بعد هاروکی و آیومی.
ماکوتو هنوز سعی میکرد بایستد، اما دنیا دور سرش میچرخید. لایوکی دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید، اما فقط نفسِ بریدهبریدهای بیرون داد.
و آخر از همه، هیماری، با چشمانی نیمهباز که هنوز نور ماه را میدید، روی زمین افتاد. آخرین چیزی که شنید، صدای خشخش برگها و غرّشهای سردرگم گرگها بود.
یکی از گرگها با لحنی خشن گفت:
«اینا رو همینجا ول کنیم؟»
سرکرده جواب داد:
«نه. اگه بفهمن ما اینجا بودیم، دردسر میشه. ببریدشون یه جایی که اثری از ما نمونه.»
و بعد، سیاهی مطلق.
---
آنها را گرگها به حال خود رها نکردند، اما دیگر هدف اصلی نبودند.
چون بوی انسانها، مثل یک سیگنالِ هشدار، به جایی دیگر هم رسیده بود.
به *قلعهی اِنها.
بنایی عظیم و تاریک که چون سایهای باستانی بر تپهها سنگینی میکرد.
در تالار اصلی، جونگوون، هیسونگ، جی، جیک، سونگهون، سونو و ریکی حضور داشتند. هر کدام مشغول کاری بودند، اما ناگهان، بوی تند و آشنای انسان در هوا پخش شد.
ریکی، که حس بویاییاش از همه قویتر بود، بو کرد و با اخم گفت:
«اِ. بوی انسان. خیلی نزدیکه.»
جیک سرش را بلند کرد، ابروهایش در هم رفت:
«جدی؟ این موقع شب؟ از این سمت؟»
جی، با قدمهایی آرام اما سنگین، از جایش بلند شد. نگاهش به سمت پنجرهی بلند تالار کشیده شد:
«از سمت جنگله. جایی که نباید باشن.»
سونگهون، که همیشه ساکت و متفکر بود، بدون هیچ حرفی، نگاه سردش را به سمت پنجره دوخت.
سونو، با لبخندِ همیشگیاش که حالا کمی مرموزتر شده بود، گفت:
«به نظر میاد امشب مهمونهای ناخونده داریم. مهمونهایی که راهشون رو بلد نیستن.»
هیسونگ، که بزرگتر و باتجربهتر بود، چشمهایش را تنگ کرد:
«اگه آدم باشن، نباید به تنهایی از اون مسیر رد شده باشن. حتماً خطری اونها رو کشانده.»
و بعد، جونگوون*. رهبر، با نگاهی جدی و نافذ. او به اعضای گروهش نگاه کرد، سپس با صدایی که هیچ تردیدی در آن نبود، فرمان داد:
«بریم. باید بفهمیم چه اتفاقی افتاده.»
چند لحظه بعد، هفت ومپایر قدرتمند، مثل سایههایی از جنس شب، به سمت جنگل حرکت کردند.
---
وقتی به محل رسیدند، منظره، نفسگیر و نگرانکننده بود.
هفت دختر، بیحرکت روی زمین افتاده بودند. مه غلیظ، اطرافشان را گرفته بود و سایههای درختان، مثل انگشتان مرگ، روی صورتهای بیحالشان کشیده میشد. ردِ پای گرگها در اطرافشان مشخص بود، اما از خودشان خبری نبود.
ریکی، با پوزخندی سرد، کنار هیماری ایستاد. به او نگاه کرد و با لحنی که ترکیبی از تمسخر و عصبانیت بود، گفت:
«واقعاً احمقانه است. اینجوری توی جنگلِ ما ولو شدن؟»
جی، بدون اینکه نگاهش را از دخترها بردارد، با صدایی خشن گفت:
«حرف اضافی نزن. کمک کن.»
ریکی شانه بالا انداخت، اما کنارش قرار گرفت.
سونو به چهرهی آرایشکرده و حالا خیسِ لایوکی نگاه کرد. هیسونگ، با نگاهی نافذ، وضعیت سلامتیشان را ارزیابی کرد.
جونگوون، با قدمهایی سنگین، جلوتر رفت. به دخترها نگاه کرد، به اطراف، و بعد با لحنی که هیچکس جرأت اعتراض نداشت، گفت:
«همهشون رو ببرید قصر. فوراً.»
جیک، با بیحوصلگی، یکی از دخترها را برداشت. وزنش برایش اهمیتی نداشت:
«این همه؟ واقعاً؟»
«اهمیت نمیده. زود باش.»
سونگهون، که همیشه کم حرف میزد، به سمت میزوکی رفت و او را برداشت.
و اینگونه بود که هفت دختر، بیخبر از سرنوشتشان، به قلعهی موجوداتی که از آنها وحشت داشتند، منتقل شدند.
---
قلعهی اِنها، مکانی بود که سکوتش فریاد میزد.
دیوارهای سنگی سرد، پنجرههایی که جز تاریکی چیزی نشان نمیدادند، و راهروهایی که انگار تا ابد ادامه داشتند. دخترها را به اتاقی بزرگ و مجلل بردند، اما حتی زیباییِ اشرافیِ آن هم نمیتوانست ترس را از وجودشان دور کند. مبلهای چرمی تیره، پردههای مخملین و نور ملایم شمعها، فضا را سنگینتر کرده بود.
جونگوون، با نگاهی که مستقیم به دخترها دوخته شده بود، گفت:
«کسی بهشون دست نزنه. باید مطمئن بشیم اول زنده موندن.»
ریکی با بیحوصلگی روی یک صندلی افتاد.
«آره، آره. ولی چرا اصلاً اینجا هستن؟»
جی، با صدایی که تهش عصبانیت داشت، پاسخ داد:
«جوابش رو میخوایم بدونیم.»
سونو، با لبخندِ همیشگیاش که حالا بیشتر شبیه نیشخند بود، گفت:
«شاید خودشون برامون تعریف کنن.»
هیسونگ، با لحنی آرام اما جدی، اضافه کرد:
«ولی بهتره منتظر نمونیم. اگر گرگها بفهمن ما دخالت کردیم، ممکنه فکر کنن…»
جیک حرفش را قطع کرد:
«فکر کنن طرف اونا هستیم؟ یا طرف این احمقای گمشده؟»
جونگوون با نگاهی که همه را ساکت کرد، گفت:
«نگران گرگها نباشید. اول باید بفهمیم این دخترها چطور سر از قلمرو ما درآوردن.»
او به دخترها نگاه کرد که هنوز بیحرکت روی مبلها افتاده بودند.
اما بعد…
---
اولین حرکت، از هیماری
ماکوتو هنوز سعی میکرد بایستد، اما دنیا دور سرش میچرخید. لایوکی دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید، اما فقط نفسِ بریدهبریدهای بیرون داد.
و آخر از همه، هیماری، با چشمانی نیمهباز که هنوز نور ماه را میدید، روی زمین افتاد. آخرین چیزی که شنید، صدای خشخش برگها و غرّشهای سردرگم گرگها بود.
یکی از گرگها با لحنی خشن گفت:
«اینا رو همینجا ول کنیم؟»
سرکرده جواب داد:
«نه. اگه بفهمن ما اینجا بودیم، دردسر میشه. ببریدشون یه جایی که اثری از ما نمونه.»
و بعد، سیاهی مطلق.
---
آنها را گرگها به حال خود رها نکردند، اما دیگر هدف اصلی نبودند.
چون بوی انسانها، مثل یک سیگنالِ هشدار، به جایی دیگر هم رسیده بود.
به *قلعهی اِنها.
بنایی عظیم و تاریک که چون سایهای باستانی بر تپهها سنگینی میکرد.
در تالار اصلی، جونگوون، هیسونگ، جی، جیک، سونگهون، سونو و ریکی حضور داشتند. هر کدام مشغول کاری بودند، اما ناگهان، بوی تند و آشنای انسان در هوا پخش شد.
ریکی، که حس بویاییاش از همه قویتر بود، بو کرد و با اخم گفت:
«اِ. بوی انسان. خیلی نزدیکه.»
جیک سرش را بلند کرد، ابروهایش در هم رفت:
«جدی؟ این موقع شب؟ از این سمت؟»
جی، با قدمهایی آرام اما سنگین، از جایش بلند شد. نگاهش به سمت پنجرهی بلند تالار کشیده شد:
«از سمت جنگله. جایی که نباید باشن.»
سونگهون، که همیشه ساکت و متفکر بود، بدون هیچ حرفی، نگاه سردش را به سمت پنجره دوخت.
سونو، با لبخندِ همیشگیاش که حالا کمی مرموزتر شده بود، گفت:
«به نظر میاد امشب مهمونهای ناخونده داریم. مهمونهایی که راهشون رو بلد نیستن.»
هیسونگ، که بزرگتر و باتجربهتر بود، چشمهایش را تنگ کرد:
«اگه آدم باشن، نباید به تنهایی از اون مسیر رد شده باشن. حتماً خطری اونها رو کشانده.»
و بعد، جونگوون*. رهبر، با نگاهی جدی و نافذ. او به اعضای گروهش نگاه کرد، سپس با صدایی که هیچ تردیدی در آن نبود، فرمان داد:
«بریم. باید بفهمیم چه اتفاقی افتاده.»
چند لحظه بعد، هفت ومپایر قدرتمند، مثل سایههایی از جنس شب، به سمت جنگل حرکت کردند.
---
وقتی به محل رسیدند، منظره، نفسگیر و نگرانکننده بود.
هفت دختر، بیحرکت روی زمین افتاده بودند. مه غلیظ، اطرافشان را گرفته بود و سایههای درختان، مثل انگشتان مرگ، روی صورتهای بیحالشان کشیده میشد. ردِ پای گرگها در اطرافشان مشخص بود، اما از خودشان خبری نبود.
ریکی، با پوزخندی سرد، کنار هیماری ایستاد. به او نگاه کرد و با لحنی که ترکیبی از تمسخر و عصبانیت بود، گفت:
«واقعاً احمقانه است. اینجوری توی جنگلِ ما ولو شدن؟»
جی، بدون اینکه نگاهش را از دخترها بردارد، با صدایی خشن گفت:
«حرف اضافی نزن. کمک کن.»
ریکی شانه بالا انداخت، اما کنارش قرار گرفت.
سونو به چهرهی آرایشکرده و حالا خیسِ لایوکی نگاه کرد. هیسونگ، با نگاهی نافذ، وضعیت سلامتیشان را ارزیابی کرد.
جونگوون، با قدمهایی سنگین، جلوتر رفت. به دخترها نگاه کرد، به اطراف، و بعد با لحنی که هیچکس جرأت اعتراض نداشت، گفت:
«همهشون رو ببرید قصر. فوراً.»
جیک، با بیحوصلگی، یکی از دخترها را برداشت. وزنش برایش اهمیتی نداشت:
«این همه؟ واقعاً؟»
«اهمیت نمیده. زود باش.»
سونگهون، که همیشه کم حرف میزد، به سمت میزوکی رفت و او را برداشت.
و اینگونه بود که هفت دختر، بیخبر از سرنوشتشان، به قلعهی موجوداتی که از آنها وحشت داشتند، منتقل شدند.
---
قلعهی اِنها، مکانی بود که سکوتش فریاد میزد.
دیوارهای سنگی سرد، پنجرههایی که جز تاریکی چیزی نشان نمیدادند، و راهروهایی که انگار تا ابد ادامه داشتند. دخترها را به اتاقی بزرگ و مجلل بردند، اما حتی زیباییِ اشرافیِ آن هم نمیتوانست ترس را از وجودشان دور کند. مبلهای چرمی تیره، پردههای مخملین و نور ملایم شمعها، فضا را سنگینتر کرده بود.
جونگوون، با نگاهی که مستقیم به دخترها دوخته شده بود، گفت:
«کسی بهشون دست نزنه. باید مطمئن بشیم اول زنده موندن.»
ریکی با بیحوصلگی روی یک صندلی افتاد.
«آره، آره. ولی چرا اصلاً اینجا هستن؟»
جی، با صدایی که تهش عصبانیت داشت، پاسخ داد:
«جوابش رو میخوایم بدونیم.»
سونو، با لبخندِ همیشگیاش که حالا بیشتر شبیه نیشخند بود، گفت:
«شاید خودشون برامون تعریف کنن.»
هیسونگ، با لحنی آرام اما جدی، اضافه کرد:
«ولی بهتره منتظر نمونیم. اگر گرگها بفهمن ما دخالت کردیم، ممکنه فکر کنن…»
جیک حرفش را قطع کرد:
«فکر کنن طرف اونا هستیم؟ یا طرف این احمقای گمشده؟»
جونگوون با نگاهی که همه را ساکت کرد، گفت:
«نگران گرگها نباشید. اول باید بفهمیم این دخترها چطور سر از قلمرو ما درآوردن.»
او به دخترها نگاه کرد که هنوز بیحرکت روی مبلها افتاده بودند.
اما بعد…
---
اولین حرکت، از هیماری
۱۲۲
۸:۳۱
بود.
پلکهایش لرزید. بعد دوباره. نفس عمیقی کشید، انگار از خوابی طولانی بیدار میشود. نور اتاق، چشمانش را اذیت کرد. پلک زد.
و بعد، چیزی را دید که قلبش را از ترس فرو ریخت.
هفت جفت چشم قرمز، که در تاریکی اتاق میدرخشیدند، مستقیم به او خیره شده بودند.
هیماری با صدایی که از ترس میلرزید، توانست کلمه کند:
«من… من کجام؟»
سکوتِ اتاق، سنگینتر شد. انگار همه نفسشان را حبس کرده بودند.
بعد، جونگوون، با قدمهایی آهسته و پرابهت، جلو آمد. نگاهش سرد بود، اما نه از روی ترحم، بلکه از روی خشم و کنجکاوی.
«تو؟ تو توی قلعهی ما هستی.»
صدایش بم و نافذ بود.
«و مهمتر از اون، باید بگی چطور سر از جنگلِ خوناشامها درآوردی.»
هیماری با وحشت، به اطراف نگاه کرد. صورتهای غریبه، چشمهای قرمز، حضورِ مرگبار.
«من… ما…»
در همین لحظه، صدای دیگری از کنارش شنیده شد:
«هیماری؟…»
ماکوتو بود. او هم داشت بیدار میشد. با دیدن صورتهای عجیب، وحشتزده شد.
«اینا کین؟»
این سوال، مثل جرقهای آتشین، بحث را شعلهور کرد.
هاروکی، لایوکی، ایزومی، آیومی و میزوکی هم یکییکی چشم باز کردند. هر کدام با دیدن محیط ناآشنا و چهرههای ترسناک، وحشتزده پرسیدند:
«اینجا کجاست؟ شما کی هستین؟»
---
جونگوون، با نگاهی که انگار میخواست تمام وجودشان را بخواند، جلوتر آمد.
«اینجا قلمرو ماست. و ما…» مکث کرد. نگاهش سردتر شد. «کسایی هستیم که الان باید جواب بدیم. چرا توی جنگلِ ما ول میگشتین؟ اونم وسط شب؟»
جی، با لحنی که از عصبانیت میلرزید، اضافه کرد:
«فکر کردین اینجا پارکه؟ هر وقت خواستین میتونین بچرخین؟»
ریکی، با پوزخندی که هیچ اثری از شادی در آن نبود، گفت:
«یا شایدم فکر کردین داریم براتون مهمونی میگیریم؟»
سونو، با لبخندی که حالا بیشتر شبیه نیشخند بود، گفت:
«چطور شد که سر از جایی درآوردین که گرگها منتظر شکار بودن؟»
ایزومی، با وجود ترس، سعی کرد گستاخانه جواب بدهد:
«ما… ما اشتباه کردیم. مست بودیم.»
جیک، با خشم گفت:
«اشتباه؟ فکر کردی با گفتن "اشتباه کردم" همهچی درست میشه؟ ما رو به خطر انداختین!»
ماکوتو، با صدایی که از ترس میلرزید، پرسید:
«پس… شما خوناشامین؟»
جونگوون، بدون هیچ ملاحظهای، پاسخ داد:
«بله. و شما نه تنها وارد قلمرو ما شدین، بلکه نزدیک بود تبدیل به شامِ گرگها بشین. حالا ما باید بفهمیم چرا.»
سونگهون، که تا آن لحظه ساکت ایستاده بود، با نگاهی سرد و نافذ که انگار مستقیم به اعماق وجود دخترها مینگریست، گفت:
«هر کلمهای که میگین، مهمه. چون اگه دروغ بگین… عواقبش خیلی بدتر از چیزیه که فکر میکنین.»
---
هیماری، با صدایی که به سختی شنیده میشد، شروع به توضیح کرد:
«ما… ما از یه پارتی اومده بودیم. حالمون خوب نبود، یعنی… مست بودیم. میخواستیم بریم یه مهمونی دیگه… فکر کردیم راه همینه…»
جی با خشم گفت:
«فکر کردین؟ مغز نداشتین که ببینین کجا میرین؟»
هاروکی، با چشمانی پر از اشک، گفت:
«خواهش میکنم… ما نمیدونستیم. واقعاً نمیدونستیم.»
جونگوون، با نگاهی که هنوز سرد و پرسشگر بود، به هیماری خیره شد.
«پس شما تصادفی اینجا بودین؟ هیچکس شما رو نفرستاده؟ هیچکس ازتون نخواسته بود وارد جنگل بشین؟»
هیماری با دستپاچگی سر تکان داد:
«نه! قسم میخورم! فقط… اشتباه کردیم.»
سونو، با لبخندی که حالا معنادارتر شده بود، گفت:
«شاید هم تقدیر خواسته شما رو اینجا بیاره… کسی چه میدونه؟»
ریکی، با لحنی پر از تمسخر، اضافه کرد:
«آره. تقدیر خواسته شما رو بدزدیم و بعدش به گرگها بفروشیم! چه تقدیر خوبی!»
جیک، که هنوز عصبانیت در چهرهاش بود، گفت:
«واقعاً که… هیچکدومتون نمیدونستین این اطراف گرگ هست؟ یا اینکه این منطقه قلمرو ماست؟»
همه دخترها با ترس سر تکان دادند.
---
جونگوون، برای لحظهای چشمهایش را بست، انگار داشت تصمیم سختی میگرفت. بعد دوباره باز کرد، و نگاهش دیگر آنقدر سرد نبود، اما هنوز هم وزنِ سنگینی داشت.
«باشه. فعلاً حرفتون رو باور میکنیم.»
این جمله، مثل نسیمی سرد بود که از بین دخترها گذشت.
«ولی این به این معنی نیست که آزادین.»
او به بقیه نگاه کرد.
«تا وقتی مطمئن نشیم چه خبره، اینجا پیش ما میمونین.»
هیسونگ، با لحنی که کمی آرامتر بود، اضافه کرد:
«اینجا امنترین جا براتونه. گرگها دیگه سراغتون نمییان.»
ولی جی، با لحنی که هنوز آثار خشم در آن بود، گفت:
«امن؟ تا وقتی که خودشون بخوان. ولی شما هنوز جواب سوال اصلی رو ندادین. چرا اینقدر راحت توی قلمرو ما گم شدین؟»
ریکی با پوزخند گفت:
«حتماً یه دلیلی داشته. شایدم دنبال یه نفر بودین؟ یا یه چیزی؟»
سونگهون، با نگاهی نافذ به ایزومی، فقط ایستاد و تماشا کرد. انگار میتوانست تمام ترس و دروغهای پنهان را ببیند.
پلکهایش لرزید. بعد دوباره. نفس عمیقی کشید، انگار از خوابی طولانی بیدار میشود. نور اتاق، چشمانش را اذیت کرد. پلک زد.
و بعد، چیزی را دید که قلبش را از ترس فرو ریخت.
هفت جفت چشم قرمز، که در تاریکی اتاق میدرخشیدند، مستقیم به او خیره شده بودند.
هیماری با صدایی که از ترس میلرزید، توانست کلمه کند:
«من… من کجام؟»
سکوتِ اتاق، سنگینتر شد. انگار همه نفسشان را حبس کرده بودند.
بعد، جونگوون، با قدمهایی آهسته و پرابهت، جلو آمد. نگاهش سرد بود، اما نه از روی ترحم، بلکه از روی خشم و کنجکاوی.
«تو؟ تو توی قلعهی ما هستی.»
صدایش بم و نافذ بود.
«و مهمتر از اون، باید بگی چطور سر از جنگلِ خوناشامها درآوردی.»
هیماری با وحشت، به اطراف نگاه کرد. صورتهای غریبه، چشمهای قرمز، حضورِ مرگبار.
«من… ما…»
در همین لحظه، صدای دیگری از کنارش شنیده شد:
«هیماری؟…»
ماکوتو بود. او هم داشت بیدار میشد. با دیدن صورتهای عجیب، وحشتزده شد.
«اینا کین؟»
این سوال، مثل جرقهای آتشین، بحث را شعلهور کرد.
هاروکی، لایوکی، ایزومی، آیومی و میزوکی هم یکییکی چشم باز کردند. هر کدام با دیدن محیط ناآشنا و چهرههای ترسناک، وحشتزده پرسیدند:
«اینجا کجاست؟ شما کی هستین؟»
---
جونگوون، با نگاهی که انگار میخواست تمام وجودشان را بخواند، جلوتر آمد.
«اینجا قلمرو ماست. و ما…» مکث کرد. نگاهش سردتر شد. «کسایی هستیم که الان باید جواب بدیم. چرا توی جنگلِ ما ول میگشتین؟ اونم وسط شب؟»
جی، با لحنی که از عصبانیت میلرزید، اضافه کرد:
«فکر کردین اینجا پارکه؟ هر وقت خواستین میتونین بچرخین؟»
ریکی، با پوزخندی که هیچ اثری از شادی در آن نبود، گفت:
«یا شایدم فکر کردین داریم براتون مهمونی میگیریم؟»
سونو، با لبخندی که حالا بیشتر شبیه نیشخند بود، گفت:
«چطور شد که سر از جایی درآوردین که گرگها منتظر شکار بودن؟»
ایزومی، با وجود ترس، سعی کرد گستاخانه جواب بدهد:
«ما… ما اشتباه کردیم. مست بودیم.»
جیک، با خشم گفت:
«اشتباه؟ فکر کردی با گفتن "اشتباه کردم" همهچی درست میشه؟ ما رو به خطر انداختین!»
ماکوتو، با صدایی که از ترس میلرزید، پرسید:
«پس… شما خوناشامین؟»
جونگوون، بدون هیچ ملاحظهای، پاسخ داد:
«بله. و شما نه تنها وارد قلمرو ما شدین، بلکه نزدیک بود تبدیل به شامِ گرگها بشین. حالا ما باید بفهمیم چرا.»
سونگهون، که تا آن لحظه ساکت ایستاده بود، با نگاهی سرد و نافذ که انگار مستقیم به اعماق وجود دخترها مینگریست، گفت:
«هر کلمهای که میگین، مهمه. چون اگه دروغ بگین… عواقبش خیلی بدتر از چیزیه که فکر میکنین.»
---
هیماری، با صدایی که به سختی شنیده میشد، شروع به توضیح کرد:
«ما… ما از یه پارتی اومده بودیم. حالمون خوب نبود، یعنی… مست بودیم. میخواستیم بریم یه مهمونی دیگه… فکر کردیم راه همینه…»
جی با خشم گفت:
«فکر کردین؟ مغز نداشتین که ببینین کجا میرین؟»
هاروکی، با چشمانی پر از اشک، گفت:
«خواهش میکنم… ما نمیدونستیم. واقعاً نمیدونستیم.»
جونگوون، با نگاهی که هنوز سرد و پرسشگر بود، به هیماری خیره شد.
«پس شما تصادفی اینجا بودین؟ هیچکس شما رو نفرستاده؟ هیچکس ازتون نخواسته بود وارد جنگل بشین؟»
هیماری با دستپاچگی سر تکان داد:
«نه! قسم میخورم! فقط… اشتباه کردیم.»
سونو، با لبخندی که حالا معنادارتر شده بود، گفت:
«شاید هم تقدیر خواسته شما رو اینجا بیاره… کسی چه میدونه؟»
ریکی، با لحنی پر از تمسخر، اضافه کرد:
«آره. تقدیر خواسته شما رو بدزدیم و بعدش به گرگها بفروشیم! چه تقدیر خوبی!»
جیک، که هنوز عصبانیت در چهرهاش بود، گفت:
«واقعاً که… هیچکدومتون نمیدونستین این اطراف گرگ هست؟ یا اینکه این منطقه قلمرو ماست؟»
همه دخترها با ترس سر تکان دادند.
---
جونگوون، برای لحظهای چشمهایش را بست، انگار داشت تصمیم سختی میگرفت. بعد دوباره باز کرد، و نگاهش دیگر آنقدر سرد نبود، اما هنوز هم وزنِ سنگینی داشت.
«باشه. فعلاً حرفتون رو باور میکنیم.»
این جمله، مثل نسیمی سرد بود که از بین دخترها گذشت.
«ولی این به این معنی نیست که آزادین.»
او به بقیه نگاه کرد.
«تا وقتی مطمئن نشیم چه خبره، اینجا پیش ما میمونین.»
هیسونگ، با لحنی که کمی آرامتر بود، اضافه کرد:
«اینجا امنترین جا براتونه. گرگها دیگه سراغتون نمییان.»
ولی جی، با لحنی که هنوز آثار خشم در آن بود، گفت:
«امن؟ تا وقتی که خودشون بخوان. ولی شما هنوز جواب سوال اصلی رو ندادین. چرا اینقدر راحت توی قلمرو ما گم شدین؟»
ریکی با پوزخند گفت:
«حتماً یه دلیلی داشته. شایدم دنبال یه نفر بودین؟ یا یه چیزی؟»
سونگهون، با نگاهی نافذ به ایزومی، فقط ایستاد و تماشا کرد. انگار میتوانست تمام ترس و دروغهای پنهان را ببیند.
۱۲۰
۸:۳۲
جونگوون، با صدایی قاطع، پایان داد:
«فعلاً باید اینجا بمونین. این تازه اول ماجراست. دنیایی که شما بهش پا گذاشتین، خیلی فرق داره با دنیایی که ازش اومدین. و اگه بخواین این رو فراموش کنین… پشیمون میشین.»
او به هیماری نگاه کرد.
«و جواب سوالی که پرسیدی… بله، ما ومپایر هستیم. و شما الان توی قلمرو ما هستین. ولی فعلاً… مهمون ما محسوب میشین. تا وقتی که بفهمیم چرا اینجا هستین.»
---
سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفت.
دخترها، گیج، ترسیده و شوکه، به هم نگاه میکردند. نمیدانستند باید خوشحال باشند که زنده ماندهاند، یا نگرانِ آیندهای که در این قلعهی تاریک و پر از موجوداتِ خطرناک در انتظارشان بود.
نگاههای اولیهی بین برخی از شخصیتها، حالا رنگِ دیگری داشت.
- جونگوون به هیماری نگاه میکرد؛ نه فقط با عصبانیت، بلکه با کنجکاویِ شدید؛ انگار میخواست دلیلِ واقعیِ حضور او را کشف کند.- ریکی با پوزخند به ایزومی چشمک زد؛ انگار که میدانست این دختر، دردسر اصلی خواهد بود.- سونو با لبخندِ مرموزش به آیومی نگاه کرد؛ نگاهی که بیشتر شبیه بازی بود تا نگرانی.- جیک با لحنِ خشناش، انگار که هنوز از حضور دخترها عصبانی بود، اما نگاهش به لایوکی، کمی تردید را نشان میداد.*جی* با نگاهِ سردش به هاروکی، فضایی از تنش و ابهام ایجاد کرد؛ انگار که میخواست ببیند این دختر چقدر مقاومت میکند.سونگهون، با نگاهِ بیصدایش به میزوکی، حسی از قضاوت و شاید… اخطاری نامعلوم را منتقل میکرد.هیسونگ، با آرامشی که حالا بیشتر شبیه مشاهده بود، به ماکوتو نگاه کرد؛ انگار که میدانست ماجرا پیچیدهتر از آن است که به نظر میرسد.
فصل اول با این حسِ تعلیق و تهدید به پایان رسید. آیندهای نامعلوم، پر از سوالات بیپاسخ و خطراتی که تازه شروع شده بود.
«فعلاً باید اینجا بمونین. این تازه اول ماجراست. دنیایی که شما بهش پا گذاشتین، خیلی فرق داره با دنیایی که ازش اومدین. و اگه بخواین این رو فراموش کنین… پشیمون میشین.»
او به هیماری نگاه کرد.
«و جواب سوالی که پرسیدی… بله، ما ومپایر هستیم. و شما الان توی قلمرو ما هستین. ولی فعلاً… مهمون ما محسوب میشین. تا وقتی که بفهمیم چرا اینجا هستین.»
---
سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفت.
دخترها، گیج، ترسیده و شوکه، به هم نگاه میکردند. نمیدانستند باید خوشحال باشند که زنده ماندهاند، یا نگرانِ آیندهای که در این قلعهی تاریک و پر از موجوداتِ خطرناک در انتظارشان بود.
نگاههای اولیهی بین برخی از شخصیتها، حالا رنگِ دیگری داشت.
- جونگوون به هیماری نگاه میکرد؛ نه فقط با عصبانیت، بلکه با کنجکاویِ شدید؛ انگار میخواست دلیلِ واقعیِ حضور او را کشف کند.- ریکی با پوزخند به ایزومی چشمک زد؛ انگار که میدانست این دختر، دردسر اصلی خواهد بود.- سونو با لبخندِ مرموزش به آیومی نگاه کرد؛ نگاهی که بیشتر شبیه بازی بود تا نگرانی.- جیک با لحنِ خشناش، انگار که هنوز از حضور دخترها عصبانی بود، اما نگاهش به لایوکی، کمی تردید را نشان میداد.*جی* با نگاهِ سردش به هاروکی، فضایی از تنش و ابهام ایجاد کرد؛ انگار که میخواست ببیند این دختر چقدر مقاومت میکند.سونگهون، با نگاهِ بیصدایش به میزوکی، حسی از قضاوت و شاید… اخطاری نامعلوم را منتقل میکرد.هیسونگ، با آرامشی که حالا بیشتر شبیه مشاهده بود، به ماکوتو نگاه کرد؛ انگار که میدانست ماجرا پیچیدهتر از آن است که به نظر میرسد.
فصل اول با این حسِ تعلیق و تهدید به پایان رسید. آیندهای نامعلوم، پر از سوالات بیپاسخ و خطراتی که تازه شروع شده بود.
۱۷۴
۸:۳۲
همشون اومد خیلی طولانی شدد
۱۷۸
۸:۳۲
۱۲۶
۲۰:۳۶
بازارسال شده از 𝓨our eyes only !!
݂ ✦ ݁ درود خوثگلآ :: 
ִ ݁ اینجآ دیلـے چهآر دوّست صمیمـے هستش !! ִ ∿
⃘໋ׅ زوّد جوّین شوّ و عضوي از خآنوآدہ ي مآ شوّ ^^ ࣪ ˖
ble.ir/join/5aSHsuYjb4ble.ir/join/5aSHsuYjb4ble.ir/join/5aSHsuYjb4
ִ ݁ اینجآ دیلـے چهآر دوّست صمیمـے هستش !! ִ ∿
⃘໋ׅ زوّد جوّین شوّ و عضوي از خآنوآدہ ي مآ شوّ ^^ ࣪ ˖
ble.ir/join/5aSHsuYjb4ble.ir/join/5aSHsuYjb4ble.ir/join/5aSHsuYjb4
۱
۷:۰۹
دیلیممم لطفا جوین شیددد 🫶
۱۶۸
۷:۱۰
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
بچه هاا این یکی داستان قراره فقط ۵ یا ۶ چپتر باشههه چون که واقعا نمیدونم براش چی بنویسم و رمان بعدیم قراره خیلی خوب باشههه !!
۱۷۰
۵:۰۹
چون امتحانام تموم شد امروز یک چپتر میگیریددددد
🥹۷
۱۵۱
۵:۵۹