لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل اِستحـاله | فائزه محمدیا
۳۴۱ عضو

اِستحـاله | فائزه محمدی

از ابتدا نون بوده والقلماینجا همه چیز از فکر من زاده می‌شه.undefined
ارتباط:@efmohammadiiبات ناشناس:ble.ir/mediasenderbot?start=dQO8gVdQ6L4TUUzkxspGJd1RE
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۸ تیر
از حرم‌بخوام بگم؟!صدای صوت قران از تموم صحن‌ها داره پخش می‌شه.بی‌هوا یکی می‌زنه زیر گریه و خیلی‌زود هق هق قطع ‌میشه.دیگه راحت و بدون مجوز تردد میتونید بیایید بیت رهبری و هرچی توی دلتونه مستقیم به آقا بگید.هنوز توی صحن پرچم می‌چرخونن.مردم نماز‌هاشونو طولانی تر می‌خونن.حس ‌میکنم امشب خیلی داره کش میاد.یه آقا بغل دستم نشسته و قران توی دستشه.رو به صحنی که آقا رو به خاک سپردن داره قران میخونه و اشک می‌ریزهدسته‌ی عزاداری شروع کرده به عزاداری...ای اهل حرم...
undefined۵

۱۳۵

۲۱:۵۸

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

۱۹ تیر
thumbnail
من هوایت نکنم می‌میرم«ساعت یازده و هفده دقیقه»بعد از نماز پیکر‌ قائد امت دیگه خونه نرفتم.توی صحن کوثر موندم.تلقین آقا و خانواده‌شونو شنیدم.صدای غمِ مردم هنوز توی گوشمه.دیشب دسته‌ی عزاداری‌ حسابی ادای دین کرد.اولین روضه توی حرم بعد از تدفین.

روضه‌خون می‌گفت:یا اباعبدالله،آقای من.توی دلم گفتم آقا‌جان شب‌جمعه‌ست هوایت نکنم‌می‌میرم.روضه‌خون از فاطمه‌ بنت اسد خوند.از مظلومیت خوند.یاد پهلوی بی بی دو عالم افتادم و اشکم سرازیر شد.

بعد از نماز صبح دیگه پام رمق نداشت برای راه رفتن.توی همون صحن پیامبر اعظم موندم و زیارت عاشورا خوندم.میثم مطیعی بعد از طلوع آفتاب دعای ندبه خوند. فقط صدای هق هق می‌اومد و بس.

بعد از اون برگشتم اسکان و خوابیدم تا الان.یکی گفت:«بیدارش کنین حسرت به دلش می‌مونه!»زد به شونه‌م.خوابم سبکه.دیالوگا توی ذهنم یورتمه رفت.دنبال علت این حرف گشتم.یه پرچم سرخ روی سرم پهن بود.دیدن بیدار شدم،گفتن:«پرچم‌ حرم اباعبدالله «ع» اومده،زیارت کن»

یه عده گفتن:«چرا بیدارش کردید،از روی سرش رد می‌کردیم،گناه داره،کم خوابیده»

مغزم توی دو ثانیه اسامی همه‌ی‌اونایی که التماس دعا گفته بودن رو یاداوری کرد.دیشب به نیابت از همه توی حرم امام رضا و امروز صبح به نیابت از همه زیر پرچم ابا‌عبدالله
undefined<img style=" />undefinedفائزه محمدی
undefined۱۳

۱۹۷

۸:۰۶

۲۶ تیر
بازارسال شده از شناشیر | روایت مردم بوشهر🇮🇷
thumbnail
undefined غذای تبرکی
undefined دلم شده بود مثل یک کفتر که دوست دارد روی ایوان طلا بنشیند و از بالا مردم را تماشا کند. دندان به جگر گرفتم. وقت برای زیارت آقا علی بن موسی الرضا (ع) زیاد بود اما برای نوشتن از حال و هوای مردم کم.
undefined بیست و چهار ساعتِ توی راه را نخوابیده بودم. لبا‌س‌هایم‌ را عوض کردم تا بروم چرخی بزنم توی شهر. حوالی نه و نیم شب رفتم احمد آباد. محل تجمع شبانه‌ی مردم.
undefined تصاویر شهدای جنگ رمضان پشت سر هم‌‌ توی بلوار نصب شده بود. چیدمان صحنه، حسینیه امام خمینی را یادم آورد. یک قسمت هم زیلوهای حسینیه شبیه سازی شده بود. بیشتر پرچم‌ها در دست بچه های ۱۲ تا ۱۵ ساله بود. پرچم‌های عریض و طویل که من قابلیت کنترل کردنش را ندارم، چه برسد بخواهم با ریتم حماسه خوانی حسین طاهری تکانش بدهم.
undefined گوشه‌ای ایستاده بودم. پلکم هرازچندگاهی می‌رفت روی هم. خواب روی سلول به سلول بدنم چنبره زده بود. به خانمی که جلویم ایستاده بود، لبخندی زدم. نگاهم کرد و به لبخندم جواب داد.بی‌هوا گفتم: «خیلی دارم سعی می‌کنم خودمو پر انرژی نشون بدم.»گفت: «ولی ظاهراً خیلی موفق نیستی!»سرم را به نشانه‌ی تأیید تکان دادم. گفتم: «برای یه آدمی که بیست و چهار ساعته نخوابیده طبیعیه خمیازه بکشه!»ابرو بالا انداخت و گفت: «چرا نخوابیدی؟!»گفتم: «توی اتوبوس که نمی‌شه خوابید.»پرسید: «از کجا اومدی؟»گفتم: «بوشهر»نگاهش صمیمانه شد و لبخندش پر رنگ.گفت: «برای تشییع رهبر اومدی؟»تأیید کردم حرفش را.
undefined برنامه تا ۱۲طول کشید. می‌خواستم اسنپ بگیرم که آقایی میانسال بهمان اضافه شد. به خانمی که کنارم ایستاده بود اشاره کرد، برویم. اسمش ریحانه بود. وقتی بابایش او را صدا زد فهمیدم.
undefined ریحانه من را نشان داد و گفت: «از بوشهر اومده.»مردی جدی به نظر می‌آمد. پرستیژ نظامی‌ها را داشت. حتی نحوه‌ی ایستادنش هم مثل آنها بود. پرسید: «میری حرم یا محل اسکانت؟»سؤال سختی بود. اگر می‌رفتم حرم باید قید خواب را می‌زدم. همینکار را کردم.پدر ریحانه گفت: «پس میرسونیمت.»
undefined ریحانه پرسید: «شام خوردی؟» گفتم: «نه‌وقتی برگشتم می‌خورم.» حس کردم دلش برایم‌ سوخت. لقمه‌ی‌ حلوایی از توی کیفش در آورد و تعارف کرد. نگرفتم. به زور داد دستم و گفت: «بخور نمک گیر نمیشی.» خندیدم و لقمه را از دستش گرفتم.
undefined به ماشین‌ رسیدم. مادرش را دیدم. سلامی دادم و خودم را معرفی کردم. دستم را توی دست هایش فشرد. چهره‌اش مثل ریحانه بود. توی ماشین پرسید: «عزیزم شام خوردی؟» و لقمه‌ای گرفت سمتم. گفت: «عجله ای لقمه‌ی‌ فلافل گرفتم! بخور ته دلتو بگیره می‌خوای بری حرم ضعف نکنی!»ریحانه گفت: «با فلافل مشهدی داریم به یه جنوبی بی‌احترامی می‌کنیم.» خنده ام گرفت.
undefined ریحانه گوشی‌اش را گرفت سمتم تا شماره‌ام‌ را داشته باشد. جلوی باب الجواد پیاده‌ام کردند.توی صحن پیامبر اعظم جلوی تابلوی دعای اذن ورود ایستادم. دعا را نصف و‌ نیمه خواندم که گوشی زنگ خورد. ریحانه بود.بدون مقدمه گفت: «رسیدی؟»گفتم: «آره عزیزم.»گفت: «برو صحن کوثر، همسرم خادمه بهش گفتم برات غذای تبرکی حضرت بیاره.»جلوی تابلوی دعای اذن ورود خشکم زد. توی دلم گفتم: «امام رضایی دیگه»به ریحانه گفتم: «برای چی خودتو توی زحمت انداختی؟»گفت: «با شکم گرسنه اومدی تجمع! اینم رزق امشب تو بود.» بغض آمد توی صدایم. گفتم: «ازت ممنونم ریحانه»
undefined گوشی را قطع کردم. شماره‌ی همسرش را فرستاد. زنگ زدم. توی صحن کوثر کنار آب‌خوری ایستاده بود. مردی قد بلند با لباس خادمی. نگاهش به زمین دوخته شده بود. سلام کردم و گفتم: «شما و ریحانه خانم منو شرمنده کردید.»لبخندی زد و گفت: «ما وظیفمونه. شما مهمان امام رضایی. مهمان امام رضا روی چشم ما جا داره.»
undefined فائزه محمدی
undefined#باید_برخاست
undefined️ شناشیر | روایت‌ مردم بوشهرundefined

۱۲

۱۱:۲۴

بازارسال شده از شناشیر | روایت مردم بوشهر🇮🇷
thumbnail
undefined آوای ماتم
undefined توی بوشهر رسم است وقتی عزیزی از‌دست می‌رود برایش سنج و دمام بزنند؛ با کوبیدن بر پوست دمام و برخورد سنج‌ها، خبرِ یک داغ را به دلِ شهر می‌رساند.
undefined مردهایی که دمام را روی شانه می‌گذارند، می‌دانند قرار است روایتِ یک غم را با ضرب‌هایشان به‌گوش همه‌ برسانند. روایتِ همه‌ی سوگ‌هایی که شیعه در طول قرن‌ها به دوش کشیده.
undefined دمام اول آهسته شروع می‌شود؛ مثل نفسِ سنگینی که از سینه‌ی شهر بیرون می‌آید. بعد سنج‌ها جوابش را می‌دهند. صدایش برایم آشناست. همان سنجِ بوشهری است. اذیتم نمی‌کند. دل داغدار را نرم می‌کند. انگار می‌خواهد بگوید غم به کوتاهی ضرب‌های من است.
undefined زن‌ها چادرشان را به دندان ‌می‌گیرند و گوشه‌ای به ضرب‌گوش‌ می‌کنند؛ اما مردها نگاهشان بالا نمی‌آید، به دمام خیره‌اند. توی فکرند. ریتم نفس همه با ضربه‌ها هماهنگ شده.
undefined صدایی که معمولاً در جنوب می‌پیچد، این‌بار درخراسان جان گرفته. جوان‌هایی که یکی در میان گردنبند نقره توی گردنشان انداخته‌اند، مو بلند کرده‌اند، صدای مظلومیت کسی را به گوش‌ مردم می‌رسانند که دلسوزترینِ بنده‌ی خدا برای آدمها بود.
undefined هر لرزشِ سنج، انگار می‌گوید: «ما تنها نیستیم، غم‌مان را با هم به دوش می‌کشیم.» در بوشهر، سنج و دمام فقط برای سوگواری نیست؛برای یادآوری است.یادآوریِ این‌که وقتی عزیزی می‌رود، صدای شهر باید تغییر کند؛ باید کسی باشد که با ضربه‌هایش بگوید: «این رفتن، بی‌صدا نمی‌ماند.»
undefined فائزه محمدی
undefinedروایت‌های دیگر نویسنده را در استحـاله بخوانید.
undefined#باید_برخاست
undefined️ شناشیر | روایت‌ مردم بوشهرundefined

۹

۱۱:۲۴

بازارسال شده از شناشیر | روایت مردم بوشهر🇮🇷
thumbnail

۷

۱۱:۲۴

بازارسال شده از شناشیر | روایت مردم بوشهر🇮🇷
thumbnail
undefined توی تاریخ گم می‌شید
undefined وقت نداشتم استراحت کنم. بر خلاف بقیه که روز اول سفرشان را استراحت می‌کنند، راه افتادم بروم تجمع.
undefined دلم لک‌زده بود برای میدان امامِ بوشهر. آقای ترابی تجمع بلوار احمدآباد را پیشنهاد داد. حوالی ساعت ۱۰ شب رساندم تجمع. هر چه به آخر شب نزدیک می‌شدیم، جمعیت زیادتر می‌شد.
undefined چشمم افتاد به یک دست‌نوشته. حرف‌های استاد محمود آوینی را یادم آمد. استاد را از سوم راهنمایی می‌شناختم. اولین بار توی دوره‌ی بسیج دانش‌آموزی دیدمش. مردی خوش صحبت با اطلاعات بالا.
undefined توی کلاس نگاهش را گره زد به جمعیت و یک سؤال ازمان پرسید: «از بین شما بیست سی، نفر کی‌ می‌تونه به ترتیب سلسله‌هایی که توی ایران حکومت کردن رو بگه؟»
undefined بعضی‌ها دست و پا شکسته سلسله‌ها را لیست کردند؛ اما کامل نبود.با دلسوزی گفت: «کمترین وظیفه‌ی شما اینه که سلسله‌هایی که به ایران حکومت کردن رو بدونین. و گر نه توی تاریخ گم می‌شید.»
undefined از همان روزها تا الان این حرف توی ذهنم مانده. سعی کردم چند حکومت قبل از پیروز شدن انقلاب اسلامی را بخوانم و بدانم تا توی تاریخ گم نشوم. ملتی که تاریخ نخواند، محکوم به تکرار آن خواهد بود.
undefined فائزه محمدی
undefined#باید_برخاست
undefined️ شناشیر | روایت‌ مردم بوشهرundefined

۵

۱۱:۲۴

۲۷ تیر
thumbnail
بغضِ حرم
آخرین روزی که حرم‌امام رضا بودم با خودم عهد کردم دست به گوشی نزنم.عکس نگیرم.ویدیو ضبط نکنم.فقط و فقط از این آخرین روز نهایت استفاده رو ببرم.پاتوق همیشگیم شده بود رواق غدیر.می‌رفتم یه گوشه می‌نشستم و به اردو حرف زدن بقیه گوش می‌کردم.هندی‌و پاکستانی های زیادی رفت و آمد می‌کردن.یکی دوتاشونم اعتراف کردن یه رگه هایی از ظاهرشون رو توی چهره‌ام دارم.
آخرین زیارتم با نماز ظهر یکی‌شد.پا برهنه رواق غدیر تا صحن غدیر رو رفتم.داغیِ آسفالت و موزاییک ها،پاهامو‌ می‌سوزوند.همین باعث‌شده بود حرکتم تند تر بشه.توی دلم گفتم حیفه این لحظه اخری یه عده از زیارت بی بهره بمونن.نزدیک ترین قسمت به دارالذکر‌،پیکر شهید رییسی و امام رضا ایستاده بودم.
اولین نفر به رفیقِ شفیق زنگ زدم.دومین نفر به حاج مرتضی عالی حسینی،سومین نفر از زیارت بی بهره ماند و گوشی را برنداشت.چهارمین نفر را با تردید انتخاب کردم.شماره‌ی همسر شهید مسود مظفری جلوی چشمم آمد.گفتم نکند بیدارشان کنم.افکارم را جمع و جور کردم و تماس گرفتم.بوق یکبوق دوبوق سهصدای ضعیفی پشت گوشی آمد.سلام کرد.جواب دادم.پیش دستی کردم و گفتم:بیدارتون کردم؟!
گفت:نه عزیزم بیدار بودیم.آخیش گفتم و ادامه‌دادم:اومدم حرم.نزدیک ترین جا به پیکر رهبر و شهید رییسی پ امام رضا«ع».گفتم تماس بگیرم شما سلام بدید.
صدایش قطع شد.نگاهی به گوشی انداختم.ترسیدم مکالمه قطع شده باشد،اما قطع نشده بود.
گفتم:خانم جمالی صدامو دارید؟!متوجه شدید حرفمو؟!نازک تر از پیش گفت:آره عزیزم.ممنونم ازت.
فقط گفتم:پس راحت سلام بدید و وقتی درد و دلتون تموم شد قطع کنید.
دو دقیقه بعد،خانمِ روبه رویم به گوشی اشاره کرد که مکالمه قطع شده.خورد توی پرم.معلوم نبود چند دقیقه است گوشی را توی هوا نگه داشته ام.امدم از صحن خارج شوم که خانم جمالی زنگ زد.

صدایش از بغض،آماس کرده بود.پرسیدم:خوبید خانم‌جمالی؟!جواب داد:ازت خیلی ممنونم.دیشب دخترم هوای مشهد کرده بود.بهم میگفت دلم میخواد بریم مشهد.امروز که بهم زنگ زدی خیلی خوشحالم شدم.
ذوقم را به زبان اوردم.از خوشحالی‌اش خوشحال شدم.از بغضش بغض کردم.و دعا کردم‌زودتر طلبیده شوند مشهد.خداراشکر کردم تردیدِ الکی ام،زیارت مجازی همسر و‌دختر شهید را سلب نکرده
undefined<img style=" />undefinedفائزه محمدی

https://ble.ir/estehaleh
undefined۱۲

۱۱۸

۸:۴۳

۳۰ تیر
thumbnail
#خوبه_بدونیمنوشتن یه روایت حدودا هفتصد کلمه ای اونم با تدوین و نگارش دقیق،حدودا از منِ نویسنده دو سه ساعت انرژی می‌گیره و از شمایی که داری اینو می‌خونی سه دقیقه زمان می‌گیره!
برای اینکه شما یه نوشته‌ی خوب بخونی و همزمان یه چیزی هم به اطلاعاتت اضافه بشه و یا حتی تاریخ بهتر توی ذهنت بمونه،دو ساعت که چیزی نیست،دارم کل عمرمو وقف می‌کنم اما شما میتونید اون سه دقیقه ای که توی اکسپلور اینستاگرام یا توی قسمت مجله‌ی بله وقتتونو سپری می‌کنید،بیایید و روایتِ خوب بخونید.

البته من خودمو نمیگم!کانالایی که نوشته های خوبی دارن خیلی زیادن و با یه سرچ ساده مشخص می‌شن!یه جوری وقتتونو با خوندن و اطلاعات پیدا کردن،متبرک کنید که هم خودتون ثواب ببرید هم یه توشه ای بشه برای ماها که داریم از دل و جون برای شما مینویسیم:)))
undefined۶

۵۹

۶:۴۸