لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل صفحه خالیص
۵۳ عضو

صفحه خالی

امین هوشمند این «صفحه خالی» را پُر می‌کند.
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۵ اردیبهشت
thumbnail
undefined۱۵
undefined۸

۳۳۵

۲۲:۰۶

thumbnail
undefined۱۵
undefined۸

۳۳۵

۲۲:۰۶

thumbnail
undefined۲۲
undefined۹

۳۳۷

۲۲:۰۶

Pigalle Virginio Aiello.mp3

۰۲:۰۴-۴.۸۸ مگابایت
undefined۴
undefined۴

۱۷۹

۲۲:۳۴

۱۹ اردیبهشت
thumbnail
undefined۱۰
undefined۱

۳۰۲

۲۳:۳۶

thumbnail
undefined۹
undefined۲

۳۰۴

۲۳:۳۶

۲۴ اردیبهشت
از آخرین باری که نوشته‌ام هشت روزی گذشته. فاصله‌ای نادیدنی میان من و کلمات افتاده. حسش می‌کنم. دلیلش را، هم می‌دانم و هم نه. سعی می‌کنم کمتر به اتفاقات روز واکنش نشان دهم. فکر می‌کنم نوشتن از وقایع تازه بی‌فایده‌ است. نه درست می‌بینی‌شان، نه درک‌شان میکنی، نه حتی رمَقی برای بازگویی‌شان هست. اتفاق‌ها افتاده‌اند و تمام شده. تو کجایی؟ نسبت‌ات با آن‌ها چیست؟ روایت تو کجای این مدار پر پیچ و تاب است؟ آیا اصلاً الزامی داری؟
وقتی افق را نزدیک‌تر می‌کنم، جهانم قابل درک‌تر می‌شود. زمینی‌تر، انگار که پاهایم روی زمین است و سایه‌ام را به فراخور تغییر زاویه خورشید می‌توانم تعقیب کنم. زمینی بودن موهبت خوبی است. نیازهایت نمایان می‌شود. باید بخوابی. باید بخوری. باید جان بکنی. باید غصه‌دار شوی. باید رها کنی. و همه این‌ها بهانه‌های خوبی هستند برای دوام آوردن، تاب آوری یا حتی؛ تقلّایی برای زنده ماندن.
از آخرین کتابی که خوانده‌ام، بیش از دو هفته گذشته، آخرین فیلمی که دیده‌ام را به یاد ندارم. ولی آخرین مجله‌ای که خوانده‌ام —و چه عجیب که یک نفس دو-سوم آن را سر کشیدم— خاطرم هست. این روزها، کرختی به زندگی‌ام سایه کشیده. چرخه تکرار رهایت نمی‌کند و تو مجبوری همان روال مرسوم را در پیش بگیری. یک جایی قرار است بشکنی ولی آنجا کجاست؟ نمی‌دانی.
هنوز هم قدم زدن را دوست دارم. هوا مطبوع است ولی حوصله من کم شده. به بهانه خریدن سیگار شاید دو روز یکبار می‌زنم توی کوچه و خیابان‌ها را بالا و پایین می‌کنم و هوای بهاری را می‌کشم داخل ریه‌هام و کمی حبسش میکنم. هیچ‌گاه بهار فصل محبوبم نبوده. حالا هم کمتر از سی و چند روز مانده تا زودتر تمام شود. ولی هوا، هوای خوبی است. سیگار را که می‌خرم همان مسیر را عمداً طولانی‌تر می‌کنم و سلّانه سلّانه برمی‌گردم خانه و در حیاط سمت بالکنی گربه‌ها را می‌بینم که قیلوله‌شان عمیق و ناگسستنی شده. چنان لولیده‌اند به هم که دلم نمی‌آید با سر و صدایی رشته خواب‌شان از هم بگسلد.
از آدم‌ها نمی‌گویم، چون باعث رنج‌اند. رنج هم دائمی است. تمام نمی‌شود. تن‌ات را می‌خلد و از سر تا پای‌ات گز می‌کند و در نهایت جایی در پستوهای قلب ناآرام‌ات، منزل می‌گزیند و دمی می‌آساید تا شاید فردا روز دوباره برمد و جان به جان‌ات کند. رنج، همین است. آدم‌ها منشأ رنج‌اند. این یادداشت هم شاید بهتر است همین طوری تمام شود.
undefined۷
undefined۳

۱۷۷

۰:۳۳

۳۱ اردیبهشت
یک.غم دارد گره می‌زند گلویم را و می‌شود یک حنّاق ناگسستنی. روزها که تکلیفش روشن است. ولی شب‌ها عجیب دلگیر است. شب رهایت نمی‌کند از هجوم اندوه بی‌پایانش. مدتی است کنار هم چیدن کلمات هم برایم دشوار و بی‌هدف شده. به جایش پناه برده‌ام به خاطراتم. پناه برده‌ام به صدای بهشتی ناصریا؛ ناصر عبداللهی. روزها حین کار، بحبوحه نوشتن، اوقات استراحت بین کلاس‌هام، موقع قهوه درست کردن، چای خوردن، یا نشستن روی راه پله حیاط و دمی آسودن، صدا و ترانه ناصر عبداللهی زمزمه می‌شود. انگار که پناهم شده این روزها. انگار که به جای من دارد فریاد می‌شود. مگر می‌شود هرچه داد زد به صدای او رسید؟
دو.سال ۱۳۸۵. همیشه با خودمان یک رادیوی کوچک جیبی به مدرسه می‌بردیم. آن روزها رادیو همدم ما بود. «رادیو جوان» و «رادیو نمایش» دو دوست قدیمی من بودند. یک روز صبح که در نیمکت آخر کلاس نشسته بودیم، بغل دستیم رادیو را روشن کرد تا اخبار گوش کنیم. حواس‌مان به همه چیز بود جز کلاس درس و مدرسه. رادیو گفت: «ناصر عبداللهی مرده است.» خشکمان زد. باور نمی‌کردیم. خبر که تمام شد ترانه «سربلند» ناصریا پخش شد. معلم داشت از تاریخ ایران در نمی‌دانم کدامین سده صحبت می‌کرد. ولی در گوش ما ناصر عبداللهی داشت می‌خواند و ما نمی‌خواستیم باور کنیم خواننده محبوب‌مان مرده است.
سه.تحمل کردن سخت شده. تاب آوری شاید نزدیک به محال. زنده‌ایم ولی نمی‌دانیم چطور. این روزها و شب‌ها گفتگو کردن راه فراری شده، یا شاید بهتر است بگویم، راه نجاتی شده. هم‌کلام داشتن و هم‌سخن شدن سخت است. این روزها شاید امری است نشدنی. به این جمیعِ جهات، فاصله سنی و شکاف نسلی را هم اضافه کنید؛ کندن کوه توسط فرهاد برای رسیدن به شیرین، امری دست یافتنی از این امر محال به نظر خواهد رسید. ولی داریم تمرین گفتگو می‌کنیم. دانشجوهایم، یا بهتر است بگویم دوستانِ کمی از من کوچکترم، داریم همدیگر را تحمل می‌کنیم و آستانه صبر هم را می‌سنجیم. دمی نیست که مجالِ گفتگو پیدا کرده‌ایم و این دم بسیار غنیمت است. لااقل برای من اینطور است. معاشرت با این جوانان را دوست دارم. بهشان نزدیک‌ترم تا هم‌نسل‌هایم. سرزنده ‌و پرشورند و من را هم به شور می‌آورند.
چهار.نشسته‌ام در گرگ و میش شب ترانه «تلخ و شیرین» ناصر عبداللهی با غزلی از محمدعلی بهمنی عزیز را گوش می‌کنم. چرا نمی‌توانم از این صدا و این قلم سیراب شوم؛ لبت نه گوید پیداست می‌گوید دلت آری / که این سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری / دلت می‌آید آیا از زبانی این همه شیرین / تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری / نمی‌رنجم اگر باور نداری عشق نابم را / که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیّاری / چه می‌پرسی ضمیر شعرهایم کیست آن من / مبادا لحظه‌ای حتی مرا اینگونه پنداری / تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت / بشرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری / چه زیبا می‌شود دنیا برای من اگر روزی / تو از آنی که هستی ای معمّا پرده برداری. و اینجاست که آفتاب نرم نرمک طلوع می‌کند. پرتو‌های کوچکش را از لابه‌لای پنجره میبینم و خیالم تخت می‌شود که امروز هم روز دیگری است.
undefined۱۰
undefined۲

۱۳۸

۱:۰۵

Talkho Shirin Naser Abdollahi.mp3

۰۵:۲۱-۱۲.۴۲ مگابایت
undefined۷

۱۵۲

۱:۰۶

۶ خرداد
با تغییر وضعیت اتصال به اینترنت،دوباره به تلگرام برگشته‌ام و در کانال اصلی‌ام می‌نویسم.
لینک کانال تلگرام: https://t.me/LinguistPen
مشتاق و منتظر دیدارتان undefined
undefined۱

۵۷

۱۵:۰۹