" />
نویسنده: #خانم_ابراهیمی
موضوع: #تشییع
اجل و دختر عجول
تبلیغ کتاب کتخاکی را توی گروه نویسندگان دیدم. اسم جهادسازندگی که زیرش نوشته شده بود، شاخکهایم را تیز کرد؛ چون اسم دایی همسرم به عنوان یکی از پرکارترین آدمهای جهاد، توی ذهنم بود. پیش خودم گفتم: "کاش میدونستم میخوان از جهاد بنویسن تا دایی حاجی رو بهشون معرفی میکردم."عید قربان که دایی حاجی هر سال قربانی میدهد رفتیم خانهشان توی روستای فالونک. کنارش نشستم و برایش از کتابی که درباره جهادسازندگی نوشتهاند گفتم.جواب داد که "ها چند بار یه بسیجی اومد از منم سوال پرسید." خیالم راحت شد که محققان کتاب خوب جایی رفتهاند.بین عید قربان و غدیر کتاب کتخاکی را از حوزه خریدم. در اولین ورق زدن اسم حاجی یاری به چشمم خورد. دیدم که بعله. عنوان فصل آخر مال خود دایی است. "ما موسی را داریم". با دو کتاب را خواندم و بیش از پیش به این مرد افتخار کردم. شب عید غدیری دعوتشان کردیم شیراز خانه مادرشوهرم. با تمام عروس و دامادهایش. سیستم صوت آوردیم. دایی را نشاندیم صدر مجلس. برادرشوهرم توی میکروفون از زحمات دایی گفت. برق را توی چشمهایش دیدم. خستگی چندسال مجاهدت با مال و جان یواش یواش داشت از تنش در میآمد. بعد کتاب را رونمایی کردیم. همه اشک ریختند. من رفتم و دست دایی را بوسیدم و کتاب را تقدیمش کردم. این که حالا بعد چند سال پای راه رفتن نداری و عصاکِش باید قدم برداری و یکهو یکی غیر از خودت بیاید بگوید که چقدر یک استان دلگرم به این مرد بودهاند، برای یک پیشکسوتِ مو سفید کرده خیلی شیرین است. آنقدر شیرین که تمام آن چند ساعت دورهمی را صاف به مبل تکیه داد و کمرش مثل همیشه قوز نشد.توی دلم از کارم خوشحال و شنگول بودم و تازه دست پر میخواستم بروم به آقای عظیمی بگویم که مرد! آخر این چه کاریست؟ خب یک کتاب از کسی مینویسید خبرش کنید بنده خدا را. حالا اگر من نبودم و از موجودیت کتاب مطلع نمیشدم چه کسی میخواست این ذوق را به دایی ما برساند که یک پیام از خانم افضلی پنچرم کرد. گفته بود: "دوشنبه احتمالا رونمایی کتاب ما زندگی کردیم باشه"یعنی یک کتابی را سه ماه پیش چاپ کردند و تازه رونمایی؟خاک بر سرم. نکند کت خاکی هم همینطور بوده؟ نکند میخواستند توی یک مراسم رونمایی رسمی به دایی خبر بدهند؟ نکند اگر نویسندهاش فهمید بهم بگوید خب پیشنوک چرا کار ما را خراب کردی. ما نويسندهایم مثلا ها. عمریست کارمان این است. خودمان بلدیم کی و کجا خبر بدهیم که بهترین کِیف را بدهد. منی که سینه سپر کرده میخواستم به نویسنده کتاب تذکر آداب و رسوم بدهم حالا خودم بند را آب داده بودم. همین فکرها توی سرم میلولیدند که یک پیام در گروه خانوادگی آب پاکی ریخت روی کل هیکلم.
انا الله و انا الیه راجعونحاج موسی یاری دعوت حق را لبیک گفت. دایی حاجی با آن سابقه خدمت مخلصانه پر کشید و رفت. انگار عجول بودنم این بار بد نبود. با دلی آرام رفت. با مرور خاطراتش روحش جوان شد، دلش آرام گرفت و به رفتن راضی شد.حالا ما دیگر دایی حاجی را نداریم. ولی کتابی داریم که تویش از دایی حاجی نوشته. و این دوشنبه بجای رفتن به حوزه و خواندن روایت تشییع، ما واقعا به تشییع دایی حاجی میرویم.
اجل و دختر عجول
تبلیغ کتاب کتخاکی را توی گروه نویسندگان دیدم. اسم جهادسازندگی که زیرش نوشته شده بود، شاخکهایم را تیز کرد؛ چون اسم دایی همسرم به عنوان یکی از پرکارترین آدمهای جهاد، توی ذهنم بود. پیش خودم گفتم: "کاش میدونستم میخوان از جهاد بنویسن تا دایی حاجی رو بهشون معرفی میکردم."عید قربان که دایی حاجی هر سال قربانی میدهد رفتیم خانهشان توی روستای فالونک. کنارش نشستم و برایش از کتابی که درباره جهادسازندگی نوشتهاند گفتم.جواب داد که "ها چند بار یه بسیجی اومد از منم سوال پرسید." خیالم راحت شد که محققان کتاب خوب جایی رفتهاند.بین عید قربان و غدیر کتاب کتخاکی را از حوزه خریدم. در اولین ورق زدن اسم حاجی یاری به چشمم خورد. دیدم که بعله. عنوان فصل آخر مال خود دایی است. "ما موسی را داریم". با دو کتاب را خواندم و بیش از پیش به این مرد افتخار کردم. شب عید غدیری دعوتشان کردیم شیراز خانه مادرشوهرم. با تمام عروس و دامادهایش. سیستم صوت آوردیم. دایی را نشاندیم صدر مجلس. برادرشوهرم توی میکروفون از زحمات دایی گفت. برق را توی چشمهایش دیدم. خستگی چندسال مجاهدت با مال و جان یواش یواش داشت از تنش در میآمد. بعد کتاب را رونمایی کردیم. همه اشک ریختند. من رفتم و دست دایی را بوسیدم و کتاب را تقدیمش کردم. این که حالا بعد چند سال پای راه رفتن نداری و عصاکِش باید قدم برداری و یکهو یکی غیر از خودت بیاید بگوید که چقدر یک استان دلگرم به این مرد بودهاند، برای یک پیشکسوتِ مو سفید کرده خیلی شیرین است. آنقدر شیرین که تمام آن چند ساعت دورهمی را صاف به مبل تکیه داد و کمرش مثل همیشه قوز نشد.توی دلم از کارم خوشحال و شنگول بودم و تازه دست پر میخواستم بروم به آقای عظیمی بگویم که مرد! آخر این چه کاریست؟ خب یک کتاب از کسی مینویسید خبرش کنید بنده خدا را. حالا اگر من نبودم و از موجودیت کتاب مطلع نمیشدم چه کسی میخواست این ذوق را به دایی ما برساند که یک پیام از خانم افضلی پنچرم کرد. گفته بود: "دوشنبه احتمالا رونمایی کتاب ما زندگی کردیم باشه"یعنی یک کتابی را سه ماه پیش چاپ کردند و تازه رونمایی؟خاک بر سرم. نکند کت خاکی هم همینطور بوده؟ نکند میخواستند توی یک مراسم رونمایی رسمی به دایی خبر بدهند؟ نکند اگر نویسندهاش فهمید بهم بگوید خب پیشنوک چرا کار ما را خراب کردی. ما نويسندهایم مثلا ها. عمریست کارمان این است. خودمان بلدیم کی و کجا خبر بدهیم که بهترین کِیف را بدهد. منی که سینه سپر کرده میخواستم به نویسنده کتاب تذکر آداب و رسوم بدهم حالا خودم بند را آب داده بودم. همین فکرها توی سرم میلولیدند که یک پیام در گروه خانوادگی آب پاکی ریخت روی کل هیکلم.
انا الله و انا الیه راجعونحاج موسی یاری دعوت حق را لبیک گفت. دایی حاجی با آن سابقه خدمت مخلصانه پر کشید و رفت. انگار عجول بودنم این بار بد نبود. با دلی آرام رفت. با مرور خاطراتش روحش جوان شد، دلش آرام گرفت و به رفتن راضی شد.حالا ما دیگر دایی حاجی را نداریم. ولی کتابی داریم که تویش از دایی حاجی نوشته. و این دوشنبه بجای رفتن به حوزه و خواندن روایت تشییع، ما واقعا به تشییع دایی حاجی میرویم.
۹۳
۱۰:۱۸
" />
نویسنده: #خانم_زاهدیاننژاد
موضوع: #تشییع
بعداز تشییع شهدای جنگ تحمیلی اول، که خاطرات دوران نوجوانی را در کل وجودم بیادگارماند.دیگر تشیع شهدی دعوت نشده بودم.دعوت؟، بله دعوت!تشییع جنازه شهدای جنگ تحمیلی دوم نتوانستم حضورداشته باشم یا درواقع بگویم سعادت نداشتم.جنگ تحمیلی سوم یا همان جنگ رمضان. روزی که خبر شهادت حسین دهقان از بچههای پدافند شنیدم برای پدافندچیها که جانشان کف دستشان گذاشته وداشتند از آسمان کشور محافظت میکردند، دلم بدرد آمد؛ نصف شب باخدا درد دل کردم تا اذان صبح یک بسته دستمال کاغذی تمام شد. فقط اشک بود وسکوت.، سکوتی که داشت خفهام میکرد.صبح زود برای تشییع جنازه رفتم دارالرحمه منتظر ماندم شهدارا از شاهچراغ بیاورند. پا بپای مردمدلسوخته زار زدم چند قبر شهدای اشنا را سر زدم قبر شهید دوران و شهیداسکندری، هم گلایه کردم وهم از روح بزرگشان التماس دعایی داشتم.تشییع تمام شد.اما درد دل من تمامی نداشت.هر روزی که تشییع شهدا بود دلم پر میکشید بروم اما گیرو گور دنیا وزندگی مانع رفتنم میشد. چند روز مانده به عید با همسر حرف میزدیم. که آماده بیرون رفتن بود گفتم:دلم دارد منفجر میشود میخواهم سری به شاهچراغ بزنم. اوکه حاضر یراق بود برای بیرون زدن. سوییچماشین را در انگشتانش پر دادو چند قدمی برگشت داخل و گفت اگر میخوای بیای پاشو زود آماده شو بریم.جختی پریدم کیف چادر برداشتم. دم در وایسادم وبا همه غمهای انباشه روی دلم انگار پر درآورده بودم، ماشین را سه راه احمدی دریکی ازکوچه ها پارک کرد سر شازده قاسم برای آمدن اتوبوس های حرم منتظربودیم صدای بلندگوهای چهار راه شعار الله اکبر. خامنه ای رهبرپخش میکرد. مداح بلند داد میزد میخواستن نظاممون عوض کنند، حتی شعارمون هم نتونستن عوض کنند. با شنیدن این شعار مو به تنمون سیخ میشد.. باسوزش بینیها و لرزش دل و جاری شدن اشکهایم سرم را بالا گرفتم، خدارا بابت این ابهت ودلاوری شکرمیکردم.همسر متوجه بسته بودن خیابان منتهی به حرم شد. با گلایه به مأمور: ونقی که سرش میزد، که چرا خیابان بستین. راه افتادیم پیاده گز کردیم کمکم برس و نرس حرم بودیم که جمعیتی شلوغ به سمتمان می آمدند، گفتم اشتباه نکنم امروز تشییع شهدا هست.همسر قدمهایش را تندترکردو سرش را بالا گرفت وبه اینور و آنور نگاه میکرد تا اگر تشییع باشد تابوتی چیزی ببیند وقتی ندید گفت نه نیست،فکرنکنم، درهمون لحظه از بلندگوها اعلام شد با شهدا وداع کنید تا چند دقیقه دیگر بعضی شهدا به شهرستانهای زادگاهشان انتقال پیدا میکنند.همسر دیگر طاقت نداشت به سرعت به سمت تابوت شهدا رفت،وقتی به لبه جدول جلودرب حرم رسیدیم تابوت های شهدا به ردیف چیده بودند اولین باربود این همه شهید یکجا دیده بودم.دلم آتش گرفته بود نا خود اگاه به سمت تابوت رفتم ونعره میزدم و روی تابوت میکوبیدم ومیگفتم.اگرخدا انتقام شمارا نگیره دیگه صدای خدا نمیزنم.وبلند بلند میگفتم خدایا فروعون زمانت رو نابود کن .خدایا انتقام شهدامون میخوایم خودت انتقام شون بگیر، با همه اینکه صدای بلندگوها گوش کرکن بود، اما صدای من اطرافیان را به آمین واداشته بود.خدایا طغیان یهودسرکوب کنخدایا ایران و اسلام دست خودت باشهاینهارا با فریاد میگفتم، با اشک وخون جگر فریاد میزدم.وبه شهدا میگفتم برید پیش خدا برید به خدا بگید. چه بسرمردم ایران اومده.اینقدر داد زدم که وقتی برگشتیم تا چند روز صدایم در نمی امد.
بعداز تشییع شهدای جنگ تحمیلی اول، که خاطرات دوران نوجوانی را در کل وجودم بیادگارماند.دیگر تشیع شهدی دعوت نشده بودم.دعوت؟، بله دعوت!تشییع جنازه شهدای جنگ تحمیلی دوم نتوانستم حضورداشته باشم یا درواقع بگویم سعادت نداشتم.جنگ تحمیلی سوم یا همان جنگ رمضان. روزی که خبر شهادت حسین دهقان از بچههای پدافند شنیدم برای پدافندچیها که جانشان کف دستشان گذاشته وداشتند از آسمان کشور محافظت میکردند، دلم بدرد آمد؛ نصف شب باخدا درد دل کردم تا اذان صبح یک بسته دستمال کاغذی تمام شد. فقط اشک بود وسکوت.، سکوتی که داشت خفهام میکرد.صبح زود برای تشییع جنازه رفتم دارالرحمه منتظر ماندم شهدارا از شاهچراغ بیاورند. پا بپای مردمدلسوخته زار زدم چند قبر شهدای اشنا را سر زدم قبر شهید دوران و شهیداسکندری، هم گلایه کردم وهم از روح بزرگشان التماس دعایی داشتم.تشییع تمام شد.اما درد دل من تمامی نداشت.هر روزی که تشییع شهدا بود دلم پر میکشید بروم اما گیرو گور دنیا وزندگی مانع رفتنم میشد. چند روز مانده به عید با همسر حرف میزدیم. که آماده بیرون رفتن بود گفتم:دلم دارد منفجر میشود میخواهم سری به شاهچراغ بزنم. اوکه حاضر یراق بود برای بیرون زدن. سوییچماشین را در انگشتانش پر دادو چند قدمی برگشت داخل و گفت اگر میخوای بیای پاشو زود آماده شو بریم.جختی پریدم کیف چادر برداشتم. دم در وایسادم وبا همه غمهای انباشه روی دلم انگار پر درآورده بودم، ماشین را سه راه احمدی دریکی ازکوچه ها پارک کرد سر شازده قاسم برای آمدن اتوبوس های حرم منتظربودیم صدای بلندگوهای چهار راه شعار الله اکبر. خامنه ای رهبرپخش میکرد. مداح بلند داد میزد میخواستن نظاممون عوض کنند، حتی شعارمون هم نتونستن عوض کنند. با شنیدن این شعار مو به تنمون سیخ میشد.. باسوزش بینیها و لرزش دل و جاری شدن اشکهایم سرم را بالا گرفتم، خدارا بابت این ابهت ودلاوری شکرمیکردم.همسر متوجه بسته بودن خیابان منتهی به حرم شد. با گلایه به مأمور: ونقی که سرش میزد، که چرا خیابان بستین. راه افتادیم پیاده گز کردیم کمکم برس و نرس حرم بودیم که جمعیتی شلوغ به سمتمان می آمدند، گفتم اشتباه نکنم امروز تشییع شهدا هست.همسر قدمهایش را تندترکردو سرش را بالا گرفت وبه اینور و آنور نگاه میکرد تا اگر تشییع باشد تابوتی چیزی ببیند وقتی ندید گفت نه نیست،فکرنکنم، درهمون لحظه از بلندگوها اعلام شد با شهدا وداع کنید تا چند دقیقه دیگر بعضی شهدا به شهرستانهای زادگاهشان انتقال پیدا میکنند.همسر دیگر طاقت نداشت به سرعت به سمت تابوت شهدا رفت،وقتی به لبه جدول جلودرب حرم رسیدیم تابوت های شهدا به ردیف چیده بودند اولین باربود این همه شهید یکجا دیده بودم.دلم آتش گرفته بود نا خود اگاه به سمت تابوت رفتم ونعره میزدم و روی تابوت میکوبیدم ومیگفتم.اگرخدا انتقام شمارا نگیره دیگه صدای خدا نمیزنم.وبلند بلند میگفتم خدایا فروعون زمانت رو نابود کن .خدایا انتقام شهدامون میخوایم خودت انتقام شون بگیر، با همه اینکه صدای بلندگوها گوش کرکن بود، اما صدای من اطرافیان را به آمین واداشته بود.خدایا طغیان یهودسرکوب کنخدایا ایران و اسلام دست خودت باشهاینهارا با فریاد میگفتم، با اشک وخون جگر فریاد میزدم.وبه شهدا میگفتم برید پیش خدا برید به خدا بگید. چه بسرمردم ایران اومده.اینقدر داد زدم که وقتی برگشتیم تا چند روز صدایم در نمی امد.
۸۱
۱۲:۱۶
از غبار آبان تا لبخند سحر
پانزدهم آبان، مرزِ میانِ «منِ پیشین» و «منِ پسین» شد. آن روز، خیابانهای معالیآباد که عمری در آنها نفس کشیده بودم، در زیر چکمههای خشونت و التهاب، به میدانِ جنگی بدل شدند که گویی هیچکس صدایِ هراسانگیزش را نمیشنید؛ گویی متولیانِ امر، در خوابی عمیق فرو رفته بودند. بنزین تنها بهانهای بود برای جرقهای که آتشش دامنِ روزگارمان را گرفت.هنوز از شوکِ آن التهابِ خیابانی بیرون نیامده بودیم که طوفانهای پیدرپی آغاز شد: سقوط هواپیمای اوکراینی در دوازدهم دیماه، زخمهای کهنه را باز کرد و هنوز در بهتِ آن فاجعه بودیم که خبرِ شهادتِ حاجقاسم سلیمانی، چون صاعقهای بر پیکرِ این دیار فرود آمد؛ درست در لحظهای که امید داشتیم شرّ داعش از منطقه رخت بربندد و طعمِ آرامش را بچشیم.در میانِ آن همه همهمهیِ غمبارِ مراسمِ وداع، وقتی در میانِ موجِ جمعیت غرق بودم، یادِ تمامِ طعنهها وبیحرمتیهایی افتادم که در دورانِ حیاتش به او روا داشته بودند؛ شکافهایی که بهایِ سنگینش را امروز با گوشت و پوست و استخوانمان لمس میکنیم. با خود میاندیشیدم که اگر او بود، شاید این حجم از محاصرهیِ اقتصادی و تنشهایِ منطقهای، سرنوشتِ ما نبود؛ او برای این کشور، تنها یک فرمانده نبود؛ تکیهگاهی بود که نبودنش، وزنی است که کمرِ کشور را خم کرده است.اما سحرگاهِ فردایِ آن وداع، خوابی دیدم که هنوز هم پس از سالها، لرزه بر اندامم میاندازد. زینب، در میانِ غبارِ اندوه، پشتِ درِ خانهمان ایستاده بود. مرا در آغوش گرفت و با لبخندی که گویی فراتر از تمامِ واژهها بود، سکوت کرد؛ لبخندی که انگار تأییدی بود بر تمامِ آنچه در دلم میگذشت و سپاسی که در کلام نمیگنجید.آن روز بیدار شدم، اما حقیقت این است که از پانزدهم آبانِ آن سال، دیگر هیچکس شبیه به قبل بیدار نشد. هنوز هم میانِ واقعیتِ تلخِ این روزها و آن لبخندِ رؤیایی، در جستوجوی پاسخی هستم که شاید هنوز زمانِ فهمیدنِ حقیقتش نرسیده باشد. آیا آن لبخند، تسلیبخشِ یک درد بود یا پیامی از حقیقتی درپس پرده.
۷۶
۱۵:۰۲
مادرانهترین تشییع شهر
کتابخانه رفتنمان عدل افتاد روز تشییع شهیده کرباسی. ریحان را یک هفته درمیان میبرم کتابخانه شهید دستغیب. توی طبقهی اولِ بخشِ کودک کتاب میخوانیم و بعد میرویم طبقه بالا بازی. بازیهای رومیزی و صخرهنوردی و اینها. امروز طرفهای ساعت ۹ که از میدان شهرداری رد میشدیم تا برسیم به کتابخانه، شلوغ بود. به قول من و ریحان «حسینحسین» بود. میدانستم تشییع است. هنوز مردم خیلی جمع نشده بودند. آمبولانس سفید با چراغگردان روشن کنار میدان ایستاده بود. چند نفر دورش را گرفته بودند. سرک کشیدم. عکس شهیده کرباسی پشت شیشه چسبیده بود. بغض سُر خورد توی گلویم. من جایی حوالی ۵٠سانتی پیکر کسی ایستاده بودم که با شلیک مستقیم و هدفمند رژیم صهیونیستی شهید شده بود. دستدردست همسرش. ریحان را بغل کردم. دست کشیدم به پشت آمبولانس. دست ریحان را هم. قسمش دادم به لحظه عروجش. همان موقع که پر کشید تا هتل محل اقامتشان توی جونیه و دستِ مادری کشید به سر پنجتا یتیمش و بعد رفته سمت نور. باید میرفتیم. سهبار زدم به شیشه آمبولانس. گفتم «برمیگردم».پا تند کردم تا کتابخانه. کتابی که قبلا گرفته بودیم را پس دادم. توی بخش کودک چند صفحه شعر خواندیم و ریحان انگار ذهنم را خوانده باشد گفت برویم «حسینحسین». چند دقیقه بعد توی میدان، وسط مادرانهترین تشییع شهر ایستاده بودم.
ریحان هنوز درست و حسابی صبحانه نخورده بود. چشم چرخاندم بین جمعیت. کنار جدول، دخترک و پسرکی نشسته بودند و لقمه میخوردند. بهترین فرصت بود برای بیدردسر غذا خوردن ریحان. نشستیم پیش «نینیها» و قاشققاشق حلیم ریختم توی حلقش. دختر و پسر ۹-۸ساله با مادرشان کنارم نشسته بودند. پرچم حزبالله را گرفته بودند دستشان و بازی میکردند:-بچهها میدونید این پرچم کجاست؟هردوتا سرشان را بالا گرفتند و سینهشان را داند جلو:-پرچم لبنااان.جا خوردم. فکر میکردم مادرشان پرچم حزبالله را همینطوری داده دستشان و آنها هم بازیبازی تکانش میدهند و اصلا توی باغ نیستند که چیبهچی است. تمام ذوقم را ریختم توی صدایم و آفرین بلندی گفتم.
حلیم تمام شد. کاروان بدرقه راه افتاد. همه پرچمهایشان را بالا گرفتند. خون رضای لبنانی و معصومهٔ ایرانی که ریخت، که با هم ریخت، که کنار هم ریخت، ایران را و لبنان را یکیتر کرد. حالا امروز پرچم حزبالله همانقدر دست جمعیت است که پرچم ایران.
توی بلندگو راهبهراه اسم شهید صباحی را هم میآوردند. تا جمعه، همین دو روز پیش، قرار بود امروز برای تشییع یک نفر جمع شویم. حالا شدهاند دوتا. این روزها سرعت اتفاقات آنقدر زیاد شده که جا میمانیم ازشان. خنده و گریهمان یکی شده. پیچیده به هم. خدا دارد زیر و رویمان میکند، دل گندهمان میکند. گذاشته است روی دور تند تا ببینید کی جا میماند، کی میدود، کی نفس کم میآورد.
رسیدهایم وسط راه. پیرزن پشت سریمان دارد میخواند «با نوای کاروان، بار بندید همرهان، این قافله عزم کربوبلا دارد...». بار بستن کار همیشگیمان شده. ما از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ به این طرف، هی داریم بار میبندیم و هی داریم قافله کربوبلا را بدرقه میکنیم. آمبولانس شهدا جلو و ما ملت، پشت سرشان. اولهایش توی خیابانهای شهرها شهید میدادیم. از کاسب و معلم گرفته تا رئیسجمهور و رئیس قوه قضاییه. بعدش رفتیم سمت مرز. غرب و جنوب. جنگ که تمام شد نوبت آن طرف مرز بود. سوریه. حالا هم که لبنان.«راه قدس از کربلا میگذرد» را آقا سید روحالله گفت و حالا قافله کربوبلا رسیده است پشت مرزهای جعلیِ رژیم جعلیِ صهیونیستی. جایی حوالی قدس.
ریحان داشت «مرگ بر اسرائیل» را با جمعیت تکرار میکرد که نینیِ توی کالسکه دید. اسمش زینب بود. دوساله. بیهوا از مامانش پرسیدم:-چرا آوردینش؟مکث کرد. دلیلِ دودوتا چهارتا پیدا نکرد. گفت:-باید بیاد دیگه!خندیدم. ما مادرها، آمدن را، درصحنه بودن را، عشق مبارزه با رژیم صهیونیستی توی رگ بچه ریختن را پیشفرض میدانیم. دنبال دلیل نمیگردیم. بچههایمان را میآوریم توی میدان چون باید بیایند. همین!
نینیِ بعدی احسان بود. یکسالوهفت ماهه. توی کالسکه داشت حلوای شیرازیاش را میخورد. باز هم بیهوا پرسیدم:-خیلی کوچیکه. چرا آوردینش؟با تعجب نگاهم کرد:-اگه من نیارمش که ۲۰سال دیگه خودش نمیاد!فکرش تا کجاها رفته بود. ۲۰سال بعد پسرش را دیده بود و شال و کلاه کرده بود و آورده بودش.-دوتا پسر دیگه هم دارم. اونا مدرسه بودن وگرنه میاوردمشون.من، بین کلمات مادر خانهداری که عملا داشت اصول تمدنسازی، کادرسازی و تشکیلات را برایم مرور میکرد، دنبال عظمت زن میگشتم و شکوه مادری. احسان شروع کرد نق زدن. رفت بغل مامانش. ریحان پرچم ایران را گرفته بود.
۷۶
۸:۱۱
محفل روایتخوانی-عصر روایت
" />
نویسنده: #خانم_افضلی
موضوع: #تشییع مادرانهترین تشییع شهر کتابخانه رفتنمان عدل افتاد روز تشییع شهیده کرباسی. ریحان را یک هفته درمیان میبرم کتابخانه شهید دستغیب. توی طبقهی اولِ بخشِ کودک کتاب میخوانیم و بعد میرویم طبقه بالا بازی. بازیهای رومیزی و صخرهنوردی و اینها. امروز طرفهای ساعت ۹ که از میدان شهرداری رد میشدیم تا برسیم به کتابخانه، شلوغ بود. به قول من و ریحان «حسینحسین» بود. میدانستم تشییع است. هنوز مردم خیلی جمع نشده بودند. آمبولانس سفید با چراغگردان روشن کنار میدان ایستاده بود. چند نفر دورش را گرفته بودند. سرک کشیدم. عکس شهیده کرباسی پشت شیشه چسبیده بود. بغض سُر خورد توی گلویم. من جایی حوالی ۵٠سانتی پیکر کسی ایستاده بودم که با شلیک مستقیم و هدفمند رژیم صهیونیستی شهید شده بود. دستدردست همسرش. ریحان را بغل کردم. دست کشیدم به پشت آمبولانس. دست ریحان را هم. قسمش دادم به لحظه عروجش. همان موقع که پر کشید تا هتل محل اقامتشان توی جونیه و دستِ مادری کشید به سر پنجتا یتیمش و بعد رفته سمت نور. باید میرفتیم. سهبار زدم به شیشه آمبولانس. گفتم «برمیگردم». پا تند کردم تا کتابخانه. کتابی که قبلا گرفته بودیم را پس دادم. توی بخش کودک چند صفحه شعر خواندیم و ریحان انگار ذهنم را خوانده باشد گفت برویم «حسینحسین». چند دقیقه بعد توی میدان، وسط مادرانهترین تشییع شهر ایستاده بودم. ریحان هنوز درست و حسابی صبحانه نخورده بود. چشم چرخاندم بین جمعیت. کنار جدول، دخترک و پسرکی نشسته بودند و لقمه میخوردند. بهترین فرصت بود برای بیدردسر غذا خوردن ریحان. نشستیم پیش «نینیها» و قاشققاشق حلیم ریختم توی حلقش. دختر و پسر ۹-۸ساله با مادرشان کنارم نشسته بودند. پرچم حزبالله را گرفته بودند دستشان و بازی میکردند: -بچهها میدونید این پرچم کجاست؟ هردوتا سرشان را بالا گرفتند و سینهشان را داند جلو: -پرچم لبنااان. جا خوردم. فکر میکردم مادرشان پرچم حزبالله را همینطوری داده دستشان و آنها هم بازیبازی تکانش میدهند و اصلا توی باغ نیستند که چیبهچی است. تمام ذوقم را ریختم توی صدایم و آفرین بلندی گفتم. حلیم تمام شد. کاروان بدرقه راه افتاد. همه پرچمهایشان را بالا گرفتند. خون رضای لبنانی و معصومهٔ ایرانی که ریخت، که با هم ریخت، که کنار هم ریخت، ایران را و لبنان را یکیتر کرد. حالا امروز پرچم حزبالله همانقدر دست جمعیت است که پرچم ایران. توی بلندگو راهبهراه اسم شهید صباحی را هم میآوردند. تا جمعه، همین دو روز پیش، قرار بود امروز برای تشییع یک نفر جمع شویم. حالا شدهاند دوتا. این روزها سرعت اتفاقات آنقدر زیاد شده که جا میمانیم ازشان. خنده و گریهمان یکی شده. پیچیده به هم. خدا دارد زیر و رویمان میکند، دل گندهمان میکند. گذاشته است روی دور تند تا ببینید کی جا میماند، کی میدود، کی نفس کم میآورد. رسیدهایم وسط راه. پیرزن پشت سریمان دارد میخواند «با نوای کاروان، بار بندید همرهان، این قافله عزم کربوبلا دارد...». بار بستن کار همیشگیمان شده. ما از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ به این طرف، هی داریم بار میبندیم و هی داریم قافله کربوبلا را بدرقه میکنیم. آمبولانس شهدا جلو و ما ملت، پشت سرشان. اولهایش توی خیابانهای شهرها شهید میدادیم. از کاسب و معلم گرفته تا رئیسجمهور و رئیس قوه قضاییه. بعدش رفتیم سمت مرز. غرب و جنوب. جنگ که تمام شد نوبت آن طرف مرز بود. سوریه. حالا هم که لبنان. «راه قدس از کربلا میگذرد» را آقا سید روحالله گفت و حالا قافله کربوبلا رسیده است پشت مرزهای جعلیِ رژیم جعلیِ صهیونیستی. جایی حوالی قدس. ریحان داشت «مرگ بر اسرائیل» را با جمعیت تکرار میکرد که نینیِ توی کالسکه دید. اسمش زینب بود. دوساله. بیهوا از مامانش پرسیدم: -چرا آوردینش؟ مکث کرد. دلیلِ دودوتا چهارتا پیدا نکرد. گفت: -باید بیاد دیگه! خندیدم. ما مادرها، آمدن را، درصحنه بودن را، عشق مبارزه با رژیم صهیونیستی توی رگ بچه ریختن را پیشفرض میدانیم. دنبال دلیل نمیگردیم. بچههایمان را میآوریم توی میدان چون باید بیایند. همین! نینیِ بعدی احسان بود. یکسالوهفت ماهه. توی کالسکه داشت حلوای شیرازیاش را میخورد. باز هم بیهوا پرسیدم: -خیلی کوچیکه. چرا آوردینش؟ با تعجب نگاهم کرد: -اگه من نیارمش که ۲۰سال دیگه خودش نمیاد! فکرش تا کجاها رفته بود. ۲۰سال بعد پسرش را دیده بود و شال و کلاه کرده بود و آورده بودش. -دوتا پسر دیگه هم دارم. اونا مدرسه بودن وگرنه میاوردمشون. من، بین کلمات مادر خانهداری که عملا داشت اصول تمدنسازی، کادرسازی و تشکیلات را برایم مرور میکرد، دنبال عظمت زن میگشتم و شکوه مادری. احسان شروع کرد نق زدن. رفت بغل مامانش. ریحان پرچم ایران را گرفته بود.
من کالسکه احسان را هل میدادم و چهارتایی سُر خوردیم وسط جمعیتِ مادرانِ بچهبغل و کالسکه بهدست و زنانی که درد را میفهمیدند.به ورودی حرم رسیدیم. جلوی گلدانهای بزرگ روبروی طاق ورودی دیدمش. کالسکه دوقلو توی آن جمیعیت چیزی نبود که بشود راحت ازش گذشت. دخترها ۴-۵ساله میزدند:-خدا قوت. سختتون نیست با دوقلو و کالسه توی این شلوغی؟-نهسختش بود. «نه» را که داشت بریده میگفت، عرق از شقیقهاش سر خورد پایین. کمکش کردم کالسکه را از بین دو گلدان رد کند. مادربزرگ بچهها رسید.رفتم سمت ورودی. شلوغی بازرسی را که دیدم پا تند کردم بلکه به نماز میت برسم. توی صف ورودی، زن جوانی داشت از شهید صباحی میگفت. با سوز و با صدای بلند. میگفت پنجشنبه با جمعی رسیده بوده خدمت شهید. از زن و تاثیرگذاریش بر تمدن گفته بود و عظمتش. میگفت آخرین توصیهاش، همان پنجشنبه، چهار روز پیش، تربیت نسل مهدوی بوده.ریحان را محکمتر توی بغلم فشار دادم. لبیک یا مهدی (عج) را با جمعیت فریاد زدم. جمله آخرش همه را آتش زد. شهید صباحی اولین امام جمعهای بوده که برای شهیده کرباسی و شهید عواظه، مراسم یادبود گرفته.بنر بزرگ مراسم، روبرویمان بود:«مراسم تشییع شهیده معصومه کرباسی و شهید حجت الاسلام و المسلمین صباحی. یکشنبه ۶ آبان ماه» دنیا عجیب کوچک است. عجیب.
وارد شدیم. ریحان که توی حوض روبروی شبستان امام (ره) بازیهایش را کرد، رفتیم به سمت محل تدفین. آخر صحن اصلی، روبروی گنبد، پشت آبخوری، دارد گلزار شهدایی میشود برای خودش. مجری داشت میگفت مراسم را با قرائت قرآن توسط پسر شهیده کرباسی آغاز میکنیم. مهدی رفت پشت تریبون:«أعوذ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیطَانِ الرَّجِیمِ. بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمنِ ٱلرَّحِيمِ ...»معصومه داشت قربان صدقهی قدوبالای پسرش میرفت. «چقدر دلبر قرآن میخوانی» را پیچید لای مهر مادریاش و پاشید توی هوا. مهدی هنوز داشت میخواند:«وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ ...»معصومه هنوز داشت میخندید.
وارد شدیم. ریحان که توی حوض روبروی شبستان امام (ره) بازیهایش را کرد، رفتیم به سمت محل تدفین. آخر صحن اصلی، روبروی گنبد، پشت آبخوری، دارد گلزار شهدایی میشود برای خودش. مجری داشت میگفت مراسم را با قرائت قرآن توسط پسر شهیده کرباسی آغاز میکنیم. مهدی رفت پشت تریبون:«أعوذ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیطَانِ الرَّجِیمِ. بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمنِ ٱلرَّحِيمِ ...»معصومه داشت قربان صدقهی قدوبالای پسرش میرفت. «چقدر دلبر قرآن میخوانی» را پیچید لای مهر مادریاش و پاشید توی هوا. مهدی هنوز داشت میخواند:«وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ ...»معصومه هنوز داشت میخندید.
۷۴
۸:۱۱
بدرقه
«تو رو خدا روش آهک نریزین. بذارین جنازهش سالم بمونه»این را زن میانسالی گفت که مثل داشمشتیها روی چهارپایه تاشویی نشسته و نیمتنه بالاییاش را رو به جلو انداخته بود. صدایش ظرافت زنانه نداشت؛ چهرهاش هم. لحنش ولی التماس زیادی را حمل میکرد؛ مثل تمام زنها، زمانیکه مستاصل میشوند.«نگران نباشید حاج خانوم. ما روی میت شما نه آهک میریزیم نه چیز دیگه. تمام مراحل تدفین و تلقین رو هم انجام میدیم.»این حرف را در حالتی زدم که روی صورتم علاوهبر ماسک، شیلد آنتیباکتریال هم بود. گرمای هوای تابستان، ظل ظهر، با لباس فضانوردی مخصوص کفن و دفن اموات کرونایی، بیتابم کرده بود. از کف چکمه تا نزدیک مچ پا، عرق پُر شده بود و هر قدمی که برمیداشتم صدای شالاپ شولوپ برخورد کف پا با عرقها را میشندیم.با همه این بینایی ولی از قبل قرار نانوشتهای با هم داشتیم که در مقابل بیتابی و غر و امر و نهی و حتی بیاحترامی خانواده میت دم برنیاوریم و هر سوال و شبههای داشتند برایشان توضیح دهیم.ما داشتیم کار کفن و دفن میتی را انجام میدادیم که خیلی وقتها خود خانوادهاش هم جرئت نزدیک شدن بهش را نداشتند. اینجا هم همینطور بود. کل جمعشان اندازه دو انگشت دست هم نمیشدند. حاجآقا با لباس سفید فضایی جلو ایستاد و نماز میت را خواند. ما هم با فاصله اجتماعی کنار هم ایستادیم. جمعا با دو کارگر بهشت احمدی و یک ناظر علوم پزشکی ده نفری شده بودیم.میت را روی پارچهای خواباندیم و با دستگیرههایی در چهارطرفش داخل قبر گذاشتیم. حاجآقا با همان لباس سفید فضاپیمایی داخل قبر شد و تلقین را تا آخرش خواند. ناظر دانشگاه را صدا زد تا تاییدیه دفن را بدهد و مرحله آخر، گذاشتن سنگهای لحد شروع شد.یکی از کارگرها بالای قبر ایستاد و یکی داخل رفت. دو پایش را روی جاپای بالای سر میت گذاشت و لحدها را رویش میگذاشت.آمدم شیرینبازی دربیاورم. چه می دانستم قرار است چه بر سرم بیاید. برای کمک، یکی از سنگ لحدها را برداشتم تا به کارگر بالای قبر بدهم.ما برای حمل جنازه، یک دستکش استریل پرستاری میپوشیدیم و رویش یک دستکش ظرفشویی زردرنگ و دور دستکش ساق بلند را هم با چسب پنج سانتی میبستیم تا راه ورود آب غُساله را به داخل دستها بگیرد.سنگ لحد را که توی دستم گرفتم، داغ بود. آنقدر که جداره دستکش پرستاری و آشپزخانه و پوست و گوشتم را طی کرد و به استخوانم رسید.همان لحظه درک داغی سنگ لحد، ذهنم رفت سمت روضهای. روضه بدن چاک چاکی که سه روز، زیر آفتاب مانده بود. همان آن به ذهنم رسید که توی آن گرمای کربلا، به آن بدن روی شنهای داغ روان آنجا چه گذشته است و تفتیدگی دما، چه بر سر پیکر حسین ابن علی(ع) آورده و چرا آن زمان چند تا از این بچه بسیجیها و جهادیهای عصر ما نبودند تا آن پیکر عزیز، توی صحرا رها نشود.نمیدانم آن روز چطور بغضم را قورت دادم یا اشک پر خورده توی چشمانم را با آن چندلایه دستکش جمعوجور کردم ولی محرم آن سال، جانسوزترین روضهها برایم روضه بدن بیسری بود که سه روز روی زمین داغ کربلا رها شده بود و کسی نبود تا آن بدن مبارک را دفن کند.محمد معین در فرهنگ واژههایش در تعریف تشییع مینویسد: «بدرقه جنازه تا محل دفن»اینجا ولی ما نبودیم که جنازه را بدرقه میکردیم. سنگ لحد جنازه بود که داشت ما را به صحرای کربلا بدرقه میکرد.
۹۷
۱۲:۴۴
از کرخه تا راین
دکتر بانداژ چشم سعید را باز میکند و با چراغ قوه چشمانش را معاینه میکند.او حالا میتواند خواهرش لیلا، دکتر و پرستار را ببیند.به اشک چشمانش اجازه میدهد راحت سرازیر شود.دکتر به زبان آلمانی به خواهر سعید میگوید که اشک ریختن برای زخم چشم های سعید خوب نیست و لیلا گفته های دکتر را برای سعید ترجمه میکند و سعید سعی میکند به گفته های دکتر عمل کند.لیلا باغم بزرگی که در دل دارد کار های ترخیص سعید رو انجام میده و اون رو به خانه خودش میبرد.با ورودشان به خانه همراه با روشن شدن فلش دوربین شوهر لیلا، چراغ های خانه هم روشن میشوند. با یک کیک و خانه تزئین شده روبه رو میشوند.سعید با چهره خندان به استقبالشان میرود و با لبخندش از آنها تشکر میکندبابت آن جشن غافلگیرانه.بعد از جشن به سمت اتاق کار شوهر لیلا میرود، به قول خودش میخواهدبا دامادشان چند کلمه اختلاط کند. شوهر لیلا که یک مستند سازه مشغول دیدن فیلمهای جشنه که متوجه سعید میشه.همینطور که مشغول گفت و گوی دست و پا شکسته باهم بودندحرف کشیده میشود به سمت ۱۵ خرداد و رحلت امام.سعید میگوید آن روزها باهمه خانواده درگیر مراسم تشییع امام بودند. شوهر لیلا از جایش بلند میشودو به سراغ طبقه ویدئو هامیرود و یکی از ویدئو ها را بر میدارد و داخل دستگاه پخش قرار میدهد. از سعید میپرسد دوست داری فیلمی از آن موقع ها ببینی؟ سعید هم از خدا خواسته قبول میکند وتصویر یک خبرنگار زن آلمانی روی صحفه تلوزیون بالا می آید که خبر رحلت امام و تشییع میلیونی مردم در تهران را نشان میدهد.
بعد از پنجاه بار دیدن این فیلم وقتی فیلم به این سکانس میرسد هیچ وقت آن حال دیوانه وار سعید را درک نکردم.حال آن چشمانی که اشک ریختن برایشان مضر است اما بی توجه به این قضیه آنقدر اشک بریزی که نفست بالا نیایید.حالا برای پنجاه و یکمین بار که این فیلم را نگاه میکنم ،وقتی که به این قسمت فیلم میرسم من نیز دیوانه وار اشکهایم سرازیر میشود طوریکه کاملا احساسات سعید میفهمم.احساس از دست دادن را.احساس من در صدمین شبی که از رفتن تو میگذرد، همانند احساسات سعیدیست که بعد از چند سال تازه توانسته فیلم تشییع پیکر امامش را ببیند .تو رفته ایی و در بین ما نیستی ، از تو پیکری مانده و داغ دل ملتی مبعوث شده که حالا با خودشان عهد بسته اند اگرچه رهبرشان رفته، اما عَلمی که خمینی کبیر بلند کرد و سید علی خامنه با جان و خانواده اش آن را نگه داشته، حالا به هر قیمتی که شده بر زمین نیوفتد.
۹۶
۱:۱۰
﷽
مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار میکند:
«شـــــــــــرح واقـــــــــعه»مواجهه مستقیم با روایت
برنامه: بازدید گروهی از مکانهای مورداصابت در جنگ رمضان
تشکیل گروه اختصاصی جهت تولید روایت با حضور راهبر
زمان: دوشنبه ۱ تیرماه ساعت ۱۸-۱۶
هزینه ثبتنام: پنجاه هزار تومان
راه ارتباطی جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام: ۰۹۱۷۱۲۰۰۸۶۴
~~~~~~~~~~«اینجا عصــــر روایــــت است»محفل روایت | دفتر روایت حوزه هنری فارس
@fars_asre_revayat
https://eitaa.com/fars_asre_revayat
«شـــــــــــرح واقـــــــــعه»مواجهه مستقیم با روایت
~~~~~~~~~~«اینجا عصــــر روایــــت است»محفل روایت | دفتر روایت حوزه هنری فارس
۵۸۹
۴:۲۲
محفل روایتخوانی-عصر روایت
﷽
مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار میکند: «شـــــــــــرح واقـــــــــعه» مواجهه مستقیم با روایت
برنامه: بازدید گروهی از مکانهای مورداصابت در جنگ رمضان
تشکیل گروه اختصاصی جهت تولید روایت با حضور راهبر
زمان: دوشنبه ۱ تیرماه ساعت ۱۸-۱۶
هزینه ثبتنام: پنجاه هزار تومان
راه ارتباطی جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام: ۰۹۱۷۱۲۰۰۸۶۴ ~~~~~~~~~~ «اینجا عصــــر روایــــت است» محفل روایت | دفتر روایت حوزه هنری فارس
@fars_asre_revayat
https://eitaa.com/fars_asre_revayat
ضمن عرض سلام و خداقوت خدمت همراهان گرامی
بزرگوارن دقت داشته باشید بعد از واریز وجه و پر کردن پرسشنامه،
️حتما روی پیوند عضویت در کانال اختصاصی «شرح واقعه» زده و عضو کانال شوید.
گروهبندیها، اختصاص راهبر، برنامه بازدید و ... در کانال اختصاصی اطلاعرسانی خواهد شد.
مهلت ثبتنام بازدید این هفته:یکشنبه ۳۱ خردادساعت ۱۲ ظهر
بزرگوارن دقت داشته باشید بعد از واریز وجه و پر کردن پرسشنامه،
۶۳
۵:۱۶
محفل روایتخوانی-عصر روایت
﷽
مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار میکند: «شـــــــــــرح واقـــــــــعه» مواجهه مستقیم با روایت
برنامه: بازدید گروهی از مکانهای مورداصابت در جنگ رمضان
تشکیل گروه اختصاصی جهت تولید روایت با حضور راهبر
زمان: دوشنبه ۱ تیرماه ساعت ۱۸-۱۶
هزینه ثبتنام: پنجاه هزار تومان
راه ارتباطی جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام: ۰۹۱۷۱۲۰۰۸۶۴ ~~~~~~~~~~ «اینجا عصــــر روایــــت است» محفل روایت | دفتر روایت حوزه هنری فارس
@fars_asre_revayat
https://eitaa.com/fars_asre_revayat
مقصد و برنامه حرکت اولین رویداد روایتنویسیِ «شــــرح واقــــعه» مشخص و در کانال اختصاصی به اطلاع شرکتکنندگان رسید.
️امروز آخرین مهلت ثبتنام میباشد.
۳۱
۷:۰۴