لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل 𝜗𝜚 𝑒𝑛𝑜𝑣𝑒𝑙𝑠�
۲۳۱ عضو

𝜗𝜚 𝑒𝑛𝑜𝑣𝑒𝑙𝑠

سکرت~
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۸ اردیبهشت

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

۳۰ اردیبهشت
چپتر سیزدهم - پایان
دو سال از فارغ‌التحصیلی می‌گذشت.‌آن دلهره‌های همیشگیِ شبِ امتحان، آن دویدن‌هایِ نفس‌گیر در محوطه‌ی دانشگاه برای رسیدن به کلاس‌های ۸ صبح، و آن جزوه‌هایی که در لحظه‌ی آخر بین‌شان دست‌به‌دست می‌شد، حالا تبدیل شده بودند به خاطراتی شیرین که هر بار یادآوری‌شان، خنده‌ای از ته دل به لب‌هایشان می‌آورد.
حالا دیگر هر کدام‌شان در مسیرِ شغلی و تحصیلیِ خودشان قدم برمی‌داشتند، اما این فاصله، فقط پیوندِ بین‌شان را محکم‌تر کرده بود.
در غروبِ یک روزِ گرمِ تابستانی، ویلایِ ساحلی که از قدیم پاتوقِ ثابتِ تعطیلاتِ گروه بود، دوباره شاهدِ جمع شدنِ آن‌ها بود. حیاط ویلا با ریسه‌های نوری که ریکی و آیومی با کلی بحث و خنده نصب کرده بودند، می‌درخشید.
هیسونگ پشتِ بارباکیو ایستاده بود و با آن جدیتِ همیشگی‌اش با گوشت‌های روی منقل ور می‌رفت.
اوساگی کنارش ایستاده بود و سعی می‌کرد با یک چنگال، تکه‌ای از سبزیجاتِ کباب شده را بردارد، اما هیسونگ با مهارت مچش را در هوا گرفت.
هیسونگ با لبخندی که چشمانش را باریک می‌کرد، گفت: «هی، حواسم بهت هست‌ها،»
اوساگی اخمی ظاهری کرد و با پاشنه‌ی پایش ضربه‌ای آرام به کفشِ هیسونگ زد: «تو اینطوری با عشقِ زندگیت رفتار می‌کنی؟!»
هیسونگ خندید، پیشبندش را درآورد، اوساگی را از‌ پشت بغل کرد و با آرام‌ترین لحن ممکن گفت:«نه، با عشقِ زندگیم فقط شوخی می‌کنم… چون می‌دونم آخرش منو دوست داره.»
و بعد، با دقت لقمه‌ای برای اوساگی درست کرد.
اوساگی لب پُر کرد و لبخند زد: «بهتر نیست بعد از این‌که مطمئن شدی کباب‌ها نسوختن از این حرف‌ها بزنی؟»
هیسونگ هم با آهی کوتاه، سیخ های روی منقل را چرخاند:«این یکی‌ بی‌مزه بود؟»
اوساگی خندید.«… یکم.»
در ایوانِ ویلا، جی و یونجین مشغولِ بحثی گرم بودند.
جی با جدیتِ خاصی در مورد پروژه‌ی شرکتِ تبلیغاتی‌شان حرف می‌زد و یونجین با ظرافت نظراتش را اضافه می‌کرد.
جی دستِ یونجین را گرفت و زمزمه کرد: «راستش رو بخوای… لوگویی که طراحی کردی اون‌قدر‌ها هم بد نیست.»
یونجین با لبخندی که ناشی از غرور و عشق بود، سرش را روی شانه‌ی جی گذاشت.«واقعاََ باورم نمیشه، بالاخره آدم شدی!»
کمی آن‌طرف‌تر، جیک و هانی مشغولِ آماده کردنِ میز بودند.
جیک ناگهان یادِ آن شبی افتاد که در کافه‌ی دانشگاه برایِ اولین بار سرِ بستنی خوردن بحث‌شان شده بود؛ یادآوریِ آن خاطره باعث شد هردو قهقهه بزنند.
جیک هانی را به سمت خودش کشید و در گوشش چیزی گفت که باعث شد هانی با شیطنت به بازوی جیک ضربه‌ای بزند.
جیک دستش را عقب کشید.«آخ!»
هانی پوزخندی زد.«هی، انقدر لوس نباش!»
اما کنار از این همه شوخی و بحث‌های بامزه‌ی بینشان، هردو می‌دانستند که حالا در رابطه‌شان به تعادلی رسیده‌اند که هیچ طوفانی توانِ تکان دادنش را نداشت.
سونگهون و وینتر هم در گوشه‌ای دنج روی تابِ حیاط نشسته بودند.
سونگهون با نگاهی خیره به دریا، غرق در افکارش بود، اما وینتر با گرفتن دست سونگهون در دست خودش، حواس او را پرت کرد.
سونگهون با لبخندی که به ندرت به کسی نشان می‌داد به او نگاه کرد. «دوستت دارم، وینتر.»
وینتر هم با لبخند آرام همیشگی‌اش به او نگاه کرد.«من بیشتر.»
سونگهون ابرویی بالا انداخت.«حقیقت نداره.»
کمی آن طرف‌تر، چند قدم مانده به دریا، ریکی و آیومی داشتند می‌خندیدند.
طبقِ معمول، ریکی در حال اذیت کردن آیومی بود و روی او آب می‌پاشید.
آیومی هم دست ریکی را گرفت و به سمت خود کشید.
هردو در آب افتادند و خندیدند، انگار خیس شدن هیچ اهمیتی برایشان ندارد.
لین و جونگوون با دقت مشغولِ تزئینِ میز با گل‌هایِ وحشی بودند.
جونگوون با آرامشِ همیشگی‌اش به لین کمک می‌کرد و هر از گاهی جمله‌ای عاشقانه می‌گفت که باعث می‌شد گونه‌های لین گل بیاندازد.
سونو اما، کمی آن‌طرف‌تر تنها بود
او در این دو سال تمرکزش را رویِ رشدِ شخصی و کارش گذاشته بود و جایِ خالیِ کسی را در کنارش احساس می‌کرد، هرچند که همیشه با حضورِ دوستانش دلگرم بود.
اما امروز، سونو متفاوت بود. با لبخندی هیجان‌زده که سعی داشت پنهانش کند، به سمتِ درِ ورودی ویلا رفت.
لحظاتی بعد، با دختری که چشمانی مهربان و لبخندی آرام داشت به نام «مینوری» بازگشت.
سونو با صدایی که از هیجان کمی می‌لرزید، گفت: «بچه‌ها… این مینوریه. دوست‌دخترم. خیلی وقت بود می‌خواستم باهاش آشنا بشید.»
مینوری مودبانه به همه سلام کرد. فضایِ صمیمیِ جمع، به لطفِ استقبالِ گرمِ همه، باعث شد مینوری بلافاصله احساسِ راحتی کند.
سونو که حالا کنار مینوری نشسته بود، با نگاهی که در آن هزاران حرفِ ناگفته بود، به او خیره شد؛ همه می‌دانستند که این شروعِ یک داستانِ جدید برای سونو است.
شب که فرا رسید، همگی دورِ آتش جمع شدند. صدای خنده، بوی چوبِ سوخته و موسیقیِ ملایمی که جیک پخش می‌کرد، تصویرِ کاملی از خوشحالی.
هیسونگ لیوانش
undefined۱۴

۳۱۶

۲۱:۳۶

—را بالا گرفت.«به سلامتیِ الان. به روزهایی که تموم نمی‌شن.»
همه بعد از او لیوان‌هایشان را بالا بردند.
اوساگی گفت: «به سلامتیِ گوشت‌های نسوخته‌ت!»
هیسونگ خندید.«به سلامتیِ خانومی که قراره هر سال همینو بگه.»
همه خندیدند.
و با آن صداهای درهم و گرم، با نورِ رقصانِ آتش روی چهره‌هایشان، شب کامل شد.
چیزی پایان نیافته بود ، فقط شکلش عوض شده بود.
فصلِ درس و امتحان رفته بود، اما فصلِ عشق و زندگی تازه برایشان شروع شده بود.
1405 / 2 / 4 — 1405 / 2 / 28
undefined۱۷
undefined۲

۳۲۷

۲۱:۳۷

۳ خرداد

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
⌢ . ꒰ 𝗂𝗇𝗍𝗋𝗈𝖽𝗎𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇 ꒱ . ⌢
اسم کامل : لی هیسونگ
سن : ۱۸
متولد : ۲۵ اکتبر ۲۰۰۷ در کُره، اویوانگ‌شی
هیسونگ با قد بلند و استایلِ تیز و بُرنده‌اش، هر جا که می‌رود بی‌اختیار مرکز توجه است. او پسری است به‌شدت کاریزماتیک که بازی‌اش با اعصاب دیگران، برایش یک سرگرمیِ لذت‌بخش است؛ تنها چیزی که برایش اهمیت دارد، تماشای واکنش‌های آدم‌هاست.
هیسونگ استادِ پیدا کردنِ نقطه ضعف است و همیشه درگیرِ جنجال و دعواست. او دشمنیِ شدیدی با کسی دارد که تمامِ توانش را برای آزار دادنِ او می‌گذارد. خلاصه اینکه هیسونگ، همانی است که یا نمی‌توانی از او چشم برداری، یا از رفتارهای بی‌پروا و شیطنت‌های خطرناکش به ستوه می‌آیی؛ اما در هر صورت، نادیده گرفتن‌اش غیرممکن است.
undefined۱۵

۲۴۶

۲۰:۳۶

۴ خرداد
thumbnail
⌢ . ꒰ 𝗂𝗇𝗍𝗋𝗈𝖽𝗎𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇 ꒱ . ⌢اسم کامل : شیم جیک
سن : ۱۸
متولد : ۱۵ نوامبر ۲۰۰۷ در کُره، سئول
جیک همان “پسرِ رویایی” سال آخری دبیرستان بود؛ از آن‌هایی که انگار از دل یک فیلم رمانتیک بیرون آمده‌اند. او نه تنها باهوش و خوش‌قیافه بود، بلکه آن‌قدر مبادی آداب و مهربان رفتار می‌کرد که محال بود کسی در کنارش احساس راحتی نکند.
با لبخندی که همیشه گوشه‌ی لب داشت و لحن آرامی که انگار هیچ‌چیز نمی‌توانست آن را به هم بریزد، دقیقاً همان جنتلمنی بود که هر دختری آرزوی هم‌صحبتی‌اش را داشت. او همیشه آماده کمک بود، کیف کسی را می‌گرفت یا با ادبی خاص راه را باز می‌کرد؛ یک پسرِ سر‌به‌زیر و همه‌چیز‌تمام که حضورش در راهروهای مدرسه، ناخودآگاه نگاه‌ها را به سمت خودش می‌کشاند.
undefined۱۳

۱۴۹

۲۱:۳۲

thumbnail
⌢ . ꒰ 𝗂𝗇𝗍𝗋𝗈𝖽𝗎𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇 ꒱ . ⌢اسم کامل : یانگ جانگوون
سن : ۱۸
متولد : ۹ فوریه ۲۰۰۸ در کُره، سئول
جانگوون ترکیبی از هوشِ تیز و کاریزمایِ ذاتی بود; همان دانش‌آموز ممتازی که انگار برای رهبری به دنیا آمده است. او با نمره‌های درخشان و ظاهری آراسته، نه تنها محبوب‌ترین فرد کلاس، بلکه معتمدترینِ آن‌ها هم بود.
جانگوون از آن دست آدم‌هایی بود که با یک نگاهِ آرام و منطقی، هر تنشی را فرو می‌نشاند و با اخلاق بی‌نقصش، احترام همه—از معلمان گرفته تاسال‌اولی‌ها—را برمی‌انگیخت. او فقط یک پسرِ خوش‌قیافه و باهوش نبود؛ او تکیه‌گاهِ گروه و مغز متفکری بود که همیشه می‌دانست چطور اوضاع را مدیریت کند.
undefined۸

۱۵۰

۲۱:۴۲

thumbnail
⌢ . ꒰ 𝗂𝗇𝗍𝗋𝗈𝖽𝗎𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇 ꒱ . ⌢
اسم کامل : پارک جِی
سن : ۱۸
متولد : ۲۰ آوریل ۲۰۰۸ در کُره، سئول
جی مظهر استایل و رک‌گویی در مدرسه بود؛ پسری که با نگاه نافذ و جذبه‌ی خاصش، در هر جمعی ناخودآگاه راه را برایش باز می‌کردند. او برخلاف ظاهر کمی مغرور و سردش، قلبی به شدت وفادار داشت و اهل تظاهر نبود.
جی همان کسی بود که بی‌پرده حقیقت را به زبان می‌آورد و از گفتن حرف‌های تند اما منطقی واهمه نداشت؛ یک “رُک‌گویِ جذاب” که شاید در برخورد اول کمی ترسناک به نظر می‌رسید، اما محکم‌ترین تکیه‌گاه برای دوستانش بود. او با آن تیپ بی‌نقص و شخصیتِ با‌اراده‌اش، تضاد عجیبی با بقیه داشت؛ کسی که ترجیح می‌داد با عملش خودش را ثابت کند تا با کلمات.
undefined۷

۱۴۶

۲۱:۵۷

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

۵ خرداد
thumbnail
⌢ . ꒰ 𝗂𝗇𝗍𝗋𝗈𝖽𝗎𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇 ꒱ . ⌢اسم کامل : چوی ناری
سن : ۱۷
متولد : ۱۷ دسامبر ۲۰۰۶ در کُره، سئول
ناری دختری با زیبایی خیره‌کننده بود که لبخندش را برای همه، و جسارتش را فقط برای کسانی که پا روی دمش می‌گذاشتند، خرج می‌کرد. او به تکیه کردن به دیگران یا دریافت محبت عادت نداشت؛ برای همین وقتی کسی به او خوبی می‌کرد، در دلش جا می‌خورد اما چهره‌اش را مثل سنگی نفوذناپذیر نگه می‌داشت.
تنها کسی که می‌توانست آرامش او را به هم بریزد، هیسونگ بود. ناری هر بار با دیدن او، از سر کلافگی آه کوتاهی می‌کشید و با نگاهش از او فاصله می‌گرفت، اما هیسونگ همیشه با آن پوزخند مغرورانه و روی اعصابش، جوابِ کلافگی‌های او را می‌داد؛ پوزخندی که انگار تمامِ اعتمادبه‌نفسِ ناری را به چالش می‌کشید.
undefined۱۱

۱۸۹

۵:۵۵