#شراب_خانگیاگر به فحش خنک میشود دلت، باشدبگو به این سگ زرد پلید: بی غیرت !همین بس است برایش که این الاغ چموششده است لایق نفرین و واجب لعنتاگر چه بی ادبی نیست رسم و راه ماکه در تمدن ما آدمی فقط ادب استزبان فارسی و کشوری هخامنشیکه زیر سایه ی دین پیمبر عرب استدلت خنک نشد آری دلت نسوخته کهدل تو پاره شده ،سینه ی تو صد چاک استرگِ بریده چنانکه به بخیه شد محتاجنیاز قلب تو هم شروه های غمناک استزمانه بر سر بیداد و ظلم شد با ماو صهیونیزم به شیطان پیام یاری دادکه ما ز کشور ایران هراس ها داریمپیاده آمد و شیطان به او سواری دادبهانه بود اورانیّوم و غنی سازیبرای اینکه تجاوز به خاک ما بکنندبرای اینکه به غارت برند میهن رابه هم شدند که ما را ز هم جدا بکنندفریب و یاوه به هم گشت و رفت بر پردهکه نسل خام جوان را فریبشان بدهندبه لطف جادوی ابزار و هوش مصنوعیدروغ را چو حقیقت به او نشان بدهندبجنگ تا نفس آخرت بجنگ بجنگکه دشمنان وطن رهبر تو را کشتندمده به صلح رضایت که صلح ننگین استعلی الخصوص اگر دختر تو را کشتندسکوت مرگِ صدا نیست ،مرگِ آدمی استسکوت معنی دلمردگی و خاموشی استقلم به دست تو باشد، وَ هیچ ننویسی؟!سکوت معنی ترسیدن و فراموشی استکه دختران دبستانی تورا بکشندقناری تو اگر لال و بی صدا باشدرقیّه اند همه دختران میهن تواگر که سینه ی تو دشت کربلا باشدمباد شک بکنی فرصتت تمام شوددرنگ معنی وقت است اگر حرام شودمیان حر شدن و حرمله شدن ماندیکه تیر در گلوی کودک امام شودرفیق درد بزرگی است درد فهمیدنو دردناک تر از آن هراس، ترسیدنبه گوش خویش بگویی : که هی !مراقب باش !به چشم خویش بگویی :حذر کن از دیدن !چهار سال اگر در شلمچه جنگیدمدفاع از وطنم کردم و جوان بودمنه با توأم نه علیه تو ،یک پدر هستمکه توی پرورش نسل ناتوان بودمکه بذر من پسر ی قد بلند و رعنا گشتو مثل سرو روان گشت و چونکه راه افتادشبیه بچه گنجشک بود در پروازو مثل شیرِ کلیله درون چاه افتادپی سیاوش خود آمدم در این میدانسر عناد ندارم ، رفیق ! دلتنگمهنوز هم که هنوز است کهنه سربازمبرای میهن خود کشته مرده ی جنگم« شراب خانگی ترس محتسب خورده ! »تنی به تیر بزن ! خون خود به جام بریز !قلم به دست بگیر و وضو بساز از خونسری است بر بدنت،در ره امام بریز !همین که فتنه و آشوب راه می افتدخیال در سر دشمن زیاد می پیچدبه هوش باش که افکار منفی و بیراههمیشه در سر بی اعتقاد می پیچدو اشتباه بزرگی که مرتکب شده ایدجوان که راه غلط رفت را نباید کشتهزار راه برای هدایتش باشدنمونه جوهر استامپ ، آبی انگشتبگیر از پدر و مادرش تعهد که :ز نوجوان و غرورش مراقبت بکنندهنوز کودک معصوم چارده ساله استکه باید از شر و شورش مراقبت بکنندمگر نه اینکه جوانان این وطن هستند؟!مواجه اند به ایرادهای هر روزهاگر که عطر صداشان کنایه ای دارد«برون همان بتراود که هست در کوزه»۱مگر که می شود آخر که نوجوان را کشتچقدر کشته نیاز است توی قربانگاهخدا کجاست ؟ چرا هیچ ردّی از او نیست ؟بگو چکارکند؟! خسته است حزباللهمگر نه اینکه پدر مادرانشان اکنونبه احترام وطن در دل خیابان اندمراقب اند که خاری به پایتان نرودکه آدم اند ؛ که ایرانی اند؛ انسان اند !همین جماعت بیدار دل کنون شب هاگرفته جان به کف و جان پناه گردیدنداگر چه داغ به دل داشتند با این حالمدافعان دلیر سپاه گردیدندسیاست است و پدر مادری ندارد کهاگر پلیس شود دزد جای حیرت نیستاگر که شعله برافروزد و مهار کندزبان به کام فرو بر که جای صحبت نیستدلار می شود ارزان چو بوی صلح رسدو بوی جنگ دوباره گران کند اوراکسی به نفع خودش دست برده در شاهینکه این پرنده ببخشد کم ترازو راچه بوی گند بدی پشت نفت خوابیدهصلاح نیست بگویم که چیست علت آندلیل دارد اگر تیر راه راست نرفتدلیل دارد اگر کج شده است پشت کمانخلاصه حرف زیاد است و فرصت ما کمبرای شرح دقیق حوادث بد و خوبکه کیست ضارب و مقصود چیست از ضَرَبَ؟وَ نوجوان پری پیکری که شد مضروبکه مرز بندی پیشانی زن و مویشو دختری که « بیریتنی» شده است الگویشچگونه ؟ با چه زبان؟ چاره ای! به غیراز مرگرسانه های دغل کرده اند جادویشخلاصه حرف زیاد است و پیش رو مان جنگو دشمنی که خود حیله است و پر نیرنگبه هوش باش برادر مباد این سگ زردتعرضی بکند بر کنام سبز پلنگ .علیرضا اطلاقی@kouchesaresher۱.علیرضا افشار (عارف)
۱۰۱
۲۲:۰۳
غزل ش ۲۴۴
افسانه ...#
با همه زیبایی اش ،گل بود ،اما خار داشت تیر مژگان بر دلش می خورد هر کس یار داشت
منع مل می کرد و نامش گشت ملا عاقبتگشت سارا نام او چون الفتی با سار داشت
عشق تقصیر ی ندارد قهر با شیرین خطاستاو فقط یک عاشق نادان خود آزار داشت
گفتی از ضحاک ؟ آری در هیاهوی اتمگفتی از شاهی که در افسانه هایش مار داشت
ما نمی دیدبم او را چونکه روز خوش فقط «پادشاهی کامران بود از گدایان عار داشت»
من خدایی را پرستش می کنم که خانه ایداخل ماهیچه ی این قلب لاکردار داشت
دوست عیبت گفت دشمن شد ولی آیینه نهدوست چون آیینه بود اما دلش زنگار داشت
داخلش رفتم کسی در کعبه غیر از من نبودخانه ی پروردگار از هر طرف دیوار داشت
سوی بزم عارفان رفتم سرا پا اشتیاق صدر مجلس شمع را دیدم به لب سیگار داشت .
علیرضا اطلاقی
افسانه ...#
با همه زیبایی اش ،گل بود ،اما خار داشت تیر مژگان بر دلش می خورد هر کس یار داشت
منع مل می کرد و نامش گشت ملا عاقبتگشت سارا نام او چون الفتی با سار داشت
عشق تقصیر ی ندارد قهر با شیرین خطاستاو فقط یک عاشق نادان خود آزار داشت
گفتی از ضحاک ؟ آری در هیاهوی اتمگفتی از شاهی که در افسانه هایش مار داشت
ما نمی دیدبم او را چونکه روز خوش فقط «پادشاهی کامران بود از گدایان عار داشت»
من خدایی را پرستش می کنم که خانه ایداخل ماهیچه ی این قلب لاکردار داشت
دوست عیبت گفت دشمن شد ولی آیینه نهدوست چون آیینه بود اما دلش زنگار داشت
داخلش رفتم کسی در کعبه غیر از من نبودخانه ی پروردگار از هر طرف دیوار داشت
سوی بزم عارفان رفتم سرا پا اشتیاق صدر مجلس شمع را دیدم به لب سیگار داشت .
علیرضا اطلاقی
۵۰
۱۳:۴۲