لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل محفل روایت‌خوانی-عصر روایتم
۶۹ عضو

محفل روایت‌خوانی-عصر روایت

«محفل روایت‌خوانی» دفتر روایت حوزه هنری فارسدوشنبه‌ها ساعت ۱۶
ارتباط با مدیر کانالundefined@mrs_faaf
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۶ مرداد
محفل روایت‌خوانی-عصر روایت
undefined<img style=" />undefinedنویسنده: #خانم_تابع‌بردبار undefinedموضوع: #شب_شعر_عاشورا «هویت شهر» وسط درد و دل های دوستانه، زهرا گوشی‌اش را هل داد توی صورتم و گفت:_سِی بازی آرژانتین و انگلیس. هنوزنفهمیده بودم منظورش به کدام حاشیه‌ی جام‌جهانی است که گفت:_ایی همو دخترو ئه که تو داروخونه مشاوره می‌داد. منکه هنوز آن چهره‌ی آشنا اما اَجق وَجق را نشناخته بودم با تعجب گفتم: _بَرِی جام جهانی رفته امریکا؟ _نه دیوونه! ایرانه. شیرازمال کم مانده بود دوتا شاخ از یمین و یسار کله‌ام بزند بیرون. طبقه‌ی پاساژی پر از دختر و پسر با بدترین وضع ظاهر و پوشش. _شیرازمال؟! گوشی را از دستش گرفتم و روی فیلم زوم کردم، ببینم تابلویی یا نوشته‌ای با زبان فارسی می‌بینم؛ شاید مغزم قبول کند اینجا شیراز است. این حجم از وقاحت و بی‌حرمتی آنهم در ماه عزای امام حسین برایم باورکردنی نبود.تا مدتی حسابی رفته بودم توی فکرش. اصلا چطور شد کار به اينجا رسید؟ آن زن‌های چادر‌ی و مقنعه چانه‌دار دهه‌ی شصت، کی جایشان را با این تی‌شرت شلوارک‌پوش‌های بزک‌دوزک شده عوض کردند؟ آنهم وسط این شهر؛ شهری موسوم به سومین حرم اهل بیت. هضمش برایم سنگین بود. شهر فرهنگ و هنر را به چه جایی که نکشانده بودند. دیگر به چه چیز شهرمان می‌نازیدیم؟ خدا بهمان رحم کند جناب حافظ و سعدی چه لعن ونفرین‌ها که نثارمان نکرده‌اند. امسال مسافر اربعین نبودم؛ اما دلم می‌خواست بروم جایی که حال و هوای اربعین داشته باشد. میان پرسه‌زدن‌های مجازی بَنِر شب شعر عاشورا چشمم را گرفت. زودتر از همه داوطلب همراهی شدم. بیشتر از اشتیاق دیدن محفل شعر‌خوانی شعرا، توفیق حضور در مجلس سیدالشهدا (ع) بیقرارم کرده بود. ذوق و لحظه شماری برای حضور در مراسم خیلی زود جایش را با استرس عوض کرد. دعوت شده بودیم برای نوشتن روایت. به لیست جدول، نگاه کردم. برنامه‌ی اصلی در تالار حافظ بود. شب اول خیلی زود خودم را به مراسم رساندم. به محض دیدن دکور سالن یاد برنامه‌های تلویزیون در عصر عاشورای دوران کودکی‌ افتادم. با اینکه آن سالها ماجرای عاشورا را خیلی درک نمی‌کردم، همیشه غصه‌ای غریب روی دلم می‌نشست. تداعی آن خاطره آنقدر حالم را عوض کرد که تا مدتی بعداز شروع برنامه هم موسیقی محزون فیلم «روز واقعه» در پس زمینه‌ی ذهنم تکرار می‌شد. رویکرد اصلی برنامه‌ی امسال، مولا صاحب الزمان عج‌الله بود. شعرا از همان صندلی‌های سالن برایمان پل زدند به دل تاریخ. انگار اسلام همان لحظه از سرزمین حجاز طلوع کرده بود. تاریخ را صفحه به صفحه ورق زدیم. از فَرِحَتِ دیروز تا هلهله‌ی امروز. شعرا از حسین(ع) شروع می‌کردند و می‌رسیدند به منتقمش. از غربت امام حسن تا غریبی مولا صاحب‌الزمان. هوا هوای خونخواهی بود و طنین یالثارات الحسین داغ و تازه. آنقدر تازه که خیال می‌کردی مختار هنوز برای قیام دست و پا جمع نکرده. من اما از این رزق تا همین امسال بی‌نصیب مانده بودم. از وقتی هم قد و قواره‌ام به فهمیدن شعرهای آیینی رسیده بود، به شنیدن خبرش از صدا و سیما اکتفا کرده بودم.ولی در طی سالهای اجرای آن، آوازه‌اش توی ایران پیچیده بود. چهل سال بی‌وقفه برگزاری شب شعر عاشورا به همت مرحوم حاج حسین فرهنگ و تداومش با جا پای پدر گذاشتنِ پسر. وقتی مجری برنامه گفت ما مفتخریم که این محفل امسال وارد پنجمین دهه‌ی برگزاری خود می‌شود، انگار قند توی دلم آب کردند. هیچ‌وقت به شهرم اینقدر افتخار نکرده بودم. این محفل آبروی شهرِ ادب و فرهنگ را چهل سال خریده بود. هویت داده بود به شهرمان. خوشحال بودم که نگذاشته بود غرب زده‌ها وخودتحقیرهای امروزی اصالت شهرمان را به باد فنا بدهند.
یادم افتاد به روایتی که همین اواخر در مورد برگزاری مجلس امام‌حسین در سالهای قبل از انقلاب خوانده بودم. آن سالها مردم برای برپایی مجالس روضه‌ی ماه محرم نمی‌توانستند به این راحتی‌ها در‌ و دیوار خانه را مشکی‌پوش کنند. علم و بیرق عزا بزنند. یا در خانه را چهارتاق باز بگذارند و صدای روضه را تا هفت کوچه آنطرف‌تر بکشانند. در و همسایه را خبر کنند و دیگ نذری بار بگذارند. نه صاحب‌خانه جرأت داشت از این برنامه‌ها بچیند، نه احدالناسی حق پا گذاشتن به محافل این‌چنینی را. اگر کسی هم توکلش را پیدا می‌کرد، باید بی‌سر و صدا روضه راه می‌انداخت. مراقبت‌ها می‌کرد‌‌؛ مردم از پشت‌بام به خانه‌اش می‌رفتند. برای سهولت رفت و آمد زنها بین پشت‌بام‌هایی که از هم فاصله داشتند، دارِقالی می‌گذاشتند. و از نردبانی که صاحب‌مجلس توی حیاطش گذاشته بود پایین می‌‌‌آمدند. چند نفری هم برای امنیت، مامورِ کشیک پشت‌بام و سرکوچه می‌شدند. میان مقتل‌خوانی و ذکر مصیبتِ اهل‌بیت، مردم باید بغض فرو می‌خوردند و آستین به دهان می‌گرفتند که مبادا صدایشان از اندرونی خانه بیرون بجهد. آن‌زمان‌ها چه مرارتها که به جان نمی‌خریدند برای اقامه‌ی عزای اهل‌البیت.به گمانم آنوقت‌ها هیچ‌کس فکرش را نمی‌کرد روزی برسد؛ که وسط یکی از شهرهای بزرگ کشور، خانواده‌ای بتواند چهل سال شب ِشعرِ عاشورا برگزار کند. فراخوان بدهد، از سراسر کشور مهمان دعوت کند. چند روز میزبان آنها باشد. برای مهمانها برنامه بچیند، محفل شعرخوانی راه بیندازد. آنها را به مقبره‌ی شاعران بزرگ شهر ببرد. از سروده‌های آنها در مدح اهل‌بیت، میان حضار وعلاقه‌مندان در تالار شهر رونمایی کند. وقت رفتن هم با تربت اعلای اباعبدالله سیرابشان کند. وسط همین شهر، شهری متبرک به سومین حرم اهل بیت.
undefined۱

۶۴

۱۹:۳۱

۱۰ مرداد
thumbnail
﷽
undefinedشاید ایده‌یابی و انتخاب موضوع برای نوشتن از آن کارهای سهل‌ممتنعی باشد که گاهی‌اوقات یادمان می‌رود تمرینش کنیم. سهل است چون دستمان باز است برای ازهرچیزی نوشتن. ممتنع است چون این‌روزها حرف برای گفتن و کلمه برای نوشتن زیاد داریم و انتخاب سخت.
undefined«درلحظه‌نویسی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به نوشتن روایت‌هایی با «موضوع آزاد» و گفتگو دربارهٔ «موقعیت‌سازی»
undefinedطبق قرار همیشگیِ درلحظه‌نویسی، قلم‌وکاغذ حتما همراه‌تان باشد!
undefinedزمان:دوشنبه؛ ۱۲ مرداد ۱۴٠۵، ساعت ۱۶
undefinedمکان:حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
undefinedنشان:https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
undefinedحضور برای عموم آزاد است
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar‌

۴۵۳

۵:۵۱

۱۴ مرداد
بازارسال شده از روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
thumbnail
﷽undefinedمدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار می‌کند:
undefinedچالش روایت‌نویسی «مسیــــــــر۲»سه هفته رسیدن از مصاحبه به متن روایی
توشــــه:undefinedعلاقه به حوزه تاریخ‌شفاهی، تدوین مصاحبه و تبدیل آن به روایت.
تعــــهد ما:undefinedارسال صوت کارگاه آمــــــوزشی تدوین.undefinedارسال فایل/فایل‌های صوتی مصاحبه جهت شروع تدوین. undefinedتعیین راه‌بر اختصاصی برای هر گروه جهت همراهی در مراحل تدوین. undefinedبرگزاری اردوی آموزشی (بوت‌کمپ) حضوری سه روزه در شهر لامرد با حضور برگزیدگان؛ جهت انجام پروژه رسمی مصاحبه و تدوین.
تعــــهد شما:undefined<img style=" />undefinedتدوین حداقل یک مصاحبه در حوزه روایت پیشرفت/روایت پایداری. undefined<img style=" />undefinedبازنویسی‌های دقیق تا رسیدن به نتیجه مطلوب.
undefinedآغـــــاز مسیر:۲۴ مرداد ماه
undefinedپایان مسیر:۱۳ شهریور ماه
undefinedهزینه ثبت‌نام پس از پذیرش متن:۵۰۰هزار تومان
undefinedمهلت ثبت‌نام:۲۰ مردادماهundefinedاین مهلت تمدید نخواهد شدundefined
undefinedجهت ثبت‌نام یک نمونه روایت خود (با موضوع آزاد) را در فایل ورد به همراه نام، نام‌خانوادگی، شماره تماس و شهر محل سکونت به این شماره در پیام‌رسان بله ارسال کنید:undefined0917 1200 864
undefined️تحریریه پس از بررسی روایت‌ها، تایید ورود به چالش و شماره کارت واریزی را به پذیرفته‌شدگان اعلام می‌کند.
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس‌undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar‌‌

۲

۵:۰۷

۱۹ مرداد
thumbnail
﷽undefinedاعلام برنامه دوشنبه ۲۶ مردادماه
undefinedبرنامه:محفل روایت‌خوانی
undefinedموضوع:کشف موقعیت و خلق روایت با موضوع «آزاد» (براساس مباحث مطرح شده در جلسهٔ کشف موقعیت).
undefinedمهلت ارسال متن جهت نقد:جمعه ۲۳ مرداد ماه
undefinedشناسه دریافت متن:@mrs_faaf
undefinedمنتقدان اصلی:اعلام خواهد شد
undefined️‌لطفا متن را پیش از ارسال، از نظر حداقل‌های نکات ویرایشی و نگارشی بررسی بفرمایید.‌

۱۴۳

۴:۲۶

محفل روایت‌خوانی-عصر روایت
undefined ﷽ undefinedاعلام برنامه دوشنبه ۲۶ مردادماه undefinedبرنامه: محفل روایت‌خوانی undefinedموضوع: کشف موقعیت و خلق روایت با موضوع «آزاد» (براساس مباحث مطرح شده در جلسهٔ کشف موقعیت). undefinedمهلت ارسال متن جهت نقد: جمعه ۲۳ مرداد ماه undefinedشناسه دریافت متن: @mrs_faaf undefinedمنتقدان اصلی: اعلام خواهد شد undefined️‌لطفا متن را پیش از ارسال، از نظر حداقل‌های نکات ویرایشی و نگارشی بررسی بفرمایید. ‌
نکات اصلی مطرح شده در جلسه کشف موقعیت:
undefinedآیا روزمره و روال زندگی عادی ما ارزش روایت کردن داره؟! undefinedدرچندصورت، بــــله!undefined
undefinedروال و روتین ما دراثر یک اتفاق تغییر کنه. این تغییر می‌تونه از چند دقیقه تا چندسال طول بکشه. حالا ما باید خود اتفاق+کنش و واکنش‌های خودمون رو برای بازگشت به تعادل اولیه و یا پذیرش تعادل ثانویه رو روایت کنیم.
undefinedروال و عادات روزمره ما در یک زمینه با دیگران متفاوت باشه. مثال: عادات و مقدمات مهمانی گرفتن ما و مثلا خواهرمون، سخت‌گیری و سهل‌گیری سفر رفتن بین زن و مرد و...
undefinedدرباره چرایی، علل و پشت‌پرده یکی از عادات‌مون یا نحوه به‌وجود اومدنش بنویسیم. مثال: چرا عادت و علاقه دارم فقط توی لیوان دسته‌دار چای بنوشم؟! و نه ماگ و استکان.
undefinedبه روال و روتینی که تاحالا داشتیم، شک می‌کنیم. به این فکر می‌کنیم که من واقعا از این روال روزمره دارم لذت می‌برم؟ یا صرفا تبدیل شده به یک عادت برام؟
undefinedundefinedundefinedundefined

برای ساده شدن کشف و دیدن اتفاق‌های روزمره، بهتره اون‌ها ریز کنیم و برای خودمون دسته‌بندی کنیم. مثلاundefined
ورود: اتفاق‌های موقعیت‌سازی مثل اومدن پستچی، مهمان سرزده و... خروج: برق رفتن، گم شدن چیزی و ... کشف: پیدا کردن عکس یا شیء قدیمی و... تصمیم: گرفتن تصمیم، انجام یا ترک کاری که تاحالا سابقه نداشته مثل شکستن عهد و نذر، جواب ندادن تلفن شخصی خاص، عذرخواهی کردن و... برخورد: مواجهه دو آدم.
‌
undefined۱

۷۷

۴:۵۹

۲۳ مرداد
thumbnail
﷽
undefinedکشف همیشه لذت‌بخش است حتی اگر کشفِ حقایقی باشد که -حداقل دربارهٔ خودمان- دوستشان نداشته باشیم. و کشفِ موقعیت، آدم را عمیق می‌کند؛ مجبورش می‌کند برای پیدا کردن نسبتش با اتفاقات، توی خودش شیرجه بزند. بعد با نوشتن موقعیتِ کشف‌شده، به شناخت برسد و رشد کند و مخاطبش را هم رشد بدهد.
undefined«محفل روایت‌خوانی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به خوانش موقعیت‌هایی که کشف کرده‌ایم و نوشتیمش؛ با موضوع «آزاد».
undefinedزمان:دوشنبه؛ ۲۶ مرداد ۱۴٠۵، ساعت ۱۶
undefinedمکان:حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
undefinedنشان:https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
undefinedحضور برای عموم آزاد است
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar‌

۲۹۴

۸:۱۸

۲۴ مرداد
undefined<img style=" />undefinedنویسنده: #خانم_قانعیundefinedموضوع: #آزاد
«موج»
پنج شنبه دو هفته پیش بود .از صبح که از خواب بیدار شدم روی موج سونامی بودم انگار جایی زیر پوستم موجی در حال بلند شدن بود که فقط من صدایش را میشنیدم.«فائزه! بلند شو. صبحانه آماده است.»بلند شدم. به لیوان آب گیر دادم. به جای حوله گیر دادم. به صدای موتور ماشین توی کوچه گیر دادم. هر چیزی که سر جایش نبود، اعصابم را خرد میکرد. سوراخ دیوار هم از دستم در امان نماند؛ همان سوراخ ریزی که سالهاست آنجاست و هیچوقت نگاهش نکرده بودم.مادرم از پشت میز نگاهم کرد:— چته امروز؟ چرا اول صبحی گیر دادی؟— هیچی.اما «هیچی» اگر اینطور گفته شود، هیچی نیست. فضا گرفته شد. پدرم چای را یکجا سر کشید و رفت سراغ موبایلش . فائزه که مثل بچه ها شده بود، نگاهش را از بشقاب برنداشت. جو، مثل هوای قبل از رعد، سنگین شده بود.بعد از صبحانه، بافتنی را برداشتم و رفتم توی اتاق. یک گوشه، پشت پرده، جایی که هیچکس صدای نفسهایم را نشنود. هر دانه که از میل رد میشد، یک گره از سینه هام باز میشد. نخ، آبی تیره بود؛ رنگ آرامش.عصر، هوا که کمی خنک شد، پدرم گفت:— خب، بریم باغ؟و اینطور شد که همه چیز عادی شد. وسایل را جمع کردیم، یخچال کوچک را خالی کردیم، کیفها را چیدیم توی ماشین. من تقریباً فراموش کرده بودم صبح چه موجی مرا تکان داده بود.تا اینکه خواستیم از پارکینگ بیرون بیاییم.یک پراید سفید، درست جلوی درب پارکینگ، چراغهای خاموش، ایستاده بود. دختربچه ای با شلوار صورتی، دست مادرش را گرفته بود و مادر، خم شده بود و چیزی به او میگفت. دخترک سرم را که دید، نگاهم کرد. لبخند نزدم. یک چیز سرد از ستون فقراتم بالا رفت.تو دلم گفتم: این یک نشانه است.اما به زبان نیاوردم. چون نشانه ها اگر به زبان بیایند، فرار میکنند.بیست دقیقه از خانه دور نشده بودیم که تلفن مادرم زنگ خورد. همان آهنگ همیشگی بود؛ اما آن روز، صدایش تیزتر به نظر می رسید. مادرم گوشی را گرفت. دو ثانیه گوش کرد. بعد صورتش تغییر کرد؛ جوری که من از صندلی عقب، توی آینه دیدمش.— آره. آره. کجا افتاده؟دستم روی صندلی عقب یخ کرد.— محمدرضا میگه مامان جونم خورده زمین.پدرم آرام گفت:— خاله پری باز؟ مثل روال همیشگی؟— نه... گفت اومده بود آقا رضا رو از روی ویلچر بلند کنه که...مکث کرد. همه ی ما در همان مکث، حساب کردیم. اگر ماجرا توی خانه ی پدربزرگ بود، اگر محمدرضا برای بلند کردن آقا رضا رفته بود آنجا، پس کسی که زمین خورده بود...— مریم خانم. — مادرم گوشی را محکم تر گرفت. — مریم خانم خورده زمین.ماشین وسط جاده ایستاد. پدرم گفت: «برگردیم.» و چرخید. ته دلم، جایی که صبح موجش را حس کرده بودم، حالا ساکت و تاریک شده بود.بقیه ی راه، پدرم با محمدرضا تلفنی در تماس  بود. صدایش آرام بود اما کلماتش تند:— به اورژانس زنگ زدی؟... نگو زنگ نزدی، الان زنگ بزن... ما داریم میرسیم.من از شیشه به جاده نگاه میکردم و با خودم میگفتم: دخترک صورتی، کجای این ماجرا بود؟تا رسیدیم خانه، آمبولانس جلوی در بود. دو تا همسایه هم آمده بودند. پدرم پیاده شد، نگاهی به درب پارکینگ انداخت و گفت:— بچه ی کوچیکی که جلوی پارکینگ منتظر بود، نشانه بود.من چیزی نگفتم. فقط تو دلم گفتم: ببین، درست فکر میکردم.اورژانس مریم خانم را میبرد بیمارستان رجایی. مامان و بابا رفتند دنبالش. رسیدند قبل از آمبولانس. بعد هم نوبت رضایت بود؛ مریم خانم رضایت نداد مگر اینکه ببرندش فرهمندفر. آنجا عکس گرفتند. دکتر عینکش را جا به جا کرد، عکس را بالا گرفت و گفت:— نه شکستگی. نه پارگی تاندون. کتف فقط ضربه دیده. خوشحال باشید.اما ماجرا که تمام نشد. دو سه روز، از این مطب به آن مطب رفتیم؛ چون مریم خانم اهل یک دکتر نبود. هر دکتری که میگفت «همین است»، میگفت: «بگذار یکی دیگر هم ببیند.» بابا میخندید و میگفت: «مریم خانم با هیچ نسخه ای قانع نمیشود، مگر نسخه ی خودش را بدهد.»و تازه، وسط همان روزها بود که مریم خانم، راحت و ساده، مثل کسی که دارد درباره ی هوا حرف میزند، گفت:— صبحش که بلند شدم، صدقه دادم.هیچکس حواسش به این جمله نبود. همه دنبال دکتر بعدی بودند. اما من ماندم و این جمله.شب، دوباره بافتنی را برداشتم. دانه ها از دستم رد می شدند و من فکر میکردم به موجی که صبح روی آن بیدار شده بودم. شاید آن موج مال من نبود. شاید از خانه ی مریم خانم بلند شده بود و اول از همه به سراغ کسی رفته بود که برای نگران شدن وقت بیشتری داشت. و صدقه... شاید صدقه همان موجشکن بود؛ چیزی که موج را کج کرد تا به جای شکستن، فقط بتراشد. و دخترک صورتی جلوی پارکینگ، همان علامتی بود که به من گفت: چیزی در راه است؛ اما هنوز میشود برگشت.صبح، روی موج سونامی بیدار شده بودم. عصر، فهمیدم موج، خانه ی آقا رضا  را نشانه گرفته بود و من فقط اولین کسی بودم که لرزشش را حس کردم.
undefined۱

۴۶

۳:۲۸

محفل روایت‌خوانی-عصر روایت
undefined<img style=" />undefinedنویسنده: #خانم_قانعی undefinedموضوع: #آزاد «موج» پنج شنبه دو هفته پیش بود .از صبح که از خواب بیدار شدم روی موج سونامی بودم انگار جایی زیر پوستم موجی در حال بلند شدن بود که فقط من صدایش را میشنیدم. «فائزه! بلند شو. صبحانه آماده است.» بلند شدم. به لیوان آب گیر دادم. به جای حوله گیر دادم. به صدای موتور ماشین توی کوچه گیر دادم. هر چیزی که سر جایش نبود، اعصابم را خرد میکرد. سوراخ دیوار هم از دستم در امان نماند؛ همان سوراخ ریزی که سالهاست آنجاست و هیچوقت نگاهش نکرده بودم. مادرم از پشت میز نگاهم کرد: — چته امروز؟ چرا اول صبحی گیر دادی؟ — هیچی. اما «هیچی» اگر اینطور گفته شود، هیچی نیست. فضا گرفته شد. پدرم چای را یکجا سر کشید و رفت سراغ موبایلش . فائزه که مثل بچه ها شده بود، نگاهش را از بشقاب برنداشت. جو، مثل هوای قبل از رعد، سنگین شده بود. بعد از صبحانه، بافتنی را برداشتم و رفتم توی اتاق. یک گوشه، پشت پرده، جایی که هیچکس صدای نفسهایم را نشنود. هر دانه که از میل رد میشد، یک گره از سینه هام باز میشد. نخ، آبی تیره بود؛ رنگ آرامش. عصر، هوا که کمی خنک شد، پدرم گفت: — خب، بریم باغ؟ و اینطور شد که همه چیز عادی شد. وسایل را جمع کردیم، یخچال کوچک را خالی کردیم، کیفها را چیدیم توی ماشین. من تقریباً فراموش کرده بودم صبح چه موجی مرا تکان داده بود. تا اینکه خواستیم از پارکینگ بیرون بیاییم. یک پراید سفید، درست جلوی درب پارکینگ، چراغهای خاموش، ایستاده بود. دختربچه ای با شلوار صورتی، دست مادرش را گرفته بود و مادر، خم شده بود و چیزی به او میگفت. دخترک سرم را که دید، نگاهم کرد. لبخند نزدم. یک چیز سرد از ستون فقراتم بالا رفت. تو دلم گفتم: این یک نشانه است. اما به زبان نیاوردم. چون نشانه ها اگر به زبان بیایند، فرار میکنند. بیست دقیقه از خانه دور نشده بودیم که تلفن مادرم زنگ خورد. همان آهنگ همیشگی بود؛ اما آن روز، صدایش تیزتر به نظر می رسید. مادرم گوشی را گرفت. دو ثانیه گوش کرد. بعد صورتش تغییر کرد؛ جوری که من از صندلی عقب، توی آینه دیدمش. — آره. آره. کجا افتاده؟ دستم روی صندلی عقب یخ کرد. — محمدرضا میگه مامان جونم خورده زمین. پدرم آرام گفت: — خاله پری باز؟ مثل روال همیشگی؟ — نه... گفت اومده بود آقا رضا رو از روی ویلچر بلند کنه که... مکث کرد. همه ی ما در همان مکث، حساب کردیم. اگر ماجرا توی خانه ی پدربزرگ بود، اگر محمدرضا برای بلند کردن آقا رضا رفته بود آنجا، پس کسی که زمین خورده بود... — مریم خانم. — مادرم گوشی را محکم تر گرفت. — مریم خانم خورده زمین. ماشین وسط جاده ایستاد. پدرم گفت: «برگردیم.» و چرخید. ته دلم، جایی که صبح موجش را حس کرده بودم، حالا ساکت و تاریک شده بود. بقیه ی راه، پدرم با محمدرضا تلفنی در تماس  بود. صدایش آرام بود اما کلماتش تند: — به اورژانس زنگ زدی؟... نگو زنگ نزدی، الان زنگ بزن... ما داریم میرسیم. من از شیشه به جاده نگاه میکردم و با خودم میگفتم: دخترک صورتی، کجای این ماجرا بود؟ تا رسیدیم خانه، آمبولانس جلوی در بود. دو تا همسایه هم آمده بودند. پدرم پیاده شد، نگاهی به درب پارکینگ انداخت و گفت: — بچه ی کوچیکی که جلوی پارکینگ منتظر بود، نشانه بود. من چیزی نگفتم. فقط تو دلم گفتم: ببین، درست فکر میکردم. اورژانس مریم خانم را میبرد بیمارستان رجایی. مامان و بابا رفتند دنبالش. رسیدند قبل از آمبولانس. بعد هم نوبت رضایت بود؛ مریم خانم رضایت نداد مگر اینکه ببرندش فرهمندفر. آنجا عکس گرفتند. دکتر عینکش را جا به جا کرد، عکس را بالا گرفت و گفت: — نه شکستگی. نه پارگی تاندون. کتف فقط ضربه دیده. خوشحال باشید. اما ماجرا که تمام نشد. دو سه روز، از این مطب به آن مطب رفتیم؛ چون مریم خانم اهل یک دکتر نبود. هر دکتری که میگفت «همین است»، میگفت: «بگذار یکی دیگر هم ببیند.» بابا میخندید و میگفت: «مریم خانم با هیچ نسخه ای قانع نمیشود، مگر نسخه ی خودش را بدهد.» و تازه، وسط همان روزها بود که مریم خانم، راحت و ساده، مثل کسی که دارد درباره ی هوا حرف میزند، گفت: — صبحش که بلند شدم، صدقه دادم. هیچکس حواسش به این جمله نبود. همه دنبال دکتر بعدی بودند. اما من ماندم و این جمله. شب، دوباره بافتنی را برداشتم. دانه ها از دستم رد می شدند و من فکر میکردم به موجی که صبح روی آن بیدار شده بودم. شاید آن موج مال من نبود. شاید از خانه ی مریم خانم بلند شده بود و اول از همه به سراغ کسی رفته بود که برای نگران شدن وقت بیشتری داشت. و صدقه... شاید صدقه همان موجشکن بود؛ چیزی که موج را کج کرد تا به جای شکستن، فقط بتراشد. و دخترک صورتی جلوی پارکینگ، همان علامتی بود که به من گفت: چیزی در راه است؛ اما هنوز میشود برگشت. صبح، روی موج سونامی بیدار شده بودم. عصر، فهمیدم موج، خانه ی آقا رضا  را نشانه گرفته بود و من فقط اولین کسی بودم که لرزشش را حس کردم.
حالا دیگر هیچ صدقه ای را دست کم نمیگیرم. و هر وقت دختربچه ای را جلوی درب پارکینگ ببینم، یک لحظه می ایستم؛ چون نشانه ها بی صدا می آیند، کوچک، مثل یک بچه که منتظر است ببینی اش.
undefined۱

۴۲

۳:۲۸

undefined<img style=" />undefinedنویسنده: #خانم_سعادتخواهundefinedموضوع: #آزاد
«مَردِ نامیرا!»
«خانم‌ها! آقایونِ تاسیسات تو ساختمون هستند! پوشش داشته باشید!»این صدا حداقل ده دفعه در هفته از بلندگوی خوابگاه پخش می‌شد. ساختمان، پنج شش طبقه داشت و قدبلندترین ‌و جوان‌ترینِ خوابگاه‌های دانشجویی دخترانه‌ بود. بعد از آن صدا، شیرهای خراب آب، درست می‌شدند. سقف آشپزخانه چکه نمی‌کرد و سالن مطالعه، موکت شده و نو نوار می‌شد.تاسیسات دانشگاه، برای تعمیر، زیاد به خوابگاه سر می‌زدند. بیخود نبود. یک خوابگاهِ سوگلی و تازه‌ساخت بود و پانصد دانشجو و وسایلی که ممکن بود توی دستشان خراب شود و پیچ و مهره‌هایشان، به ناز تعمیرکار نیازمند. سرپرست، وسایلی که نیاز به تعمیر داشتند را به آنها نشان می‌داد و راهنماییشان می‌کرد. با این حال، برای دختر جماعت، که دلشان نمی‌خواست در بیست و چهار ساعت، بیست بار در حالت آماده‌باش در بیایند، حضور تاسیسات دانشگاه اذیت کننده بود. هرموقع سرپرست، در بلندگو آژیر می‌کشید، در دلم می‌گفتم:« آقا؟ مَرد؟؟ کدوم مرد!؟ مرد خوب، مرد مُرده است!! این جماعت خائنِ حواس‌پرتِ خنگِ...»یک شب که سرپرست درگیرودار حضور و غیاب بود و نمی‌توانست تاسیسات را راهنمایی کند، به من آدرس داد و خواست این بار، من کمک کنم تاسیسات کارش را انجام دهد. کمک‌سرپرست بودم و بعد از سرپرست خوابگاه، این‌جور کارها رسما وظیفه‌ام بود. این دفعه، نوبت خودم بود که توی بلندگو بگویم:«خانم‌ها پوشش داشته باشید، تاسیسات توی خوابگاهه!!»و بعد در دلم بگویم :«مَرد؟ کدوم مرد؟! مرد خوب مرد مُرده است. مرد خوب، مردیه که لو نرفته!!»
چادر رنگی را روی سرم کشیدم. کلید را از میز چوبی سرپرستی برداشتم و رفتم دم در. پرده‌ی بالا بلندِ جلوی در را کنار زدم. آقای تاسیسات، با یونیفرم آبی کاربنی، منتظر باز شدن در بود. مردی نسبتا چاق، که تا گردن سرش را کرده بود توی گوشی‌اش تا من سر برسم و در را باز کنم. چق چق، کلید، در را باز کرد. «سلام جناب، خداقوت! بفرمایید داخل!»«سلام. سرپرست گفت پریز خراب، طبقه‌ی دومه؟ اره؟»«بله، بفرمایید» به من نگاه نمی‌کرد. احتمالا از آنهایی بود که به خانم‌ها، خواهر می‌گوید و به یقه‌ آخوندی و شلوار پارچه‌ای عادت کرده. این ساختمان جوان، با همه‌ی ابهت و نوساز بودنش، آسانسور نداشت. دو پله که بالا رفت و دید من عقب افتادم، ایستاد و منتظر ماند من جلوتر راه بروم و یالله گویان، راه را برایش باز کنم. خیردیده‌ی میگ‌میگ صفت، تند راه می‌رفت. هرچند دقیقه یک بار که عقب می‌افتادم، می‌ایستاد که و با گفتنِ ببخشید، می‌فهماند که سریع تر راه بروم. لحن شرم آلودش، مرا هم خجالت‌زده می‌کرد. هربار که عقب می‌افتادم، حواسم بود که اصلا سرش را بالا نمی‌آورد و خیره نگاه نمی‌کند. نه من را و نه هیچ دختر دیگری که از کنارش می‌گذشت را. با چشم‌های گرد‌شده به رفتارش نگاه می‌کردم. با خودم می‌گفتم:«بابا یوسف نبی! پنج طبقه و هر طبقه، شصت هفتاد تا حور و‌ پری دورته، یا داری ادا در میاری، یا جدی‌ جدی چشم و گوشت، قصد جنب وجوش نداره!»رسیده بودیم طبقه‌ی دو. یکی از پریزهای حمام طبقه‌ی دوم، دل و‌روده‌اش بیرون ریخته بود. سریع دست بکار شد. به سن و سالش نمی‌خورد انقدر تر و فرز باشد. شاید سی و پنچ ساله‌ بود، اما رفتار موقر و حیایی که داشت، پخته‌تر نشانش می‌داد. سیم‌ها را سریع، تر و تمیز می‌کرد. همانطور که با پیچ گوشتی، اخرین پیچ را جا می‌انداخت، صدایم زد:«یه کاغذ بیارید. روش بنویسید اینو با دست خیس روشن نکنند که دیگه اتصالی نکنه.» فوری پریز را تعمیر کرد و وسایلش را جمع کرد. این بار بدون اینکه او حرفی بزند، دوباره جلو افتادم و یالله گویان راه را برایش باز کردم:«خانم‌های طبقه دو...خانم های طبقه همکف... پوشش داشته باشید! تاسیسات توی ساختمونه!»بله...! انصافا، حقیقتا، اعترافا، یک "مرد" توی ساختمان آمده بود._* تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزرده گزند مباد حافظ

۶۱

۵:۱۱

۲۵ مرداد
محفل روایت‌خوانی-عصر روایت
undefined ﷽ undefinedکشف همیشه لذت‌بخش است حتی اگر کشفِ حقایقی باشد که -حداقل دربارهٔ خودمان- دوستشان نداشته باشیم. و کشفِ موقعیت، آدم را عمیق می‌کند؛ مجبورش می‌کند برای پیدا کردن نسبتش با اتفاقات، توی خودش شیرجه بزند. بعد با نوشتن موقعیتِ کشف‌شده، به شناخت برسد و رشد کند و مخاطبش را هم رشد بدهد. undefined«محفل روایت‌خوانی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به خوانش موقعیت‌هایی که کشف کرده‌ایم و نوشتیمش؛ با موضوع «آزاد». undefinedزمان: دوشنبه؛ ۲۶ مرداد ۱۴٠۵، ساعت ۱۶ undefinedمکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. undefinedنشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv undefinedحضور برای عموم آزاد است ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس undefinedhttps://ble.ir/ravadar undefinedhttps://eitaa.com/ravadar ‌
‌undefinedاعلام تغییــــــــر برنامه
undefinedبرنامهٔ دوشنبه ۲۶مردادماه «درلحظه‌نویسی» می‌باشد. لطفا طبق قرار تمامِ درلحظه‌نویسی‌ها، قلم و کاغذ همراه‌تان باشد!‌

۵۸

۱۷:۵۳