من محبت و عشق نمیبینی، هرچی هست احترامه. برداشت بد نکن. عاشقت نمیشم عاشقم نشو. اگه میخوای و حاضری عین یه همخونه تو خونهم زندگی کنیم فردا بریم عقدت کنم؟
ble.ir/join/E3j8Q1Pz7v
توصیهی ویژهی من به شما رمان بالاست


نگاهش جدی و مصمم بود، در لحنش هیچ حسی دیده نمیشد. اما برعکس او من دلم را باخته بود. مهربان بود و مثل کوه حمایت میکرد.-*اما من نمیتونم کسی رو به جای همسرم وارد زندگیم کنم. دلم بعد از زنم واسه هیچکی نرفت*.
قلبم تند تند میزد، بیتفاوت به احساسات من ادامه داد:
-از من محبت و عشق نمیبینی، هرچی هست احترامه. برداشت بد نکن. عاشقت نمیشم عاشقم نشو. اگه میخوای و حاضری عین یه همخونه تو خونهم زندگی کنیم فردا بریم عقدت کنم؟
ble.ir/join/E3j8Q1Pz7v
توصیهی ویژهی من به شما رمان بالاست
۱
۲۰:۲۸
بازارسال شده از argavan🌳
حرصم گرفت اما چیزی نگفتم. حضورش همیشه تمرکزم رو بهم میریخت؛ مردی قدرتمند، مرموز و غیرقابلپیشبینی که انگار عادت داشت همهچیز طبق خواستهی خودش پیش بره.
اما من قرار نبود یکی از اون آدمها باشم.
داستان از جایی هیجانانگیز میشه که یه دختر ریزنقش و جسور به عنوان وکیل اختصاصیش وارد زندگیش میشه؛ دختری که نه از قدرتش میترسه و نه حاضر میشه به راحتی تسلیم خواستههاش بشه.
ble.ir/join/7ckY8t8CfN#رمان #عاشقانه #پرطرفدار
۱
۲۰:۲۸
بازارسال شده از گسترده 🪻ارغوان🪻
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
بازارسال شده از گسترده 🪻ارغوان🪻
کم چاق شدی، ویارم میکنی دم به دقیقه؟ هفتهای داری دو #کیلو میای بالا حواست هست؟
از این اخلاقای #سرد و مغرورش خسته بودم:
_کجا چاق شدم همهش یه شکم #کوچیک دارم
پوزخند زد:
_همین امروز منشی مطب ازت میپرسید #دوقلوئه یا سه قلو، دیگه داری مثل #پنگوئن راه میری! بسه خوردن، از این بعد فقط چند قاشق برنج.
هنوز گرسنهم بود:
_اما من حامله م نمی تونم کم بخورمبشقاب رو با حرص از زیر دستم کشید:_همین که من میگم رژیم میگیری از امروز، نمیخوام بعد #زایمان بیست کیلو زیاد کنیble.ir/join/3JxVRRhuNsble.ir/join/3JxVRRhuNsعضویت این رمان پولی فقط امروز رایگانه جوین بدین سریع پاک کنم
*
از این اخلاقای #سرد و مغرورش خسته بودم:
_کجا چاق شدم همهش یه شکم #کوچیک دارم
پوزخند زد:
_همین امروز منشی مطب ازت میپرسید #دوقلوئه یا سه قلو، دیگه داری مثل #پنگوئن راه میری! بسه خوردن، از این بعد فقط چند قاشق برنج.
هنوز گرسنهم بود:
_اما من حامله م نمی تونم کم بخورمبشقاب رو با حرص از زیر دستم کشید:_همین که من میگم رژیم میگیری از امروز، نمیخوام بعد #زایمان بیست کیلو زیاد کنیble.ir/join/3JxVRRhuNsble.ir/join/3JxVRRhuNsعضویت این رمان پولی فقط امروز رایگانه جوین بدین سریع پاک کنم
۱
۲۰:۲۸