#پويش_راوی
روایت خیابان
شب روی شهر نشسته بود، اما خیابان هنوز بیدار بود. نور زرد یک چراغ کوچک روی میز افتاده بود و دایرهای از روشنایی میان تاریکی ساخته بود، درست وسط همهمهی خیابان. آدمها میآمدند و میرفتند؛ بعضی مکث میکردند، بعضی آرام نگاه میکردند.
پشت آن میز ساده، زنی نشسته بود با یک چرخ خیاطی. دستهایش آرام اما مصمم حرکت میکردند. پارچهی سهرنگ ایران زیر سوزن چرخ جلو میرفت: سبز، سفید، قرمز... هر بار که سوزن بالا و پایین میرفت، انگار تکهای از دل این شهر به هم دوخته میشد.
چراغ کوچکی بالای سرش آویزان بود و نورش مستقیم روی پرچم میریخت؛ انگار که آن پارچه فقط یک پارچه نبود، بلکه قصهای بود که باید کامل میشد.
مردم دور میز جمع شده بودند. دستی کمک میداد، دستی پارچه را نگه میداشت، کودکی با کنجکاوی نگاه میکرد. خیابان برای لحظهای شبیه کارگاهی کوچک از امید شده بود.
میان صدای آرام چرخ خیاطی، یاد روزهایی زنده میشد که در تاریخ این سرزمین نوشته شدهاند... روزهایی که پشت جبههها هم سنگر بود. آن زمان هم دستهایی بودند که لباس میدوختند، نان میپختند، پرچم آماده میکردند؛ بیهیاهو اما محکم.
حالا سالها گذشته، اما انگار همان روایت هنوز در رگهای این شهر جریان دارد. جنگ دوباره تکرار شده و این زن، با چرخ خیاطیاش در خیابان نشسته و بیآنکه سخنرانی کند، بیآنکه شعاری بدهد، فقط میدوزد.
و آنجا، زیر نور یک چراغ ساده، حقیقتی آرام اما بزرگ شکل میگیرد:«زنان این سرزمین فقط تماشاگر میدان نیستند... زنان ما روایتگر میدان خیاباناند.»
آنها با دستهایشان، با صبوریشان، با کارهای کوچکی که بوی ایستادگی میدهد، قصهی شهر را مینویسند؛ قصهای که نه در کتابها، که در همین خیابانها، در نور یک چراغ ساده و صدای آرام یک چرخ خیاطی روایت میشود.
مهتا صانعی
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
┄┅┅┅❀

❀┅┅┅┄https://ble.ir/Esragroup1405
شب روی شهر نشسته بود، اما خیابان هنوز بیدار بود. نور زرد یک چراغ کوچک روی میز افتاده بود و دایرهای از روشنایی میان تاریکی ساخته بود، درست وسط همهمهی خیابان. آدمها میآمدند و میرفتند؛ بعضی مکث میکردند، بعضی آرام نگاه میکردند.
پشت آن میز ساده، زنی نشسته بود با یک چرخ خیاطی. دستهایش آرام اما مصمم حرکت میکردند. پارچهی سهرنگ ایران زیر سوزن چرخ جلو میرفت: سبز، سفید، قرمز... هر بار که سوزن بالا و پایین میرفت، انگار تکهای از دل این شهر به هم دوخته میشد.
چراغ کوچکی بالای سرش آویزان بود و نورش مستقیم روی پرچم میریخت؛ انگار که آن پارچه فقط یک پارچه نبود، بلکه قصهای بود که باید کامل میشد.
مردم دور میز جمع شده بودند. دستی کمک میداد، دستی پارچه را نگه میداشت، کودکی با کنجکاوی نگاه میکرد. خیابان برای لحظهای شبیه کارگاهی کوچک از امید شده بود.
میان صدای آرام چرخ خیاطی، یاد روزهایی زنده میشد که در تاریخ این سرزمین نوشته شدهاند... روزهایی که پشت جبههها هم سنگر بود. آن زمان هم دستهایی بودند که لباس میدوختند، نان میپختند، پرچم آماده میکردند؛ بیهیاهو اما محکم.
حالا سالها گذشته، اما انگار همان روایت هنوز در رگهای این شهر جریان دارد. جنگ دوباره تکرار شده و این زن، با چرخ خیاطیاش در خیابان نشسته و بیآنکه سخنرانی کند، بیآنکه شعاری بدهد، فقط میدوزد.
و آنجا، زیر نور یک چراغ ساده، حقیقتی آرام اما بزرگ شکل میگیرد:«زنان این سرزمین فقط تماشاگر میدان نیستند... زنان ما روایتگر میدان خیاباناند.»
آنها با دستهایشان، با صبوریشان، با کارهای کوچکی که بوی ایستادگی میدهد، قصهی شهر را مینویسند؛ قصهای که نه در کتابها، که در همین خیابانها، در نور یک چراغ ساده و صدای آرام یک چرخ خیاطی روایت میشود.
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
۲۰۵
۱۲:۳۱
۲۰۵
۱۲:۳۱
#پويش_راوی
هیچ برگی از درخت نمیافتد، مگر آنکه او میداند...
((بسم الله الرحمن الرحیم))
در تاریخ هجدهم فروردینماه، توفیق تشرف و دیدار با خانوادهی «شهیده قزلگل محمدی» در خیابان آزادی، به همراه تعدادی از اعضای هیئتامنای موکب محبان امام رضا (ع) نصیبم شد.
این شهیده بزرگوار، مادری بود که به مدت ۴۲ سال پس از فوت همسرش، فرزندان خود را زیر پر و بال گرفت و با سختی و مشقت بزرگ کرد. در این دیدار که تعدادی از فرزندان ایشان نیز حضور داشتند، نکتهی بسیار قابلتوجه، نحوه شهادت این مادر بود؛ هنگام بمباران ایرانخودرو و پایگاه مقداد، ایشان در حیاط خانه (حیاط کوچکی به ابعاد ۲ در ۶ متر) و در فاصلهی ۳۰۰ متری از محل انفجار حضور داشت که ناگهان قلوهسنگی ناشی از انفجار موشک دشمن، بر سرش اصابت میکند و همانجا برای شهادت برگزیده میشود.
خانوادهی شهیده، تعداد شهدای آن انفجار را سه تن اعلام کردند: نفر دوم، مردی بود که در خیابان حبیبالله (با فاصله ۵۰۰ متری از محل انفجار) برای در امان ماندن از ترکشها، درون نهر آبی پناه میگیرد؛ اما درست در همان نقطه، ترکشی به سرش اصابت کرده، او نیز برگزیده شده و به شهادت میرسد. نفر سوم هم نگهبانِ کیوسک ایرانخودرو بود که بر اثر اصابت مستقیم موشک به کیوسک، به مقام رفیع شهادت نائل آمد.
این روایتهای شهادت را بگذارید کنار این خاطره؛ زمانی که اداره برق میدان شهدا را موشکباران کردند، منِ جامانده از این قافله، بر پشتبامِ طبقه دهم ساختمان محل کارم و در فاصلهی حداکثر ۱۰۰ متری از محل حادثه بودم. بارانی از ترکش و سنگ ناشی از انفجارِ چهار موشک بر بام میبارید، اما من حتی کوچکترین خراشی برنداشتم!
«...وَ ما تَسقُطُ مِن وَرَقَةٍ إلّا یَعلَمُها» (و هیچ برگی از درخت نمیافتد، مگر آنکه او میداند...)
محمد قهرمانی
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
┄┅┅┅❀

❀┅┅┅┄https://ble.ir/Esragroup1405
((بسم الله الرحمن الرحیم))
در تاریخ هجدهم فروردینماه، توفیق تشرف و دیدار با خانوادهی «شهیده قزلگل محمدی» در خیابان آزادی، به همراه تعدادی از اعضای هیئتامنای موکب محبان امام رضا (ع) نصیبم شد.
این شهیده بزرگوار، مادری بود که به مدت ۴۲ سال پس از فوت همسرش، فرزندان خود را زیر پر و بال گرفت و با سختی و مشقت بزرگ کرد. در این دیدار که تعدادی از فرزندان ایشان نیز حضور داشتند، نکتهی بسیار قابلتوجه، نحوه شهادت این مادر بود؛ هنگام بمباران ایرانخودرو و پایگاه مقداد، ایشان در حیاط خانه (حیاط کوچکی به ابعاد ۲ در ۶ متر) و در فاصلهی ۳۰۰ متری از محل انفجار حضور داشت که ناگهان قلوهسنگی ناشی از انفجار موشک دشمن، بر سرش اصابت میکند و همانجا برای شهادت برگزیده میشود.
خانوادهی شهیده، تعداد شهدای آن انفجار را سه تن اعلام کردند: نفر دوم، مردی بود که در خیابان حبیبالله (با فاصله ۵۰۰ متری از محل انفجار) برای در امان ماندن از ترکشها، درون نهر آبی پناه میگیرد؛ اما درست در همان نقطه، ترکشی به سرش اصابت کرده، او نیز برگزیده شده و به شهادت میرسد. نفر سوم هم نگهبانِ کیوسک ایرانخودرو بود که بر اثر اصابت مستقیم موشک به کیوسک، به مقام رفیع شهادت نائل آمد.
این روایتهای شهادت را بگذارید کنار این خاطره؛ زمانی که اداره برق میدان شهدا را موشکباران کردند، منِ جامانده از این قافله، بر پشتبامِ طبقه دهم ساختمان محل کارم و در فاصلهی حداکثر ۱۰۰ متری از محل حادثه بودم. بارانی از ترکش و سنگ ناشی از انفجارِ چهار موشک بر بام میبارید، اما من حتی کوچکترین خراشی برنداشتم!
«...وَ ما تَسقُطُ مِن وَرَقَةٍ إلّا یَعلَمُها» (و هیچ برگی از درخت نمیافتد، مگر آنکه او میداند...)
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
۶۶۲
۱۲:۳۴
#پويش_راوی
روایتی از جنس آتش و آینه 

عکسی از اولین روزهای جنگ... شاید صلاح نباشد مکان دقیق اصابت موشک را بگویم؛ همینقدر از اهمیت منطقه بگویم که یکی از قطبهای صنعتی شهرم بود. در جاده بودم؛ هنگام رانندگی جنگندهای از بالای سرم گذشت. اول فکر کردم صدای یکی از خودروهای کناری است، اما ناگهان صدای انفجاری مهیب، حواسم را به سمت راست پرت کرد.
قطعاً مهارت رانندگی من یا سایر رانندگانِ اتوبان نبود که نجاتمان داد؛ معجزهی خدا بود که توانستیم بر اوضاع مسلط شویم. تعدادی از خودروها کنار جاده توقف کردند؛ یا از روی کنجکاوی و یا از هراس. در آن لحظه ناگهان سکانسی از فیلم «خاک سرخ» برایم تداعی شد؛ همانجا که لیلا (لاله اسکندری) و همسرش سعید (حبیب رضایی)، عروس و داماد تازهای که برای یافتن خانواده لیلا راهی جنوب شده بودند، در جادهی خرمشهر گرفتار بمباران شدند و سعید به شهادت رسید.
تا رسیدن به مقصد، به این فکر میکردم که هر کدام از مسافران این جاده، زندگی و دغدغههای خودشان را داشتند. خدا را شکر کردم که بهخاطر موج انفجار، تصادفی رخ نداد. تابلوی آزادراه قزوین-زنجان را که دیدم، به یاد مسافرانِ آن مجتمع رفاهی بینراهی افتادم که برای رفع خستگی توقف کردند، اما هرگز به مقصد نرسیدند...
همیشه وقتی فیلمهای دفاع مقدس را میدیدم، از خودم میپرسیدم: مگر میشود در این شرایط زندگی کرد و بر اوضاع مسلط بود؟ اما در این چهل روز، ما آن فیلمها را «زندگی» کردیم؛ گریه کردیم و چه جانهای عزیزی را از دست دادیم. چهل روز گذشت و هنوز زمان لازم است تا بفهمیم بر ما چه گذشت و برای کدام داغِ بهجا مانده باید عزاداری کنیم.
آری، ما فیلمهای دفاع مقدس را زندگی کردیم، اما حافظان جان و مال و خاکمان در پشت صحنه ماندند تا ما در میدان باشیم، دیده شویم و «سیمرغ بلورین مقاومت» را بگیریم. مردم هنرمند، مقاوم و سربلند کشورم؛ هنرمند در میدانداری و وطنپرستی با هر عقیده و تفکری... این جنگ، آزمون شرافت و نجابت بود.
حواسمان هست آنهایی که «هنرمند» نامیدیم و به آنها پر و بال دادیم، چهل روز سکوت کردند؛ مبادا فیلمهای سیاهنما و بزهدیدهشان از ایرانِ ماتمزده، راهیِ جشنوارههایی نشود که شرط برندهشدن در آنها، ویرانتر نشان دادنِ ایران است.
شما باختید! در صحنهی نمایشِ شرافت و شجاعت، شما برندهی «تمشک طلایی» شدید!
زهرا صمديار
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
┄┅┅┅❀

❀┅┅┅┄https://ble.ir/Esragroup1405
عکسی از اولین روزهای جنگ... شاید صلاح نباشد مکان دقیق اصابت موشک را بگویم؛ همینقدر از اهمیت منطقه بگویم که یکی از قطبهای صنعتی شهرم بود. در جاده بودم؛ هنگام رانندگی جنگندهای از بالای سرم گذشت. اول فکر کردم صدای یکی از خودروهای کناری است، اما ناگهان صدای انفجاری مهیب، حواسم را به سمت راست پرت کرد.
قطعاً مهارت رانندگی من یا سایر رانندگانِ اتوبان نبود که نجاتمان داد؛ معجزهی خدا بود که توانستیم بر اوضاع مسلط شویم. تعدادی از خودروها کنار جاده توقف کردند؛ یا از روی کنجکاوی و یا از هراس. در آن لحظه ناگهان سکانسی از فیلم «خاک سرخ» برایم تداعی شد؛ همانجا که لیلا (لاله اسکندری) و همسرش سعید (حبیب رضایی)، عروس و داماد تازهای که برای یافتن خانواده لیلا راهی جنوب شده بودند، در جادهی خرمشهر گرفتار بمباران شدند و سعید به شهادت رسید.
تا رسیدن به مقصد، به این فکر میکردم که هر کدام از مسافران این جاده، زندگی و دغدغههای خودشان را داشتند. خدا را شکر کردم که بهخاطر موج انفجار، تصادفی رخ نداد. تابلوی آزادراه قزوین-زنجان را که دیدم، به یاد مسافرانِ آن مجتمع رفاهی بینراهی افتادم که برای رفع خستگی توقف کردند، اما هرگز به مقصد نرسیدند...
همیشه وقتی فیلمهای دفاع مقدس را میدیدم، از خودم میپرسیدم: مگر میشود در این شرایط زندگی کرد و بر اوضاع مسلط بود؟ اما در این چهل روز، ما آن فیلمها را «زندگی» کردیم؛ گریه کردیم و چه جانهای عزیزی را از دست دادیم. چهل روز گذشت و هنوز زمان لازم است تا بفهمیم بر ما چه گذشت و برای کدام داغِ بهجا مانده باید عزاداری کنیم.
آری، ما فیلمهای دفاع مقدس را زندگی کردیم، اما حافظان جان و مال و خاکمان در پشت صحنه ماندند تا ما در میدان باشیم، دیده شویم و «سیمرغ بلورین مقاومت» را بگیریم. مردم هنرمند، مقاوم و سربلند کشورم؛ هنرمند در میدانداری و وطنپرستی با هر عقیده و تفکری... این جنگ، آزمون شرافت و نجابت بود.
حواسمان هست آنهایی که «هنرمند» نامیدیم و به آنها پر و بال دادیم، چهل روز سکوت کردند؛ مبادا فیلمهای سیاهنما و بزهدیدهشان از ایرانِ ماتمزده، راهیِ جشنوارههایی نشود که شرط برندهشدن در آنها، ویرانتر نشان دادنِ ایران است.
شما باختید! در صحنهی نمایشِ شرافت و شجاعت، شما برندهی «تمشک طلایی» شدید!
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
۲۰۴
۱۲:۳۶
#پويش_راوی
مشق غيرت، روايت نوجوانی از يك نبرد نابرابر 

«روایت جنگی نابرابر»
می شود گفت که حدوداً ماه پیشدشمنی آغاز به یورش کرد ز خویشدر همان چند لحظه از آغاز جنگناگهان بشنید صدا مثل فشنگآن صدا صوت جدیدی را بساختتا پیش از آن همتایی در دل نداشتدشمن زورگو برآورد دست و چنگاین دفعه کرد کاری از عاری و ننگحضرتی برد و رساندش بر هدفما شدیم غمگین و او شادمان به دفبعد از این هر مردمی را دیده ایکرده مشکی بر تن و جان کنده ایروزه بود و با زبان خشک خودراهی راه خدا، ترسان نشدچون خدا فرموده در قرآن خویشهر که مؤمن باشد او نیست ترسی بیش
خواهمت بیتی ز دشمن گویمشآشِنایت سازم از ظلم و بدشدشمنی آلوده از خون و جفانفرین و لعنت شده سوی خداآن طرف هستند کسانی مدعیدائماً تسلیم فرمان ولیآنها هستند خائنین تن فروشکرده سجده بر نماد شیر و موشادعا دارند که شد ایران ویرانگشته خاموش ادعای پوچشانراستی دیدی مردی با سرکله زر ؟گفته ایران بربگشت عصر حجر ؟بوی نفتی که رسیدش در مشامغیر از این در ذهن نباشد جای و ناممَردِ ایران تنگه هرمز ببستپا نهادند بر گلوگاه، پس برَستاین طرف مردم ز آیین، دینشانهر شب از هر نقطه در این شهرشانمی کنند هر شب گذر از کوچه هامی دهند سر این نوای تازه را:«این همه لشکر بیامد در وطنذلت و خواری نباشد در وطن»مردمی که گفته بودند ترسو انداز همیشه در جهان بی باک ترند
زنده باد یاد شهیدِ رهبرمکنده از سینه همه جان و دلماولین کس بودی بعد از مدتهادر خودِ میهن شدی یک با وفاشعر من تقدیم به تو ای رهبرمیاد تو هرگز نمی افتد سرم
شاعر: مهبد خراسانیپایه: نهم
#روایت_نویسی #حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
┄┅┅┅❀

❀┅┅┅┄https://ble.ir/Esragroup1405
«روایت جنگی نابرابر»
می شود گفت که حدوداً ماه پیشدشمنی آغاز به یورش کرد ز خویشدر همان چند لحظه از آغاز جنگناگهان بشنید صدا مثل فشنگآن صدا صوت جدیدی را بساختتا پیش از آن همتایی در دل نداشتدشمن زورگو برآورد دست و چنگاین دفعه کرد کاری از عاری و ننگحضرتی برد و رساندش بر هدفما شدیم غمگین و او شادمان به دفبعد از این هر مردمی را دیده ایکرده مشکی بر تن و جان کنده ایروزه بود و با زبان خشک خودراهی راه خدا، ترسان نشدچون خدا فرموده در قرآن خویشهر که مؤمن باشد او نیست ترسی بیش
خواهمت بیتی ز دشمن گویمشآشِنایت سازم از ظلم و بدشدشمنی آلوده از خون و جفانفرین و لعنت شده سوی خداآن طرف هستند کسانی مدعیدائماً تسلیم فرمان ولیآنها هستند خائنین تن فروشکرده سجده بر نماد شیر و موشادعا دارند که شد ایران ویرانگشته خاموش ادعای پوچشانراستی دیدی مردی با سرکله زر ؟گفته ایران بربگشت عصر حجر ؟بوی نفتی که رسیدش در مشامغیر از این در ذهن نباشد جای و ناممَردِ ایران تنگه هرمز ببستپا نهادند بر گلوگاه، پس برَستاین طرف مردم ز آیین، دینشانهر شب از هر نقطه در این شهرشانمی کنند هر شب گذر از کوچه هامی دهند سر این نوای تازه را:«این همه لشکر بیامد در وطنذلت و خواری نباشد در وطن»مردمی که گفته بودند ترسو انداز همیشه در جهان بی باک ترند
زنده باد یاد شهیدِ رهبرمکنده از سینه همه جان و دلماولین کس بودی بعد از مدتهادر خودِ میهن شدی یک با وفاشعر من تقدیم به تو ای رهبرمیاد تو هرگز نمی افتد سرم
#روایت_نویسی #حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
۲۱۳
۱۳:۱۸
#پويش_راوی

اینجا، جغرافیایِ روایتهاست...
قصه، قصهی تمام ایران است؛ به وسعت یک فرهنگ کهن و به عظمتِ نگاههای متفاوتی که در هر گوشهی این خاک میتپد. ما در میانهی روزهای سخت ایستادهایم؛ روزهایی که نامش را «جنگ ترکیبی» گذاشتهاند، اما حقیقتش، امتحان ایستادگی ماست.
از حماسهی فرماندهان و سرداران بگوییم یا از صبوری زینبی مادرانمان؟ از شجاعت بیمرزِ اقوامِ این سرزمین یا از نگاه بیدار کودکان و نوجوانانی که آینده را از امروز میسازند؟
در این معرکه، هیچ روایتی کوچک نیست.اینجا هر کسی «از ظن خود» یارِ این وطن شده و از زاویهدیدِ خودش حقیقت را میبیند. یکی با چرخ خیاطیاش در خیابان، یکی با قلم نوجوانیاش در مدرسه و دیگری با چشمان خیسش در قنوت...
تاریخ را کسانی مینویسند که «دیدند» و «ثبت کردند». اگر ما ننویسیم، دیگران آنطور که میخواهند روایتمان میکنند.
پس قلم بردارید...
از آنچه بر این روزهایمان گذشت، از وقایعی که لرزه بر تن انداخت اما دل را نلرزاند، و از تمام احساساتِ نابی که در رگهای این شهر جاری است، بنویسید.
قلم شما، سنگرِ امروزِ ماست.

#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
┄┅┅┅❀

❀┅┅┅┄https://ble.ir/Esragroup1405
قصه، قصهی تمام ایران است؛ به وسعت یک فرهنگ کهن و به عظمتِ نگاههای متفاوتی که در هر گوشهی این خاک میتپد. ما در میانهی روزهای سخت ایستادهایم؛ روزهایی که نامش را «جنگ ترکیبی» گذاشتهاند، اما حقیقتش، امتحان ایستادگی ماست.
از حماسهی فرماندهان و سرداران بگوییم یا از صبوری زینبی مادرانمان؟ از شجاعت بیمرزِ اقوامِ این سرزمین یا از نگاه بیدار کودکان و نوجوانانی که آینده را از امروز میسازند؟
در این معرکه، هیچ روایتی کوچک نیست.اینجا هر کسی «از ظن خود» یارِ این وطن شده و از زاویهدیدِ خودش حقیقت را میبیند. یکی با چرخ خیاطیاش در خیابان، یکی با قلم نوجوانیاش در مدرسه و دیگری با چشمان خیسش در قنوت...
تاریخ را کسانی مینویسند که «دیدند» و «ثبت کردند». اگر ما ننویسیم، دیگران آنطور که میخواهند روایتمان میکنند.
از آنچه بر این روزهایمان گذشت، از وقایعی که لرزه بر تن انداخت اما دل را نلرزاند، و از تمام احساساتِ نابی که در رگهای این شهر جاری است، بنویسید.
قلم شما، سنگرِ امروزِ ماست.
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
۲۰۳
۱۳:۲۵
#پويش_راوی
يک جرعه #شعر

از آن روزی که زهرا با علی همراه و همسر شدزن ایرانزمین هم پا به پای مرد میآیدعلی جان با کلامت با نگاهت روشنم کردیکه زن با رمز یا زهرا به جنگ درد میآید

شاعر: #مهتا_صانعی
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
┄┅┅┅❀

❀┅┅┅┄https://ble.ir/Esragroup1405
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
۳۹۰
۱۷:۴۱
#کانون_فرهنگی_اسرا
۱۷۰
۱۳:۰۵
#پويش_راوی
يک جرعه #شعر
#رهبر_شهیدمدستان او، هم سایبانی بر سرم بود هم وقت تنهایی پناه آخرم بود
آن روزها وقتی پدر از خانه میرفت وقتی چراغ خانه اشک مادرم بود
وقتی که دلتنگ پدر بودم که آن وقت در جبهه بود و پاسدار کشورم بود
دستان او، هم سقف امن خانهی من هم زیر موشکهای دشمن سنگرم بود
آقای جمعه با همان دست تکیده از کودکی مثل پدر یاریگرم بود
هر جمعه با حرفی دلم را گرم میکرد نور امیدی بود و در چشمِ ترم بود
لبخند آقای جوانم مثل یک گل در قاب عکسی در کنار بسترم بود
در دشتی از گلهای لبخندش پریدن انگیزهی واکردن بال و پرم بود
با قدّ و بالای امام مهربانی آن از پدر هم مهربانتر، رهبرم بود
شاعر: #مهتا_صانعی
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
┄┅┅┅❀

❀┅┅┅┄https://ble.ir/Esragroup1405
#رهبر_شهیدمدستان او، هم سایبانی بر سرم بود هم وقت تنهایی پناه آخرم بود
آن روزها وقتی پدر از خانه میرفت وقتی چراغ خانه اشک مادرم بود
وقتی که دلتنگ پدر بودم که آن وقت در جبهه بود و پاسدار کشورم بود
دستان او، هم سقف امن خانهی من هم زیر موشکهای دشمن سنگرم بود
آقای جمعه با همان دست تکیده از کودکی مثل پدر یاریگرم بود
هر جمعه با حرفی دلم را گرم میکرد نور امیدی بود و در چشمِ ترم بود
لبخند آقای جوانم مثل یک گل در قاب عکسی در کنار بسترم بود
در دشتی از گلهای لبخندش پریدن انگیزهی واکردن بال و پرم بود
با قدّ و بالای امام مهربانی آن از پدر هم مهربانتر، رهبرم بود
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
۲۱۲
۱۳:۴۱
#یادداشت_تحلیلی
بازخوانی معنای حقیقی «سفرهی انقلاب»
سالهای طولانی، جریانهای معاند و رسانههای وابسته، با بهکارگیری عبارت «سفره انقلاب»، تلاشی نظاممند را برای تخریب نظام جمهوری اسلامی و مسئولان آن سامان داده بودند. این عبارت در گفتمان عمومی چنان معنا شده بود که گویی انقلاب اسلامی، میزی گشوده است که عدهای به نام بسیجی و نظامی، جیرهخوار آن هستند و گروهی دیگر از مسئولان بر گرد آن نشستهاند تا با فساد مالی و اخلاقی، منافع شخصی خود را تأمین کنند. سیطرهی رسانهای در این زمینه چنان فضای سنگینی ایجاد کرده بود که حتی در جمعهای انقلابی نیز دفاع از «نبود فساد سیستمی» دشوار مینمود و تقریباً تمامی مسئولان، بدون استثنا، به فساد متهم میشدند.
اما آنچه در «جنگ رمضان» و در تقابل مستقیم با رژیم صهیونیستی و آمریکا رخ داد، معنای حقیقی «سفره انقلاب» را از نو تعریف کرد؛ نه از سر شعار، بلکه بر اساس واقعیت عینی و زيست سیاسی و اجتماعی یک ملت. این جنگ بیش از هر چیز نشان داد که سفره انقلاب حقیقت دارد، اما جنس آن کاملاً متفاوت از آن چیزی است که دشمنان روایت میکردند. سفره انقلاب، همان خوان گستردهی عشق، فداکاری و ایثاری است که امام خمینی (ره) از سال ۱۳۴۲ تدارک آن را آغاز کردند و از بهمن ۱۳۵۷ در سراسر ایران اسلامی پهن شد.
بر این سفره، نه فقط مردم ایران، بلکه امت اسلامی و ملل مستضعف عالم نیز نشانده شدهاند. این سفره هیچ نسبتی با فساد و غارت ندارد؛ چرا که طعام اصلی آن، عشق به پروردگار، فداکاری برای میهن و ازخودگذشتگی است. بر سر این سفره، شهادت و جانبازی است، نه رانت و رشوه؛ فقدان عزیزان و دوری از کاشانه است، نه اشرافیگری و ویلاهای شخصی؛ تحمل شرارتهای دشمن است، نه باج دادن به قدرتها.
آنچه در روزهای سخت جنگ رمضان به نمایش درآمد، این بود که دیگر هیچکس نمیتواند علیه این سفره بدگویی کند؛ زیرا این خوان با تمام فراخنای خود، بر سر سفرهی ملت ایران گسترانده شده و مردم با تمام وجود پای کار انقلاب ایستادهاند. این انقلاب که از ریشه تا برگهایش مردمی است، نشان داد که نیروهای مسلح، از سربازان گمنام تا فرماندهان ارشد، فرزندان همین ملتاند که پای لانچرها و سامانههای پدافندی، بیهیچ چشمداشتی از خاک دفاع کردند.
رهبر شهید نیز جزئی از همین مردم بود؛ همانند مردم عادی زیست، در میانهی شهر سکنی داشت و با زبانِ روزه، آغوش خود را برای شهادت و فدا شدن در راه آرمانهای انقلاب و عزت مردم گشود. مسئولان جمهوری اسلامی نیز در تمام مدت چهلروزهی جنگ رمضان نه تنها صحنه را ترک نکردند، بلکه در متن جامعه حضور داشتند؛ در شهرها و روستاها کنار مردم زندگی کردند و بعضاً در همین خیابانها ترور شدند. هیچ مسئولی در جزیرهای شخصی پناه نگرفت و هیچکدام فرسنگها دورتر از مردم، اخبار جنگ را دنبال نکردند. همه از مردم بودند و در کنار مردم ماندند و برخی نیز در این میان، شربت شهادت نوشیدند.
از سوی دیگر، خود مردم نقش اصلی را ایفا کردند؛ مردمی که بیش از سی میلیون نفر از آنان در فراخوان عمومی برای دفاع از وطن ثبتنام کردند؛ مردمی که از مذاکره و وادادگی هراسانند و با تمام وجود مخالف عقبنشینی هستند؛ مردمی که هر شب در میادین شهر، بیهیچ اجباری، ایستادگی خود را فریاد میزنند.
پس اکنون، وقتی از «سفره انقلاب» سخن به میان میآید، دیگر نمیتوان از فساد و جیرهخواری گفت؛ زیرا حقیقت این سفره در جنگ رمضان به عیان دیده شد؛ حقیقتی که چیزی جز ایثار، شهادت و عشقی نبود که ملت ایران با خون دل و حضور در صحنههای سخت، بار دیگر آن را به اثبات رساند.
مهدی مقدسیدانشجوی دکتری علوم سیاسی
┄┅┅┅❀

❀┅┅┅┄https://ble.ir/Esragroup1405
سالهای طولانی، جریانهای معاند و رسانههای وابسته، با بهکارگیری عبارت «سفره انقلاب»، تلاشی نظاممند را برای تخریب نظام جمهوری اسلامی و مسئولان آن سامان داده بودند. این عبارت در گفتمان عمومی چنان معنا شده بود که گویی انقلاب اسلامی، میزی گشوده است که عدهای به نام بسیجی و نظامی، جیرهخوار آن هستند و گروهی دیگر از مسئولان بر گرد آن نشستهاند تا با فساد مالی و اخلاقی، منافع شخصی خود را تأمین کنند. سیطرهی رسانهای در این زمینه چنان فضای سنگینی ایجاد کرده بود که حتی در جمعهای انقلابی نیز دفاع از «نبود فساد سیستمی» دشوار مینمود و تقریباً تمامی مسئولان، بدون استثنا، به فساد متهم میشدند.
اما آنچه در «جنگ رمضان» و در تقابل مستقیم با رژیم صهیونیستی و آمریکا رخ داد، معنای حقیقی «سفره انقلاب» را از نو تعریف کرد؛ نه از سر شعار، بلکه بر اساس واقعیت عینی و زيست سیاسی و اجتماعی یک ملت. این جنگ بیش از هر چیز نشان داد که سفره انقلاب حقیقت دارد، اما جنس آن کاملاً متفاوت از آن چیزی است که دشمنان روایت میکردند. سفره انقلاب، همان خوان گستردهی عشق، فداکاری و ایثاری است که امام خمینی (ره) از سال ۱۳۴۲ تدارک آن را آغاز کردند و از بهمن ۱۳۵۷ در سراسر ایران اسلامی پهن شد.
بر این سفره، نه فقط مردم ایران، بلکه امت اسلامی و ملل مستضعف عالم نیز نشانده شدهاند. این سفره هیچ نسبتی با فساد و غارت ندارد؛ چرا که طعام اصلی آن، عشق به پروردگار، فداکاری برای میهن و ازخودگذشتگی است. بر سر این سفره، شهادت و جانبازی است، نه رانت و رشوه؛ فقدان عزیزان و دوری از کاشانه است، نه اشرافیگری و ویلاهای شخصی؛ تحمل شرارتهای دشمن است، نه باج دادن به قدرتها.
آنچه در روزهای سخت جنگ رمضان به نمایش درآمد، این بود که دیگر هیچکس نمیتواند علیه این سفره بدگویی کند؛ زیرا این خوان با تمام فراخنای خود، بر سر سفرهی ملت ایران گسترانده شده و مردم با تمام وجود پای کار انقلاب ایستادهاند. این انقلاب که از ریشه تا برگهایش مردمی است، نشان داد که نیروهای مسلح، از سربازان گمنام تا فرماندهان ارشد، فرزندان همین ملتاند که پای لانچرها و سامانههای پدافندی، بیهیچ چشمداشتی از خاک دفاع کردند.
رهبر شهید نیز جزئی از همین مردم بود؛ همانند مردم عادی زیست، در میانهی شهر سکنی داشت و با زبانِ روزه، آغوش خود را برای شهادت و فدا شدن در راه آرمانهای انقلاب و عزت مردم گشود. مسئولان جمهوری اسلامی نیز در تمام مدت چهلروزهی جنگ رمضان نه تنها صحنه را ترک نکردند، بلکه در متن جامعه حضور داشتند؛ در شهرها و روستاها کنار مردم زندگی کردند و بعضاً در همین خیابانها ترور شدند. هیچ مسئولی در جزیرهای شخصی پناه نگرفت و هیچکدام فرسنگها دورتر از مردم، اخبار جنگ را دنبال نکردند. همه از مردم بودند و در کنار مردم ماندند و برخی نیز در این میان، شربت شهادت نوشیدند.
از سوی دیگر، خود مردم نقش اصلی را ایفا کردند؛ مردمی که بیش از سی میلیون نفر از آنان در فراخوان عمومی برای دفاع از وطن ثبتنام کردند؛ مردمی که از مذاکره و وادادگی هراسانند و با تمام وجود مخالف عقبنشینی هستند؛ مردمی که هر شب در میادین شهر، بیهیچ اجباری، ایستادگی خود را فریاد میزنند.
پس اکنون، وقتی از «سفره انقلاب» سخن به میان میآید، دیگر نمیتوان از فساد و جیرهخواری گفت؛ زیرا حقیقت این سفره در جنگ رمضان به عیان دیده شد؛ حقیقتی که چیزی جز ایثار، شهادت و عشقی نبود که ملت ایران با خون دل و حضور در صحنههای سخت، بار دیگر آن را به اثبات رساند.
┄┅┅┅❀
۱۹۶
۱۳:۱۰