با احترام جناب آقای معرفتی همکار عزیز
اتحادیه برق و الکترونیک ارومیهبه نوبه ی خود این ضایعه دردناک درگذشت مادر زن گرامی شما را خدمت خانواده محترم تسلیت عرض کرده
و آرزوی غفران الهی برای مرحوم و صبر بی اندازه برای خانواده وی از درگاه باری تعالی درخواست نماییم .
( روحش شاد و یادش گرامی )
اتحادیه برق و الکترونیک ارومیه
اتحادیه برق و الکترونیک ارومیهبه نوبه ی خود این ضایعه دردناک درگذشت مادر زن گرامی شما را خدمت خانواده محترم تسلیت عرض کرده
و آرزوی غفران الهی برای مرحوم و صبر بی اندازه برای خانواده وی از درگاه باری تعالی درخواست نماییم .
( روحش شاد و یادش گرامی )
اتحادیه برق و الکترونیک ارومیه
۲۶۲
۵:۰۱
با سلام و احترامبه تمام اعضای محترم اتحادیه برق و الکترونیک کلاسهای آموزشی والیبال بانوان به مربیگری همسرم خانم سلیمانی از تاریخ 1405.03.03از ساعت 4.30 تا 6 عصر روزهای فرد به مبلغ ماهیانه 1.500.000 واقع در سالن والیبال استخر مخابرات واقع در خیابان 8 شهریور برقرار میباشد.
جهت اطلاع برای خانواده های محترمتان
جهت اطلاع برای خانواده های محترمتان
۳۰۱
۱۴:۱۴
۲۷۶
۱۶:۵۱
۲۵۸
۶:۴۹
۱۹۹
۱۸:۲۶
۲۴۷
۸:۵۸
۱۹۳
۸:۰۶
۱- سر وعده اومد در خونه مون، سوئیچ ماشینشو دو دستی تعارف کرد گفت بفرما شما رانندگی کنید. گفتم ممنون؛ حالا خسته شدی من میشینم. معرفت اول
۲- رسیدیم سر فلکه خروجی شهر خواستیم از دکه یه چیز خوردنی برا تو راه بگیریم. من رفتم از دکه اولی بخرم گفت بیا از اون یکی بخریم. گفتم: چه فرقی داره؟! گفت: اون مشتریهاش کمتره، تا کسب اونم بگرده...
۳- ایستگاه خروجی شهر گفتم صبر کن دو تا مسافر سوار کنیم هزینه بنزین در بیاد. گفت: این مسافرکش ها منتظر مسافرن، گناه دارن، روزیشون کم میشه.
۴- بین راه یه مسافر فقیری دست بلند کرد. اونو سوار کرد. مسیرش کوتاه بود؛ پول که ازش نگرفت، ۵۰ هزار تومن هم بهش داد. گفتم رفیق معتاد بود ها! گفت: باشه اینها قربانی دنیاطلبان روزگار هستن. مهم اینه که من به نیّت خشنودی خدا این کار را کردم.
۵- رسیدیم کنار قبرستان شهر، یه آدم حدود چهل ساله یه مشما قارچ کوهی دستش بود. بهش گفت: همش چند؟ گفت: ۱۳۰ هزار تومن. ازش خرید. گفتم: رفیق اینقدر ارزش نداشتا. گفت میدونم میخواستم روزیش تامین بشه.
۶- رسیدیم شيراز، پشت چراغ قرمز یه بچه 10ساله چندتا دستمال کاغذی داشبوردی دستش بود. گفت ۴ تا ۷۰ هزارتومن. ۴ تا ازش خرید. گفتم رفیق اینقد نمیارزید! گفت: میدونم. گناه داره تو آفتاب وایساده!
۷- از روی یک پل هوایی رد میشدیم، یه پیرمرد دستگاه وزنه (ترازو) جلوش بود. یه کم رد شدیم، یه دفعه برگشت گفت میای خودمونو وزن کنیم؟ گفتم: من وزنمو میدونم چقدره. گفت باشه منم میدونم اگه همه مثل من و تو اینجوری باشن این پیرمرد روزیش از کجا تامین بشه؟! گفتم باشه یه پولی بهش بده بریم. گفت نه، غرورش میشکنه، میشه گدایی! اینجوری میگه کاسبی کردم.
۸- یه گدایی دست دراز کرد. یه پول خورد بهش داد. گفتم: رفیق اینها حقه بازنا. گفت: ما هیچ حاجتمندی را رد نمیکنم. مبادا نیازمندی را رد کرده باشیم.
۹- اگه میخواستم در مورد یکی حرف بزنم بحث رو عوض میکرد، میگفت شاید اون شخص راضی نباشه در موردش حرف بزنیم و غیبتش رو کنیم...
۱۰- یکی بهش زنگ زد گفت پول واریز نکردی؟! گفتم: رفیق، بچه هات بودن؟ گفت: نه، یه بچه فقیر از مهدیه رو حمایت مالی کردم. اون بود زنگ زد. گفتم: چند بهش میدی؟! گفت سه مرحله در یک سال ۹میلیون تومن. اولِ مهر، عید و تابستان سه تا سه میلیون تومن.
۱۱- تو راه برگشت هم از سه تا کودک آویشن کوهی خرید. گفت اگر فقط از یکیشون بخرم اون یکی دلش میشکنه.
میدونین شغل رفیق من چه بود؟! برق کش، لوله کش، تعمیرکارِ یخچال و کولر و آبگرمکن بود و یه مغازه کوچک داشت.
میدونین چه ماشینی داشت؟! پرایدِ ۹۵
میدونین چن سالش بود؟!
34 سال
میدونین من چه کاره بودم؟!
کارمند بودم، باغ هم داشتم.
میدونین چه ماشینی داشتم؟
206 صندوق دار؛ کلک زدم گفتم خرابه که اون ماشینشو بیاره!
•
#داستانهای_آموزنده
۱۵۱
۴:۰۹
با عرض سلام . خسته نباشید .مراسم بزرگداشت قائد شهید امت اسلامی روز یکشنبه۱۴۰۵/۰۴/۲۱ راس ساعت ۱۱ صبح در مسجد اعظم ارومیه توسط اصناف کسبه و بازاریان برگزار خواهد شد خواهشمند است حضور به عمل رسانید.
۱۲۹
۷:۰۵
۱۱۴
۱۲:۵۱