شهید دکتر علی لاریجانی گونهی نادری در میان سیاستمداران روزگار ما بود، گونهای که فضای سیاست در دست کم سه دههی اخیر برای آنها تنگتر و تنگتر شد. این فضا، که در ایران هم زیر فشار سیاست جهانی شکل گرفت، کسانی را که با اندیشه سیاست میکردند و به آن تکیه داشتند دوست نمیداشت. کسی مثل علی لاریجانی که نه سرمایهدار بود، نه مرشد معرکهگیر، نه نظامی، نه ماجراجو، نه امنیتی، کسی مثل او که برای صحبت درباره هر موضوعی مقدمه و مؤخرهای میچید و مسائل را اولاً در کل میدید، به جای آنکه به سادگی و سرراست، همه مناسبات سیاست را به دعوا بر سر تصاحب کرسی فرو بکاهد، یا همه مسائل سیاست را به پروژه تبدیل کند، کسی مثل او که تن به ابتذال فراگیر فعالیتهای سیاسی نمیداد و درست به همین دلیل متکبر و اشرافی دیده میشد و تنفر بیشتری در دل رقیبانش و هوادارانشان برمیانگیخت، از فضای سیاست ایران بیرون انداخته میشد. دو بار رد صلاحیت آن شهید عزیز، صرفنظر از جنبه حقوقی و دلایلش نزد شورای محترم نگهبان، معرکهای از لابیها و برچسبزنیهای بی مورد کسانی بود که برای رسیدن به اهداف سیاسیشان بیش از حد عجله داشتند و امثال او را سد راه خود میدانستند. اگر نبود پختگی و اصالت شخصیت او و فرزانگی و قدرشناسی رهبر شهید انقلاب و اعتمادی که میان این دو رجل سیاسی سیاست ایران وجود داشت، احتمالاً علی لاریجانی در تاریخ سیاست ایران مدفون میشد، اما خدا نخواست این گونهی نادر از صحنه سیاست ایران رخت بربندد، بلکه او را در کنار دهها فرماندهی پهلوان و شجاع و معدود سیاستمداران وارسته از پست و مقام، به تصویر رهبر شهید انقلاب الصاق و آنها را در کنار هم به الگوی آرمانی سیاستورزی در ایران تبدیل کرد. این الگوی جاودانه و به معنی واقعی کلمه «ایرانی» را فراموش نخواهیم کرد.
۲.۳K
۲۳:۴۸
در این حلول سال نو و بهار طبیعت، و سر زدن سال نو معنویت، ضمن تبریک، چند کلمهای خطاب به رهبر فقید شهیدمان عرض میکنیم.
۴۰۵
۱۷:۴۸
بسم الله الرحمن الرحیم
ای رهبر شهید عزیز ما، که وجود ما از رفتنت لبریز از درد و حماسه شد، خون تو ما را به عمق کدام دریای بی ساحل انداخته است؟ ما خود را در این شهادت عظیم در کدام صحنه یافتیم؟ میدانیم فراخوانی برای همه ما اتفاق افتاده که در برابر آن بیخودیم. دعوتی ما را میخواند تا هر روز و شب و تا جان در بدن داریم در صحنه بمانیم. میدانیم چیزی قرار است نتیجهگیری شود. مسأله تنها شکست دشمن نیست. اکنون بیشتر میفهمیم که حتی پیش از این جنگ هم کم و بیش شهر سقوط کرده بود. این یک سقوط نظامی نبود، بلکه موریانه ذهن مردم شهر را خورده و فرسوده کرده بود. نه صرفاً در میان روشنفکران یا خارجنشینان، که در میان نزدیکان و همشهریان خودمان کسانی را میدیدیم که مسئولیت هیچ چیزی را نمیپذیرند. کسانی که از عالم و آدم طلبکارند، و هر چیزی را میخواهند جز آنچه اینجا و اکنون هست. از هر اتفاقی بهره میبردند تا از هرآنچه هست فاصله بگیرند و مسئولیتش را بر عهده هر کسی بیندازند که احیاناً مسئولیتی رسمی میپذیرد. شخصیتی خلق شده بود که خودش را ورای هرگونه تعامل، هرگونه باهمساختن و همکاری و مسئولیت مییافت، و این را افتخار و شیوه حضور رسمی خودش قرار داده بود، و تنها به تعاملی اقتصادی و بازاری با سیاست رضایت میداد، ولاغیر. اما این شخصیت یک روزه درست نشد، و یک شبه به وجود نیامد.
ای رهبر عزیز ما. تو زبان گوشهگیران و خلوتگزیدهها و بی زبانهای ما بودی. همانها که از اول میان خیلی از بازیهای روزگار جا نشدند. از روزی که جنگ تمام شد و تو رهبر شدی غربت از سر و روی روزگار برای رزمندهها میبارید. گروهی در جامعه میخواست با دم زدن از زندگی اهل جبهه و جنگ را پس بزند و خانهنشین کند. رزمندهها و جانبازان و اسیرانی که سالها از شهر دور بودند درهای شهر را به روی خودشان بسته میدیدند. اصلاً میدانی پخت و پز قتل تو از همان زمان شروع شده بود. تو چه میکردی؟ تو راه را برای این گوشهنشینان باز نگه میداشتی. نه بازی رسمی را به کلی بر هم میزدی، و نه به آن اکتفا میکردی. همیشه آنها را که در این بازی جا میماندند تحویل میگرفتی، و آنها را هم که در نقش خودشان خوب ظاهر میشدند تقدیر میکردی. بارها شنیده بودیم که مسئولی حرف زوری در جلسات به تو میگفت، و تو در برابر میگفتی میروم این را با مردم در میان میگذارم، و آن مدعی سر جایش مینشست. مردم میدانستند که در این بازی نمایندهای دارند. در وجود تو زبانی پیدا کردهاند. با تو میتوانند مسیرهای دور بروند و موانع سخت را تاب بیاورند. مشارکت در آن نظامی که تو رهبرش بودی، چه از عموم مردم بودیم و چه از خواص مسئول، محل سلوک علمی و عملی بود. بی تعلق به این نظام و خارج از راه و طریقت آن جز بطالت و خودپسندی و تاریکی نمیدیدیم. غربت کشیدی تا عامه مردم را به یاد مسئول بیاوری، و مسئولیت را به یاد مردم. و همیشه از هر دو سو متهم بودی.
ای رهبر شهید عزیز ما، که وجود ما از رفتنت لبریز از درد و حماسه شد، خون تو ما را به عمق کدام دریای بی ساحل انداخته است؟ ما خود را در این شهادت عظیم در کدام صحنه یافتیم؟ میدانیم فراخوانی برای همه ما اتفاق افتاده که در برابر آن بیخودیم. دعوتی ما را میخواند تا هر روز و شب و تا جان در بدن داریم در صحنه بمانیم. میدانیم چیزی قرار است نتیجهگیری شود. مسأله تنها شکست دشمن نیست. اکنون بیشتر میفهمیم که حتی پیش از این جنگ هم کم و بیش شهر سقوط کرده بود. این یک سقوط نظامی نبود، بلکه موریانه ذهن مردم شهر را خورده و فرسوده کرده بود. نه صرفاً در میان روشنفکران یا خارجنشینان، که در میان نزدیکان و همشهریان خودمان کسانی را میدیدیم که مسئولیت هیچ چیزی را نمیپذیرند. کسانی که از عالم و آدم طلبکارند، و هر چیزی را میخواهند جز آنچه اینجا و اکنون هست. از هر اتفاقی بهره میبردند تا از هرآنچه هست فاصله بگیرند و مسئولیتش را بر عهده هر کسی بیندازند که احیاناً مسئولیتی رسمی میپذیرد. شخصیتی خلق شده بود که خودش را ورای هرگونه تعامل، هرگونه باهمساختن و همکاری و مسئولیت مییافت، و این را افتخار و شیوه حضور رسمی خودش قرار داده بود، و تنها به تعاملی اقتصادی و بازاری با سیاست رضایت میداد، ولاغیر. اما این شخصیت یک روزه درست نشد، و یک شبه به وجود نیامد.
ای رهبر عزیز ما. تو زبان گوشهگیران و خلوتگزیدهها و بی زبانهای ما بودی. همانها که از اول میان خیلی از بازیهای روزگار جا نشدند. از روزی که جنگ تمام شد و تو رهبر شدی غربت از سر و روی روزگار برای رزمندهها میبارید. گروهی در جامعه میخواست با دم زدن از زندگی اهل جبهه و جنگ را پس بزند و خانهنشین کند. رزمندهها و جانبازان و اسیرانی که سالها از شهر دور بودند درهای شهر را به روی خودشان بسته میدیدند. اصلاً میدانی پخت و پز قتل تو از همان زمان شروع شده بود. تو چه میکردی؟ تو راه را برای این گوشهنشینان باز نگه میداشتی. نه بازی رسمی را به کلی بر هم میزدی، و نه به آن اکتفا میکردی. همیشه آنها را که در این بازی جا میماندند تحویل میگرفتی، و آنها را هم که در نقش خودشان خوب ظاهر میشدند تقدیر میکردی. بارها شنیده بودیم که مسئولی حرف زوری در جلسات به تو میگفت، و تو در برابر میگفتی میروم این را با مردم در میان میگذارم، و آن مدعی سر جایش مینشست. مردم میدانستند که در این بازی نمایندهای دارند. در وجود تو زبانی پیدا کردهاند. با تو میتوانند مسیرهای دور بروند و موانع سخت را تاب بیاورند. مشارکت در آن نظامی که تو رهبرش بودی، چه از عموم مردم بودیم و چه از خواص مسئول، محل سلوک علمی و عملی بود. بی تعلق به این نظام و خارج از راه و طریقت آن جز بطالت و خودپسندی و تاریکی نمیدیدیم. غربت کشیدی تا عامه مردم را به یاد مسئول بیاوری، و مسئولیت را به یاد مردم. و همیشه از هر دو سو متهم بودی.
۴۸۳
۱۷:۴۹
پس شهادت تو چه بود؟ هزاران شهید در رکابت طی این دههها جنگیدند و جان فدا کردند و خانوادهشان را به ما سپردند. بی تعارف همه آنها به صدق نیت تو تکیه داده بودند. روزگاری نه چندان دور شاه این کشور با اولین شلیک تسلیم و بعد تبعید شد. ما خواستیم روی پای خودمان بایستیم. تو جایزه خدای عزیز به سالها خون دادن و خون دل خوردن ملت ما بودی. شیوه شهادتت خون هزاران شهید را امضا کرد. سکوت پر رنج و نجیب همه آنها که سالهای سال پای این نهضت و نظام در برابر جبهه نامردمی سوختند تأیید شد. با این حال شهادتت از شهادت یک رهبر وفادار و باصداقت سیاسی هم بسیار بزرگتر بود. این شهادت رخ داد چون میخواستی هر اتفاقی بر ما همچون تقدیری رخ دهد. تقدیری که از جانب خدایی میآید و از این رو بامعنا و قابل پیگیری و مال همه ما «مردم» است. اصلاً شهادت خود تو هم مثل تقدیری است. بسیاری بر تو خرده میگرفتند که در برابر دشمن ضعف نشان میدادی. اما چگونه در این صبر و همراه کردن مردم، به انتظار تقدیر با چشم باز ایستادن و از آن پذیرایی کردن، چشم به راه لحظهی همدلی اهل حق و صدق ماندن و امیدوار به آنان بودن، دقیقاً سیر پرورش خونِ همچون میِ گلگون در رگهای تو بود، تا شایسته بزرگترین شهادت شود. همانوقت که دشمنانت کینههایشان را تیزتر میکردند تو نیز در کار پرورش بودی. اینطور بود که خون تو به جای آنکه ما را منفعل کند، به جای آنکه صرفاً از پا افتادن دوندهای خستگیناپذیر باشد، خونی است به غایت انسانی و همگانی و متعلق به هر کسی که بخواهد آزاد باشد. تو صبر کردی تا شهادتت هم برای همه ما همچون یک تقدیر پذیرفتنی و عظیم رخ دهد و بتوانیم به استقبالش برویم. سرشکسته نشدیم، بلکه سرافراز و بسیار نیرومند از این خون باز به صحنه آمدیم، تا عفونتهای عمیق را درمان کنیم. اگر عجله میکردی، یا سستی نشان داده بودی، هرگز این خون به این شکل از نو در رگهای همه ما به جریان نمیافتاد. ما اینگونه با تو «مردم» شدیم و ماندیم. در زمانهای که بسیاری اعتماد به برادرشان را هم باور نمیکنند تو با شهادت با شکوه و آگاهانهات اعتماد ما را به خودت، به خدایت و به خودمان مثل معجزهای در پیشگاه همه جهان تثبیت و محقق و نهایی کردی. ما با شهادت تو یکبار همگی مُردیم و آمرزیده شدیم. تا پس از این با امانت چه کنیم.
اکنون حتی آرمان استقلال هم بی وجود تو در آستانه پرتگاه پوچی است. کشوری که فقط زور بی حساب دارد و پس ظاهراً مستقل است و به واقع خود رأی و خودخواه، به چه درد ما میخورد؟ چه کسی باید از این به بعد استقلال را با معنا نگه دارد؟ چه کسی باید قانون را، تابعیت واقعی از قانون را، از پیروی کور کورانه از قواعد حقوقی معمولی دنیا بالاتر نگه دارد؟ تا اینکه ملت ما تبدیل به منادی قانون و تکیهگاه آن در جهان بشود؟ چه کسی باید جلوی تبدیل نهایی قدرت و سیاست به تجارت و منفعت را بگیرد؟ چه کسی باید دندانهای فشرده دشمنان را پشت لبخندهای ساختگی مدعی منافع مشترک ببینند و یادآوری کند؟ چه کسی باید به دوستان تفاوت فریب خورده را با دشمن یادآوری کند؟ چه کسی میتواند کتاب و سخن را در یک دست و همزمان شمشیر و سلاح را در دست دیگر نگه دارد و با هم معنا کند؟ چه کسی دیگر میتواند میانه علم را با قدرت باز نگه دارد؟ و چه کسی و چه کسی... این البته ما هستیم و میراث تو. نسلی که با تو بالید خوب مسیرش را شناخته. هرچند بس بسیار دردناک است فقدانت، ولی زیبایی تقدیر اینجا است که امروز میتوانیم ببینیم تربیت این نسل بدون شهادت پیامبروار تو هرگز تکمیل و امضا نمیشد. «و أن لم تفعل فما بلغت رسالته.» اکنون در جوار شهیدان، ما را در این نبرد عظیم دعا کن. نبردی که نه فقط شکست دشمن خارجی، که بنیانگذاری دوباره شهر است. نزد حاج قاسم، سید حسن، ابومهدی، سنوار و البته حضرت خمینی از ما یاد کن، همانطور که در این دنیا هرگز از ما غافل نبودی.
علم و سیاست فارسی
اکنون حتی آرمان استقلال هم بی وجود تو در آستانه پرتگاه پوچی است. کشوری که فقط زور بی حساب دارد و پس ظاهراً مستقل است و به واقع خود رأی و خودخواه، به چه درد ما میخورد؟ چه کسی باید از این به بعد استقلال را با معنا نگه دارد؟ چه کسی باید قانون را، تابعیت واقعی از قانون را، از پیروی کور کورانه از قواعد حقوقی معمولی دنیا بالاتر نگه دارد؟ تا اینکه ملت ما تبدیل به منادی قانون و تکیهگاه آن در جهان بشود؟ چه کسی باید جلوی تبدیل نهایی قدرت و سیاست به تجارت و منفعت را بگیرد؟ چه کسی باید دندانهای فشرده دشمنان را پشت لبخندهای ساختگی مدعی منافع مشترک ببینند و یادآوری کند؟ چه کسی باید به دوستان تفاوت فریب خورده را با دشمن یادآوری کند؟ چه کسی میتواند کتاب و سخن را در یک دست و همزمان شمشیر و سلاح را در دست دیگر نگه دارد و با هم معنا کند؟ چه کسی دیگر میتواند میانه علم را با قدرت باز نگه دارد؟ و چه کسی و چه کسی... این البته ما هستیم و میراث تو. نسلی که با تو بالید خوب مسیرش را شناخته. هرچند بس بسیار دردناک است فقدانت، ولی زیبایی تقدیر اینجا است که امروز میتوانیم ببینیم تربیت این نسل بدون شهادت پیامبروار تو هرگز تکمیل و امضا نمیشد. «و أن لم تفعل فما بلغت رسالته.» اکنون در جوار شهیدان، ما را در این نبرد عظیم دعا کن. نبردی که نه فقط شکست دشمن خارجی، که بنیانگذاری دوباره شهر است. نزد حاج قاسم، سید حسن، ابومهدی، سنوار و البته حضرت خمینی از ما یاد کن، همانطور که در این دنیا هرگز از ما غافل نبودی.
علم و سیاست فارسی
۵۴۶
۱۷:۵۰
جنگ بزرگ ما یک جنگ سیاسی است. به این معنا که در این جنگ سیاست داخلی و سیاست خارجی به هم پیوستهاند، و یکی برای دیگری قربانی نمیشود، اما ارتباط آنها پیچیده است. در چهار دهه اخیر در ایران، جریانی شکل گرفت و بالید که میخواست ایران هزینه وجودیاش را خودش نپردازد. شهر میتواند و باید محل آسایش مطلق باشد، و هزینه وجودیاش را از طریق پرداخت مالیات و داشتن یک ارتش حرفهای، یا حتی با خریداری امنیت از ابرقدرتها تأمین کند. این یک رؤیا بود که پیوسته پرورده شد. این رؤیا هر قدر هم که رؤیاپردازانه به نظر میرسید ولی نمونهای عینی داشت. کشورهای حاشیه خلیج فارس درست طی دوران پس از وقوع انقلاب اسلامی وارد همدستی عظیمی با امریکا شده بودند که عمق و ابعاد آن برای ما تا وقوع همین جنگ اخیر نامعلوم بود. با این حال همواره آنها نمونههای آمادهای برای این رؤیا بودند. اعراب نه فقط امنیت و نیروی نظامی، بلکه علم و فناوری را هم قابل خرید میدانستند. در دهههای اخیر ترکیه هم نقش پیچیدهتر خودش را در پرورش این رؤیا بازی میکرد. کشوری که هرچند ارتش دارد، ولی صرفاً در چارچوب طرح و اندیشه غربی حاضر به حضور فکری، سیاسی و اقتصادی است.
این رؤیاپردازی هیچگاه صرفاً در حد رؤیا باقی نماند. به تدریج گروههای مختلفی از ایرانیان پیدا شدند که هرچند به نحوی در کشور حضور شغلی یا مالی داشتند، اما به لحاظ وجودی ارتباطی با فضای داخلی ایران برقرار نمیکردند، بلکه ثروت و سرمایه، و در نتیجه حال و اندیشهشان را به کلی به کشورهای مقصد این رؤیا منتقل کرده بودند. البته گاهی این انتقال به یک مهاجرت دائمی و واقعی منتهی میشد، ولی آنها که پای در ایران و سر در خارج از ایران داشتند موارد مهمتری در این زمینه هستند. این رؤیاپردازی رفته رفته تبدیل به یک نهاد و فضای کامل در داخل کشور شد و به انحاء مختلف مناسبات و محیطهای خودش را بازتولید کرد. افرادی پیدا شدند که هرچند لزوماً سرمایهای در خارج از ایران نداشتند، ولی در داخل ایران هم در هیچ محیطی حضور پیدا نمیکردند که نیاز باشد با ایرانِ تاریخی کوچکترین ارتباطی بگیرند، از آن مطلع یا به آن متعلق باشند، یا در آن مشارکت کنند.
مبارزه برای بیرون نگه داشتنِ ایرانِ تاریخی از حیطه زندگی، که به آن زندگیِ معمولی میگفتند، تبدیل به یک جهتگیری تمامعیار و کینتوزی کامل شد. این جهتگیری وضعیت نهادی پیدا کرد. در حیطه اقتصاد این رویکرد تبدیل به توجیه هرگونه سفتهبازی در همه زمینهها شد. افراد حق دارند به هر طریقی که میتوانند ثروتی از داخل ایران کسب کنند، به امید اینکه بالاخره روزی، که شاید هیچوقت فرانرسد، خارج از ایران جایی پیدا کرده و مهاجرت کنند. در حیطه فرهنگ این رویکرد خودش را در همکاری طیفهایی از ایرانیان با میانداری سکوهای فضای مجازیِ خارجی برای فرهنگ داخلی از یک سو، و از سوی دیگر در گسترش مفهوم فرهنگ خصوصی، مثل شبکههای پخش خانگی گسترش داد. این شبکهها با دقت، مطابق با شیوه پیدایششان، وظیفه فرهنگی ایجاد بدبینی و انزجار نسبت به ایران تاریخی را بر عهده گرفتند. محیطهای شهری به تسخیر مالها و کافههایی درآمد که کارکردی جز بازتولید فضاهای غیر وابسته به ایران و تکمیل رؤیای این رؤیاپردازان نداشتند. این محیطها طراحی شده بودند تا مردم واقعی ایران را نادیده بگیرند و پس بزنند، و حیات خلوتی برای رؤیای آسایش مطلق شهروند، به دور از هرگونه گذشته یا آیندهی به واقع تاریخی بسازند. کار ستیزه با تاریخ به جایی رسید که حتی در مناسبات تقویمی هم مناسبتهای موازی ایجاد شد و برای آئینهای کهن هم جایگزینهایی دست و پا کردند. به جای یلدا ولنتاین، به جای نوروز کریسمس، به جای مراسم عقد ازدواج سفید و به جای ساختنِ زندگی جشن طلاق، باقی هم تمسخر روز معلم و روز کارگر و روز زن و روز دانشجو و هرچه مانند آن یادآور هرگونه تاریخ و جغرافیایی واقعی، خارج از رؤیای سر کردن یک شب با یک پارتنر دلخواه در یک هتل لوکس در مثلاً شهر دُبی باشد.
۳۹۱
۲۲:۴۵
در طول سالها گفتارهایی که این گرایش ذیل آنها رشد میکرد مناسبت یا شباهتی با گفتار استقلالخواهی داشت. با این حال در سال 1401 بود که این جریان با ایران تاریخی به کلی احساس بیگانگی کرد. البته سیر وقایعی منتهی به این وضعیت شد. هم روشنفکری همه مطالباتش را در مسأله رابطه با امریکا خلاصه کرد که بر کوری و انتزاعی و غیر قابل مذاکره بودن این جریان افزود، و هم جریان استقلالخواهی توانست دوگانگیها را تاب بیاورد تا آنچه باقی میماند بتواند در یک توافق ملی و تاریخی از سیاست کشور به واقع بیرون رانده شود. اینگونه این نهاد جدید بالاخره توانست در سال 1401 به بلوغ نهاییاش برسد و همگانی و همهگیر شود. حتی یک فروشنده سوپرمارکت در هر بار بالا و پایین شدن قیمتها و در هر نوبت فروش کالا میتوانست به خودش حق بدهد که به زمین و زمان این به اصطلاح خرابشده همهگونه ناسزایی بگوید، و این ناسزا گفتن را نمک زندگی و راه نفس خود از همه دشواریها تلقی کند. این فاصله گرفتن از زمین و زمان و کینهجویی از تاریخ و بیگانگی از ایران نهایتاً در وقایع 18 و 19 دیماه سال 1404 به صورت نهایی به عرصه آمد و این دُمل ترکید، که دقیقاً خروج نهاد تاریخستیز جدید بر علیه دولت جمهوری اسلامی به عنوان عصاره حملکنندگان تاریخ در ایران بود، و شرکتکنندگان در آن صراحتاً و آگاهانه برای همکاری با دشمن خارجی جهت حمله به ایران در آن حاضر شدند، چرا که چند ماه قبل از آن -یعنی به واسطه نبرد 12 روزه- از احتمال وقوع این حمله مطمئن و به آن امیدوار شده بودند، و قصد داشتند آخرین تکه این به اصطلاح پازل رهایی را با حضورشان در خیابان تکمیل کنند. حضوری که میتوانست و به خود حق میداد هر قدر که میخواهد خشن باشد، چون دیگر مثل اهل تاریخ وقتی برای تلف کردن در این «آخرین نبرد» ندارد، و حق دارد هر قدر که میخواهد خشونتش را بر عهده دولت بیندازد، چون این چهره آخرالزمانی دروغ را قاعده اول این بازی میدانست.
با این حال نباید در گسترش ابعاد این نهاد شگفتزده ماند. همه این نهادسازی در همان رؤیاها و رؤیاپردازیها قابل ریشهیابی است. مسأله اینجا است که هدف قرار دادن کشورهای حاشیه خلیج فارس توسط ایران اتفاقی بینهایت نمادین به لحاظ سیاست داخلی است. ایران توانسته است بالاخره به مغز این رؤیا شلیک کند و تصفیه حساب با آن را رقم بزند. وقتی برج عاج رؤیا فرو بریزد مدت خیلی زیادی طول نمیکشد که مستی آن از تن شهروندان ایرانی هم بیرون میرود. نباید متعجب میشدیم که بعضی از چهرهها از هدف قرار گرفتن امارات متحده عربی توسط ایران در این جنگ صراحتاً رنجیده باشند و آن را اعلام کنند. آنها خود را نماینده یک طبقه و گروه نمادین در جامعه ایران میدانند. آنها میفهمند که رؤیای این گروه در حال فروریختن است و بسیاری، که حتی لزوماً در امارات سرمایهای ندارند، از این ضربات ایران به این کشورها آسیب روحی و فکری میبینند، و احساس ضعف و نابودی میکنند. در این جنگ بود که ضعف بنیادی این سیاست، به رغم هیاهوی بسیارش نمایان شد، چه اینکه این بار هم مثل شهریور 1320، حامیان این طرح با شلیک اولین گلوله دشمن تهران را خالی کردند و به دوردست گریختند. خصوصاً وقتی معلوم میشود همه آنچه درباره برساختی و تبلیغاتی بودن ایران تاریخی میگفتند درست درباره این کشورهای جعلی صادق است، و در این جنگ اتفاقاً قرار است ایران به نمایندگی از تاریخ، به نمایندگی از امکان هرگونه تاریخ، در برابر وضعیت بیتاریخی و تاریخستیزی تحمیلی صهیونی امریکایی بایستد و میایستد، این تقابل بسیار نمادین میشود.
این گروه البته چهرههای آخرالزمانی خودش را هم در غرب پیدا کرده بود. رؤیای مشترک آنها با رئیسجمهور فعلی امریکا و نخستوزیر فعلی اسرائیل جهان بدون ایران است. اما چنانکه پیدا است این رؤیاپردازی دقیقاً قرار است به دست خودش به نحوی تراژیک کابوس خودش را رقم بزند و بالاخره به ایران جایگاه قدرت و حضوری را که حق او است بازگرداند. هرچه این جنگ بیشتر به طول بینجامد، هرچه بیشتر رؤیای کشورهای خلیج فارس فروبپاشد، ما منسجمتر و امیدوارتر به آینده میشویم، چنانکه شدهایم. فروپاشی اتحاد ناتو به واسطه ایران و در موضوع ایران اتفاق کوچکی نیست. با طولانی شدن این جنگ این فروپاشی هم موازی با افزایش انسجام داخلی ایران بیشتر و بیشتر خواهد شد. به این ترتیب است که جنگ برای ما حرکتی به غایت سیاسی است، نه تعطیلی سیاست. ما باید بدانیم با چه میجنگیم و چطور میجنگیم، و چه ظرافتهایی که این جنگ در حال رقم زدن آنها است. نتیجهگیری جنگ در سیاست داخلی حتی اگر به سرعت سیاست خارجی اتفاق نیفتد دقیقاً به همان اندازه اهمیت دارد.
با این حال نباید در گسترش ابعاد این نهاد شگفتزده ماند. همه این نهادسازی در همان رؤیاها و رؤیاپردازیها قابل ریشهیابی است. مسأله اینجا است که هدف قرار دادن کشورهای حاشیه خلیج فارس توسط ایران اتفاقی بینهایت نمادین به لحاظ سیاست داخلی است. ایران توانسته است بالاخره به مغز این رؤیا شلیک کند و تصفیه حساب با آن را رقم بزند. وقتی برج عاج رؤیا فرو بریزد مدت خیلی زیادی طول نمیکشد که مستی آن از تن شهروندان ایرانی هم بیرون میرود. نباید متعجب میشدیم که بعضی از چهرهها از هدف قرار گرفتن امارات متحده عربی توسط ایران در این جنگ صراحتاً رنجیده باشند و آن را اعلام کنند. آنها خود را نماینده یک طبقه و گروه نمادین در جامعه ایران میدانند. آنها میفهمند که رؤیای این گروه در حال فروریختن است و بسیاری، که حتی لزوماً در امارات سرمایهای ندارند، از این ضربات ایران به این کشورها آسیب روحی و فکری میبینند، و احساس ضعف و نابودی میکنند. در این جنگ بود که ضعف بنیادی این سیاست، به رغم هیاهوی بسیارش نمایان شد، چه اینکه این بار هم مثل شهریور 1320، حامیان این طرح با شلیک اولین گلوله دشمن تهران را خالی کردند و به دوردست گریختند. خصوصاً وقتی معلوم میشود همه آنچه درباره برساختی و تبلیغاتی بودن ایران تاریخی میگفتند درست درباره این کشورهای جعلی صادق است، و در این جنگ اتفاقاً قرار است ایران به نمایندگی از تاریخ، به نمایندگی از امکان هرگونه تاریخ، در برابر وضعیت بیتاریخی و تاریخستیزی تحمیلی صهیونی امریکایی بایستد و میایستد، این تقابل بسیار نمادین میشود.
این گروه البته چهرههای آخرالزمانی خودش را هم در غرب پیدا کرده بود. رؤیای مشترک آنها با رئیسجمهور فعلی امریکا و نخستوزیر فعلی اسرائیل جهان بدون ایران است. اما چنانکه پیدا است این رؤیاپردازی دقیقاً قرار است به دست خودش به نحوی تراژیک کابوس خودش را رقم بزند و بالاخره به ایران جایگاه قدرت و حضوری را که حق او است بازگرداند. هرچه این جنگ بیشتر به طول بینجامد، هرچه بیشتر رؤیای کشورهای خلیج فارس فروبپاشد، ما منسجمتر و امیدوارتر به آینده میشویم، چنانکه شدهایم. فروپاشی اتحاد ناتو به واسطه ایران و در موضوع ایران اتفاق کوچکی نیست. با طولانی شدن این جنگ این فروپاشی هم موازی با افزایش انسجام داخلی ایران بیشتر و بیشتر خواهد شد. به این ترتیب است که جنگ برای ما حرکتی به غایت سیاسی است، نه تعطیلی سیاست. ما باید بدانیم با چه میجنگیم و چطور میجنگیم، و چه ظرافتهایی که این جنگ در حال رقم زدن آنها است. نتیجهگیری جنگ در سیاست داخلی حتی اگر به سرعت سیاست خارجی اتفاق نیفتد دقیقاً به همان اندازه اهمیت دارد.
۴۰۷
۲۲:۴۶
ایران نیاز به فرصت داشت تا یکبار دیگر خودش را ببیند و بتواند با توانمندیهایش، درست مانند ناتوانیهایش کنار بیاید. استقلال یعنی ما حق و فرصت داریم خویشتن را همچون انسان و همچون مردم و ملت، در آینه تاریخ خویش ببینیم و پیوسته بجوییم، نه آنکه مُهرِ نامردمی بر پیشانی بپذیریم تا سرگشته و بیچاره در تاریخ دیگران منحل شویم. اینجا سرزمینی است که انسان در آن زندگی کرده و سرگذشتی از آنِ خویش داشته. اینگونه بود که آیت الله خامنهای از یک سو حامل اصلی و از سوی دیگر چهره نمادین ایرانِ تاریخی در طی این سالها شد و این بار سنگین را بر دوش گرفت و در خون خود ذخیره کرد. کشتنِ او تلاش برای کشتن همه امکانهای تاریخی ایران بود. این جنایت در حکم گفتنِ این سخن جسارتآمیز بود که ما ایرانیان، درست به دلیل تعلق خاطرمان به تاریخ و جستن امکانها از طریق تاریخ، هرگز انسان نبودهایم و اینگونه حق تعیین سرنوشت خویش را نداریم. چنین کاری البته تنها از کسی ساخته است که تاریخ را به کل و به عنوان یک ایده بنیادی نادیده بگیرد و با آن بستیزد، و سرنوشت تباه چنین کسی پیشاپیش هویدا است. به راستی که بدون شهادت حضرت رهبر سلام الله علیه و شهادت کودکان مظلوم میناب، به عنوان معصومانهترین دور افتادگان از بازی و اطوار طبقه ضد تاریخ جدید، ما هرگز نمیتوانستیم وارد این نبرد در این سطح بنیادین شویم، و باید شکرگزار باشیم. هرچند شاید سالیانی به طول بینجامد، ولی با نابودی طرح خلیجی از زندگی به تدریج امکانهای نوینی برای ایجاد اتحاد ملی در ایران پیدا خواهد شد. 
علم و سیاست فارسی@elmosiasatfarsi
علم و سیاست فارسی@elmosiasatfarsi
۴۸۹
۲۲:۴۷
پادکست «نبرد با کشورهای خلیج فارس و اتحاد ایران».m4a
۱۶:۲۱-۱۵.۳۱ مگابایت
پادکست مقاله «نبرد با کشورهای حاشیه خلیج فارس و امکانهای تازه برای اتحاد ملی در ایران»
علم و سیاست فارسی@elmosiasatfarsi
علم و سیاست فارسی@elmosiasatfarsi
۷۶۶
۲۳:۱۷
برنامه جریان، 9 اردیبهشت 1405مهمان: دکتر محمد هادی محمودی
فیلم کامل برنامه:https://telewebion.ir/episode/0x16c08a56
۴۲۳
۱۱:۰۷
سوم خرداد، سالروز فتح خرمشهر بود. در میان همه پیامهایی که به مناسبت این روز داده شد، هیچ یک خاطرهای از خود این روز نداشت. ما امروز و امسال، به این خاطره بیشتر از هر سال نیاز داشتیم،بیش از هر چیز تا به یاد داشته باشیم که فتح چه رخسار خونآلودی دارد،پر از درد و داغ و زخم.فتح نه ضعیفهای است ترشیده که خود را بیاراید و به رهگذران پیشنهاد دهد،دلبرکی است گریزپا که خواستگاران را آبلهپا و خسته در کوهستان به جا میگذارد،همپا میخواهد نه بند،آنکه زهرش را بنوشد و دشنامش ندهد،نبیندش و باورش کند،ببیندش و بشناسدش،فاتح باشد، بی نیاز به گواهی فتح.
آری، فتح از آنِ فاتحان است،آنان که به پرسش «آیا اصلاً میارزید؟» لبخند میزنند؛
راستی فاتحان چه رخسار خونآلودی دارند.
آری، فتح از آنِ فاتحان است،آنان که به پرسش «آیا اصلاً میارزید؟» لبخند میزنند؛
راستی فاتحان چه رخسار خونآلودی دارند.
۱.۳K
۲۰:۵۶