.
۲۵
۱۹:۱۶
.
۲۸
۱۹:۱۷
رسانــه زهــرایـیگــراف
.
۲۸
۱۹:۲۴
سردار اسماعیل قاآنی«فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران»
|رسانه هنری امام گرافیک|
.
۳۰
۱۹:۲۸
مادرش می گفت برایش خواستگاری رفتیم اما قسمت نشد.
🪴 خواب دیدم که به دور کعبه بود و می چرخید ، به او لبخند زدم و گفتم: من هم اینجا هستم.
بعد از شهادتش ، یکی از اقوام می گفت:
خواب دیدم که در حرم #امام_حسین رفتم، یک جوان بسیار رشید با یک لباس سفید که از بس نورانی بود نمی تونستم او را ببینم ، گفتند اسم او اسدالله است ، امشب شب عروسی اوست.
در بیداری وقتی نشانی های او را به خانواده گفتم گفتند: او شهید اسدالله است.



🪴 خواب دیدم که به دور کعبه بود و می چرخید ، به او لبخند زدم و گفتم: من هم اینجا هستم.
بعد از شهادتش ، یکی از اقوام می گفت:
در بیداری وقتی نشانی های او را به خانواده گفتم گفتند: او شهید اسدالله است.
۱۸
۱۵:۲۵
#شهیده #ماندانا_سالاری آموزگاری نمونه و فداکار که چندین دانش آموز را در آغوش خود جای داده بود و در همان هنگام جان خود را از دست داد
ماندانا سالاری آموزگار پایه اول پسران #دبستان شجره طیبه #میناب
۱۶
۱۵:۲۷
خواب جالب این شهید ( عکس سمت چپ )
شهید سرهنگ اسماعیل محمدوند چند وقت قبل از شهادتش خوابی جالب دیده بود
🟦این شهید در فیلمی که از ایشان منتشر شده می گوید: چند هفته قبل مشهد بودم. سحر خواب دیدم که در حرم حضرت عبد العظیم حسنی هستم.خود حضرت را دیدم. به من گفتند آنجا را ببین. قصر امام حسین علیه السلام است. بعد گفتند در کنار آن هم قصری هست که برای توست.بعد گفتند امام حسین علیه السلام خیلی تو را دوست دارد....
ایشون درست در شب وفات حضرت عبدالعظیم حسنی بر اثر حمله آمریکا و اسرائیل به ایران به شهادت رسید و مسافر کربلا شد.
پیامبر فرمود: در آخر الزمان بهترین های امت من با شهادت گلچین میشوند.




شهید سرهنگ اسماعیل محمدوند چند وقت قبل از شهادتش خوابی جالب دیده بود
🟦این شهید در فیلمی که از ایشان منتشر شده می گوید: چند هفته قبل مشهد بودم. سحر خواب دیدم که در حرم حضرت عبد العظیم حسنی هستم.خود حضرت را دیدم. به من گفتند آنجا را ببین. قصر امام حسین علیه السلام است. بعد گفتند در کنار آن هم قصری هست که برای توست.بعد گفتند امام حسین علیه السلام خیلی تو را دوست دارد....
ایشون درست در شب وفات حضرت عبدالعظیم حسنی بر اثر حمله آمریکا و اسرائیل به ایران به شهادت رسید و مسافر کربلا شد.
۱۷
۱۵:۳۰
#طنز_جبهه😂📿
طلبه های جوان
آمده بودند برای بازدید
از جبهه
نفری بودند.
شب که خوابیده
بودیمدوسه نفربیدارم کردند
وشروع کردند به پرسیدن سوال های مسخره و الکی!
مثلا میگفتند:قرمز چه رنگیه برادر؟!
عصبی شده بودم
.گقتند:بابابی خیال!
توکه بیدارشدیحرص نخور بیا بریم یکی دیگه رو بیدار کنیم!
دیدم بد هم نمیگویند

خلاصه همین طوری سی نفررابیدارکردیم!
حالا نصف شبی جماعتی بیدارشدیم و همه مان دنبال شلوغ کاری هستیم!
قرار شد یک نفر خودش را به مردن بزند و بقیه درمحوطه قرارگاه تشییعش کنند!
فوری پارچه سفیدی انداختیم روی محمد رضاو قول گرفتیم تحت هرشرایطی
خودش رانگه دارد!گذاشتیمش روی دوش
بچه ها و راه افتادیم
•| گریه و زاری!
یکی میگفت:ممدرضا !نامرد چرا رفتیییی؟

یکی میگفت:تو قرار نبود شهید شی!دیگری داد میزد:شهیده دیگ چی میگی؟مگه توجبهه نمرده!یکی عربده میکشید
یکی غش می کرد
در مسیر بقیه بچه ها هم اضافه
میشدند و چون از قضیه با خبر نبودند واقعا گریه
و شیون راه می انداختند!
گفتیم برویم سمت اتاق طلبه هاجنازه را بردیم داخل اتاقاین بندگان خدا که فکر میکردند قضیه جدیهرفتند وضو گرفتند و نشستند به قران
خواندن بالای سر میتدر همین بین من به یکی از بچه ها گفتم :برو خودت رو روی محمد رضا بینداز ویکنیشگون محکم بگیر
رفت گریه کنان پرید روی محمد رضاوگفت:محمد رضا این قرارمون نبود
منم میخوام باهات بیااااام
بعد نیشگونی
گرفت که محمد رضا ازجا پریدوچنان جیغی کشید
که هفت هشت نفر از بچه ها از حال رفتند!ماهم قاه قاه میخندیدیم



.....خلاصه آن شب با اینکه تنبیه
سختی شدیم ولی حسابی خندیدیم
شهدا
طلبه های جوان
شب که خوابیده
گفتیم برویم سمت اتاق طلبه هاجنازه را بردیم داخل اتاقاین بندگان خدا که فکر میکردند قضیه جدیهرفتند وضو گرفتند و نشستند به قران
شهدا
۲۲
۱۶:۰۱
۲۲
۱۶:۱۰