بازارسال شده از محمد مرادی
"امام خوبیها"همیشه رفتنها و نبودنها درد دارد. خداحافظیهای پنهان، بغضهای در گلو مانده و فریادهای ماندگار تجسم بودنهای ابدیست در دلهای شجاع. امام خوبیها آرام گرفت؛ هم در دلهای پرتلاطم ما و هم در گوشه ِگوشه خاطرات شهامت و ایثارش.حال ما ماندهایم و دلی لبریز از آه جدایی، شوق ایستادگی و پیروزی، آه! چه تناقض جانگدازی.نبودنت خنجر میزند به دل حزینمان آقا.بیپدریمان تکرار اشک های فراقی است که در نبودن و دور بودنت باید ریخت و با صلابت ایستاد.رهنمودهای شما تا همیشه آویزه گوش ماست. شهادت آرزوی شما بود و ما نیز هم.یا علی گویان راهت را ادامه خواهیم داد؛ مرد و زن، کوچک و بزرگ، با چشمانی همیشه خیس از حضور بیمنتهایت...
#روایت_بدرقه_نور#خدیجه_نصیری_پور#فراخوان_اینک_که_جانم_میرود #حوزه_هنری_انقلاب_اسلامی_استان_اردبیل@faday_iran
#روایت_بدرقه_نور#خدیجه_نصیری_پور#فراخوان_اینک_که_جانم_میرود #حوزه_هنری_انقلاب_اسلامی_استان_اردبیل@faday_iran
۱
۵:۳۷
بازارسال شده از محمد مرادی
"بوی گلاب"سر از دست دادیم، سرور از دست دادیمتو علی بودی ما، پدر از دست دادیم...مداح میخواند و جمعیت تکرار میکند با دلی خون و چشمی اشکبار. با دلی تنگ و پرغصه به خیل جمعیت عزادار و سیاهپوش و پرچم قرمز به دست میپیوندم. جای سوزن انداختن نیست. انگار قیامت شده. آنها جز بدرقه برای خونخواهی تو به میدان آمدند. آمدند که ثابت کنند پای قول و عهدهای با تو هستند. آمدهاند بگویند از امانتت پیروی میکنند. همینطور که سینه میزنم به یاد روزی میافتم که خطبه عقدمان را خواندی. به انگشتری که بنا به درخواست همسرم به او بخشیدی. به هیجان و شوق اولينباری که دیدمت. دلم خون میشود. بغضم میترکد. گریه امانم نمیدهد. با دیدن تابوتت این اشکها تبدیل به هق هق میشود. خودم را از لابهلای جمعیت به سختی به نزدیکترین فاصله از تو میرسانم. تسبیحی که سوغات مشهد و متبرک به بارگاه امام هشتم است را به آقایی میدهم تا با تابوت تبرک کند. وقتی آن را به من برمیگرداند، حس آشنایی قلبم را لمس میکند. دستم بوی گلاب گرفته و دلتنگیام رفع شده. تو هرگز از دل و یادم نمیمیری.
#روایت_بدرقه_نور#راحیل_رشیدی#فراخوان_اینک_که_جانم_میرود #حوزه_هنری_انقلاب_اسلامی_استان_اردبیل@faday_iran
#روایت_بدرقه_نور#راحیل_رشیدی#فراخوان_اینک_که_جانم_میرود #حوزه_هنری_انقلاب_اسلامی_استان_اردبیل@faday_iran
۱
۱۹:۰۰
بازارسال شده از محمد مرادی
"برای رهبر شهیدم"
همیشه در ماه محرم برای امامحسین(ع) عزاداری میکردید. گوشهای از مجلس عزاداری مینشستید و اشک بود که از دیدگانتان سرازیر میشد.اما امسال...امسال نیستید که برای امامحسین عزاداری کنید. امسال ما برای شما و امامحسین عزاداری میکنیم.قرار بود ما خودمان را فدای شما کنیم، اما شما فدای ما شدید. و امروز، روزی است که ما ايرانیها با شما وداع میکنیم. با اینکه من نتوانستم در مراسم وداع با شما شرکت کنم، با این حال از دور با شما وداع میکنم و میخواهم که همانند همیشه به فکر کشورم باشم و تمام تلاشم را برای ادامه راه شما به کار گیرم.امروز جمعیت بزرگی از مردم برای مراسم وداع با شما جمع شدهاند و ما نیز از تلوزیون آن را تماشا میکنیم. میبینید آقاجان! همه این مردم شما را از ته دلشان دوست دارند و برای دفاع از کشورشان آماده هستند.
"النا عسکری، از کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، مرکز شماره ۲ اردبیل"
#روایت_بدرقه_نور#النا_عسکری#فراخوان_اینک_که_جانم_میرود #حوزه_هنری_انقلاب_اسلامی_استان_اردبیل@faday_iran
همیشه در ماه محرم برای امامحسین(ع) عزاداری میکردید. گوشهای از مجلس عزاداری مینشستید و اشک بود که از دیدگانتان سرازیر میشد.اما امسال...امسال نیستید که برای امامحسین عزاداری کنید. امسال ما برای شما و امامحسین عزاداری میکنیم.قرار بود ما خودمان را فدای شما کنیم، اما شما فدای ما شدید. و امروز، روزی است که ما ايرانیها با شما وداع میکنیم. با اینکه من نتوانستم در مراسم وداع با شما شرکت کنم، با این حال از دور با شما وداع میکنم و میخواهم که همانند همیشه به فکر کشورم باشم و تمام تلاشم را برای ادامه راه شما به کار گیرم.امروز جمعیت بزرگی از مردم برای مراسم وداع با شما جمع شدهاند و ما نیز از تلوزیون آن را تماشا میکنیم. میبینید آقاجان! همه این مردم شما را از ته دلشان دوست دارند و برای دفاع از کشورشان آماده هستند.
"النا عسکری، از کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، مرکز شماره ۲ اردبیل"
#روایت_بدرقه_نور#النا_عسکری#فراخوان_اینک_که_جانم_میرود #حوزه_هنری_انقلاب_اسلامی_استان_اردبیل@faday_iran
۱
۱۷:۱۱
بازارسال شده از محمد مرادی
"آقای شهیدم..."
رهبر شهیدم! ای آنکه حضورت فراتر از یک نام و یک خاطره بود؛ ای آنکه با اخلاص و ایستادگی، جای خود را در دلهای مردم گشودی و موجی از عشق و ایمان را در این سرزمین جاری ساختی؛ نبودنت هنوز برایمان باورپذیر نیست. گویی چشمها همچنان در انتظار دیدنت ماندهاند و دلها هنوز با امید شنیدن صدایت میتپند.فاصلهای که میان ما و تو افتاده، هنوز رنگ واقعیت نگرفته است. هر بار که نامت بر زبان میآید، بغضی کهنه جان میگیرد و اشک، بیاختیار راه گونهها را پیدا میکند. این اشکها تنها از اندوه نیست؛ از دلتنگی برای مردی است که راه ایستادگی را با عمل به ما آموخت و نشان داد عزت را باید با ایمان و فداکاری پاس داشت.یاد تو، ما را به ادامه راه فرا میخواند؛ راهی که آن را مسیر حق میدانستی و برای پاسداری از آن، از عزیزترین سرمایه خود گذشتی. از همین رو، فریاد استکبارستیزی و دفاع از مظلوم، برای بسیاری از همراهانت، ادامه همان مسیری است که تو به آن باور داشتی و برایش ایستادگی کردی.امروز اگرچه جای گامهایت در میان ما خالی است، اما اثر حضورت در جان این سرزمین باقی مانده است. گویی روح بلندت در اراده مردمان این دیار جریان دارد و استقامتت به سرمایهای برای نسلهای آینده تبدیل شده است. نامت تنها در قاب خاطرهها نمانده؛ در امید، در ایمان و در عزم کسانی زنده است که راه خدمت و پایداری را برگزیدهاند.رهبر شهیدم! ما میدانیم که راه انسانهای بزرگ با رفتنشان پایان نمییابد. آنان در اندیشهها، آرمانها و عهدی که با مردم خود بستهاند، زنده میمانند. عهد ما نیز این است که یادت را پاس بداریم، راهت را با صداقت و استواری ادامه دهیم و نگذاریم پرچمی که برای برافراشته ماندنش جان دادی، بر زمین بماند.
#روایت_بدرقه_نور#معصومه_مصطفایی#فراخوان_اینک_که_جانم_میرود #حوزه_هنری_انقلاب_اسلامی_استان_اردبیل@faday_iran
رهبر شهیدم! ای آنکه حضورت فراتر از یک نام و یک خاطره بود؛ ای آنکه با اخلاص و ایستادگی، جای خود را در دلهای مردم گشودی و موجی از عشق و ایمان را در این سرزمین جاری ساختی؛ نبودنت هنوز برایمان باورپذیر نیست. گویی چشمها همچنان در انتظار دیدنت ماندهاند و دلها هنوز با امید شنیدن صدایت میتپند.فاصلهای که میان ما و تو افتاده، هنوز رنگ واقعیت نگرفته است. هر بار که نامت بر زبان میآید، بغضی کهنه جان میگیرد و اشک، بیاختیار راه گونهها را پیدا میکند. این اشکها تنها از اندوه نیست؛ از دلتنگی برای مردی است که راه ایستادگی را با عمل به ما آموخت و نشان داد عزت را باید با ایمان و فداکاری پاس داشت.یاد تو، ما را به ادامه راه فرا میخواند؛ راهی که آن را مسیر حق میدانستی و برای پاسداری از آن، از عزیزترین سرمایه خود گذشتی. از همین رو، فریاد استکبارستیزی و دفاع از مظلوم، برای بسیاری از همراهانت، ادامه همان مسیری است که تو به آن باور داشتی و برایش ایستادگی کردی.امروز اگرچه جای گامهایت در میان ما خالی است، اما اثر حضورت در جان این سرزمین باقی مانده است. گویی روح بلندت در اراده مردمان این دیار جریان دارد و استقامتت به سرمایهای برای نسلهای آینده تبدیل شده است. نامت تنها در قاب خاطرهها نمانده؛ در امید، در ایمان و در عزم کسانی زنده است که راه خدمت و پایداری را برگزیدهاند.رهبر شهیدم! ما میدانیم که راه انسانهای بزرگ با رفتنشان پایان نمییابد. آنان در اندیشهها، آرمانها و عهدی که با مردم خود بستهاند، زنده میمانند. عهد ما نیز این است که یادت را پاس بداریم، راهت را با صداقت و استواری ادامه دهیم و نگذاریم پرچمی که برای برافراشته ماندنش جان دادی، بر زمین بماند.
#روایت_بدرقه_نور#معصومه_مصطفایی#فراخوان_اینک_که_جانم_میرود #حوزه_هنری_انقلاب_اسلامی_استان_اردبیل@faday_iran
۱
۶:۲۲
بازارسال شده از محمد مرادی
"در امتدادِ قزلباش، وقتی زمان در بیتِ «آقا» ایستاد"همه چیز از آن سحرگاهِ پرآشوب شروع شد. سحری که بوی «حیّ علیالفلاح» آن با بوی اسپند و گریههای شوق گره خورده بود. ایستاده بودیم در میانه «حسینیه ثارالله»، همانجایی که ستونهایش سالهاست با ناله «یا حسین(ع)» قد کشیدهاند. آن روز اما نالهها فرق داشت. تمرین نبود، ضجهی وصال بود.پیر و جوان، شانه به شانه هم، چشم در چشمِ قابِ عکس ۳۴۰۰ ستارهی شهرمان، لب باز کردیم به آن زمزمهای که شناسنامهی مادریمان است. صدایمان در فضای حسینیه پیچید، انگار دیوارها هم دم گرفته بودند:«آی باتدی صبح آچیلدی زینب نوایه گلدیزهرا دئدی حسین وای عالم صدایه گلدیجناتیدن ائشیتدی پیغمبر گرامینعلین سیز عباسیز کرب و بلایه گلدی»کلماتِ «تاج الشعرا یحیوی» روی زبانمان نمیچرخید، بلکه آتش میزد. داشتیم برای دیدنِ کسی آماده میشدیم که نایبِ همان خاندانی است که «ایمان» و «وطن»مان را مدیونشان هستیم.سردار محمدیاصل با آن هیبتِ یادگار جبههها، ایستاد پشت تریبون. میگفت: «باید نام اردبیل را چنان زنده کنیم که لرزه بر اندام بدخواهان بیفتد.» او از حماسهی ۳۴۰۰ قهرمان میگفت و در دلمان انگار بمبِ غیرت منفجر میشد. میخواستیم زودتر جادهها را ببلعیم و برسیم.اتوبوس که راه افتاد، زمان ایستاد اما خاطرات دویدند. صندلی کناریام، «هوشنگ عبدی» نشسته بود، مردی که هم زخمهای دفاع مقدس را بر تن داشت و هم غبارِ دفاع از حرم را بر چهره. شروع کرد به گفتن… از شبهای عملیات، از رفقایی که به آسمان رفتند. رزمندههای دیگر هم دم گرفتند؛ یکی از خندههای پشت بیسیم میگفت و دیگری از آخرین نگاههای رفیقش. اتوبوس ما فقط یک وسیله نقلیه نبود، «معراجی» سیار بود که به سمتِ بیتِ رهبری میرفت.در تهران، در آستانهی ورود، چشممان به سردار جلیل بابازاده افتاد. چقدر این مرد ذوق داشت! انگار میخواست تمام اردبیل را در آغوش بگیرد و آنطرفتر، سردار غلامعسگر کریمیان که دل در دلش نبود. او که خود طعم اسارت را چشیده بود، حالا مثل یک سربازِ تشنهی دیدار، بیقرار بود. آیتالله عاملی با آن وقارِ حیدری و استاندار و همه و همه، در آن راهروهای انتظار، یکی شده بودیم. همه «اردبیلیِ مشتاق» بودیم.و ناگهان… او آمد.خورشید که نه، چیزی فراتر از نور. وقتی نشست و لب به سخن گشود، انگار تمام تاریخ اردبیل از جلوی چشمانم گذار کرد. وقتی گفت: «اردبیل حق بزرگی بر گردن ایران دارد»، بغضم شکست. او از صفویه گفت، از شاه اسماعیل، از اینکه اگر اردبیل نبود، امروز ایرانِ یکپارچهای نبود. او شناسنامهی ما را ورق زد؛ از «محقق اردبیلی» گفت تا آن نوجوانِ سیزده ساله... «مرحمت بالازاده».لحظهای که فرمود: «شهدا زندهاند… اَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون»، حس کردم ۳۴۰۰ شهید استانمان هم در آن حسینیه نشستهاند. حس کردم همگی دست بر سینه، رو به آقا ایستادهاند. آقا از رزقِ خاصِ شهدا میگفت و من به دستهای لرزان پیرمردی نگاه میکردم که عکس پسرش را به سینه چسبانده بود.اما… امان از لحظهی رفتن.آقا که بلند شد، جان از تنِ حسینیه رفت. من ماندم و چشمانم که قفل شده بود به آن دری که او از آن رفت. دلم میخواست زمان در همان ثانیه منجمد شود. دلم میخواست ساعتها به خواب بروند و خورشید مرداد ماه ۱۴۰۲ هرگز غروب نکند. انگار تکهای از قلبم را پشت آن درِ چوبی جا گذاشتم.عطرِ کلماتش هنوز در مشامم بود: «مسئولیت شما شبیه کار امام سجاد(ع) و حضرت زینب(س) است؛ نگذارید این تاریخ پاک شود.»حالا در اردبیل هستم، شهرِ صفویه، دیارِ حسینچیها. چه کسی فکر میکرد به تیرماه 1405 و لحظهی... لحظهی... وداع؟!چه بگویم؟ به زور زبانم به گفتم باز میشود: «آقای من! ما به عهدمان میمانیم. تا آخرین قطرهی خون، تا آخرین «یا حسین(ع)» در این شهر ابوالفضلی، برای همان ایرانی که فرمودید یکپارچگیاش مدیونِ خاکِ پاکِ اردبیل است.ما هم، همنوا با سایر مردم ایران فریاد میزنیم: «باید برخاست»
#روایت_بدرقه_نور#محمدحسین_حسینپور #فراخوان_اینک_که_جانم_میرود #حوزه_هنری_انقلاب_اسلامی_استان_اردبیل@faday_iran
#روایت_بدرقه_نور#محمدحسین_حسینپور #فراخوان_اینک_که_جانم_میرود #حوزه_هنری_انقلاب_اسلامی_استان_اردبیل@faday_iran
۱
۶:۲۲
بازارسال شده از محمد مرادی
دروغ گفتیم آقا "جان فدا"ییمکه ما، مردانِ دشتِ کربلاییم!خداحافظ، تو ای "آقای ایران"خداحافظ ، یگانه مردِ دورانمرا گیرم که کوتاهی نمودمببخشایم، غزل بیتو سرودمکه دنیا، بیتو آرامش نداردقلم در دستم آسایش نداردعزیزِ کلً ِایرانی عزیزمتو از آیاتِ سبحانی عزیزمحلالم کن! که بهتان گفته بودمحواسم بود اما مرده بودمکه بعد از تو، به دنیا آمدم من اگرچه دیر... اما آمدم من
#روایت_بدرقه_نور#تقی_عزتی#فراخوان_اینک_که_جانم_میرود #حوزه_هنری_انقلاب_اسلامی_استان_اردبیل@faday_iran
#روایت_بدرقه_نور#تقی_عزتی#فراخوان_اینک_که_جانم_میرود #حوزه_هنری_انقلاب_اسلامی_استان_اردبیل@faday_iran
۱
۶:۲۲
بازارسال شده از محمد مرادی
خداوند شاهد است که آن روز، تپش قلبهای ما از راه دور، با ریتمِ گامهای جمعیتِ تهران و قم و مشهد یکی شده بود. تلویزیون را روشن کردم؛ تصویر، غرق در سیاهی و خروشِ مردم بود. هرچه قابِ تصویر را بزرگتر میکردم، انگار دورتر میشدم. آنجا، در آن ازدحامِ مقدس، آدمها داشتند تکههایی از جانِ خود را برای بدرقهی جانِ جهان میفرستادند، و من… من در خانهام در اردبیل، میانِ دیوارهای اتاق، حبس شده بودم.کاش میشد کلمات را مثل دستهایی گرهخورده، از مرزهای جغرافیایی رد کرد و به مشهد رساند. دلم میخواست یکی از همان هزاران نفری باشم که غبارِ لباسشان، متبرک به هوای آن روز است. تماشای آن شکوهِ جمعیت از پشتِ شیشهی تلویزیون، زخمی است که حالا حالاها التیام نمییابد؛ زخمِ «جاماندن».ما که در کوچههای شهرِ خود ایستاده بودیم و با هر تصویرِ از جمعیت، آه از نهادمان بلند میشد. خوب میدانیم که بدرقه، فقط راه رفتنِ پاهای مسافر نیست؛ بدرقه، همسفر شدنِ روح است. ما اگرچه در مشهد نبودیم تا خاک را در آغوش بگیریم، اما گویی روحمان در همان ازدحام گم شد. این دلنوشته، اقرارِ یک جامانده است؛ جاماندهای که اگرچه پایش نرسید، اما دلش، همانجا در حریمِ آن وداعِ ابدی جا ماند.بدورد ای داغ بر دل نشسته...
#روایت_بدرقه_نور#پروین_حسینی#فراخوان_اینک_که_جانم_میرود #حوزه_هنری_انقلاب_اسلامی_استان_اردبیل@faday_iran
#روایت_بدرقه_نور#پروین_حسینی#فراخوان_اینک_که_جانم_میرود #حوزه_هنری_انقلاب_اسلامی_استان_اردبیل@faday_iran
۱
۱۶:۵۰
بازارسال شده از محمد مرادی
«محراب دلتنگی»السلام علیک یا علیابن موسیالرضا... خیلی سال است که نفسهایم تنها و تنها به عشق دیدن تو میآیند و میروند. چه بگویم آقاجان؟ چه بگویم از آن شنبۀ عجیب در رمضانی غریب؟! از آن شنبهای که انگار آخرالزمان شده بود. ابنملجم اینبار با بمبافکنها ظهور کرده بود و کمین علی زمانه را میکشید. تا جایی که حافظهام یاری می کند، من با روزهای هفته مشکلی نداشتم اما از این پس شنبهها را دوست نخواهم داشت. در آن شنبۀ جهنمی، تاریخ بار دیگر تکرار شد و فرق علی را باز هم شکافتند. اینبار نه با شمشیر که با بمبهای چند تُنی. جهنمیترین روز تقویم آن سال در آستانۀ عید رقم خورد و از آن لحظه که خبر از شهادت علی، اینبار نه در محراب که در حال قرآن خواندن دادند، تا لحظهای که سر بر آستان حرمت گذاشتم، دلم چون شمع سوخت و خاکستر شد و لحظهای آرام و قرار نگرفت. پرستویی از پیشمان کوچ کرده بود که لبخندش همیشه نوید بهار می داد و با رفتنش، زمستان در قلب تقویم ما، مُهر ابدیت گرفت. ایران، رنگ ماتم گرفته بود برای علی که یکتنه به نبرد شیطان رفته بود و مظلومانه با زبان روزه به شهادت رسیده بود. تو گویی شهادت با لب عطشان در آیین فرزندان فاطمه، رسمی جاودانه است.واکنش اولم به این خبر انکار بود. نه! من باور نمیکردم که این دیدار، دیدار آخرین باشد. خیلیها هنوز چشم به راه نیمنگاهی از او بودند تا با گوشۀ چشمی برایشان معجزه کند. خیلی از بچهها به عشق دیدارش، آیههای قرآن را حفظ میکردند تا در مراسم استقبال برایش بخوانند. خیلیها برایش نامههایی از آرزوهایشان مینوشتند. راستی مگر نام او سیدعلی نبود؟ پس چرا همهجا کنار اسمش نوشته بودند شهید؟ بگذار اعتراف کنم آقای من! بگذار بگویمت که چقدر واژۀ سرخ شهید به قامت سبز سیدعلی میآمد و ما غافل بودیم! واکنش دومم، بغض بود و حسرت. میدانم خیلی او را آزرده بودیم. میدانم قبل از آنکه آتش دشمن، بیت به بیت آن منظومۀ عاشقانۀ ایمان را بسوزاند، ما دلش را زیاد سوزانده بودیم. هنوز خیلی زود بود که این ابرمرد ایران، از ما دست بشوید و دل به همسایگی حاجقاسم و نصرالله و هنیه بسپارد. امان از دلتنگی آقا... امان! من دلتنگ لبخند خورشید بودم در قاب تلویزیون، بدون آن روبان سیاه که کنج قابعکسش کج نشسته بود. روبانی که به لبخند پدرانهاش اصلاً نمیآمد! آخر خورشید را با سیاهی چه کار؟ او قدم به هر کجا که میگذاشت، از جای جای قدمش سازندگی و بالندگی شکوفه میکرد. او به هر کجا که سفر میکرد، کولهباری از رنگینکمان برای مردمش به ارمغان میآورد. قلب ما برای داغ علی دیگری جا نداشت. حال در رمضانهای بعد از این، داغ دو علی را کجای دلمان بگذاریم؟ وقتی همه داشتند پرچمهای سیاه و عکس آقا را بر سرکوچهها و خیابانهای شهر میزدند، من به رسم همیشه، کرکرۀ زندگی را کشیده بودم پایین و ساکم را بسته بودم که به مشهد بیایم. میدانستم خادمت بیخداحافظی از تو، در خانۀ ابدیاش آرام نمیگیرد و از زمین، راهی آسمان نمیشود. آمدم، اما آمدنم اینبار کمی متفاوت بود. رفتن ناگهانی سیدعلی، کمرم را شکسته بود و نایی برای پاهایم نمانده بود. وقتی رسیدم که مشهد تو، کربلایی دیگر شده بود آقا. همه از زن و مرد و پیر و جوان، در سوگ شهادت خورشید میگریستند...
#روایت_بدرقه_نور#سهیلا_سپهری#فراخوان_اینک_که_جانم_میرود #حوزه_هنری_انقلاب_اسلامی_استان_اردبیل@faday_iran
#روایت_بدرقه_نور#سهیلا_سپهری#فراخوان_اینک_که_جانم_میرود #حوزه_هنری_انقلاب_اسلامی_استان_اردبیل@faday_iran
۱
۱۶:۵۰
بازارسال شده از محمد مرادی
"هوای بارانی"وقتی دل شکستهام را در مشت داشتم و در مسیر بدرقۀ خورشید، افتان و خیزان در کوچه پس کوچههای حرمت، تو را جستجو میکردم، از شلوغی حرم مبهوت شدم. نه اینکه خیل زوارت چیز عجیبی باشد... نه! من بارها و بارها در دریای عاشقانت غوطه خورده بودم اما این شلوغی با شلوغیهای همیشگی فرق میکرد. این شلوغی بوی عاشورا میداد و اربا اربا و خیمههای آتش گرفته و دل سوختۀ زینب. مشهد آن روز، علاوه بر ما و سیدعلی، مهمان دیگری داشت. من از گوشه گوشۀ حرمت، صدای مرثیۀ مظلومانۀ مادرم فاطمه را میشنیدم. مشهد آن روز، سیاهپوش رفتن کسی شده بود که دنیا بعد از ائمه، مثلش را به خود ندیده بود. اینبار همه آمده بودند تا رهبر شهیدشان را، دستهای مهربان تو غسل شهادت دهد. آمده بودند تا وداع آیت مهربانی را با امام مهربانی به تماشا بنشینند. آمده بودند برای آخرینبار شاهد طواف خادم الرضا، بر گرد حرم الرضا باشند.و چه وداع شکوهمندی به تصویر کشیدی رضاجان با علی! مردم دلسوخته، از همۀ شهرها برای تشییع پیکرخورشید آمده بودند و من، دردمندانه خود را به دریای جمعیت سپرده بودم. تابوت آقا، روی دستهای زوارت موج میخورد و دور ضریح تو میگشت و من، خودخواهانه هنوز در پی تو میگشتم. قلب من، برای تحمل این اندوه بزرگ، زیادی کوچک بود. شانههای من برای به دوش کشیدن مسئولیت خون رهبرم، زیادی نحیف بود. من آمده بودم تا کولهبار غمهایم را بر دوش تو بگذارم و سبکبال برگردم. آمده بودم تو قلب رنجورم را تیمار کنی و تاب تحمل این عزای عظمی را به من ببخشی و یادم بدهی چطور به خونبهای رهبر شهیدم وفادار بمانم. در آن هنگامۀ وانفسا، چشمهایم تابوت را دنبال میکرد و آنقدر نگاهم در پی تابوت دوید تا بالأخره به تو رسید. چشمانم از اشک تار شده بودند اما تو را آشکارا میدیدم. نمیدانم چه سِری در این حضور سبز بود که به یکباره موج خروشان مردم را به دریایی از آرامش بدل کرد. دریایی که غصهها را از دلم شست و به قعر نیستی فرو برد و قصۀ دیگری از دل آتشی که رفتن آقا بر دلم نشانده بود، برخاست. قصۀ خامنهای، قصۀ ققنوس بود؛ قصۀ بعثت مردم از دل جنگ و خون و قیام. خامنهای رفته بود تا یک خامنهای دیگر در قلب مردم ایران متولد شود. من دیدم که خادمت، حالش پیش آقایش خوب است. من بوسۀ تو را بر روح سیدعلی دیدم و قلبم آرام گرفت. درست از همان لحظهای که از پس پردۀ اشک تو را دیدم که با ردایی که مثل همیشه سبز نبود و برای عروج سرخ خادمت، رنگ سیاه ماتم گرفته بود، بر سر تابوت سیدعلی ایستاده ای و برایش نماز میخوانی. من در همان لحظۀ ناب، باز عاشق تو شدم. باز از خود تهی شدم و باز پر شدم از هوای تو. تویی که دوستداشتنت را مرزی نیست و مهربانیات را پیمانهای. آقای شهیدم را به تو میسپارم آقاجان. ما کم هوایش را داشتیم. تو هوایش را زیاد داشته باش و ضمانت ما را کن تا حلالمان کند.
#روایت_بدرقه_نور#سهیلا_سپهری#فراخوان_اینک_که_جانم_میرود #حوزه_هنری_انقلاب_اسلامی_استان_اردبیل@faday_iran
#روایت_بدرقه_نور#سهیلا_سپهری#فراخوان_اینک_که_جانم_میرود #حوزه_هنری_انقلاب_اسلامی_استان_اردبیل@faday_iran
۱
۸:۵۷
بازارسال شده از محمد مرادی
"دعوتی که بوی خداحافظی میدهد"
دریغ و درد! اینبار نه کارتی در کار است، نه دعوت نامهای؛ خودش ما را خوانده به خلوت خویش، به بدرقهای که بوی دیدار میدهد. آری، همهمان به این خلوت بدهکاریم؛ هر کدام با وجدان خود، در برابر مردی که تمام قد برای ایران ایستاد. در تشییع پیکر مطهرش دوست و دشمن میسوزند، دوست از کوتاهیهایش، دشمن از جفایی که به خود روا داشت وگرنه ساحت ولایت فقیهیِ او فراتر از حب و بغضهای ما بود. ایران و وطندوستترین انسانی بود که میشناختیم. اهل شعر و ادبیات، کتابخوان، با سیاستی که ریشه در هویت دینی داشت. مهربانتر از او سراغ دارید؟!ما ضرر کردیم که چنین گوهری را نشناختیم. آری، آنقدر مشهور بود که ناشناخته ماند. اینک ماییم و روح مطهرش؛ ماییم و وجدانهایی که میسوزند، او هنوز هم دشمن دارد، این خاصیت مریدان علی(ع) است. جاذبه و دافعهشان تا ابد زنده است. آنقدر پای ایرانِ قوی ایستاد که خاری شد در چشم دشمنان آمریکایی_ صهیونیستی.راستی مدعیان ایراندوستی! از آن پلشت پهلوی چه خبر؟ کمکهای عمو ترامپتان رسید؟ این بود ایرانی که میخواستند برایتان بسازند؟ میناب و لامرد؟!او میرود، اما بی او خواب راحت نخواهیم داشت. او یک نفر نبود؛ پدر امت بود. پدر که برود، فرزندان بیتاب میشوند. پشتمان به او گرم بود. ما نه فقط رهبرمان، نه فقط ولیفقیهمان و نه فقط اماممان؛ بلکه تمامیتمان را از دست دادهایم و اکنون پیکر بیجان خودمان را تشییع میکنیم وگرنه او سالها بود که ساکن آسمان شده بود و در آسمان بیش از زمینیان او را میشناختند.خدا به داد دلمان برسد که هنوز هم متنبه نشدیم چه کسی را از دست دادیم...
#روایت_بدرقه_نور#فرزاد_مصطفایی#فراخوان_اینک_که_جانم_میرود #حوزه_هنری_انقلاب_اسلامی_استان_اردبیل@faday_iran
دریغ و درد! اینبار نه کارتی در کار است، نه دعوت نامهای؛ خودش ما را خوانده به خلوت خویش، به بدرقهای که بوی دیدار میدهد. آری، همهمان به این خلوت بدهکاریم؛ هر کدام با وجدان خود، در برابر مردی که تمام قد برای ایران ایستاد. در تشییع پیکر مطهرش دوست و دشمن میسوزند، دوست از کوتاهیهایش، دشمن از جفایی که به خود روا داشت وگرنه ساحت ولایت فقیهیِ او فراتر از حب و بغضهای ما بود. ایران و وطندوستترین انسانی بود که میشناختیم. اهل شعر و ادبیات، کتابخوان، با سیاستی که ریشه در هویت دینی داشت. مهربانتر از او سراغ دارید؟!ما ضرر کردیم که چنین گوهری را نشناختیم. آری، آنقدر مشهور بود که ناشناخته ماند. اینک ماییم و روح مطهرش؛ ماییم و وجدانهایی که میسوزند، او هنوز هم دشمن دارد، این خاصیت مریدان علی(ع) است. جاذبه و دافعهشان تا ابد زنده است. آنقدر پای ایرانِ قوی ایستاد که خاری شد در چشم دشمنان آمریکایی_ صهیونیستی.راستی مدعیان ایراندوستی! از آن پلشت پهلوی چه خبر؟ کمکهای عمو ترامپتان رسید؟ این بود ایرانی که میخواستند برایتان بسازند؟ میناب و لامرد؟!او میرود، اما بی او خواب راحت نخواهیم داشت. او یک نفر نبود؛ پدر امت بود. پدر که برود، فرزندان بیتاب میشوند. پشتمان به او گرم بود. ما نه فقط رهبرمان، نه فقط ولیفقیهمان و نه فقط اماممان؛ بلکه تمامیتمان را از دست دادهایم و اکنون پیکر بیجان خودمان را تشییع میکنیم وگرنه او سالها بود که ساکن آسمان شده بود و در آسمان بیش از زمینیان او را میشناختند.خدا به داد دلمان برسد که هنوز هم متنبه نشدیم چه کسی را از دست دادیم...
#روایت_بدرقه_نور#فرزاد_مصطفایی#فراخوان_اینک_که_جانم_میرود #حوزه_هنری_انقلاب_اسلامی_استان_اردبیل@faday_iran
۱
۸:۵۷