از حرمبخوام بگم؟!صدای صوت قران از تموم صحنها داره پخش میشه.بیهوا یکی میزنه زیر گریه و خیلیزود هق هق قطع میشه.دیگه راحت و بدون مجوز تردد میتونید بیایید بیت رهبری و هرچی توی دلتونه مستقیم به آقا بگید.هنوز توی صحن پرچم میچرخونن.مردم نمازهاشونو طولانی تر میخونن.حس میکنم امشب خیلی داره کش میاد.یه آقا بغل دستم نشسته و قران توی دستشه.رو به صحنی که آقا رو به خاک سپردن داره قران میخونه و اشک میریزهدستهی عزاداری شروع کرده به عزاداری...ای اهل حرم...
۱۳۵
۲۱:۵۸
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
من هوایت نکنم میمیرم«ساعت یازده و هفده دقیقه»بعد از نماز پیکر قائد امت دیگه خونه نرفتم.توی صحن کوثر موندم.تلقین آقا و خانوادهشونو شنیدم.صدای غمِ مردم هنوز توی گوشمه.دیشب دستهی عزاداری حسابی ادای دین کرد.اولین روضه توی حرم بعد از تدفین.
روضهخون میگفت:یا اباعبدالله،آقای من.توی دلم گفتم آقاجان شبجمعهست هوایت نکنممیمیرم.روضهخون از فاطمه بنت اسد خوند.از مظلومیت خوند.یاد پهلوی بی بی دو عالم افتادم و اشکم سرازیر شد.
بعد از نماز صبح دیگه پام رمق نداشت برای راه رفتن.توی همون صحن پیامبر اعظم موندم و زیارت عاشورا خوندم.میثم مطیعی بعد از طلوع آفتاب دعای ندبه خوند. فقط صدای هق هق میاومد و بس.
بعد از اون برگشتم اسکان و خوابیدم تا الان.یکی گفت:«بیدارش کنین حسرت به دلش میمونه!»زد به شونهم.خوابم سبکه.دیالوگا توی ذهنم یورتمه رفت.دنبال علت این حرف گشتم.یه پرچم سرخ روی سرم پهن بود.دیدن بیدار شدم،گفتن:«پرچم حرم اباعبدالله «ع» اومده،زیارت کن»
یه عده گفتن:«چرا بیدارش کردید،از روی سرش رد میکردیم،گناه داره،کم خوابیده»
مغزم توی دو ثانیه اسامی همهیاونایی که التماس دعا گفته بودن رو یاداوری کرد.دیشب به نیابت از همه توی حرم امام رضا و امروز صبح به نیابت از همه زیر پرچم اباعبدالله
" />
فائزه محمدی
روضهخون میگفت:یا اباعبدالله،آقای من.توی دلم گفتم آقاجان شبجمعهست هوایت نکنممیمیرم.روضهخون از فاطمه بنت اسد خوند.از مظلومیت خوند.یاد پهلوی بی بی دو عالم افتادم و اشکم سرازیر شد.
بعد از نماز صبح دیگه پام رمق نداشت برای راه رفتن.توی همون صحن پیامبر اعظم موندم و زیارت عاشورا خوندم.میثم مطیعی بعد از طلوع آفتاب دعای ندبه خوند. فقط صدای هق هق میاومد و بس.
بعد از اون برگشتم اسکان و خوابیدم تا الان.یکی گفت:«بیدارش کنین حسرت به دلش میمونه!»زد به شونهم.خوابم سبکه.دیالوگا توی ذهنم یورتمه رفت.دنبال علت این حرف گشتم.یه پرچم سرخ روی سرم پهن بود.دیدن بیدار شدم،گفتن:«پرچم حرم اباعبدالله «ع» اومده،زیارت کن»
یه عده گفتن:«چرا بیدارش کردید،از روی سرش رد میکردیم،گناه داره،کم خوابیده»
مغزم توی دو ثانیه اسامی همهیاونایی که التماس دعا گفته بودن رو یاداوری کرد.دیشب به نیابت از همه توی حرم امام رضا و امروز صبح به نیابت از همه زیر پرچم اباعبدالله
۱۹۷
۸:۰۶
بازارسال شده از شناشیر | روایت مردم بوشهر🇮🇷
۱۲
۱۱:۲۴
بازارسال شده از شناشیر | روایت مردم بوشهر🇮🇷
۹
۱۱:۲۴
بازارسال شده از شناشیر | روایت مردم بوشهر🇮🇷
۷
۱۱:۲۴
بازارسال شده از شناشیر | روایت مردم بوشهر🇮🇷
۵
۱۱:۲۴
بغضِ حرم
آخرین روزی که حرمامام رضا بودم با خودم عهد کردم دست به گوشی نزنم.عکس نگیرم.ویدیو ضبط نکنم.فقط و فقط از این آخرین روز نهایت استفاده رو ببرم.پاتوق همیشگیم شده بود رواق غدیر.میرفتم یه گوشه مینشستم و به اردو حرف زدن بقیه گوش میکردم.هندیو پاکستانی های زیادی رفت و آمد میکردن.یکی دوتاشونم اعتراف کردن یه رگه هایی از ظاهرشون رو توی چهرهام دارم.
آخرین زیارتم با نماز ظهر یکیشد.پا برهنه رواق غدیر تا صحن غدیر رو رفتم.داغیِ آسفالت و موزاییک ها،پاهامو میسوزوند.همین باعثشده بود حرکتم تند تر بشه.توی دلم گفتم حیفه این لحظه اخری یه عده از زیارت بی بهره بمونن.نزدیک ترین قسمت به دارالذکر،پیکر شهید رییسی و امام رضا ایستاده بودم.
اولین نفر به رفیقِ شفیق زنگ زدم.دومین نفر به حاج مرتضی عالی حسینی،سومین نفر از زیارت بی بهره ماند و گوشی را برنداشت.چهارمین نفر را با تردید انتخاب کردم.شمارهی همسر شهید مسود مظفری جلوی چشمم آمد.گفتم نکند بیدارشان کنم.افکارم را جمع و جور کردم و تماس گرفتم.بوق یکبوق دوبوق سهصدای ضعیفی پشت گوشی آمد.سلام کرد.جواب دادم.پیش دستی کردم و گفتم:بیدارتون کردم؟!
گفت:نه عزیزم بیدار بودیم.آخیش گفتم و ادامهدادم:اومدم حرم.نزدیک ترین جا به پیکر رهبر و شهید رییسی پ امام رضا«ع».گفتم تماس بگیرم شما سلام بدید.
صدایش قطع شد.نگاهی به گوشی انداختم.ترسیدم مکالمه قطع شده باشد،اما قطع نشده بود.
گفتم:خانم جمالی صدامو دارید؟!متوجه شدید حرفمو؟!نازک تر از پیش گفت:آره عزیزم.ممنونم ازت.
فقط گفتم:پس راحت سلام بدید و وقتی درد و دلتون تموم شد قطع کنید.
دو دقیقه بعد،خانمِ روبه رویم به گوشی اشاره کرد که مکالمه قطع شده.خورد توی پرم.معلوم نبود چند دقیقه است گوشی را توی هوا نگه داشته ام.امدم از صحن خارج شوم که خانم جمالی زنگ زد.
صدایش از بغض،آماس کرده بود.پرسیدم:خوبید خانمجمالی؟!جواب داد:ازت خیلی ممنونم.دیشب دخترم هوای مشهد کرده بود.بهم میگفت دلم میخواد بریم مشهد.امروز که بهم زنگ زدی خیلی خوشحالم شدم.
ذوقم را به زبان اوردم.از خوشحالیاش خوشحال شدم.از بغضش بغض کردم.و دعا کردمزودتر طلبیده شوند مشهد.خداراشکر کردم تردیدِ الکی ام،زیارت مجازی همسر ودختر شهید را سلب نکرده
" />
فائزه محمدی
https://ble.ir/estehaleh
آخرین روزی که حرمامام رضا بودم با خودم عهد کردم دست به گوشی نزنم.عکس نگیرم.ویدیو ضبط نکنم.فقط و فقط از این آخرین روز نهایت استفاده رو ببرم.پاتوق همیشگیم شده بود رواق غدیر.میرفتم یه گوشه مینشستم و به اردو حرف زدن بقیه گوش میکردم.هندیو پاکستانی های زیادی رفت و آمد میکردن.یکی دوتاشونم اعتراف کردن یه رگه هایی از ظاهرشون رو توی چهرهام دارم.
آخرین زیارتم با نماز ظهر یکیشد.پا برهنه رواق غدیر تا صحن غدیر رو رفتم.داغیِ آسفالت و موزاییک ها،پاهامو میسوزوند.همین باعثشده بود حرکتم تند تر بشه.توی دلم گفتم حیفه این لحظه اخری یه عده از زیارت بی بهره بمونن.نزدیک ترین قسمت به دارالذکر،پیکر شهید رییسی و امام رضا ایستاده بودم.
اولین نفر به رفیقِ شفیق زنگ زدم.دومین نفر به حاج مرتضی عالی حسینی،سومین نفر از زیارت بی بهره ماند و گوشی را برنداشت.چهارمین نفر را با تردید انتخاب کردم.شمارهی همسر شهید مسود مظفری جلوی چشمم آمد.گفتم نکند بیدارشان کنم.افکارم را جمع و جور کردم و تماس گرفتم.بوق یکبوق دوبوق سهصدای ضعیفی پشت گوشی آمد.سلام کرد.جواب دادم.پیش دستی کردم و گفتم:بیدارتون کردم؟!
گفت:نه عزیزم بیدار بودیم.آخیش گفتم و ادامهدادم:اومدم حرم.نزدیک ترین جا به پیکر رهبر و شهید رییسی پ امام رضا«ع».گفتم تماس بگیرم شما سلام بدید.
صدایش قطع شد.نگاهی به گوشی انداختم.ترسیدم مکالمه قطع شده باشد،اما قطع نشده بود.
گفتم:خانم جمالی صدامو دارید؟!متوجه شدید حرفمو؟!نازک تر از پیش گفت:آره عزیزم.ممنونم ازت.
فقط گفتم:پس راحت سلام بدید و وقتی درد و دلتون تموم شد قطع کنید.
دو دقیقه بعد،خانمِ روبه رویم به گوشی اشاره کرد که مکالمه قطع شده.خورد توی پرم.معلوم نبود چند دقیقه است گوشی را توی هوا نگه داشته ام.امدم از صحن خارج شوم که خانم جمالی زنگ زد.
صدایش از بغض،آماس کرده بود.پرسیدم:خوبید خانمجمالی؟!جواب داد:ازت خیلی ممنونم.دیشب دخترم هوای مشهد کرده بود.بهم میگفت دلم میخواد بریم مشهد.امروز که بهم زنگ زدی خیلی خوشحالم شدم.
ذوقم را به زبان اوردم.از خوشحالیاش خوشحال شدم.از بغضش بغض کردم.و دعا کردمزودتر طلبیده شوند مشهد.خداراشکر کردم تردیدِ الکی ام،زیارت مجازی همسر ودختر شهید را سلب نکرده
https://ble.ir/estehaleh
۱۱۸
۸:۴۳
#خوبه_بدونیمنوشتن یه روایت حدودا هفتصد کلمه ای اونم با تدوین و نگارش دقیق،حدودا از منِ نویسنده دو سه ساعت انرژی میگیره و از شمایی که داری اینو میخونی سه دقیقه زمان میگیره!
برای اینکه شما یه نوشتهی خوب بخونی و همزمان یه چیزی هم به اطلاعاتت اضافه بشه و یا حتی تاریخ بهتر توی ذهنت بمونه،دو ساعت که چیزی نیست،دارم کل عمرمو وقف میکنم اما شما میتونید اون سه دقیقه ای که توی اکسپلور اینستاگرام یا توی قسمت مجلهی بله وقتتونو سپری میکنید،بیایید و روایتِ خوب بخونید.
البته من خودمو نمیگم!کانالایی که نوشته های خوبی دارن خیلی زیادن و با یه سرچ ساده مشخص میشن!یه جوری وقتتونو با خوندن و اطلاعات پیدا کردن،متبرک کنید که هم خودتون ثواب ببرید هم یه توشه ای بشه برای ماها که داریم از دل و جون برای شما مینویسیم:)))
برای اینکه شما یه نوشتهی خوب بخونی و همزمان یه چیزی هم به اطلاعاتت اضافه بشه و یا حتی تاریخ بهتر توی ذهنت بمونه،دو ساعت که چیزی نیست،دارم کل عمرمو وقف میکنم اما شما میتونید اون سه دقیقه ای که توی اکسپلور اینستاگرام یا توی قسمت مجلهی بله وقتتونو سپری میکنید،بیایید و روایتِ خوب بخونید.
البته من خودمو نمیگم!کانالایی که نوشته های خوبی دارن خیلی زیادن و با یه سرچ ساده مشخص میشن!یه جوری وقتتونو با خوندن و اطلاعات پیدا کردن،متبرک کنید که هم خودتون ثواب ببرید هم یه توشه ای بشه برای ماها که داریم از دل و جون برای شما مینویسیم:)))
۵۹
۶:۴۸