بازارسال شده از 🌈فال🔮
•┄┅
•┄┅
•┄┅
•┄┅
•┄┅
•┄┅
•┄┅
•┄┅
•┄┅
•┄┅
•┄┅
•┄┅
┄┄┄┅┅┅❅
#فال_وطالع_بینی❤️☕️
•❰❬♛ܦ̇ߊܠܝوܝ̇،ܢܚ݅ܟܿصیࡅ߳ߺߺܙ،ویܝ݅ܭَܨܩߊܣܣߊ✯ʲᵒⁱⁿ➪❭•୭
۱
۱۸:۲۸
بازارسال شده از 🌈فال🔮
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
بازارسال شده از گسترده تبلیغاتی ترابایت
۱
۱۸:۲۹
بازارسال شده از 💝تبلیغات نبات بانو✅️
پاکت هدیه
باز کنین پاکت هدیه ۵۰۰ هزار تومانی

🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦 باز کردن پاکت هدیه🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦
بزن رو باز کردن پاکت هدیه
" />

با یک کلیک پاکت هدیه ۵۰۰ هزار تومانی بگیر
باز کنین پاکت هدیه ۵۰۰ هزار تومانی
🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦 باز کردن پاکت هدیه🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦
بزن رو باز کردن پاکت هدیه
با یک کلیک پاکت هدیه ۵۰۰ هزار تومانی بگیر
۱
۱۸:۲۹
🔮ܦ̇ߊܠ،ویܝ݅ܭَیܩߊܣܣߊ🌈
#قسمت_بیستو_پنج . گفت دختر بیچاره من، از ناامیدی چی کشیدی. تموم شد همه چی، من مراقبت هستم دیگه، نمیذارم دیگه بهت آسیبی برسه. خدا رو شکر، ترلان به موقع رسیده بود که برات اتفاق بدی نیفته و نگاهش به ترلان افتاد که هنوز از ترس اشک میریخت یهو دستاش رو باز کرد و گفت بیا ترلان جان بیا بغلم و ترلان با اینکه قبلا یکم با گلین خانوم غریبگی میکرد، رفت و محکم بغلش کرد. یکم که جو آروم شد، گلین خانوم گفت: من میرم حساب این پسره بی وجود، اصلان، رو میذارم کف دستش، به مادرش حتما میگم ، اونا خودشون میدونن این لکه ننگو چیکار کنن وگرنه مجبور میشم و به احمد آقا میگم و اینجا خون راه میفته. قرار شد بگن جیران زمین خورده و ترلان رو هم با اینکه شوک بزرگی بهش وارد شده بود راضی کردن به کسی چیزی نگه. گلین خانوم اون روز نرفت خونه همسایه و داشت فکر میکرد که دقیقا چیکار کنه. عصر که یوسف اومد و جیران رو اونطوری دید، غمزده و با بدن کوفته، غم دنیا نشست روی دلش. پرسید جیرانم، جیگرگوشه م، چی شده چرا اینطوری شدی و جیران خواست لب باز کنه و بگه ولی ترسید اشکاش زودتر پایین بیان و هیچی نگفت. گلین خانوم در حالی که داشت چای می اورد گفت، عروس دسته گلم خورده زمین، نگران نباش زود حالشو خوب میکنیم. فقط این بچه طفل معصوم رو بذار خونشون که از صبح هلاک شد انقدر گریه کرد. یوسف نشست و دست جیرانو گرفت و اشکای جیران سرازیر شد. یوسف کلی نگران شد، آهسته پرسید نکنه با مادرم حرفت شده، چیزی گفتن بهت. گلین خانوم که صداش رو شنیده بود گفت آهای یوسف شنیدم چی گفتی، تو دیدی من کمتر از گل به عروسام چیزی بگم.. یوسف با شرمندگی گفت نه... ادامه دارد... 
#قسمت_بیستو_شش
یوسف با شرمندگی گفت نه، فقط فکر کردم...
گلین خانوم گفت نمیخواد از این فکرا کنی من عروسام رو مثل دخترای خودم دوست دارم مخصوصا جیران رو،
پاشو اون بچه رو ببر.
یوسف با شرمندگی گفت چشم، و ترلان رو صدا زد.
جیران ترلان رو بغل کرد و حسابی بوسیدش و گفت ممنونم آبجی کوچولوی من، مراقب خودت باش زودی میام میبینمت...
یوسف که ترلان رو برد، جیران به مادرشوهرش گفت که میره اتاق خودشون.
گلین خانوم وقتی دید جیران اینطوری راحتتره گفت برو دخترم، مراقب باش...
جیران تو دلش آشوب بود، سخت بود که راز به اون بزرگی رو مخفی کنه.
یه چیزی رو دلش سنگینی میکرد مگه از روز اول با یوسف عهد نبسته بودن که تو سختی و خوشی با هم باشن،
مگه یوسف عشقش، همدمش نبود چرا نباید بهش چیزی میگفت! اون که مقصر نبود، اون همیشه به شوهرش وفادار میموند.
یوسف مرد خوبی بود، مطمئن بود که حمایتش میکنه، پس تصمیمش رو گرفت تا رازش رو باهاش درمیون بذاره.
وقتی یوسف برگشت دیگه شب شده بود،
جیران یه سفره کوچیک انداخته بود و غذایی که گلین خانوم واسشون اورده بود رو داخل یه ظرف کشید و گفت یوسف جان تا یه آبی به سر و صورتت بکشی غذا رو میکشم.
یوسف که سر سفره نشست خودش یکم عقب کشید، یوسف گفت مگه با من غذا نمیخوری؟
تو شامت رو بخور عزیزم، مادرت از صبح کلی بهم رسیده، گرسنه نیستم.
ولی من نمیتونم بدون تو تنهایی غذا بخورم، از گلوم پایین نمیره. بیا اصلا من برات لقمه میگیرم یکم بخور.

یوسف با شرمندگی گفت نه، فقط فکر کردم...
گلین خانوم گفت نمیخواد از این فکرا کنی من عروسام رو مثل دخترای خودم دوست دارم مخصوصا جیران رو،
پاشو اون بچه رو ببر.
یوسف با شرمندگی گفت چشم، و ترلان رو صدا زد.
جیران ترلان رو بغل کرد و حسابی بوسیدش و گفت ممنونم آبجی کوچولوی من، مراقب خودت باش زودی میام میبینمت...
یوسف که ترلان رو برد، جیران به مادرشوهرش گفت که میره اتاق خودشون.
گلین خانوم وقتی دید جیران اینطوری راحتتره گفت برو دخترم، مراقب باش...
جیران تو دلش آشوب بود، سخت بود که راز به اون بزرگی رو مخفی کنه.
یه چیزی رو دلش سنگینی میکرد مگه از روز اول با یوسف عهد نبسته بودن که تو سختی و خوشی با هم باشن،
مگه یوسف عشقش، همدمش نبود چرا نباید بهش چیزی میگفت! اون که مقصر نبود، اون همیشه به شوهرش وفادار میموند.
یوسف مرد خوبی بود، مطمئن بود که حمایتش میکنه، پس تصمیمش رو گرفت تا رازش رو باهاش درمیون بذاره.
وقتی یوسف برگشت دیگه شب شده بود،
جیران یه سفره کوچیک انداخته بود و غذایی که گلین خانوم واسشون اورده بود رو داخل یه ظرف کشید و گفت یوسف جان تا یه آبی به سر و صورتت بکشی غذا رو میکشم.
یوسف که سر سفره نشست خودش یکم عقب کشید، یوسف گفت مگه با من غذا نمیخوری؟
تو شامت رو بخور عزیزم، مادرت از صبح کلی بهم رسیده، گرسنه نیستم.
ولی من نمیتونم بدون تو تنهایی غذا بخورم، از گلوم پایین نمیره. بیا اصلا من برات لقمه میگیرم یکم بخور.
۲۳۴
۱۸:۵۸
🔮ܦ̇ߊܠ،ویܝ݅ܭَیܩߊܣܣߊ🌈
#قسمت_بیستو_شش یوسف با شرمندگی گفت نه، فقط فکر کردم... گلین خانوم گفت نمیخواد از این فکرا کنی من عروسام رو مثل دخترای خودم دوست دارم مخصوصا جیران رو، پاشو اون بچه رو ببر. یوسف با شرمندگی گفت چشم، و ترلان رو صدا زد. جیران ترلان رو بغل کرد و حسابی بوسیدش و گفت ممنونم آبجی کوچولوی من، مراقب خودت باش زودی میام میبینمت... یوسف که ترلان رو برد، جیران به مادرشوهرش گفت که میره اتاق خودشون. گلین خانوم وقتی دید جیران اینطوری راحتتره گفت برو دخترم، مراقب باش... جیران تو دلش آشوب بود، سخت بود که راز به اون بزرگی رو مخفی کنه. یه چیزی رو دلش سنگینی میکرد مگه از روز اول با یوسف عهد نبسته بودن که تو سختی و خوشی با هم باشن، مگه یوسف عشقش، همدمش نبود چرا نباید بهش چیزی میگفت! اون که مقصر نبود، اون همیشه به شوهرش وفادار میموند. یوسف مرد خوبی بود، مطمئن بود که حمایتش میکنه، پس تصمیمش رو گرفت تا رازش رو باهاش درمیون بذاره. وقتی یوسف برگشت دیگه شب شده بود، جیران یه سفره کوچیک انداخته بود و غذایی که گلین خانوم واسشون اورده بود رو داخل یه ظرف کشید و گفت یوسف جان تا یه آبی به سر و صورتت بکشی غذا رو میکشم. یوسف که سر سفره نشست خودش یکم عقب کشید، یوسف گفت مگه با من غذا نمیخوری؟ تو شامت رو بخور عزیزم، مادرت از صبح کلی بهم رسیده، گرسنه نیستم. ولی من نمیتونم بدون تو تنهایی غذا بخورم، از گلوم پایین نمیره. بیا اصلا من برات لقمه میگیرم یکم بخور. 
#قسمت_بیستو_هفت
جیران نمیخواست ناراحتش کنه و لقمه رو از دستش گرفت و با بی میلی گاز زد.
تموم مدت شام زل زده بود به یوسف، داشت فکر میکرد وسط این خوشبختی و دوست داشتن این مصیبت از کجا پیداش شد.
یوسف که متوجه نگاه های خیره جیران شد پرسید چرا اینطوری نگاهم میکنی؟!
جیران جواب داد با اینکه کنارمی اما دلم خیلی برات تنگ شده.
یوسف بی خبر از همه جا گفت امروز خوردی زمین شاعر شدی..
جیران باز هم بغض کرد اما این دفعه اجازه داد اشکاش آروم بیرون بریزن، یوسف جلو اومد، سر جیران رو توی بغلش گرفت و اشکای گرمش رو پاک کرد و گفت فکر نکن نمیدونم،
نخواستم به روت بیارم.. میدونم چند وقت هست که دیگه مثل قبل نیستی،
چشمات غم داره ولی دلم نمیخواست مجبورت کنم که باهام حرف بزنی، دوست داشتم خودت بیای و مشکلت رو بهم بگی،
نکنه از این که باهام ازدواج کردی ناراحتی؟؟
جیران با همون چشمای پر از اشکش نگاهش کرد و گفت هیچوقت این فکرو نکن، هر روز که بهت نگاه میکنم عشقم بهت بیشتر میشه،
حتی یک لحظه هم پشیمون نبودم و نیستم..
ولی یه رازی هست که روی دلم سنگینی میکنه نه میتونم بگم و نه میتونم نگم.. اگه نگم غمش خفه م میکنه...

جیران نمیخواست ناراحتش کنه و لقمه رو از دستش گرفت و با بی میلی گاز زد.
تموم مدت شام زل زده بود به یوسف، داشت فکر میکرد وسط این خوشبختی و دوست داشتن این مصیبت از کجا پیداش شد.
یوسف که متوجه نگاه های خیره جیران شد پرسید چرا اینطوری نگاهم میکنی؟!
جیران جواب داد با اینکه کنارمی اما دلم خیلی برات تنگ شده.
یوسف بی خبر از همه جا گفت امروز خوردی زمین شاعر شدی..
جیران باز هم بغض کرد اما این دفعه اجازه داد اشکاش آروم بیرون بریزن، یوسف جلو اومد، سر جیران رو توی بغلش گرفت و اشکای گرمش رو پاک کرد و گفت فکر نکن نمیدونم،
نخواستم به روت بیارم.. میدونم چند وقت هست که دیگه مثل قبل نیستی،
چشمات غم داره ولی دلم نمیخواست مجبورت کنم که باهام حرف بزنی، دوست داشتم خودت بیای و مشکلت رو بهم بگی،
نکنه از این که باهام ازدواج کردی ناراحتی؟؟
جیران با همون چشمای پر از اشکش نگاهش کرد و گفت هیچوقت این فکرو نکن، هر روز که بهت نگاه میکنم عشقم بهت بیشتر میشه،
حتی یک لحظه هم پشیمون نبودم و نیستم..
ولی یه رازی هست که روی دلم سنگینی میکنه نه میتونم بگم و نه میتونم نگم.. اگه نگم غمش خفه م میکنه...
۲۱۵
۱۸:۵۸
🔮ܦ̇ߊܠ،ویܝ݅ܭَیܩߊܣܣߊ🌈
#قسمت_بیستو_هفت جیران نمیخواست ناراحتش کنه و لقمه رو از دستش گرفت و با بی میلی گاز زد. تموم مدت شام زل زده بود به یوسف، داشت فکر میکرد وسط این خوشبختی و دوست داشتن این مصیبت از کجا پیداش شد. یوسف که متوجه نگاه های خیره جیران شد پرسید چرا اینطوری نگاهم میکنی؟! جیران جواب داد با اینکه کنارمی اما دلم خیلی برات تنگ شده. یوسف بی خبر از همه جا گفت امروز خوردی زمین شاعر شدی.. جیران باز هم بغض کرد اما این دفعه اجازه داد اشکاش آروم بیرون بریزن، یوسف جلو اومد، سر جیران رو توی بغلش گرفت و اشکای گرمش رو پاک کرد و گفت فکر نکن نمیدونم، نخواستم به روت بیارم.. میدونم چند وقت هست که دیگه مثل قبل نیستی، چشمات غم داره ولی دلم نمیخواست مجبورت کنم که باهام حرف بزنی، دوست داشتم خودت بیای و مشکلت رو بهم بگی، نکنه از این که باهام ازدواج کردی ناراحتی؟؟ جیران با همون چشمای پر از اشکش نگاهش کرد و گفت هیچوقت این فکرو نکن، هر روز که بهت نگاه میکنم عشقم بهت بیشتر میشه، حتی یک لحظه هم پشیمون نبودم و نیستم.. ولی یه رازی هست که روی دلم سنگینی میکنه نه میتونم بگم و نه میتونم نگم.. اگه نگم غمش خفه م میکنه... 
#قسمت_بیستو_هشتم
جیران گفت: ولی یه رازی هست که روی دلم سنگینی میکنه نه میتونم بگم و نه میتونم نگم.
اگه نگم غمش خفه م میکنه و اگه بگم زندگیمون ممکنه خراب بشه.
یوسف گفت چی داری میگی جیران، از کدوم راز حرف میزنی! چرا باید زندگیمون خراب بشه ما هر دو عاشق همیم مگه نه؟
جیران گفت درسته، عاشق همیم اگه بذارن، اگه بذارن یوسف! تو رو قسمت میدم به خدا که اگه حرفام رو شنیدی، کار غیر منطقی نکنی.
یوسف هراسان پرسید که آخه چیه که باید قسم خدا بخورم.
جیران گفت میگم بخدا میگم، اول دستتو بذار رو قرآن و قسم بخور که کار بدون فکری انجام نمیدی.
یوسف گفت اینطوری که نمیشه، من وقتی نمیدونم چی شده نمیتونم قسم بخورم.
جیران گفت بهم اعتماد داری یا نه؟
دارم.
پس اول خیال منو راحت کن و قسم بخور.
_ اگه با قسم خوردن من خیال تو راحتتر میشه، باشه قسم میخورم.
جیران بلند شد و از روی طاقچه قرآن رو اورد و جلوی یوسف نشست، دستش رو گرفت و روی قرآن گذاشت و گفت
به همین قرآن قسم بخور که وقتی حرفامو شنیدی، کاری نکنی که یه عمر پشیمون بشیم و زندگیمون به باد بره..
یوسف گفت قسم میخورم جیران، به همین قرآن بزرگ قسم میخورم. بگو که نصفه عمرم کردی... بگو جیران.
اشکهای جیران لغزید و پایین اومد، سرش انداخت پایین تا با یوسف چشم تو چشم نشه و همه چی رو از اول براش تعریف کرد
، از اینکه چطور اصلان چشم چرونی کرده،
جلوی ترلان بهش متلک انداخته، جلوی راهش رو گرفته و امروز که نزدیک بود بی آبروش کنه...
ادامه دارد...
جیران گفت: ولی یه رازی هست که روی دلم سنگینی میکنه نه میتونم بگم و نه میتونم نگم.
اگه نگم غمش خفه م میکنه و اگه بگم زندگیمون ممکنه خراب بشه.
یوسف گفت چی داری میگی جیران، از کدوم راز حرف میزنی! چرا باید زندگیمون خراب بشه ما هر دو عاشق همیم مگه نه؟
جیران گفت درسته، عاشق همیم اگه بذارن، اگه بذارن یوسف! تو رو قسمت میدم به خدا که اگه حرفام رو شنیدی، کار غیر منطقی نکنی.
یوسف هراسان پرسید که آخه چیه که باید قسم خدا بخورم.
جیران گفت میگم بخدا میگم، اول دستتو بذار رو قرآن و قسم بخور که کار بدون فکری انجام نمیدی.
یوسف گفت اینطوری که نمیشه، من وقتی نمیدونم چی شده نمیتونم قسم بخورم.
جیران گفت بهم اعتماد داری یا نه؟
دارم.
پس اول خیال منو راحت کن و قسم بخور.
_ اگه با قسم خوردن من خیال تو راحتتر میشه، باشه قسم میخورم.
جیران بلند شد و از روی طاقچه قرآن رو اورد و جلوی یوسف نشست، دستش رو گرفت و روی قرآن گذاشت و گفت
به همین قرآن قسم بخور که وقتی حرفامو شنیدی، کاری نکنی که یه عمر پشیمون بشیم و زندگیمون به باد بره..
یوسف گفت قسم میخورم جیران، به همین قرآن بزرگ قسم میخورم. بگو که نصفه عمرم کردی... بگو جیران.
اشکهای جیران لغزید و پایین اومد، سرش انداخت پایین تا با یوسف چشم تو چشم نشه و همه چی رو از اول براش تعریف کرد
، از اینکه چطور اصلان چشم چرونی کرده،
جلوی ترلان بهش متلک انداخته، جلوی راهش رو گرفته و امروز که نزدیک بود بی آبروش کنه...
ادامه دارد...
۲۲۳
۱۸:۵۸
بازارسال شده از پیشنهاد ویژه
سه بار بگو « یا رزاق »
حالا بزن رو قفل های وسط قلب
ببین خدا چه در درآمدی رو برات باز کرده

🟢 🟢 🟢 🟢
🟢
🟢 🟢
🟢
🟢

🟢
🟢



🟢
🟢


🟢
🟢

🟢
🟢
🟢
🟢
اینجا قفل درآمدت باز میشه
حالا بزن رو قفل های وسط قلب
🟢 🟢 🟢 🟢
🟢
🟢
🟢
🟢
🟢
🟢
🟢
اینجا قفل درآمدت باز میشه
۱
۱۸:۵۹
بازارسال شده از 💝تبلیغات نبات بانو✅️
۱
۱۸:۵۹