#سرگذشت_گوهر
#بازی_زندگی
#پارت_صد_هفتاد_دو
زندگی گاهی انقدر بازیت میده و روی نوک انگشت میچرخوندت که خودتم از این همه اتفاق شگفت زده میشی
اونشب محمود خونه نیومد و معصومه و بچه هاش با خاله لیلا کنار من خوابیدن و خاله رباب محمد رو برد پیش خودش. هرچی سارا التماس کرد بهش نداد...خوابم نمیبرد و تا وقتی آفتاب بالا نیومده بود چشم رو هم نذاشتم، درسته در قفل بود ولی میترسیدم و بیشتر چشمم به در بود تا محمود بیاد! صدای اذان میومد، خاله لیلا خیلی قبلتر از اذان پای سجاده بود، در باز شد و محمود وارد حیاط شد!رو به خاله لیلا گفتم:محمود اومد، چادرمو دورم پیچیدم و رفتم بیرون!محمود با دیدنم خشکش زد و گفت: چرا اومدی بیرون؟! دستمو به طرفش دراز کردم و گفتم: تا الان کجا بودی؟دستمو گرفت و گفت: آدمی نیستم که بخوام سوال جواب بشم اینو خوب میدونی! جلوتر رفتم و گفتم:محمود من و بچه هامو ول نکن به امان خدا سارا داشت منو میکـشت.گره روسریمو باز کردم و جای ناخن هاشو نشونش دادم و گفتم:داشت خفه ام میکرد، برعکس تصورم داغونتر از اونی بود که بهم اهمیت بده منو کنار زد و رفت به طرف بالا.بیچاره خاله لیلا تو حیاط با فاصله وایستاده بود و نذاشت تنها برگردم اتاق...دوباره قلبم شکست!بالاخره اونشب شوم تموم شد و سارا رفت پیش بچه اش،محمود رفته بود تو اتاقش و تا ظهر بیرون نیومد، خاله رباب از شب قبل حال درستی نداشت و براش آویشن دم کرده بودن.سارا تو حیاط روی تخـت نشسته بود و با محمد بازی میکرد و هر از گاهی بغلش میگرفت،اگه محمد مـرده بود اونو میفرستان خونه پدرش و اونوقت دیگه محمود رو نمیدید...
ادامه در پارت بعدی
•
@etefagh_zendegii 
┈┈•✾

✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#بازی_زندگی
#پارت_صد_هفتاد_دو
زندگی گاهی انقدر بازیت میده و روی نوک انگشت میچرخوندت که خودتم از این همه اتفاق شگفت زده میشی
اونشب محمود خونه نیومد و معصومه و بچه هاش با خاله لیلا کنار من خوابیدن و خاله رباب محمد رو برد پیش خودش. هرچی سارا التماس کرد بهش نداد...خوابم نمیبرد و تا وقتی آفتاب بالا نیومده بود چشم رو هم نذاشتم، درسته در قفل بود ولی میترسیدم و بیشتر چشمم به در بود تا محمود بیاد! صدای اذان میومد، خاله لیلا خیلی قبلتر از اذان پای سجاده بود، در باز شد و محمود وارد حیاط شد!رو به خاله لیلا گفتم:محمود اومد، چادرمو دورم پیچیدم و رفتم بیرون!محمود با دیدنم خشکش زد و گفت: چرا اومدی بیرون؟! دستمو به طرفش دراز کردم و گفتم: تا الان کجا بودی؟دستمو گرفت و گفت: آدمی نیستم که بخوام سوال جواب بشم اینو خوب میدونی! جلوتر رفتم و گفتم:محمود من و بچه هامو ول نکن به امان خدا سارا داشت منو میکـشت.گره روسریمو باز کردم و جای ناخن هاشو نشونش دادم و گفتم:داشت خفه ام میکرد، برعکس تصورم داغونتر از اونی بود که بهم اهمیت بده منو کنار زد و رفت به طرف بالا.بیچاره خاله لیلا تو حیاط با فاصله وایستاده بود و نذاشت تنها برگردم اتاق...دوباره قلبم شکست!بالاخره اونشب شوم تموم شد و سارا رفت پیش بچه اش،محمود رفته بود تو اتاقش و تا ظهر بیرون نیومد، خاله رباب از شب قبل حال درستی نداشت و براش آویشن دم کرده بودن.سارا تو حیاط روی تخـت نشسته بود و با محمد بازی میکرد و هر از گاهی بغلش میگرفت،اگه محمد مـرده بود اونو میفرستان خونه پدرش و اونوقت دیگه محمود رو نمیدید...
ادامه در پارت بعدی
•
┈┈•✾
#داستانهای_آموزنده
۱.۶K
۱۶:۰۴
✿
🪶
#حکایتی_خواندنی_از_بهلول_عاقل
روزي بهلول بر هارون وارد شد
هارون گفت ای بهلول مرا پندی ده
بهلول گفـت ای هـارون اگر در
بیابانی که هیچ آبی در آن نیست و تشنگی بر تو غلبه نماید و نزدیک مرگ شوی ، آیا چه میدهی که تو
را جرعه ای آب دهند که عطش خود را فرو نشانی؟
هارون گفت : صد دینار طلا
بهلول گفـت : اگـر صـاحب
آن به پول رضایت ندهد چه می دهی ؟
گفت : نصف پادشاهی خود را می دهم
بهلول گفت پس از آنکه آب را آشامیدي ، اگربه مرض حبس الیوم مبتلا گردي و رفع آن نتوانی باز چه میدهی که کسی علاج آن درد را بنماید ؟
هارون گفت نصف دیگر پادشاهی خود را
بهلول جواب داد : پس مغـرور بـه ایـن پادشـاهی مبـاش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست
آیا سزاوار نیست که با خلق خدای عزوجل نیکویی کنی ؟!
•
@etefagh_zendegii 
#داستانهای_آموزنده
روزي بهلول بر هارون وارد شد
هارون گفت ای بهلول مرا پندی ده
بهلول گفـت ای هـارون اگر در
بیابانی که هیچ آبی در آن نیست و تشنگی بر تو غلبه نماید و نزدیک مرگ شوی ، آیا چه میدهی که تو
را جرعه ای آب دهند که عطش خود را فرو نشانی؟
هارون گفت : صد دینار طلا
بهلول گفـت : اگـر صـاحب
آن به پول رضایت ندهد چه می دهی ؟
گفت : نصف پادشاهی خود را می دهم
بهلول گفت پس از آنکه آب را آشامیدي ، اگربه مرض حبس الیوم مبتلا گردي و رفع آن نتوانی باز چه میدهی که کسی علاج آن درد را بنماید ؟
هارون گفت نصف دیگر پادشاهی خود را
بهلول جواب داد : پس مغـرور بـه ایـن پادشـاهی مبـاش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست
آیا سزاوار نیست که با خلق خدای عزوجل نیکویی کنی ؟!
•
#داستانهای_آموزنده
۱.۷K
۱۶:۰۵
بازارسال شده از تبلیغات گسترده نعنا
.
استیکر زیاد پیدا میشه تو بله، ولی هیچکدوم استیکر ستاره نمیشه 
.
یه کانال پر از استیکر
.
والپیپر و پروفایل شیک
.
زنگ خورهای باکلاس
استیکر مخصوص خودتو از اینجا بردار
ble.ir/join/4WbPKyzew2ble.ir/join/4WbPKyzew2
.
.
.
استیکر مخصوص خودتو از اینجا بردار
۱۶
۱۶:۱۱
بزن رو رنگ مورد علاقه ات! تا بگم چه شخصیتی داری 



آبی



زرد



قرمز



سبز



صورتی



بنفش



سایر رنگها
من بنفش...عالیه تیپ شخصیتیم
🤌
۱.۹K
۱۶:۱۲
#پندانه
حالا که خوب نگاه میکنم میبینم من آدم خوشبختی بودهام، بسیار خوشبخت.
من بدون در نظر گرفتن نظرات آدمهای دیگر، کارهایی که دوست داشتهام را کردهام و مسیرهایی که میخواستهام را رفتهام.
من جوری زیستهام که خودم دوست داشتهام و بیرون زده ام از تمام قابها...
من از روزی که یادم هست به تمام اجبارها پشت کرده ام و خط باطل کشیدهام روی تمام حصارها.
من از روزی که یادم هست، سرکش و گستاخ بودهام در مقابل کسانی که میخواستهاند طرز فکر و نقطهی امن خودشان را به من تحمیل کنند.
من از روزی که یادم هست،
در حال عبور بودهام، از مکانها،
محدودیتها، آدمها...
از روزی که یادم هست تلاش کرده ام؛ برای بهتر زیستن، بهتر بودن، بهتر شدن... من همیشه در تکاپو بوده ام برای رسیدن به آرزوهایی که محال می پنداشتهام و در حال گریز بودهام از کسانی که دغدغهشان چیدن بالهای خیالی پرواز من بوده.
من آدم های خوب زیادی را شناختهام و آدمهای خوب زیادی را دوست داشتهام.
من از آجر رنج هایم پله ساخته ام و با ساده ترین اتفاقات و جزئیات، دلخوشیهای کوچک و امنی پسانداز کردهام برای خودم.
من تلاش کردهام کسی باشم که بعد از من بگویند؛ هیچ چیز حریفِ این آدم نشد،
که شکستناپذیرترین بود و خوشبخت ترین!
من از روزی که یادم هست؛خوشبختم
•
@etefagh_zendegii 
#داستانهای_آموزنده
حالا که خوب نگاه میکنم میبینم من آدم خوشبختی بودهام، بسیار خوشبخت.
من بدون در نظر گرفتن نظرات آدمهای دیگر، کارهایی که دوست داشتهام را کردهام و مسیرهایی که میخواستهام را رفتهام.
من جوری زیستهام که خودم دوست داشتهام و بیرون زده ام از تمام قابها...
من از روزی که یادم هست به تمام اجبارها پشت کرده ام و خط باطل کشیدهام روی تمام حصارها.
من از روزی که یادم هست، سرکش و گستاخ بودهام در مقابل کسانی که میخواستهاند طرز فکر و نقطهی امن خودشان را به من تحمیل کنند.
من از روزی که یادم هست،
در حال عبور بودهام، از مکانها،
محدودیتها، آدمها...
از روزی که یادم هست تلاش کرده ام؛ برای بهتر زیستن، بهتر بودن، بهتر شدن... من همیشه در تکاپو بوده ام برای رسیدن به آرزوهایی که محال می پنداشتهام و در حال گریز بودهام از کسانی که دغدغهشان چیدن بالهای خیالی پرواز من بوده.
من آدم های خوب زیادی را شناختهام و آدمهای خوب زیادی را دوست داشتهام.
من از آجر رنج هایم پله ساخته ام و با ساده ترین اتفاقات و جزئیات، دلخوشیهای کوچک و امنی پسانداز کردهام برای خودم.
من تلاش کردهام کسی باشم که بعد از من بگویند؛ هیچ چیز حریفِ این آدم نشد،
که شکستناپذیرترین بود و خوشبخت ترین!
من از روزی که یادم هست؛خوشبختم
•
#داستانهای_آموزنده
۱.۶K
۱۶:۳۰
میگن همهی آدما یه نیمهی تاریک دارن یه نیمهی روشن.
یعنی تو وجود همه، خوبی هست بدی هم هست؛
حالا کم و بیشش مهم نیست ولی از هردو هست.
بعد من دارم به آدمایی فکر میکنم که به نظر میاد یه فرشتهی تمام عیارن، مهربون صادق، وفادار و و و...
به این تیپ آدما اگه برخوردین حواستون پرت خوبیشون نشهها
اینا معصوم نیستن
فرشته نیستن
سرتا پا خوبی و روشنی نیستن.
فقط یاد گرفتن نیمه ی تاریکشون رو قایم کنن و یه دفعه نشونتون بدن!
آره منظورم همون جاست که وقتی نیمهی تاریکشون رو میبینین یه جوری برق از چشماتون میپره که فقط یه سوال میپرسین
"تو کی وقت کردی انقدر عوض شی؟؟"
•
@etefagh_zendegii 
#داستانهای_آموزنده
یعنی تو وجود همه، خوبی هست بدی هم هست؛
حالا کم و بیشش مهم نیست ولی از هردو هست.
بعد من دارم به آدمایی فکر میکنم که به نظر میاد یه فرشتهی تمام عیارن، مهربون صادق، وفادار و و و...
به این تیپ آدما اگه برخوردین حواستون پرت خوبیشون نشهها
اینا معصوم نیستن
فرشته نیستن
سرتا پا خوبی و روشنی نیستن.
فقط یاد گرفتن نیمه ی تاریکشون رو قایم کنن و یه دفعه نشونتون بدن!
آره منظورم همون جاست که وقتی نیمهی تاریکشون رو میبینین یه جوری برق از چشماتون میپره که فقط یه سوال میپرسین
"تو کی وقت کردی انقدر عوض شی؟؟"
•
#داستانهای_آموزنده
۱.۶K
۱۶:۳۲
خـدايا اميدمان
به لطف توست
الهی هیچ کسی را
درگرفتـاری رها نکن
الهی به دلها رحم
و شفقت عطا بفرما
و رحمتت را برای همه
عـزیزانم جاری بفرما " آمین "
شبتون نورانی و در پناه خدا

•
@etefagh_zendegii 
#داستانهای_آموزنده
به لطف توست
الهی هیچ کسی را
درگرفتـاری رها نکن
الهی به دلها رحم
و شفقت عطا بفرما
و رحمتت را برای همه
عـزیزانم جاری بفرما " آمین "
شبتون نورانی و در پناه خدا
•
#داستانهای_آموزنده
۱.۴K
۱۷:۳۶
بازارسال شده از پیشنهاد ویژه
۲
۱۷:۳۷
۱.۸K
۱۷:۳۷