«مَردِ نامیرا!»
«خانمها! آقایونِ تاسیسات تو ساختمون هستند! پوشش داشته باشید!»این صدا حداقل ده دفعه در هفته از بلندگوی خوابگاه پخش میشد. ساختمان، پنج شش طبقه داشت و قدبلندترین و جوانترینِ خوابگاههای دانشجویی دخترانه بود. بعد از آن صدا، شیرهای خراب آب، درست میشدند. سقف آشپزخانه چکه نمیکرد و سالن مطالعه، موکت شده و نو نوار میشد.تاسیسات دانشگاه، برای تعمیر، زیاد به خوابگاه سر میزدند. بیخود نبود. یک خوابگاهِ سوگلی و تازهساخت بود و پانصد دانشجو و وسایلی که ممکن بود توی دستشان خراب شود و پیچ و مهرههایشان، به ناز تعمیرکار نیازمند. سرپرست، وسایلی که نیاز به تعمیر داشتند را به آنها نشان میداد و راهنماییشان میکرد. با این حال، برای دختر جماعت، که دلشان نمیخواست در بیست و چهار ساعت، بیست بار در حالت آمادهباش در بیایند، حضور تاسیسات دانشگاه اذیت کننده بود. هرموقع سرپرست، در بلندگو آژیر میکشید، در دلم میگفتم:« آقا؟ مَرد؟؟ کدوم مرد!؟ مرد خوب، مرد مُرده است!! این جماعت خائنِ حواسپرتِ خنگِ...»یک شب که سرپرست درگیرودار حضور و غیاب بود و نمیتوانست تاسیسات را راهنمایی کند، به من آدرس داد و خواست این بار، من کمک کنم تاسیسات کارش را انجام دهد. کمکسرپرست بودم و بعد از سرپرست خوابگاه، اینجور کارها رسما وظیفهام بود. این دفعه، نوبت خودم بود که توی بلندگو بگویم:«خانمها پوشش داشته باشید، تاسیسات توی خوابگاهه!!»و بعد در دلم بگویم :«مَرد؟ کدوم مرد؟! مرد خوب مرد مُرده است. مرد خوب، مردیه که لو نرفته!!»
چادر رنگی را روی سرم کشیدم. کلید را از میز چوبی سرپرستی برداشتم و رفتم دم در. پردهی بالا بلندِ جلوی در را کنار زدم. آقای تاسیسات، با یونیفرم آبی کاربنی، منتظر باز شدن در بود. مردی نسبتا چاق، که تا گردن سرش را کرده بود توی گوشیاش تا من سر برسم و در را باز کنم. چق چق، کلید، در را باز کرد. «سلام جناب، خداقوت! بفرمایید داخل!»«سلام. سرپرست گفت پریز خراب، طبقهی دومه؟ اره؟»«بله، بفرمایید» به من نگاه نمیکرد. احتمالا از آنهایی بود که به خانمها، خواهر میگوید و به یقه آخوندی و شلوار پارچهای عادت کرده. این ساختمان جوان، با همهی ابهت و نوساز بودنش، آسانسور نداشت. دو پله که بالا رفت و دید من عقب افتادم، ایستاد و منتظر ماند من جلوتر راه بروم و یالله گویان، راه را برایش باز کنم. خیردیدهی میگمیگ صفت، تند راه میرفت. هرچند دقیقه یک بار که عقب میافتادم، میایستاد که و با گفتنِ ببخشید، میفهماند که سریع تر راه بروم. لحن شرم آلودش، مرا هم خجالتزده میکرد. هربار که عقب میافتادم، حواسم بود که اصلا سرش را بالا نمیآورد و خیره نگاه نمیکند. نه من را و نه هیچ دختر دیگری که از کنارش میگذشت را. با چشمهای گردشده به رفتارش نگاه میکردم. با خودم میگفتم:«بابا یوسف نبی! پنج طبقه و هر طبقه، شصت هفتاد تا حور و پری دورته، یا داری ادا در میاری، یا جدی جدی چشم و گوشت، قصد جنب وجوش نداره!»رسیده بودیم طبقهی دو. یکی از پریزهای حمام طبقهی دوم، دل ورودهاش بیرون ریخته بود. سریع دست بکار شد. به سن و سالش نمیخورد انقدر تر و فرز باشد. شاید سی و پنچ ساله بود، اما رفتار موقر و حیایی که داشت، پختهتر نشانش میداد. سیمها را سریع، تر و تمیز میکرد. همانطور که با پیچ گوشتی، اخرین پیچ را جا میانداخت، صدایم زد:«یه کاغذ بیارید. روش بنویسید اینو با دست خیس روشن نکنند که دیگه اتصالی نکنه.» فوری پریز را تعمیر کرد و وسایلش را جمع کرد. این بار بدون اینکه او حرفی بزند، دوباره جلو افتادم و یالله گویان راه را برایش باز کردم:«خانمهای طبقه دو...خانم های طبقه همکف... پوشش داشته باشید! تاسیسات توی ساختمونه!»بله...! انصافا، حقیقتا، اعترافا، یک "مرد" توی ساختمان آمده بود._* تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزرده گزند مباد حافظ
۱۱۲
۵:۱۱
محفل روایتخوانی-عصر روایت
﷽
کشف همیشه لذتبخش است حتی اگر کشفِ حقایقی باشد که -حداقل دربارهٔ خودمان- دوستشان نداشته باشیم. و کشفِ موقعیت، آدم را عمیق میکند؛ مجبورش میکند برای پیدا کردن نسبتش با اتفاقات، توی خودش شیرجه بزند. بعد با نوشتن موقعیتِ کشفشده، به شناخت برسد و رشد کند و مخاطبش را هم رشد بدهد.
«محفل روایتخوانی» این هفته را اختصاص دادهایم به خوانش موقعیتهایی که کشف کردهایم و نوشتیمش؛ با موضوع «آزاد».
زمان: دوشنبه؛ ۲۶ مرداد ۱۴٠۵، ساعت ۱۶
مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
حضور برای عموم آزاد است ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
https://ble.ir/ravadar
https://eitaa.com/ravadar
اعلام تغییــــــــر برنامه
برنامهٔ دوشنبه ۲۶مردادماه «درلحظهنویسی» میباشد. لطفا طبق قرار تمامِ درلحظهنویسیها، قلم و کاغذ همراهتان باشد!
۱۳۶
۱۷:۵۳
﷽
مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس با مشارکت بنیاد شهید برگزار میکند:
«شـــــــرح واقــــعه»مواجهه مستقیم با روایت
برنامه: بازدید گروهی از محل شهادت شهدای جنگ رمضان در «روستای کـــــفری».
زمان: دوشنبه ۹ شهریور
هزینه ثبتنام: صدهزار تومان
حرکت از حوزه هنری رأس ساعت ۱۵وسیله رفتوبرگشت مهیا میباشد.
️ظرفیت پذیرش این برنامه، محـــــــــــــدود میباشد.اولویت با عزیزانی است که زودتر واریز را انجام دهند.
این برنامه مختص روایتنویسان میباشد و خروجی این بازدید، یک متــــن روایـــــــی از طرف شرکتکنندگان خواهد بود.
راه ارتباطی جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام:
09379071696
«شـــــــرح واقــــعه»مواجهه مستقیم با روایت
۱.۴K
۱۶:۳۳
محفل روایتخوانی-عصر روایت
﷽
مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس با مشارکت بنیاد شهید برگزار میکند: «شـــــــرح واقــــعه» مواجهه مستقیم با روایت
برنامه: بازدید گروهی از محل شهادت شهدای جنگ رمضان در «روستای کـــــفری».
زمان: دوشنبه ۹ شهریور
هزینه ثبتنام: صدهزار تومان
حرکت از حوزه هنری رأس ساعت ۱۵ وسیله رفتوبرگشت مهیا میباشد.
️ظرفیت پذیرش این برنامه، محـــــــــــــدود میباشد. اولویت با عزیزانی است که زودتر واریز را انجام دهند.
این برنامه مختص روایتنویسان میباشد و خروجی این بازدید، یک متــــن روایـــــــی از طرف شرکتکنندگان خواهد بود.
راه ارتباطی جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام:
09379071696
بزرگوارانی که در این برنامه شرکت میکنند؛
جهت سهولت در نوشتن روایت باکیفیت، سعی کنید هنگام صحبت خانواده شهدا و راوی، با ریکوردر گوشی صدایشان را ضبط کنید. از عکاسی از محیط هم غافل نشوید. عکاسی و فیلمبرداری در فضاسازی روایی بسیار کمککننده خواهد بود.
جهت سهولت در نوشتن روایت باکیفیت، سعی کنید هنگام صحبت خانواده شهدا و راوی، با ریکوردر گوشی صدایشان را ضبط کنید. از عکاسی از محیط هم غافل نشوید. عکاسی و فیلمبرداری در فضاسازی روایی بسیار کمککننده خواهد بود.
۷۵
۱۱:۲۹
محفل روایتخوانی-عصر روایت
﷽
مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس با مشارکت بنیاد شهید برگزار میکند: «شـــــــرح واقــــعه» مواجهه مستقیم با روایت
برنامه: بازدید گروهی از محل شهادت شهدای جنگ رمضان در «روستای کـــــفری».
زمان: دوشنبه ۹ شهریور
هزینه ثبتنام: صدهزار تومان
حرکت از حوزه هنری رأس ساعت ۱۵ وسیله رفتوبرگشت مهیا میباشد.
️ظرفیت پذیرش این برنامه، محـــــــــــــدود میباشد. اولویت با عزیزانی است که زودتر واریز را انجام دهند.
این برنامه مختص روایتنویسان میباشد و خروجی این بازدید، یک متــــن روایـــــــی از طرف شرکتکنندگان خواهد بود.
راه ارتباطی جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام:
09379071696
با عرض سلام و خداقوت خدمت همراهان عزیز
️بزرگوارانی که سعادت حضور در برنامه «شرح واقعه» و بازدید از روستای کفری را داشتند، لطفا روایتهای خود را نهــــــایتا تا پنجشنبه ۱۹ شهریور برای شناسه زیر ارسال بفرمایند
@mrs_faaf
یاعلی
یاعلی
۱۷۴
۱۳:۰۷
﷽
دیدن زوایای مختلف یک ماجرا، تبدیل آن به روایت و حتی پرداخت مناسب متن روایی گاهی اوقات میتواند خیلی سخت باشد. اینجاست که پای فعالیت جمعی جذابی به میان میآید که کمککننده است و رشددهنده؛ «پرورش جمعی ایده»، مهارت شیرینی است که قرار است با هم تمرینش کنیم.
«محفل روایتخوانی» این هفته را اختصاص دادهایم به پرورش ایده روایتهایی با موضوع «روستای کفری».
زمان:دوشنبه؛ ۱۶ شهریور ۱۴٠۵، ساعت ۱۶
مکان:حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
نشان:https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
https://ble.ir/ravadar
https://eitaa.com/ravadar
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
۴۹۷
۴:۰۷
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
۷۴
۱۶:۴۵
﷽همراهان عزیز برنامه «عصر روایت»؛ضمن عرض سلام و تبریک ولادت باسعادت امام حسنعسکری (ع) به اطلاع شما بزرگواران میرسانیم
برنامههای «عصر روایت» و «محفل روایتخوانی» در تاریخهای
دوشنبه ۳٠شهریور
دوشنبه ۶مهر
برگزار نــــــخواهد شد.
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
https://ble.ir/ravadar
https://eitaa.com/ravadar
برگزار نــــــخواهد شد.
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
۳۱۷
۱۱:۵۴
﷽
شش ماه ابتدایی سال را به نوشتن و خواندن و شرح واقعه گذراندیم. حالا در اولین گعدهٔ عصر روایتِ نیمهٔ دوم سال، دور هم جمع میشویم و میخوانیم از هرچه دل تنگمان میخواهد.
«محفل روایتخوانی» این هفته را اختصاص دادهایم به خوانش روایتهایی با موضوع «آزاد».
زمان:دوشنبه؛ ۱۳ مهر ۱۴٠۵، ساعت ۱۶
مکان:حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
نشان:https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
https://ble.ir/ravadar
https://eitaa.com/ravadar
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
۳۰۱
۸:۰۲
با ما قهر کنی مشکلت حل می شه؟!
روی مبل توی پذیرایی دراز کشیده بودم.از صبح درد عجیبی افتاده بود توی گردن و کمر و پاهایم و به هیچ صراطی مستقیم نبود.اگر روزهای دیگر بود. حتما خانه نشین می شدم و از کار و زندگی می افتادم. اما حالا برای رفتن به تجمعات وپرچمگردانی هرجوری بود خودم را سرپا نگه داشته بودم و چیزی از درد نگفتم.فقط از پسرها پرسیدم:« امشب کجا می خوایم بریم؟!»برنامه ریزی برای رفتن به تجمعات با بچه ها بود.هنوز تصمیمی نگرفته بودند. توان دسته روی، یا ایستادن سرپا در تجمعات را نداشتم.گفتم:« بریم کاروان خودرویی؟»و باخودم فکر کردم« شب جمعه است. ایام دهه کرامت. اگر توانش داشتم، آخرشب می رم زیارت. کجا برم؟ سید علاءالدین حسین نمیرم چون چندین بار رفتم آقا حاجتم نداده.»گوشی را برداشتم و تقویم بادصبا را نگاه کردم.« خوبه، امروز بزرگداشت شاهچراغ علیه السلام بوده ، اگه آقا طلبید می رم اونجا.»
بعد از نماز و شام راه افتادیم. قرار شد هر کاروان خودروی که دیدیم همراهشان برویم. توی خیابان ها می چرخیدیم. مسیرمان بی اختیار کشیده شد سمت گود عربان و حرم امام زاده سیدعلاءالدین حسین علیه السلام.بوی عطر یاس تمام خیابان نرسیده به حرم را پر کرده بود.صلواتی فرستادم و توی دلم به اقا گفتم:«نمیام زیارتتون. چندین بار اومدم اما هنوز حاجتم ندادین. تا گره از کارُم باز نکنید دیگه نمیام .»رسیدیم جلو درب ورودی حرم. یک ماشین صوت کاروان خودرویی سمت دیگر خیابان پارک کرده بود.چشمم افتاد به پلاکاردی که روی بار ماشین نصب شده بود.«شیعه شهید می شود ، تسلیم نه»بهپسرم گفتم:« اِ کاروان خود رویی ، با اینا بریم. »توقف کردیم و منتظر شدیم تا راه بیفتند.مسئول کاروان از توی بلندگو گفت:«دوستان اینجا پیاده شین. همه با پرچمهاتون برین داخل حرم، زیارت کنین تا حرکت کنیم.»نگاهی به گنبد و بارگاه حضرت انداختم.خنده ام گرفت. پیاده شدم و رفتم داخل صحن. دست به سینه عرض ادب کردم و سلام دادم . وارد حرم مطهر شدم.بوی عطر یاس نشست توی مشامم. ضریح را بوسیدم. اشک غلطید روی صورتم.انگار آقا گفته بود:« بیا ببینم حرف حسابت چی؟ با ما قهرکنی مشکلت حل میشه؟! .»
۲۸
۱۰:۵۹