اومـد با تـو آره هرجـا لِیتـو
••>
۲۷
۷:۰۳
نـوشت بـرات ایـن چندتـا بِیتـو
" />
••>
۳۱
۷:۰۳
بچه ها امروز نتونستم براتون پارت بنویسم فردا براتون جبران می کنم
۲۵
۱۹:۱۴
سلامم خوشگلای من
۱۴
۱۶:۰۶
متاسفم که این چند روز براتون پارت ننوشتم 🥲
۱۴
۱۶:۰۷
خائن آشنا♟️🖤
متاسفم که این چند روز براتون پارت ننوشتم 🥲
ولی خب الان براتون یه پارت طولانی دارم 
۱۴
۱۶:۰۷
خائن آشنا♟
Part_ 30
استکان را بر روی میز گذاشتم و به صحبت دخترا گوش می دادمهمه از خاطراتشان گفتند همانطور که لوکاس از دوست دخترش می گفت . اما به لطف جاناتان ، که نزاشت یک قلوپ سالم از گلوی ما پایین برود .ناگهان صدایی توجه مارا جلب کرد + جمعتون جمعه. همگی کنار هم هستید و دارید می خندید . یعنی توی این بخش فقط ما اضافی هستیم رز با دلگیری زمزمه می کرد . چشمانش دور تا دور میز می چرخند .- اسکارلت اینکه با من دشمن هست رو کامل توی کمپ نشان داد باز قضیه کمپ شروع شد از روی صندلی بلند می شوم : رز ... من با تو دشمن نیستم . همه ی ما همکاریم و باهم تویه تیمیمبه میز اشاره می کنم : مطمئن باش که اگه دوست داشته باشی پیش ما بشینی ، همیشه جا برات هستبه چشمانم نگاه میکند بعد لبخند نرمی می زد و با دوستانش کنار ما می نشیند لیندا دوست رز رو به ما می گوید : میگم شماهم درباره ی اون رئیس مافیاعه صحبت کردین؟مایا خودش را جلو می کشد + معلومه که اره .کل بخش جنایی درباره ی دیمن کِین صحبت می کنه با دستانش دایره بزرگی را می کشد . لیندا حرف مایا را تائید می کند : آره خیلی جذاب بودباز او ، باز صحبت از اوحرف های دختره باعث می شود که سگرمه هایم توهم برود + اسکارلت تو چرا تو خودتی ؟ چرا حرفی نمی زنی ؟رز سوالی نگاهم می کند . شانه ای بالا می اندازم : باید حرفی بزنم؟ + معلومه که آرهنیشخندی می زند : به هرحال اون اسمی که روی تو گذاشت مطمئنم که تحت تاثیر قرار گرفتی با جدیت تمام حرفش را تکذیب می کنم : من تحت تاثیر قرار نگرفتم .+ معلومه که گرفتی . تازه من حس میکنم که چیزی هست که از همون اول روی تو کلیک کردهدیگر کنترل خودم را از دست می دهم : بسه !تن صدایم از جوری که فکرشم می کردم بلند تر بود . از صندلی بلند می شوم و از کافه خارج می شوم . به آسمان نگاه می کنم و نفس عمیقی می کشم به سمت آسانسور حرکت می کنم و چندین بار از روی عصبانیت طبقه ی سوم را می فشارم .در آسانسور باز می شود و با سرعت از ان خارج می شوم طوری که ورود غریبه را ندیدم .وارد اتاقم می شوم و در را محکم می بندماون دوباره دارد زندگی مرا نابود می کند همانند هفت سال پیش با حرفش تحت تاثیر قرار بگیرم ؟ قلب من زخمیه فقط بخاطر او ...اشکایم آرام آرام سرازیر می شوند . نه او می رود او از زندگی من خارج می شود . حال من بهتر می شود دیگر هیچ حسی از اون در قلبم باقی نمی ماند ناگهان متوجه می شوم که باعث شکستن لیوان شده ام . همان موقع اشکایم شدید تر می شود به دیوار تکیه می دهم و روی زمین می نشینم سعی می کنم تکه های شیشه را درست کنم آخ دستم ... زبانم را گاز می گیرم که ناگهان در محکم باز می شود@Eliasohani
Part_ 30
استکان را بر روی میز گذاشتم و به صحبت دخترا گوش می دادمهمه از خاطراتشان گفتند همانطور که لوکاس از دوست دخترش می گفت . اما به لطف جاناتان ، که نزاشت یک قلوپ سالم از گلوی ما پایین برود .ناگهان صدایی توجه مارا جلب کرد + جمعتون جمعه. همگی کنار هم هستید و دارید می خندید . یعنی توی این بخش فقط ما اضافی هستیم رز با دلگیری زمزمه می کرد . چشمانش دور تا دور میز می چرخند .- اسکارلت اینکه با من دشمن هست رو کامل توی کمپ نشان داد باز قضیه کمپ شروع شد از روی صندلی بلند می شوم : رز ... من با تو دشمن نیستم . همه ی ما همکاریم و باهم تویه تیمیمبه میز اشاره می کنم : مطمئن باش که اگه دوست داشته باشی پیش ما بشینی ، همیشه جا برات هستبه چشمانم نگاه میکند بعد لبخند نرمی می زد و با دوستانش کنار ما می نشیند لیندا دوست رز رو به ما می گوید : میگم شماهم درباره ی اون رئیس مافیاعه صحبت کردین؟مایا خودش را جلو می کشد + معلومه که اره .کل بخش جنایی درباره ی دیمن کِین صحبت می کنه با دستانش دایره بزرگی را می کشد . لیندا حرف مایا را تائید می کند : آره خیلی جذاب بودباز او ، باز صحبت از اوحرف های دختره باعث می شود که سگرمه هایم توهم برود + اسکارلت تو چرا تو خودتی ؟ چرا حرفی نمی زنی ؟رز سوالی نگاهم می کند . شانه ای بالا می اندازم : باید حرفی بزنم؟ + معلومه که آرهنیشخندی می زند : به هرحال اون اسمی که روی تو گذاشت مطمئنم که تحت تاثیر قرار گرفتی با جدیت تمام حرفش را تکذیب می کنم : من تحت تاثیر قرار نگرفتم .+ معلومه که گرفتی . تازه من حس میکنم که چیزی هست که از همون اول روی تو کلیک کردهدیگر کنترل خودم را از دست می دهم : بسه !تن صدایم از جوری که فکرشم می کردم بلند تر بود . از صندلی بلند می شوم و از کافه خارج می شوم . به آسمان نگاه می کنم و نفس عمیقی می کشم به سمت آسانسور حرکت می کنم و چندین بار از روی عصبانیت طبقه ی سوم را می فشارم .در آسانسور باز می شود و با سرعت از ان خارج می شوم طوری که ورود غریبه را ندیدم .وارد اتاقم می شوم و در را محکم می بندماون دوباره دارد زندگی مرا نابود می کند همانند هفت سال پیش با حرفش تحت تاثیر قرار بگیرم ؟ قلب من زخمیه فقط بخاطر او ...اشکایم آرام آرام سرازیر می شوند . نه او می رود او از زندگی من خارج می شود . حال من بهتر می شود دیگر هیچ حسی از اون در قلبم باقی نمی ماند ناگهان متوجه می شوم که باعث شکستن لیوان شده ام . همان موقع اشکایم شدید تر می شود به دیوار تکیه می دهم و روی زمین می نشینم سعی می کنم تکه های شیشه را درست کنم آخ دستم ... زبانم را گاز می گیرم که ناگهان در محکم باز می شود@Eliasohani
۱۳
۱۷:۰۵
دوست داری چی بهت بگم ؟
🩹
۱۶
۱۷:۱۳
بازارسال شده از Hania🎀
۱
۱۵:۵۴