هر انسانی در وجود خود دفینههایی از دانش و قدرت دارد، اما بیشتر آدمها روی این گنج در گذاشته و آن را پوشاندهاند.
نوایی دلنواز رو میبینید و می شنوید، با موسیقی و صدای هوش مصنوعی

Every human being possesses treasures of knowledge and power within themselves, but most people have put a lid on that treasure and covered it up.
ble.ir/join/7F4nQXg82ehttps://t.me/ertefa_studio
نوایی دلنواز رو میبینید و می شنوید، با موسیقی و صدای هوش مصنوعی
Every human being possesses treasures of knowledge and power within themselves, but most people have put a lid on that treasure and covered it up.
ble.ir/join/7F4nQXg82ehttps://t.me/ertefa_studio
۱۴۵
۵:۲۹
پازلِ هزینه برای مردم تکمیل شد؛
منتظر قطعهی انتفاع و فایده، اما تا کی؟!
الهه فابریکی اورنگ
پژوهشگر اقتصادی
یک جایی از کار میلنگد؛ انگار در تاریخ اداره این سرزمین، نوعی پوستاندازی دردناک در جریان است. اما این فقط یک استعاره شاعرانه نیست.اگر به دادهها نگاه کنیم، ایران با جمعیتی حدود ۹۲.۴ میلیون نفر در سال ۲۰۲۵، در قیاس با بسیاری از کشورهای منطقه در مقیاسی کاملاً متفاوت قرار دارد؛ عراق حدود ۴۷ میلیون، سوریه حدود ۲۵.۶ میلیون و لیبی حدود ۷.۵ میلیون نفر جمعیت دارند. این تفاوت فقط عددی نیست؛ بلکه به معنای وزن ژئوپلیتیکی، ظرفیت فوق العاده، عمق اقتصادی و امکان بازتولید قدرتی است که ایران را از بخش بزرگی از کشورهای پیرامونی متمایز میکند. (گزارش بانک جهانی , 2025)
در عین حال، روشن است که منازعاتی از جنس جنگ کنونی در کشور با در نظرگرفتن تحریم ها، در سطح بینالمللی معمولاً اهداف مهم اقتصادی و ژئوپلیتیکی را نیز دنبال میکنند؛ (اهدافی که فعلاً قصد ورود مستقیم به آنها در این متن نیست.) اما حتی با کنار گذاشتن این لایه، یک پرسش اساسی همچنان پابرجاست: انتفاع مردم در این میان کجاست؟
تجربه کشورهای منطقه و گزارشهای مراکز مطالعاتی مانند UNHCR، Chatham House، Brookings و CFR نشان میدهد که در عراق، سوریه و لیبی، مسیر عبور از بحران و تغییرات ساختاری، هزینههای سنگین انسانی و اقتصادی را مستقیماً بر دوش مردم گذاشت. در آن معادلات، انتفاع مردم نه تنها تضمینشده نبود، بلکه فرآیند گذار در بسیاری موارد با آوارگی، فرسایش معیشت، شکنندگی نهادها و بیثباتی طولانیمدت همراه شد.
از این زاویه، امروز این پرسش راهبردی از تصمیمگیران کشور مطرح میشود که جایگاه مردم در این پازل چیست؟ آیا اساساً نوعی پوستاندازی در جریان است یا خیر؟ و اگر هست، خروجی آن برای سفره مردم و امنیت عمومی جامعه چیست؟
هشداری که باید جدی گرفته شود این است که هر پوستاندازی، اگر بدون در نظر گرفتن انتفاع ملموس مردم پیش برود، نه یک تحول ملی، بلکه نوعی فرسایش پرهزینه خواهد بود. اگر این مسیر قرار نیست به گشایش در رفاه، امنیت معیشتی و ثبات اجتماعی منجر شود، باید پرسید این همه هزینه تا کجا و برای چه باید به جان خریده شود؟! سرمایه اصلی هر کشوری مردم آن هستند؛
وقتی یک سیستم، از مردمی که خرج میدهند، توقعِ بقا دارد، اما به آنها سهمی نمیدهد*، در واقع دارد با دست خود، آب را از ریشههایش قطع میکند. این دیگر یک خطای مهندسی نیست؛ این یک خودکشیِ تدریجی با چشمانی باز است.
پازلِ هزینه تکمیل شد؛ قطعهی «انتفاعِ نهاییِ مردم» چه زمانی و کجا قرار خواهد گرفت؟
ble.ir/join/7F4nQXg82ehttps://t.me/ertefa_studio
منتظر قطعهی انتفاع و فایده، اما تا کی؟!
الهه فابریکی اورنگ
پژوهشگر اقتصادی
یک جایی از کار میلنگد؛ انگار در تاریخ اداره این سرزمین، نوعی پوستاندازی دردناک در جریان است. اما این فقط یک استعاره شاعرانه نیست.اگر به دادهها نگاه کنیم، ایران با جمعیتی حدود ۹۲.۴ میلیون نفر در سال ۲۰۲۵، در قیاس با بسیاری از کشورهای منطقه در مقیاسی کاملاً متفاوت قرار دارد؛ عراق حدود ۴۷ میلیون، سوریه حدود ۲۵.۶ میلیون و لیبی حدود ۷.۵ میلیون نفر جمعیت دارند. این تفاوت فقط عددی نیست؛ بلکه به معنای وزن ژئوپلیتیکی، ظرفیت فوق العاده، عمق اقتصادی و امکان بازتولید قدرتی است که ایران را از بخش بزرگی از کشورهای پیرامونی متمایز میکند. (گزارش بانک جهانی , 2025)
در عین حال، روشن است که منازعاتی از جنس جنگ کنونی در کشور با در نظرگرفتن تحریم ها، در سطح بینالمللی معمولاً اهداف مهم اقتصادی و ژئوپلیتیکی را نیز دنبال میکنند؛ (اهدافی که فعلاً قصد ورود مستقیم به آنها در این متن نیست.) اما حتی با کنار گذاشتن این لایه، یک پرسش اساسی همچنان پابرجاست: انتفاع مردم در این میان کجاست؟
تجربه کشورهای منطقه و گزارشهای مراکز مطالعاتی مانند UNHCR، Chatham House، Brookings و CFR نشان میدهد که در عراق، سوریه و لیبی، مسیر عبور از بحران و تغییرات ساختاری، هزینههای سنگین انسانی و اقتصادی را مستقیماً بر دوش مردم گذاشت. در آن معادلات، انتفاع مردم نه تنها تضمینشده نبود، بلکه فرآیند گذار در بسیاری موارد با آوارگی، فرسایش معیشت، شکنندگی نهادها و بیثباتی طولانیمدت همراه شد.
از این زاویه، امروز این پرسش راهبردی از تصمیمگیران کشور مطرح میشود که جایگاه مردم در این پازل چیست؟ آیا اساساً نوعی پوستاندازی در جریان است یا خیر؟ و اگر هست، خروجی آن برای سفره مردم و امنیت عمومی جامعه چیست؟
هشداری که باید جدی گرفته شود این است که هر پوستاندازی، اگر بدون در نظر گرفتن انتفاع ملموس مردم پیش برود، نه یک تحول ملی، بلکه نوعی فرسایش پرهزینه خواهد بود. اگر این مسیر قرار نیست به گشایش در رفاه، امنیت معیشتی و ثبات اجتماعی منجر شود، باید پرسید این همه هزینه تا کجا و برای چه باید به جان خریده شود؟! سرمایه اصلی هر کشوری مردم آن هستند؛
وقتی یک سیستم، از مردمی که خرج میدهند، توقعِ بقا دارد، اما به آنها سهمی نمیدهد*، در واقع دارد با دست خود، آب را از ریشههایش قطع میکند. این دیگر یک خطای مهندسی نیست؛ این یک خودکشیِ تدریجی با چشمانی باز است.
پازلِ هزینه تکمیل شد؛ قطعهی «انتفاعِ نهاییِ مردم» چه زمانی و کجا قرار خواهد گرفت؟
ble.ir/join/7F4nQXg82ehttps://t.me/ertefa_studio
🥳۱
۲۰۰
۶:۱۳
ما آدمها فقط همین لحظه را میبینیم و گاهی خیال میکنیم همهچیز، همین آشفتگیِ پیشِ چشم ماست؛ غافل از اینکه در پسِ این بینظمیهای ظاهری، نظمی بزرگتر و تعادلی پنهان در جریان است.
باید چیزهایی باشند تا چیزهای دیگری نباشند. این، تنها قصهی من و تو یا این سرزمین نیست؛ قانونِ جهان و خواستِ پروردگار است.
اما این ندانستن، به معنای کنار کشیدن نیست. در دل همین بینظمیها باید کنشگر ماند و برای بهتر شدن تلاش کرد؛ با جانی آرام و صبور، ذهنی سرشار از آگاهی و حضوری دلنشین.
بهتر شدن، بدیهیترین کاریست که میتوان در این فرصت کوتاهِ زندگی انجام داد؛ بدیهیات را کوچک نبینیم...
In the midst of apparent chaos, act with a calm soul and trust the unseen order.در میان آشفتگیهای ظاهری، با جانی آرام کنشگر باش و به نظم پنهان اعتماد کن.
خیام هم زیبا گفت:
اسرارِ ازل را نه تو دانی و نه منوین حرفِ معمّا نه تو خوانی و نه منهست از پسِ پرده گفتوگوی من و توچون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من…
ble.ir/join/7F4nQXg82ehttps://t.me/ertefa_studio
باید چیزهایی باشند تا چیزهای دیگری نباشند. این، تنها قصهی من و تو یا این سرزمین نیست؛ قانونِ جهان و خواستِ پروردگار است.
اما این ندانستن، به معنای کنار کشیدن نیست. در دل همین بینظمیها باید کنشگر ماند و برای بهتر شدن تلاش کرد؛ با جانی آرام و صبور، ذهنی سرشار از آگاهی و حضوری دلنشین.
بهتر شدن، بدیهیترین کاریست که میتوان در این فرصت کوتاهِ زندگی انجام داد؛ بدیهیات را کوچک نبینیم...
In the midst of apparent chaos, act with a calm soul and trust the unseen order.در میان آشفتگیهای ظاهری، با جانی آرام کنشگر باش و به نظم پنهان اعتماد کن.
خیام هم زیبا گفت:
اسرارِ ازل را نه تو دانی و نه منوین حرفِ معمّا نه تو خوانی و نه منهست از پسِ پرده گفتوگوی من و توچون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من…
ble.ir/join/7F4nQXg82ehttps://t.me/ertefa_studio
۱۶۲
۶:۴۹
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
داستانی از دل درس و کلاس:الهه فابریکی اورنگ* 
اون روز استادمون سر کلاس درباره مهندسی رفتار و مهندسی افکار صحبت میکرد و از همه ما پرسید: «به نظر شما کدوم سادهتره؟ چرا؟»
بعضیها میگفتن مهندسی رفتار راحتتره؛ چون رفتارها رو میشه دید، کنترل کرد و نتیجهاش رو زودتر فهمید. بعضیهای دیگه هم میگفتن مهندسی افکار سادهتره؛ چون فکر میکردن با تغییر ذهنیت، همه چیز عوض میشه.
اما واقعیت علمی و تجربی نشون داده که در بیشتر مواقع، مهندسی رفتار خیلی سادهتر از مهندسی افکاره. چرا؟ چون افکار ما ریشههای عمیقی دارن؛ از ژنتیک و ویژگیهای وراثتی گرفته تا باورهایی که از بچگی توی ناخودآگاهمون حک شده. تغییر دادن چیزی که جزئی از «شخصیت» ما شده، مسیر سریع و سادهای نیست.
ولی رفتار رو میشه با طراحی محیط، پاداش، تنبیه یا فشارهای اجتماعی سریعتر تغییر داد. برای همین در دنیای امروز، خیلی وقتها رفتار ما تغییر میکنه، بدون اینکه فکرمون واقعاً عوض شده باشه.
خلاصه اینکه: تغییر فکر عمیقتره اما سختتر؛ تغییر رفتار سریعتره اما لزوماً به معنی تغییر باور نیست. شناخت این تفاوت، کلید درک خیلی از اتفاقات اطراف ماست.
برای دوستانی که علاقهمند به مطالعه بیشتر هستند:- آثار بی.اف اسکینر (B.F. Skinner) در زمینه رفتارگرایی و شرطیسازی- کتابهای آرون بک (Aaron Beck) درباره طرحوارهها و تغییر افکار- کتابهای آلبرت الیس (Albert Ellis) در مورد نقش باورها در رفتار و احساسات
ble.ir/join/7F4nQXg82ehttps://t.me/ertefa_studio
اون روز استادمون سر کلاس درباره مهندسی رفتار و مهندسی افکار صحبت میکرد و از همه ما پرسید: «به نظر شما کدوم سادهتره؟ چرا؟»
بعضیها میگفتن مهندسی رفتار راحتتره؛ چون رفتارها رو میشه دید، کنترل کرد و نتیجهاش رو زودتر فهمید. بعضیهای دیگه هم میگفتن مهندسی افکار سادهتره؛ چون فکر میکردن با تغییر ذهنیت، همه چیز عوض میشه.
اما واقعیت علمی و تجربی نشون داده که در بیشتر مواقع، مهندسی رفتار خیلی سادهتر از مهندسی افکاره. چرا؟ چون افکار ما ریشههای عمیقی دارن؛ از ژنتیک و ویژگیهای وراثتی گرفته تا باورهایی که از بچگی توی ناخودآگاهمون حک شده. تغییر دادن چیزی که جزئی از «شخصیت» ما شده، مسیر سریع و سادهای نیست.
ولی رفتار رو میشه با طراحی محیط، پاداش، تنبیه یا فشارهای اجتماعی سریعتر تغییر داد. برای همین در دنیای امروز، خیلی وقتها رفتار ما تغییر میکنه، بدون اینکه فکرمون واقعاً عوض شده باشه.
خلاصه اینکه: تغییر فکر عمیقتره اما سختتر؛ تغییر رفتار سریعتره اما لزوماً به معنی تغییر باور نیست. شناخت این تفاوت، کلید درک خیلی از اتفاقات اطراف ماست.
برای دوستانی که علاقهمند به مطالعه بیشتر هستند:- آثار بی.اف اسکینر (B.F. Skinner) در زمینه رفتارگرایی و شرطیسازی- کتابهای آرون بک (Aaron Beck) درباره طرحوارهها و تغییر افکار- کتابهای آلبرت الیس (Albert Ellis) در مورد نقش باورها در رفتار و احساسات
ble.ir/join/7F4nQXg82ehttps://t.me/ertefa_studio
۱۰۶
۱۶:۳۴
آخر این خیابان به کجا می رسد؟
الهه فابریکی اورنگ
«مرجان» از پشت پنجرهی کافهی کوچکشان، «نگاه»، خیابان رو تماشا میکرد. خیابانی که پر بود از آدمها، ماشینها، و صداهایی که هر کدام قصهای داشتند. اما امروز، قصهها برای مرجان معنای اقتصادیتری پیدا کرده بودند. او به تازگی در دورههای تحلیل اقتصادی شرکت کرده بود و حالا دنیا را با نگاهی متفاوت میدید.
وقتی نرخ ارز بالا و پایین میرفت، مرجان حس میکرد انگار یک موج نامرئی، زندگی همهی آنها را تکان میدهد. پدرش، آقای احمدی، در کارخانهای کار میکرد که برای تولید، به مواد اولیهای نیاز داشت که باید از خارج وارد میشد. با هر نوسان ارز، آیندهی کارخانه و امنیت شغلی پدرش مبهمتر میشد. حقوقها گاهی دیر میرسید و نگرانی به دل خانواده میانداخت.
مرجان خودش حسابدار کافه بود. قیمت قهوههایی که میخریدند، شیر، شکر، و حتی نان، همگی به نوعی به نرخ ارز ربط داشتند. وقتی قیمتها بالا میرفت، مشتریان کمتر میشدند. کافهای که تنها دلخوشی کوچکشان بود و چرخ زندگیشان را میچرخاند، حالا خودش در معرض خطر قرار گرفته بود.
یاد حرف مادرش افتاد: "مرجان جان، این تصمیمهای بزرگ که توی اخبار میگن، تهش میشه اینکه همهچی به ما وصل میشه، به زندگی ماها."
درست در همین فکرها بود که مردی با لباس رسمی وارد کافه شد. عجله داشت و دنبال اینترنت پرسرعت بود. "ببخشید، اینجا وایفای قوی و پایدار دارید؟ جلسه آنلاین مهمی دارم."مرجان با تردید گفت: "بله، داریم، ولی گاهی وقتا سرعتش کم میشه یا قطع میشه..."مرد آهی کشید: "آخ! اینترنت هم که شده دردسر! همه کارامونم بهش گره خورده، کافیه گیر کنه یا نباشه، میشیم اسیر و گرفتار."
مرجان به مرد نگاه کرد. مردی که زندگیاش به اینترنت پرسرعت وابسته بود، درست مثل پدرش که به واردات مواد اولیه و ثبات کارخانه. و درست مثل خودش که با هر تغییر قیمت، باید حساب و کتاب دخل و خرج را سر انگشتی انجام میداد.
آنها همه در یک "خیابان" بودند؛ خیابانی که سرنوشتشان به تصمیماتی گره خورده بود که در جاهای دور، در اتاقهای فکر، یا در مذاکرات سیاسی بین کشورها گرفته میشد. تصمیمی که میتوانست روی قیمت یک فنجان قهوه، امنیت شغلی یک کارگر، یا سرعت اینترنت یک مدیر تأثیر بگذارد.
مرجان دوباره به بیرون نگاه کرد. انگار دیگر فقط یک خیابان نبود، بلکه مسیری بود که آیندهی همهی آنها را شکل میداد. مسیری که در آن، اثر انگشت سیاستهای کلان بر هر تار و پود زندگی روزمره، به وضوح نمایان بود. اما همان زمان، به پدرش فکر کرد، به مشتری کافه، به همسایهها، به کسبوکارهای کوچک اطراف.
"خب، مرجان،" با خودش گفت، "اینکه دنیا چطور میچرخد، شاید دست من نباشد، اما اینکه من چگونه در این دنیا قدم بردارم، چرا نباشد؟"
به پدرش فکر کرد؛ شاید بتواند با او دربارهی راههایی برای مدیریت هزینههای کارخانه یا حتی یادگیری یک مهارت مکمل صحبت کند. به کافه فکر کرد؛ چطور میتوان با مدیریت بهتر هزینهها، تنوع دادن به منوی کوچکشان، یا حتی ایجاد یک فضای دوستانهتر برای مشتریان، تابآوری این کسبوکار کوچک را بیشتر کرد؟ به همسایگانشان فکر کرد؛ شاید بتوانند با هم برای خرید عمدهی برخی اقلام همکاری کنند یا در مواقع نیاز، به هم کمک برسانند. حتی اینترنت قطع شدهی مرد تاجر، تلنگری بود؛ شاید بتواند دربارهی راههای ارتباطی جایگزین یا راههای افزایش پایداری شبکه در حد توان خود تحقیق کند.
دانستن اینکه این بازی بزرگ جهانی چگونه بر زندگیشان اثر میگذارد، اولین قدم بود. اما قدم دوم، اقدام بود؛ هرچند کوچک، اما در همین دایرهی امکانات خودش و جامعهی اطرافش. شاید این اقدامات، نتواند جلوی موجهای بزرگ را بگیرد، اما قطعاً میتواند به ساختن قایقهای نجات و افزایش توان مقاومت، در همین "خیابان"ی که در آن زندگی میکردند، کمک کند...مقصدتون هر جا باشه، انتهای خیابان شما رو به اون مکان خواهد رسوند...
ble.ir/join/7F4nQXg82ehttps://t.me/ertefa_studio
الهه فابریکی اورنگ
«مرجان» از پشت پنجرهی کافهی کوچکشان، «نگاه»، خیابان رو تماشا میکرد. خیابانی که پر بود از آدمها، ماشینها، و صداهایی که هر کدام قصهای داشتند. اما امروز، قصهها برای مرجان معنای اقتصادیتری پیدا کرده بودند. او به تازگی در دورههای تحلیل اقتصادی شرکت کرده بود و حالا دنیا را با نگاهی متفاوت میدید.
وقتی نرخ ارز بالا و پایین میرفت، مرجان حس میکرد انگار یک موج نامرئی، زندگی همهی آنها را تکان میدهد. پدرش، آقای احمدی، در کارخانهای کار میکرد که برای تولید، به مواد اولیهای نیاز داشت که باید از خارج وارد میشد. با هر نوسان ارز، آیندهی کارخانه و امنیت شغلی پدرش مبهمتر میشد. حقوقها گاهی دیر میرسید و نگرانی به دل خانواده میانداخت.
مرجان خودش حسابدار کافه بود. قیمت قهوههایی که میخریدند، شیر، شکر، و حتی نان، همگی به نوعی به نرخ ارز ربط داشتند. وقتی قیمتها بالا میرفت، مشتریان کمتر میشدند. کافهای که تنها دلخوشی کوچکشان بود و چرخ زندگیشان را میچرخاند، حالا خودش در معرض خطر قرار گرفته بود.
یاد حرف مادرش افتاد: "مرجان جان، این تصمیمهای بزرگ که توی اخبار میگن، تهش میشه اینکه همهچی به ما وصل میشه، به زندگی ماها."
درست در همین فکرها بود که مردی با لباس رسمی وارد کافه شد. عجله داشت و دنبال اینترنت پرسرعت بود. "ببخشید، اینجا وایفای قوی و پایدار دارید؟ جلسه آنلاین مهمی دارم."مرجان با تردید گفت: "بله، داریم، ولی گاهی وقتا سرعتش کم میشه یا قطع میشه..."مرد آهی کشید: "آخ! اینترنت هم که شده دردسر! همه کارامونم بهش گره خورده، کافیه گیر کنه یا نباشه، میشیم اسیر و گرفتار."
مرجان به مرد نگاه کرد. مردی که زندگیاش به اینترنت پرسرعت وابسته بود، درست مثل پدرش که به واردات مواد اولیه و ثبات کارخانه. و درست مثل خودش که با هر تغییر قیمت، باید حساب و کتاب دخل و خرج را سر انگشتی انجام میداد.
آنها همه در یک "خیابان" بودند؛ خیابانی که سرنوشتشان به تصمیماتی گره خورده بود که در جاهای دور، در اتاقهای فکر، یا در مذاکرات سیاسی بین کشورها گرفته میشد. تصمیمی که میتوانست روی قیمت یک فنجان قهوه، امنیت شغلی یک کارگر، یا سرعت اینترنت یک مدیر تأثیر بگذارد.
مرجان دوباره به بیرون نگاه کرد. انگار دیگر فقط یک خیابان نبود، بلکه مسیری بود که آیندهی همهی آنها را شکل میداد. مسیری که در آن، اثر انگشت سیاستهای کلان بر هر تار و پود زندگی روزمره، به وضوح نمایان بود. اما همان زمان، به پدرش فکر کرد، به مشتری کافه، به همسایهها، به کسبوکارهای کوچک اطراف.
"خب، مرجان،" با خودش گفت، "اینکه دنیا چطور میچرخد، شاید دست من نباشد، اما اینکه من چگونه در این دنیا قدم بردارم، چرا نباشد؟"
به پدرش فکر کرد؛ شاید بتواند با او دربارهی راههایی برای مدیریت هزینههای کارخانه یا حتی یادگیری یک مهارت مکمل صحبت کند. به کافه فکر کرد؛ چطور میتوان با مدیریت بهتر هزینهها، تنوع دادن به منوی کوچکشان، یا حتی ایجاد یک فضای دوستانهتر برای مشتریان، تابآوری این کسبوکار کوچک را بیشتر کرد؟ به همسایگانشان فکر کرد؛ شاید بتوانند با هم برای خرید عمدهی برخی اقلام همکاری کنند یا در مواقع نیاز، به هم کمک برسانند. حتی اینترنت قطع شدهی مرد تاجر، تلنگری بود؛ شاید بتواند دربارهی راههای ارتباطی جایگزین یا راههای افزایش پایداری شبکه در حد توان خود تحقیق کند.
دانستن اینکه این بازی بزرگ جهانی چگونه بر زندگیشان اثر میگذارد، اولین قدم بود. اما قدم دوم، اقدام بود؛ هرچند کوچک، اما در همین دایرهی امکانات خودش و جامعهی اطرافش. شاید این اقدامات، نتواند جلوی موجهای بزرگ را بگیرد، اما قطعاً میتواند به ساختن قایقهای نجات و افزایش توان مقاومت، در همین "خیابان"ی که در آن زندگی میکردند، کمک کند...مقصدتون هر جا باشه، انتهای خیابان شما رو به اون مکان خواهد رسوند...
ble.ir/join/7F4nQXg82ehttps://t.me/ertefa_studio
۷۰
۱۶:۲۳
گاهی دانستنِ بسیاری از ناگفتهها، بارِ سنگینی است... و به دوش کشیدنش سنگینتر!
Sometimes, knowing what is left unsaid is a heavy burden... and carrying it is heavier still.
ble.ir/join/7F4nQXg82ehttps://t.me/ertefa_studio
Sometimes, knowing what is left unsaid is a heavy burden... and carrying it is heavier still.
ble.ir/join/7F4nQXg82ehttps://t.me/ertefa_studio
۸۰
۴:۱۶
اخبار چگونه ما رو دور می زنند؟
الهه فابریکی اورنگ
در هیاهوی بیپایانِ دنیای امروز، انگار ما جلوتر نمیرویم؛ فقط روی تردمیلِ خبرها میدویم و نفسنفس میزنیم. وقتی میگوییم اخبار ما را «دور میزند»، یعنی سرعت، حجم و تنوعِ این هیاهو آنقدر زیاد و بیپایان است که تا میآییم یک اتفاق را هضم کنیم، حادثهای دیگر از راه میرسد و ما را در سرگیجهای دائم رها میکند. در واقع، این بمباران و کلیگوییها، آگاهانه یا ناآگاهانه، چند آسیب جدی و مستقیم به ساختار ذهنی و روانی ما میزنند همچون موارد زیر:
ما روزانه صدها تیتر خبری، تحلیلهای چندثانیهای در تلگرام و اینستاگرام، و پستهای کوتاه را مرور میکنیم. فکر میکنیم از همهچیز باخبریم (چون مدام در معرض اخباریم)، اما در واقع هیچکدام را عمیقاً نمیفهمیم. اخبار ما را دور میزند چون به ما اجازه نمیدهد روی یک موضوع تمرکز کنیم و ریشههای آن را تحلیل کنیم. ما فقط روی موجها سوار میشویم بدون اینکه بدانیم عمق دریا چه خبر است.
وقتی هر روز و هر ساعت اخبار جنگ، تورم، فروپاشی اقتصادی، فاجعههای زیستمحیطی و بحرانهای مختلف به سمت ما شلیک میشود، ذهن برای بقای خودش یک «سپر دفاعی» میسازد: بیحسی. دیگر هیچ خبری ما را تکان نمیدهد. ما در برابر فاجعهها مصونیت پیدا میکنیم و این دقیقاً همان نقطهای است که عاملیت و توانِ واکنشِ ما به عنوان شهروند یا کنشگر از بین میرود.
🧩 در شلوغیِ بازارِ مسگرها، هیچ صدایی به وضوح شنیده نمیشود. وقتی بمباران خبری رخ میدهد، ما فرصت «تفکر انتقادی» را از دست میدهیم. ذهنِ خسته از اخبار، ترجیح میدهد تحلیلهای آماده، کلیشهای و بستهبندیشده را بپذیرد چون توانِ تجزیه و تحلیلِ این همه ورودیِ متناقض را ندارد.
ترس از «عقب ماندن از اخبار» (FOMO) ما را مجبور میکند مدام گوشیهایمان را چک کنیم. این چرخه، سطح هورمون کورتیزول (استرس) را در بدن بالا نگه میدارد. ما خستهایم، اما نمیتوانیم دست از خواندنِ اخبار برداریم؛ اخبار ما را در یک دوپامینِ منفیِ ناشی از پیگیری اخبار بد (Doomscrolling) اسیر میکند.
یکی از کارهایی که در استراتژیهای فردی (به خصوص برای کسانی که به خودشون اهمیت میدن) توصیه میشود، نوعی فیلتر کردنِ ورودیهاست. یعنی بهجای پیگیری لحظهای اخبار، به سراغ تحلیلهای هفتگی یا ماهانهای برویم که از هیاهو دور شدهاند و به عمقِ ماجرا میپردازند.
حالا آیا شما در این هیاهوی کلیگوییها و بمباران اخبار، ورودیهای ذهنتون رو خودتون کنترل میکنید یا توسط غیر از خودتون ها! کنترل میشید؟
#رسانه
ble.ir/join/7F4nQXg82ehttps://t.me/ertefa_studio
الهه فابریکی اورنگ
در هیاهوی بیپایانِ دنیای امروز، انگار ما جلوتر نمیرویم؛ فقط روی تردمیلِ خبرها میدویم و نفسنفس میزنیم. وقتی میگوییم اخبار ما را «دور میزند»، یعنی سرعت، حجم و تنوعِ این هیاهو آنقدر زیاد و بیپایان است که تا میآییم یک اتفاق را هضم کنیم، حادثهای دیگر از راه میرسد و ما را در سرگیجهای دائم رها میکند. در واقع، این بمباران و کلیگوییها، آگاهانه یا ناآگاهانه، چند آسیب جدی و مستقیم به ساختار ذهنی و روانی ما میزنند همچون موارد زیر:
🧩 در شلوغیِ بازارِ مسگرها، هیچ صدایی به وضوح شنیده نمیشود. وقتی بمباران خبری رخ میدهد، ما فرصت «تفکر انتقادی» را از دست میدهیم. ذهنِ خسته از اخبار، ترجیح میدهد تحلیلهای آماده، کلیشهای و بستهبندیشده را بپذیرد چون توانِ تجزیه و تحلیلِ این همه ورودیِ متناقض را ندارد.
حالا آیا شما در این هیاهوی کلیگوییها و بمباران اخبار، ورودیهای ذهنتون رو خودتون کنترل میکنید یا توسط غیر از خودتون ها! کنترل میشید؟
#رسانه
ble.ir/join/7F4nQXg82ehttps://t.me/ertefa_studio
۷۹
۱۲:۵۱