عکس پروفایل □▪︎ENHANOVEL&MANHWA▪︎□

□▪︎ENHANOVEL&MANHWA▪︎□

۹۹ عضو
thumbnail
گیف
۲۸:۱۵

۱۳۵

۷:۳۲

Children of vamfield.Chapter1.pdf

۱۵.۸۹ مگابایت

undefined CHILDREN OF VAMFIELD undefined
undefinedCHAPTER _ 1 / EPISODE 1undefined
undefinedTRANSLATOR & EDITOR:Málek.Hundefined
#وبتون
undefined۱۴

۱۸۸

۷:۳۳

سلام سلام
چطورید خوشگلا؟
امشب چپتر بعدی وبتون رو میزارم و در مورد رمان کوتاه هم که پرسیدید باید بگم مهر و موم شده در برف رو دارم مینویسم و هر وقت تموم شه پی دی افش رو میزارم براتون.
سوال دیگه ای هم بود تو ناشناس ازم بپرسیدundefined
♡●○•°•○●○•°•○●○•°•○●○•°•○●♡
undefined۱۲

۹۸

۱۳:۱۷

Children of vamfield. chapter1_Episode2.pdf

۱۲.۶۷ مگابایت

undefined CHILDREN OF VAMFIELD undefined
undefinedCHAPTER _ 1 / EPISODE 2undefined
undefinedTRANSLATOR & EDITOR:Málek.Hundefined
#وبتون
undefined۱۰

۹۷

۱۶:۳۶

سلام سلام...
بریم برای پارت های امروز افسونگر
undefined۴

۷۲

۱۲:۱۹

·٠•●Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ undefined●•٠·˙به نام معبودم ˙·٠•●undefined Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ●•٠·˙


ღ꧁ღ╭⊱ꕥ ިܩߊ‌ܔ ߊ‌ܦ̇ܢܚوܝ̇ߺܭَܝ‌ ꕥ⊱╮ღ꧂ღ

#پارت_نهم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
کمی در جایش جا به جا شد که دخترک با حس وجود کسی در کنارش سر به بالا آورد و با دیدن جیک بهش خیره شد. جیک ابرویی بالا انداخت و با نگاه بی احساس به او خیره شد که انگار به خودش آمده باشد، سرش را پایین انداخت و فقط سلامی کوتاهی به او کرد که جوابی به او نداد و روی صحبت های استاد تمرکز کرد.
در نیمه های کلاس هرازگاهی تمرکزش را از دست می‌داد و به سمت آن دختر که زیرزیرکی به او نگاه میکرد، برمیگشت و همین باعث شده بود کلافه شود و جیک مغرور از درون غار یخی اش بیرون بیاید.
جیک: اگه چشمات عادت داره فقط سمت چپ رو ببینه به استاد بگم بیاد اینور وایسه درس بده.
دخترک یکه خورده لبش را گاز گرفته و عذر خواهی کرد و نگاهش را به کتاب جلو رویش دوخت و بازی با دستمال بی جان در دستش را شروع کرد.
با کلام آخر استاد لحظه ای صبر نکرد و از جا بلند شد که پشت سرش آن دختر نیز بلند شد و اسم جیک را صدا کرد.
دختر: ببخشید یه چیزی میخواستم بگم.
کلافه سربرگرداند و خیره به او منتظر ادامه حرفش شد.
دختر: فکر کنم دکمه تون داره میوفته.
با تک خند مسخره و از سر تعجبی گفت:
جیک: چی میگی؟ بخاطر این منو نگه داشتی؟
دختر: نه خب ولی گفتم بهتون بگم که مراقبش باشید ولی در اصلا میخواستم بگم توی کلاس دیدم چیزی ننوشتید، اگه یه موقع مطالب امروز رو خواستید بهم بگید بهتون قرض بدم.
جیک: فکر نمیکنی اینکار و روش یکم قدیمی شده؟
دخترک روبه‌رویش با تعجب بهش خیره شد و زمزمه پراز تحیرش را توانست با سختی از میان همهمه دانشجو ها که از کلاس خارج میشدند بشنود.
دختر:چ...چی؟
به سمتش رفت و با لحن تمسخر آمیز کنار گوشش زمزمه کرد:
جیک: دفعه بعدی که خواستی بهم نزدیک‌تر بشی روش جدیدی رو امتحان کن. اونجوری بخاطر تلاش و خلاقیت جدیدت، شکستنت جذاب تر میشه.
با یک گام ازش فاصله گرفت و قصد خروج از کلاس خالی شده را کرد که صدای عصبانی و لرزان دختر به گوشش رسید.
دختر: چی میگی برای خودت؟ فکر کردی کی هستی؟


♡●○•°•○●○•°•○●○•°•○●○•°•○●♡
undefined۵

۷۳

۱۲:۱۹

·٠•●Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ undefined●•٠·˙به نام معبودم ˙·٠•●undefined Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ●•٠·˙


ღ꧁ღ╭⊱ꕥ ިܩߊ‌ܔ ߊ‌ܦ̇ܢܚوܝ̇ߺܭَܝ‌ ꕥ⊱╮ღ꧂ღ

#پارت_دهم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دستانش را داخل جیب فرو برد و برای بار دیگر به سمتش برگشت و اجازه صحبت را به جیک درونش داد.
جیک: برای افرادی مثل تو ناشناس بمونم بهتره...برید اون حس مسخره ای رو که اسمش رو علاقه میزارید رو یه جای دیگه گدایی کنید.
و به سمت در کلاس رفت.
همیشه همین بود و این ترفند های مسخرشون دیگه داشت از حد می‌گذشت و صبر بینهایتش را به نهایت می‌رساند.
به در که رسید، رو به روی کلاس به صورت ناگهانی با کسی برخورد کرد و با دیدن دختری به در آغوشش پرت شده بود با چشم های درشت شده از شوک بهش خیره شد که سرش را بالا آورد و با دیدن جیک، گونه های برجسته اش گلگون شد و با قدمی از او فاصله گرفت و عذر خواهی کرد.
وقتی چشمان رنگی درخشانش را از جیک دزدید به خودش آمد و با لحن جدی گفت:
جیک: وقتی دارید وارد یه جایی می‌شید یکم دقت داشته باشید خانم محترم.
دخترک: بله واقعا عذر میخوام یکم عجله داشتم از این به بعد حواسم هست.
لبخند نرم و کوتاهی زد که نگاهی به سر تا پایش انداخت و در آخر به چشم های گیرا و براقش خیره شد و با لحن سرد همیشگیش جواب داد:
جیک: امیداورم همین طور باشه.
سری با احترام تکان داد و داخل کلاس شد که صدای مکالمه او را با تنها دختری که در کلاس حضور داشت و با کلامش تا عمق وجود سوزانده بود را شنید.
دخترک: هی الیزا چرا اینجا وایسادی؟ چی شد؟
الیزا: چی میخواستی بشه؟ به‌خاطر توعه بی‌شعور، این آقا هر چی خواست بارم کرد. بِت این دفعه آخری بود که برات یه کاری انجام می‌دادم.
بِتی: خب حالا مگه چی شده؟
الیزا: هیچی....فقط یه سوال دارم تو آدم قحط بود اومدی عاشقِ این...
انگار که کسی دست روی دهانش گذاشته باشد، ساکت و با خفه شدن صدای دخترک پریشان که الیزا نام داشت، ناگهان دست از گوش دادن کشید و به سمت راهرو اصلی دانشگاه رفت.
"فقط فالگوش واینستاده بودی که اونم انجام دادی"
جوابی در مقابل هیولای سرکشش نداشت پس به نادیده گرفتنش ادامه داد که صدای رو اعصابش دوباره بلند شد.
" ولی اینجور که بنظر میاد الیزا ازت خوشش نمیومد و اشتب کردی مستر ولی خب اینطور بوش میاد که دوستش..."
جیک: خفه شو لعنتی تا خودم خفت نکردم.


♡●○•°•○●○•°•○●○•°•○●○•°•○●♡
undefined۵

۸۴

۱۲:۱۹

·٠•●Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ undefined●•٠·˙به نام معبودم ˙·٠•●undefined Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ●•٠·˙


ღ꧁ღ╭⊱ꕥ ިܩߊ‌ܔ ߊ‌ܦ̇ܢܚوܝ̇ߺܭَܝ‌ ꕥ⊱╮ღ꧂ღ

#پارت_یازدهم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
زود قضاوت کردنش و اینکه فالگوش ایستاده بود به اندازه کافی اعصابش را متشنج کرده بود؛ چون خط قرمز های اصلی را رد کرده بود و حس خشم از خودش عین خوره به جانش افتاده بود.
" ادامه حرف هاشون برات مهمه؟ چرا داری بهش فکر میکنی؟"
لحن تمسخرآمیز جیک درونش باعث شد خشمش دو چندان بشه و سرمای کلامش بیشتر از هر زمانی حتی به خودش هم نفوذ کند.
جیک: توی این دنیا هیچ کس مهم تر از خودم نیس؛ مخصوصا دخترا...
از ساختمان دانشگاه بیرون زد و با برخورد نور شدید آفتاب برای لحظه ای تاریکی را مهمان چشمانش کرد.
بعداز عادت کردن به نور به آرامی چشم هایش را باز کرد و به جنب و جوش دانشگاه خیره شد.
با قرار گرفتن دستی روی شانه اش و بلافاصله صدای همیشه سرخوش اریک، از گوشه چشم نگاهی به او انداخت.
اریک: چقدر طولش دادی بیای... اون دختره چیکارت داشت؟ بازم ابراز علاقه؟
جیک: همچین چیزی نبود... قرار نیس همه دخترا بهم توجه نشون بدن که پس دست از چرت و پرت گویی بردار اریک!
اریک با خنده باشه ای گفت و همانطور که همراهش از پله ها پایین می آمد، انگار که چیزی یادش آماده باشد به سمت او برگشت و گفت:
اریک: هی فردا روز تعطیله و کل بچه های کلاس قراره دست جمعی بریم پیک نیک.. توام باید بیای.
جیک: من چرا؟خودت میدونی که تحمل گرما و حوصله این مسخره بازی ها رو ندارم.
اریک: ببخشید که توام جز ای از این کلاسی! نگران گرما نباش میبرمت تو سایه آقای جون شیرین. تا کلاس بعدی می‌بینمت!
اریک با گام های بلند از او فاصله گرفت و فرصتی برای مخالفت بیشتر به جیک نداد و از همین رو پوف کلافه ای کشید و به سمت فضای سبز دانشگاه حرکت کرد.
روی نیمکتی، زیر سایه درخت نشست و به آسمان آبی رو به رویش خیره شد. از آرامش آن لحظه نهایت استفاده را می‌برد که با صدای جیغ خفه ای، سرش به سمت دیگر برگشت و با دیدن پسری که روبه‌روی دختری زانو زده بود، پوزخندی روی لبانش ایجاد شد.
چشمانش را کمی ریز کرد تا شاید قیافه آن دو نفری که خودشان مضحکه کرده بودند و عشقشان را جار می‌زدند را ببیند.
پسری که قیافه معمولی ای داشت را می‌شناخت.همکلاسی اش بود و از پسران درس خوان دانشگاه به حساب می‌آمد. و اما دختر...
با کمی خیره شدن در جایش تکان خورد و دختری که امروز بهش برخورد کرده بود را دید که با لپ های اناری و شوک زده به پسر نگاه می‌کرد.


♡●○•°•○●○•°•○●○•°•○●○•°•○●♡
undefined۴

۶۱

۱۱:۲۷

·٠•●Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ undefined●•٠·˙به نام معبودم ˙·٠•●undefined Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ●•٠·˙


ღ꧁ღ╭⊱ꕥ ިܩߊ‌ܔ ߊ‌ܦ̇ܢܚوܝ̇ߺܭَܝ‌ ꕥ⊱╮ღ꧂ღ

#پارت_دوازدهم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
با حس تماشای یک تئاتر بی مزه نگاهش را روی آن دو ثابت نگه داشت که نگاه دختر به اطراف چرخید و با دیدن جیک کمی در جایش تکان خورد.
پسر قد بلند از جایش بلند شد و قدمی به دختر نزدیک شد که دختری که می‌دانست بتی نام دارد از او فاصله گرفت و با عذر خواهی سرش را پایین انداخت و قصد رفتن کرد.
پسر: صبر کن...خواهش میکنم وایسا حداقل یکم به پیشنهادم فکر کن بتی. من واقعا مدت هاست دوست دارم.
بتی: نمیخوام اذیتت کنم بخاطر همون میگم نه...وقتت رو سر من نزار.
با بیخیالی خیره آن دو بود که چه معرکه ای راه انداخته بودند که نگاه شرمگین آن دختر در چشمانش گره خورد و لحظه ای بهم خیره شدند.
بتی با آن حجم از احساسی که درونش می‌نوشید به جیک نگاه می‌کرد و با فکر به اینکه این منظره را دیده چشمان تیله ای اش را بست و سر به زیر، با قدم های بلند و پی در پی از آن وضعیت گریخت.
با ناپدید شدن دختر و قامت خم شده‌ی پسر جمعیت کم کم رنگ باخت و جیک با تکانی به بدنش از جا بلند شد و به سمت ساختمان مرکزی برای کلاس دیگرش قدم برداشت و با همان پوزخندش زمزمه کرد:
جیک: نمایش بی مزه اما سرگرم کننده ای بود.
در طول کلاس اینبار کنار اریک نشسته بود و به حرف های صد من یه غاز او در میان حرف های استاد گوش میداد و هرازگاهی نگاهش با چشم غره و نگاه اخم آلود الیزا که در کلاس پیش با خاک یکسانش کرده بود، برخورد می‌کرد و کلافه به سمت دیگری نگاه می‌کرد.
در تمام طول کلاس الیزا به این فکر می‌کرد که دوست ساده و احمقش، عاشق چه چیز این پسر جذاب اما نادوست داشتنی شده و او را هم درگیر دل بی قرار خودش کرده بود.
شاید اگر هر کسی جای بتی بود، الیزا عمرا غرورش را زمین می‌گذاشت و بخاطرش به آن پسر نزدیک میشد تا بخاطر اینکه صرفا همکلاسی هستن هوایش را داشته باشد.
اصرار های بتی برای مراقبت و کمک به جیک برای الیزا خنده دار بود و دعا می‌کرد هرگز عاشق نشود، آن هم عاشق آدمی که سرگرمی اش شکستن دل دیگران است.
هرازگاهی به جیک نگاه می‌کرد که سعی در تمرکز روی حرف های استاد داشت.
از خیره نگاه کردن خوشش نمی‌آمد اما میخواست بداند تصویری که امروز از دوستش و آن پسرک لعنتیِ نقشه خراب کن دیده بود، تاثیری رویش داشته یا نه که انگار چیزی از روی ظاهرش مشخص نبود که زیرلب گفت:
الیزا: ای دوست ساده‌ی من! این اصلا تو باغ نیس بعد تو فکر می‌کردی چون اون صحنه رو دیده بعدا مشکل برات به وجود میاد. این اصلا تو رو نمیبینه!
کلاس هر چه بود با نگاه های الیزا و حرف های بی ربط اریک تمام شد و همه عزم رفتن به خانه را داشتند.
هنگام خروج از کلاس جیک دختر چشم رنگی را کنار در دید که با اضطراب منتظر دوستش بود و با دیدن جیک فقط سلامی کوتاه به او کرد.
جیک حتی جوابش را نداد و فقط نظاره گر او شد که به همراه الیزا، دست در دست هم بیرون رفتند و از جلوی چشمانش محو شدند.

♡●○•°•○●○•°•○●○•°•○●○•°•○●♡
undefined۶

۶۵

۱۱:۲۷

Children of vamfield. chapter 1 episode 3.pdf

۹.۸۸ مگابایت

undefined CHILDREN OF VAMFIELD undefined
undefinedCHAPTER _ 1 / EPISODE 3undefined
undefinedTRANSLATOR & EDITOR:Málek.Hundefined
#وبتون
undefined۶

۶۲

۱۵:۳۲