لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل اضافات و افاضاتا
۵۸ عضو

اضافات و افاضات

میلاد اسلامی‌زادislamizad.com
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۸ فروردین
هجده فروردین/ روز سی‌ونهامروز همه درباره‌ی فردا حرف می‌زنند. نه‌که درباره‌ی فردا حرف بزنند، حرف‌هاشان به فردا مربوط است و بارِ احتمالات و ممکناتی را به‌دوش می‌کشد. فردا انگار فردایی متفاوت با همه‌ی فرداهاست، حتی با فردای هرروزِ این سی‌ونه روز نیز تفاوت دارد. چیزی شبیه به آن شنبه‌ یا اولِ ماهی‌ست که بنا بوده چنین‌وچنان کنیم، با این تفاوت که این‌بار بناست چنین‌وچنان کنند.
هرکس بنا به طبع و وُسع‌اش طنز و هجوی چاشنی کلام‌اش می‌کند که از زهرِ موقعیت بکاهد. عارف می‌گوید پاوربانکم فقط ده درصد شارژ دارد (و به روی‌اش نمی‌آوردم این شوخیِ پاوربانکی نخ‌نما شده و فقط همان چندساعت اول در دورِ نخستِ تهدیدات جالب به‌نظر می‌آمد) علی می‌گوید فردا صبح تصمیم می‌گیرم که تهران بمانم یا صندلیِ عقبِ ماشین را بِکَنَم و گربه‌ها را توی‌اش بریزم و راهی دشت و ولایت شوم. نمی‌پرسم حالا چه الزامی به کَندَنِ صندلی هست، و تو از چه زمان چهار گربه داری؟
چندسال پیش به آدمِ نزدیکی گفتم من از ابهام بدم می‌آید (انگار بقیه خوش‌شان می‌آید) و اگر نتوانم تخمینی از «بعد» داشته باشم، مستاصل می‌شوم (انگار بقیه در ابهام مشعشع‌ترین تصمیم‌هاشان را می‌گیرند) کله‌ی صبح یادِ آن گفت‌وگو افتادم (دیدید آدمی‌زاد یک‌هویی یادِ چیزهای باربط و بی‌ربطی می‌افتد، بعد فکری می‌شود که چرا یادِ آن‌چیز افتاده؟ دیدید چقدر عجیب است آدمی‌زاد؟» خنده‌ام گرفت از تنزلِ سطحِ مسائل. زمانی ابهام را چطور می‌فهمیدم و حالا چگونه تعریف می‌کنم. هم‌زمان «فردا که شد» از مانی رهنما توی سرم پخش می‌شود و به این فکر می‌کنم پیش از این‌روزها «فردا که شد زندگی رو شکلِ خودت تجربه کن» را چگونه می‌شنیدم و کدام رنجِ دوران درونم جوانه می‌زد، و حالا چکونه فردای نازیسته را تخیل می‌کنم.
هوای تهران هنوز به ما آدمیانی که زیرش راه می‌رویم اعتنایی ندارد و مطبوع است. بادی می‌آید و نسیمی می‌رود. کوه‌ها درخشان‌تر از همیشه، در دورِ نزدیکی خودنمایانه ایستاده‌اند و هیچ‌‌کاری با فردا ندارند.
undefined۱۰
undefined۳
undefined۱

۱۸۹

۱۱:۳۶

Farda Ke Shod Mani Rahnama.mp3

۰۳:۳۹-۴.۲۸ مگابایت
undefined۵
undefined۲

۲۰۵

۱۱:۴۱

thumbnail
از «یادداشت‌های بغداد» که روزنوشت‌های زنِ هنرمندی‌ست اهل و ساکن بغداد از پیش، حین و پس از حمله‌ی آمریکا به عراق.
undefined۸
undefined۳

۲۵۵

۱۷:۴۵

۱۹ فروردین
نوزده فروردین/ روز چهل
در جنگ‌ها همه پیروزند. از ابتدا پیروزند و هنگامِ پایان پیروزترند. نه‌که اغراق کنند، ادا در بیاورند یا حقیقتی را وارونه جلوه دهند. راست می‌گویند. از قدیم گفته‌اند همه‌چیز به‌شکلِ نگاهِ تو بستگی دارد.
در جنگ‌ها همه پیروزند. چه آن‌که کشته و چه آن‌که کشته شده. باختن بی‌معناست، حقانیت محل اعراب ندارد و حقیقت سوژه‌ی مهمی قلمداد نمی‌شود. جنگ‌ها شبیه آثار فرهادی‌اند، خاصه درباره‌ی اِلی. همه مُحق‌اند و حقیقتِ عریانی درکار نیست.
در جنگ‌ها همه پیروزند. حقیقت زیر بارِ روایت دفن و فی‌الفور فراموش می‌شود. واژه‌ها معانی چندگانه می‌یابند و نخست‌واژه‌ی پُرمعنا همین پیروزی‌ست. تو که ناظری، گیج و مبهوتی و قدری زمان می‌خواهی تا با حقایق-تعاریفِ نوساخته منطبق شوی. از جایی به‌بعد تصمیم می‌گیری در تیمِ کدام گروه از راویان قرار گیری و کدام نوع از انواعِ پیروزی را برای خود بدانی.
جنگ‌ها با پیروزی آغاز و با پیروزی خاتمه می‌یابد. تنها زمانی سلاح‌ها را زمین می‌گذارند که همه بر پیروزی هم اذعان کنند. حال این اذعان که نباید واقعاً «اذعان» شود. جنگ‌ها زمانی پایان می‌یابند که همگان برای خودشان خرده‌روایتی از فتح‌الفتوحی بی‌همتا ساخته باشند.
همه فاتح‌اند و فاتحان، به‌گونه‌ای‌که انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته، روی تّلِ خرابات و حقایق می‌ایستند و روایتِ پیروزی‌شان را عرضه می‌کنند. هیچ بعید نیست عکسی برای یادگار هم بگیرند.
در جنگ‌ها همه باید پیروز باشند.
undefined۸
undefined۴
undefined۳

۲۱۴

۸:۵۶

۲۶ فروردین
بیست‌وپنج فروردین | روز چهل‌وهفتدست انداخت روی شانه‌ی امیر و سرْ کجْ کرد و به‌پیش خم شد و با طمانینه گفت «تو جوونی. نمی‌فهمی چی می‌گم. تازه اولشی» و من، سری به‌نشانه‌ی تایید جنباندم و توی همان سر خواندم «رنجِ دوران بُرده‌ایم». امیر باادب است و دهان‌دریدگی ندارد. کاش می‌داشت و به‌جای آن‌که بگوید «چقدر این ارجاعاتِ مدام‌تان به سن رقت‌انگیز است» چند دانه فحشِ نافرم حواله‌مان می‌کرد. این‌گونه با قدری لفاظی سروته ماجرا را هم می‌آوردیم و دیگر لازم نبود باز خنده‌‌ زنیم و ارجاعاتِ رقت‌انگیزِ دیگر دهیم. عمرِ نازیسته، حسرتِ گذشته و اندوهِ انباشته، اسامی رمزِ نسلِ ماست که عاملِ وحدت‌مان در هنگامه‌های بحرانی‌ست. ما -به‌تجربه- آموخته‌ایم این‌چیزها را. این چیزهای رقت‌انگیز را.
ماستِ میوه‌ای می‌خوردم که روژین را دیدم. سری تکان دادم و او نیز هم. کنارمان آمد و گپِ مختصرِ مخصوصِ مواجهه‌های ناگهانیِ توی کافه‌ای زدیم. یادِ ایام کردیم و چندتایی خاطره‌ی مشترک از تَه و زیرِ سرهامان بیرون آوردیم و آه‌ها کشیدیم و چه زود گذشت‌ها گفتیم و سپس موضوعِ معاشرت را این‌زمانی کردیم و به‌جنگ پیوند دادیم. روژین زبردستانه گذشته را به حال پیوند زد و گفت که چه از سر گذرانده و جنگ با او چه کرده. که خوب کرده هرکار کرده. که روتینِ ساده‌ای ساخته و به‌آن چسبیده. که ورزش را جدی گرفته و روزانه مقدار قابل توجهی آب نوشیده. که مدیتیشن‌ها کرده و فهمیده که دنیا به خسرانِ عقبی نیارزد. امیر هیچ، امیر نگاه. سوگند جلاله می‌خورم که بارها و بارها توی سرش گفته که شمایگان چه رقت‌انگیزید. تاب نیاورد و سرآخر توی گپ‌وگفتِ میان‌سالانه‌مان پرید و با مراقبتی که از نسل‌شان بعید است، همین منظور را توی لفافه‌ای چندلایه منتقل کرد. همین‌جاها بود که روژین گفت تو جوانی و نمی‌فهمی. امیر جوان است و نمی‌فهمد چراییِ رقتِ ما را. رنجِ دورانِ کمتری برده است.
undefined۱۱
undefined۲
undefined۲
undefined۱

۱۸۵

۸:۲۴

۲۷ فروردین
بیست‌وشش فروردین/ روز چهل‌وهشت
نشسته‌ام جایی تکراری تا آدمی تکراری بیاید و باهم روی مسائلی تکراری مداقّه کنیم. با تردید و دقت، نظراتی تکراری دهیم و مخالفت‌های تکراری کنیم و سرآخر به جمع‌بندی‌های تکراری -که همان کاری نکردن است- برسیم و سپس هرکدام، خرسند از یافتنِ راهِ برون‌رفت از چاله‌ی اختصاصی خودمان، راه‌مان را بکشیم و برویم. از فردایش اما، ناخواسته و نادانسته، همان کارهای تکراری را تکرار کنیم و چندی که گذشت و دوباره به نتایجی تکراری رسیدیم، مغموم و ملول شویم و زانو‌ی غم به‌بغل گیریم جداجدا. گاهی افسرده‌خو و گاهی تندخو نیز می‌شویم.
ما کاری می‌کنیم و بیکار نمی‌نشینیم، چرا که درخت نیستیم و انسانیم. کنش‌گریم و یک‌دقیقه هم سر جای خودمان بند نمی‌شویم. ما بهترین مصادیقِ زنده‌ی با‌ورمندی به «گر تو نمی‌پسندی، تغییر ده قضا را» هستیم و تغییرِ قضایا را نه امری مستحب که واجبِ عینی می‌پنداریم. ما این‌طور یاد گرفته‌ایم و این‌گونه باور داریم که با عمل، همه‌چیز قابلِ تغییر است. ما در سیاه‌ترین روزهای زندگی و در آن هنگامه‌ها که کندن از تخت‌خواب هم ناممکن می‌نمایاند، ته‌ته‌تهِ ذهن‌مان بارقه‌ها‌یی از امید داریم و سبک‌سرانه دنبالِ یک تکه نور می‌گردیم.
او می‌آید و هنوز نیامده، طرحِ بحث می‌کند و من توی سرم می‌گویم همین هنوز نیامده و طرحِ بحث کردن هم تکراری‌ست.
undefined۱۱
undefined۳

۱۹۷

۹:۵۷

۳۱ فروردین
خوابیدن. یکی‌دو دانه سرفه زدم و دست بردم سمتِ گوشی و تماس‌های بی‌پاسخ را آمدم پایین تا علیرضا. زنگ نمی‌زند نمی‌زند، هربار هم که می‌زند یا من خوابم و یا یکی مرده. در برخی مواقع این‌دو تلاقی می‌کنند و حالا خیال می‌کنم باز یکی مرده و باز من خواب بوده‌ام. زنگ می‌زنم و جواب نمی‌دهد و آن‌خیال حالا یقین است.
کندن از تخت‌خواب. باید راه‌های ساده‌تری داشته باشد که به‌من یاد نداده‌اند. می‌کَنم به‌هر ضرب و طوری هست و علیرضا را در راهِ آشپزخانه می‌گیرم و اشغال است. مشغولِ رتق‌وفتقِ امور مرتبط به متوفی‌ست یا دارد به دیگرانی سحرخیزتر خبرِ مرگِ می‌دهد؟
قهوه. چی دارد این لاکردار که باید ناشتا بریزی توی معده‌ات و پشت‌بندش باز یکی دیگر بریزی توی معده‌ات تا به‌خود بیایی و ببینی در دنیای تو ساعت چند است؟ (اشاره‌ی مزبوحانه به آن فیلمِ متوسط) میانه‌های دومی و همان‌هنگام که برای سومین‌بار سطری از کتابی را خواندم و نفهمیدم نویسنده‌ی زبان‌بسته چه گفته، بی‌اختیار دستم رفته سمتِ گوشی و دوباره علیرضا را گرفته و باز هم جواب نداده. بی‌تردید مُرده‌ی مجهول‌الهویه از نزدیکانِ نزدیک است. لباس‌های مشکی‌ام همه منقش به تایپوگراف‌های خارجی‌اند. زشت نباشد در مراسمات؟
دوش. از آن آدم‌های جالبی که صبح‌شان را با دوشِ آب سرد آغاز می‌کنند نیستم. اما هربار ادای‌شان را درآوردم و با تزویر، پیچِ آبِ گرم را نیز باز کردم و بیرون آمدم، خوش‌خوشانم شده و به خودِ خوش‌خوشان‌شده‌ام گفتم که فردا نیز چنین خواهم کرد. و نکردم. و آن‌کارِ دیگر کردم. که کاری نکردن باشد. در همین مدتِ کوتاه، علیرضا زنگ زده و من نفهمیده‌ام. طبیعی‌ست دیگر. چقدر مگر زور و بنیه دارد زنگِ گوشی که از دیوارها بگذرد و صدای شلق‌شلقِ آب‌ها را بشکافد و به گوش‌ها رسد؟ با دستِ خیس می‌گیرمش و جواب می‌دهد که فلان. فلانی کم‌اهمیت که هرطور حساب کنی می‌توانست با یک اس‌ام‌اس بیان شود. یا اصلا نشود. هیچ حاجتی به آن ارتباط نبوده. هیچکس نمرده.
مردن. کسانی‌را در ذهن کشتم و حالا باید زنده و احضارشان کنم. کارِ دشواری‌ست این وقتِ صبح. به‌ترتیب از صفِ مردگان خارج و در گسترده‌ی جهانِ هستی، عمدتا تهران و حومه، پخش می‌شوند و به زندگی‌هاشان می‌رسند. یکی‌شان هنوز خواب است و یکی دیگرشان نشسته و قهوه‌ی سوم‌اش را توی معده می‌ریزد.
undefined۱۶

۲۱۶

۱۵:۵۳

۶ اردیبهشت
که یکی پیامی بگذارد و قراری بگذاریم و دیگرانِ شناسی را هم خبر کنیم و جایی خراب شویم و حرف‌های معمولی زنیم و یکدیگر را به نقد و گاه استهزا کشیم و ایده‌های مشعشع تراویم و از آدم‌های نادان بنالیم و بالاخره، هرطور که می‌شود، آن عصرِ ملال‌انگیزِ پس از روزِ کاریِ ملال‌انگیز را شب کنیم. که یادِ آن سکانس از آن قسمتِ فرندز هم کنیم حتماً.
که حرفِ تعدیل و برق و کانفیگ و خودکشیِ دخترِ هجده-نوزده ساله‌ی همسایه‌ی طبقه‌ی بالا و قیمتِ چیزها و موعدِ تمدیدِ خانه و اضطراب و فلوکستین و نان و نان و نان نباشد.
کاشکی.
undefined۱۴
undefined۲

۱۷۹

۲۳:۴۷

۱۰ اردیبهشت
thumbnail
با سهاب درباره‌ی کتاب‌ها، جنگ و برخی از انواع بلاهت حرف زدیم.
https://www.aparat.com/v/urgddl5
undefined۵
undefined۵

۲۰۵

۱۹:۰۲

۱۰ تیر
https://t.me/ezaafat

۳۲

۸:۱۳