پروفسور اریک فروم یه کتاب داره به اسم گریز از آزادی. میگه آدم ها گاهی از آزادی فرار می کنن، چون آزادی یعنی مسئولیت. یعنی دیگه نمی تونی همه چیز رو بندازی گردن دیگران!
@FarzandeSabz
سایت فرزندسبز | بله | تلگرام | اینستاگرام | آپارات | ارتباط با من
۱.۲K
۵:۲۶
وقتی بچه بودم یکی از پاساژهای شهر بود که دو تا اسباب بازی فروشی دقیقا سمت چپ و راست ورودی این پاساژ بود. تمام پاساژ پر بود از طلافروشی یا مغازه پارچه و کاسه و بشقاب و قابلمه و ساعت. هیچکدام از اینها برای من جذابیتی نداشت به جز همون دو تا مغازه ورودی! از سر و روی اونها یه عالمه وسیله بازی کوچیک و بزرگ میریخت. همیشه وقت وارد شدن به پاساژ، یکی از اسباب بازی ها رو نشون میکردم تا وقت خارج شدن دست خالی برنگردم. یادش به خیر.
دیشب با یکی از پخش کننده های بزرگ اسباب بازی صحبت می کردم. صحبت از گرونی اسباب بازی های ساده ای شد که روزگاری توی خونه اکثر بچه ها بود و الان داره تبدیل میشه یه یک کالای لوکس. کالایی که والدین برای خریدنش هزار و یک حساب و کتاب میکنن. دیگه سخت شده همراه بچه ها برای خرید اسباب بازی رفتن. والدین ترجیح میدن همون تبلت یا موبایل قدیمی شون بچه ها رو سرگرم کنه...
داشتم فکر میکردم چقدر راحت داره اون تجربه شیرین بچگی موقع انتخاب و خریدن و بازی با اسباب بازی از بچه های ما دزدیده میشه. دیگه رفتن به یک اسباب بازی فروشی یه اتفاق ساده و معمولی نیست. هم پدر و مادرها میدونن و هم بچه ها که اگه این اسباب بازی خراب بشه دیگه جایگزینی براش نیست. اسباب بازی های باقی مونده هم توی کمدها جا خوش میکنن تا خراب نشن اما کجا میره تجربه خراب کردن و درست کردن و یادگرفتن؟ مگه با چند تا بازی موبایلی میشه دنیای واقعی رو درک کرد؟ چی شد که از همه مون اون حس راحتی و بی خیالی دوران کودکی دزدیده شد؟ چی شد اونهمه شادی بی دریغ؟ لذت بازی بچه ها کجا داره میره؟ مگه یه عمر چندتا بهاره؟
@FarzandeSabz
سایت فرزندسبز | بله | تلگرام | اینستاگرام | آپارات | ارتباط با من
۱K
۷:۵۶
من از ته دل از این وضعیت متنفرم. از جنگ، از تحریم، از گرانی، از قطعی اینترنت و از اینکه مجبوریم هر روز مساله هایی را حل کنیم که حق مون نیست. حدود 70 روزه که اینترنت ایران قطعه. یه عالمه کسب و کار به دلیل همین قطعی اینترنت داره از بین میره. اما وسط همین جنگ و تهدید و بیم و امید، از یک چیز واقعا خوشحالم! الان بهترین فرصت برای سم زدایی دیجیتاله!
دیتاکس (Detox) یا سم زدایی دیجیتال یعنی پاک کردن مغزمون از دوپامین های اضافی که به اونها عادت کردیم. یعنی چند روزی دور از ویدیوها و استوری های رگباری اینستاگرام باشیم تا خودمون رو دوباره پیدا کنیم. پناه گرفتن از هجوم دیوانه وار ویدیوهای کوتاه تا دوباره انگیزه تلاش برای به دست آوردن دستاوردهای کوچک هم داشته باشیم.
من هر سال سعی میکردم چند روزی برای خودم دیتاکس داشته باشم. میشد اما با چه عذابی! قبل از این قطعی اینترنت، اگه به ما میگفتن «یک هفته اینستاگرام را حذف کن»، عزای عمومی میگرفتیم. میگفتیم: دنیا را از من بگیرید؛ اما اینستاگرام را نه! حالا بیشتر از دو ماهه که مخدر دیجیتال به ما نرسیده. شاید این مدت بیشتر از قبل خبر خونده باشیم اما دنیا به آخر نرسیده و ما هنوز زنده ایم. هنوز نفس میکشیم. کتاب میخونیم، آهنگ گوش میدیم، بحث میکنیم، حرف میزنیم... و زندگی میکنیم.
داستان اینستاگرام با بقیه فضای مجازی متفاوته. چون الگوریتمش با استفاده از قویترین هوش مصنوعی های دنیا طوری طراحی شده که هویت، سبک زندگی، سلیقه و هر چیزی از ما رو تغییر بده. به نفع کی؟ به نفع هر کسی که پول بیشتری بده! حالا من و شما با این مغز پر از خطای شناختی، میخوایم توی مسابقه طناب کشی شرکت کنیم که طرف مقابلمون آدم نیست؛ یه تریلی 18 چرخه! مجهز به آخرین فناوری های انسان شناسی و مدل سازی از رفتار. این مسابقه عادلانه نیست. هیچ وقت نبوده. اما ما اراده خودمون رو به این مسابقه دعوت کردیم با اینکه از قبل مشخصه بازنده کیه.
من طرفدار فیلترینگ اینستاگرام نیستم. هر کسی میتونه انتخاب کنه آزاد زندگی کنه یا خودش رو بسپاره به الگوریتم ها. اما به نظرم حالا یه فرصت برای رها شدن به وجود اومده؛ فرصتی برای خارج شدن از این بازی. دیگه من نمیخوام و نمیگذارم آرامش، خواب، تمرکز، رابطه واقعی با آدم های واقعی و لذت های عمیق زندگیم به پای کلیپ های شخم زده و نمایشی اینستاگرام قربانی بشه. خوشحالم که مغزم پاک شده از اون همه شادی آبکی. خوشحالم که میتونم چیزهای مهمتری توی زندگی را جایگزین کلیپ های ۳۰ ثانیه ای و دوپامین های فوری کنم. برای ارتباط با دیگران و آگاهی و فهم بهتر دنیا هم راه های دیگه ای پیدا میکنم.
تکلیف من با خودم روشنه! من خوشحال نیستم که اینترنت قطعه.اما این فرصت طلایی را هم برای سم زدایی دیجیتال از دست نمیدم.گاهی قطع شدن از چیزی که بهش وابسته شدیم ما رو به خودمون وصل میکنه.شاید این شرایط باعث بشه بعد از بازگشت اینترنت، من انسان باهوش تر، آگاه تر و آزادتری باشم...
تو هم از این فرصت استفاده میکنی؟ دنبال چه فرصتی بهتر از این هستی؟
@FarzandeSabz
سایت فرزندسبز | بله | تلگرام | اینستاگرام | آپارات | ارتباط با من
۹۷۹
۷:۰۸
بمب اتمی هیروشیما در سال 1945 در یک ثانیه 140 هزار انسان را از بین برد. 140 هزار زندگی، 140 هزار خانواده، 140 هزار امید...بازمانده ها سال ها با سرطان خون، سوختگی های عمیق، آسیب های ژنتیکی و فروپاشی روانی زندگی کردند.بمب اتم نتیجه یک پیشرفت بزرگ در علم فیزیک بود. همان علمی که آمده بود تا زندگی را برای بشر آسان تر کند و باری از روی دوش او بردارد. همان علم فیزیک، که به مدد MRI و سی تی و پرتودرمانی می توانست به یک بیمار سرطانی شانس بیشتری برای نفس کشیدن در کنار خانواده اش بدهد. همان علم فیزیک که می توانست با زلزله نگاری جلوی مرگ هزاران نفر را بگیرد. با فناوری برق، میلیونها چراغ زندگی را روشن کند. با هواپیما، ثانیه های رسیدن یک فرزند به خانواده اش را کوتاهتر کند اما در دست آدمهایی قرار گرفت که...
علم، رسانه، تکنولوژی، سواد،... هیچکدام ذاتا مقدس نیستند. اینها فقط ابزارند. و ابزار در دست انسان بی اخلاق، خطرناکترین سلاح است. سواد رسانه ای هم فقط تحلیل خبر یا تشخیص دروغ از راست نیست، سواد رسانه ای یعنی شناخت روش اثرگذاری بر ذهن انسان. یعنی فهمیدن اینکه چگونه می شود ترس ساخت، نفرت ساخت، اطاعت ساخت. یعنی شناختن دکمه های پنهان روان آدم ها. چه قدرتی دارد کسی که این ابزار را دارد! و اگر دارنده این ابزار شرافت نداشته باشد، میتواند ذهن انسان ها را به بازی بگیرد، از معدن اضطرابشان طلا استخراج کند، امیدشان را بخشکاند، خشمشان را جهت بدهد و باورهایشان را به ثروت و قدرت برای خودش تبدیل کند.
با صدای بلند فریاد میزنم... من متنفرم.متنفرم از کسانی که ضعف های مغز انسان را می شناسند و بعد با وقاحت، همه این ضعف ها را به نردبان منفعت خودشان تبدیل می کنند. متنفرم از این نفوذهای نرم، از این دست کاری های بی صدا، از این شکار آرام آدمها. متنفرم از آنهایی که مردم را خسته می کنند، قدرت مطالعه را از آنها می گیرند و دقیقا از همین راه وارد ذهن شان می شوند... انگل وار!متنفرم از کسانی که فرمان زندگی آدم های کم مطالعه را به دست می گیرند.متنفرم از کسانی که کتاب نخواندن مردم را فرصت می بینند.متنفرم از کسانی که ضعف در تفکر انتقادی را سرمایه می بینند.متنفرم از کسانی که دانش را ابزار اسارت مردم می کنند.متنفرم از کسانی که نمی خواهند مردم بیدار شوند، فقط ادای آموزش و بیدار کردن مردم را در می آورند.متنفرم از کسانی که می فهمند یک انسان ناآشنا با تاریخ، فلسفه، روان شناسی و رسانه، چقدر آسان تر می تواند بازی داده شود و...
اگر آدم کتاب نخواند، اگر فکر نکند، اگر نپرسد، اگر یاد نگیرد چگونه از ذهن خودش محافظت کند، دیر یا زود کسی پیدا می شود که به جای او می اندیشد، به جای او انتخاب می کند، و آرام آرام به جای او زندگی می کند. اما این موضوع، چیزی از تنفر من کم نمی کند.
@FarzandeSabz
سایت فرزندسبز | بله | تلگرام | اینستاگرام | آپارات | ارتباط با من
۹۵۱
۲۰:۳۱
دکتر ویکتور فرانکل کتاب معروفی داره به نام «انسان در جست و جوی معنا». دکتر فرانکل با اشاره به داستان سختی های خودش در زندانهای مخوف آلمان در جنگ جهانی دوم یه حرف مهم و عمیق داره: انسان فقط با زنده موندن دوام نمیاره. انسان باید چرایی کافی برای زنده موندن داشته باشه وگرنه زندگی نمی کنه فقط نفس میکشه. به نظر من هم اگه کسی یا کسب و کاری، هر روز برای بهتر شدن تلاش نکنه و به حداقل ها رضایت بده، اگه هر روز بهترین نسخه خودش را پس بزنه، ناگهان یه روز از درون فرو می پاشه؛ مثل خونه ای که پایه هاش رو موریانه خورده و کم کم پوک و توخالی شده.
وقتی مدیر یک مجموعه، حقوق کارمندانش رو در پایین ترین سطح ممکن نگه میداره و به خیال خودش با زرنگی هزینه ها رو مدیریت میکنه، در واقع داره ریشه های اون مجموعه رو با دست خودش می سوزونه. چیزی که او نمی بینه اینه که کارمند هم در پاسخ به این تنگ نظری، خلاقیتش رو با دست خودش دفن می کنه و بذر بی تفاوتی میکاره. توی سالهایی که کار کردم زیاد دیدم کارمندهایی که آرام آرام همون استراتژی مدیرشون رو پیاده می کنن: فقط در حد رفع تکلیف کار می کنن! توی ذهنشون یک طرز فکر ریشه میکنه: چرا باید برای کسی که ارزش واقعی من را نمی فهمه، بیش از این تلاش کنم؟
این یه ویروس مرگبار و کشنده است که توی کشور ما پخش شده. آشپز دانشگاهی که غذای بی کیفیت برای دانشجوها میپزه و میگه همین هم از سرشون زیاده، خودروسازی که ماشین ناقص رو به اسم تولید ملی به مردم میده و میگه همین که راه میره خدا رو شکر کنن! معلمی که همه رو مقصر میدونه و با بدترین کیفیت تدریس میکنه چون حقوقش پایینه و دانش آموزشی که فقط در حد رفع تکلیف درس میخونه. مسئولی که حق دسترسی مردم به اینترنت رو محدود میکنه و میگه بیشتر از این براشون خطر داره. ارتباط با دنیا رو قطع میکنه و میگه همین چند سایت دولتی و پیام رسان های داخلی برای زندگی کافیه... ریشه همه این طرز فکرها به یک چشمه سمی میرسه. حقیقت اینه که اگه تو آب کافی به درخت ندی در مصرف آب صرفه جویی نکردی ، تو مسئول مستقیم خشک شدن درخت هستی. ژست بیگناه بودن خیلی بهت نمیاد!
آدم هایی که فکر می کنن یک شبه کسب و کارشون از بین رفته یا زندگی شون یک شبه از هم پاشیده، اگر خوب نگاه میکردن میفهمیدن که هیچ چیز یک شبه خراب نمیشه. سقوط، نتیجه تک تک لحظاتی هست که به جای تعالی و نگاه بلند، به میان مایگی و متوسط بودن رضایت میدیم. همون جاهایی که فکر میکنیم با زرنگی و راضی کردن آدم ها به حداقل ها، سود خودمون رو حداکثر کردیم اما در واقع نابودی تدریجی و بیصدا رو شروع کردیم.
باید ترسید از آدم هایی که برای نسخه بهتر خودشون برنامه ای ندارن. از کسب و کاری که همه افرادش برای کمترین ها، مسابقه میدن.و از جامعه ای که یاد گرفته به حداقل ها راضی بشه.
@FarzandeSabz
سایت فرزندسبز | بله | تلگرام | اینستاگرام | آپارات | ارتباط با من
۷۹۰
۲۱:۰۹
مارک پرنسکی، اولین فردی بود که اصطلاح «بومیان دیجیتال» را برای متولدین 1980 به بعد به کار برد. این نسل در دنیای صفر و یک ها به دنیا آمده بودند؛ دنیایی که اینترنت و موبایل، نه ابزار اضافه، که مانند آب و هوا بخشی از زندگی شان بود. در برابر آنها، ما «مهاجران دیجیتال» بودیم که تفاوت دنیای قبل اینترنت و دنیای بعد اینترنت را به چشم دیده بودیم. ما همان نسلی بودیم که بزرگترها به ما یاد داده بودند «چشم» بگوییم و منتظر بمانیم تا اوضاع بهتر شود. اما بچه های امروز، منتظر اجازه ما نمی مانند. اگر چیزی موافق میل شان نباشد «چرا» می گویند، در گوگل و اینستاگرام می چرخند، از یوتیوب یاد می گیرند و در نهایت به دست می آورند. نسلی که برای خواسته هایش با «چرا» می جنگد. ما با چشم بزرگ شدیم؛ آن ها با چرا.
وقتی همه مشکلات رفتاری در سطح خانواده یا جامعه را گردن فضای مجازی می اندازیم، اغلب داریم ناتوانی خودمان در فهم این نسل را پنهان می کنیم. ما داریم برای مشکل عدم ارتباط خودمان با این نسل دنبال ساده ترین و دم دستی ترین پاسخ می گردیم. فضای مجازی برای آن ها فقط سرگرمی نیست؛ نقشه ای برای کشف خودشان است، آینه ای برای دیده شدن و خانه ای برای یادگیری. مشکل اینجاست که ما هنوز با قواعد دنیای «چشم»، می خواهیم بچه ای را تربیت کنیم که در دنیای «چرا» زندگی می کند.
از نظر من، مدیریت فضای مجازی، به معنای بستن یا محدودکردن نیست، بلکه به معنای «همسفر شدن» است. اگر به دنبال کلیدی برای مدیریت فضای مجازی هستیم اول باید سر کلاس درس ارتباط با این نسل بنشینیم. از فرزندمان بپرسیم چه چیزی دوست دارد، چه نوع موسیقی را می پسندد یا عاشق چه ویدیوها یا فیلم هایی هست. بومیان دیجیتال با این روش یاد میگیرند و یاد میدهند و دنیا را تجربه می کنند. برای آن ها فضای مجازی، بخشی از زندگی واقعی است؛ نه بیرون از آن. چیزی که ما از درک آن عاجزیم.
می توانیم از این نسل بترسیم و از آنها فاصله بگیریم یا «چشم هایمان را بشوییم»، یک قدم جلو بگذاریم و به دنبال ایستگاهی برای همسفر شدن با آنها باشیم. اگر دستمان را دراز کنیم و آنها به ما افتخار همراهی در این مسیر را بدهند فردایی می سازند که خودشان آرزویش را دارند، نه آن چه ما برایشان خواسته بودیم.
@FarzandeSabz
سایت فرزندسبز | بله | تلگرام | اینستاگرام | آپارات | ارتباط با من
۵۷۶
۱۲:۱۲
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
تمام عکس و فیلم و فایل صوتی و نوشته های جهان را تصور کنید! در سال ۲۰۱۰ مجموع همه آنها حدود ۲ زتابایت داده بوده. چیزی معادل 2 میلیارد عدد هارد یک ترابایتی. خبر خوش یا ناراحت کننده اینکه امسال این عدد از ۱۸۰ زتابایت عبور کرد؛ یعنی حجم تولید اطلاعات در پانزده سال حدود ۹۰ برابر شده! ما در طول چند روز به حجم اطلاعاتی دسترسی داریم که والدین ما حتی در تمام عمرشون هم نمی تونستن به اون برسند. اما سؤال مهم و اساسی این نیست که ما چقدر اطلاعات داریم؛ سؤال اینه که چقدر از این اطلاعات واقعا به فهم، تصمیم گیری و خرد ما کمک می کنه؟
90 برابر شدن حجم داده ها فقط انفجار اطلاعات نبوده؛ بلکه پدیده ای به نام «اضافه بار اطلاعاتی» را هم به زندگی ما آورده. ذهن ما داره هر روز با حجم بی پایانی از اطلاعات بمباران میشه. خبرهایی که هیچ اثر مستقیمی بر زندگی مون ندارن، مقایسه های بی پایان در شبکه های اجتماعی، فایل های دانلود شده و دیده نشده، کتاب های نیمه تمام، پادکست های ناقص گوش داده شده و انبوهی از ریز اطلاعات ظاهرا مفید! ما در عصر چاقی اطلاعات و گرسنگی فهم و خرد زندگی می کنیم.
علیرغم تعریف ها و تمجیدهایی که از مغز انسان میشه ذهن ما ظرفیت شناختی محدودی داره. هرچی ورودی های ذهنی بیشتر بشن، بخش بیشتری از انرژی شناختی ما صرف مرتب کردن، فیلتر کردن و کنار اومدن با این شلوغی میشه. شاید به همین دلیله که نسل های قبلی با وجود دانش کمتر، در بعضی موارد از ما خردمندتر به نظر میرسیدن. پدربزرگ من نمیدونست دوپامین چیه، اما می دونست اگه هر پنج دقیقه حواسش را با چیزی پرت کنه، هیچ کاری درست انجام نمیشه. ما درباره دوپامین و اعتیاد دیجیتال مقاله و کتاب میخونیم، اما وسط خوندن همون مقاله ده بار سراغ اینستاگرام میریم! صد سال پیش یک کشاورز چیزی درباره ژنتیک یا بازارهای جهانی نمیدونست اما خوب بلد بود چطور برای سرمایه گذاری و کاشتن یک دونه تا رسیدن به میوه صبور باشه یا چطور با همسایه اش کنار بیاد و مشکلاتش را حل بکنه. ما درباره موضوعات بیشتری حرف میزنیم، اما لزوما فهم عمیق تری از اونها نداریم.
اگر برای رژیم رسانه ای و سبک مصرف اطلاعات خودمون فکری نکنیم، خطر اصلی این نیست که کمتر بدونیم؛ خطر اصلی اینه که اونقدر ذهنمون از اطلاعات پراکنده، نا تموم و بی ربط پر بشه که قدرت تمرکز، تحلیل و تصمیم گیری را از دست بدیم. اگر فقط به فکر فیلم بیشتر، پادکست بیشتر و خبر بیشتر باشیم کم کم میشیم مثل زامبی هایی که سر از قبر بیرون میارن، راه میرن و غذا میخورن اما از آگاهی بی بهره هستن. آدم هایی میشیم که بیشتر میدونیم اما کمتر فکر میکنیم، کمتر عمیق میشیم و کمتر آگاهانه و با خرد زندگی میکنیم.
@FarzandeSabz
سایت فرزندسبز | بله | تلگرام | اینستاگرام | آپارات | ارتباط با من
۴۰۳
۱۶:۱۳
چقدر انشا درباره فصل تابستان نوشتیم...اما کاش یک نفر می گفت انشا بنویسید که چطور وقتی حال دلمان پاییزی است آن را بهار کنیم. یا چطور از زمستان های سخت زندگی عبور کنیم.ما تاریخ را خوب حفظ کردیم ولی یاد نگرفتیم چطور از اشتباهات دیروز خودمان درس بگیریم.در هیچ امتحانی نپرسیدند وقتی ناراحتی چطور خودت را آرام می کنی؟ چطور بدون شکستن دل دیگران حرفت را می زنی؟کسی یادمان نداد چطور «نه» بگوییم، چطور از حق خودمان دفاع کنیم و چطور در برابر بی عدالتی بایستیم.در کلاس هیچ نمره ای برای «خوب گوش دادن»، «تاب آوری» و «اعتماد به نفس» به ما ندادند.اما انگار زندگی دقیقا از همانجا شروع میشد.
حالا که خودمان پدر و مادر شده ایم باید برای بچه هایمان همان معلمی باشیم که خودمان هیچ وقت نداشتیممعلمی که نه استرس پای تخته سوال پرسیدنش را داشته باشیم و نه خسته از خط و نشان کشیدنش قبل از امتحان.معلمی که ما را به خاطر خودمان دوست داشته باشد نه به خاطر نمره هایمان یا کیفیت پاسخ به سوالهایش.کاش خانه ما همان مدرسه ای باشد که آرزویش را داشتیممدرسه ای امن و آرام که به فکر زندگی ما باشد نه زنده ماندمان.مدرسه ای که فرزندمان در آن، کنار خواندن و نوشتن، یاد بگیرد چطور خودش را بشناسد، احساسش را بفهمد و چطور با دنیا مهربان تر باشد.
@FarzandeSabz
سایت فرزندسبز | بله | تلگرام | اینستاگرام | آپارات | ارتباط با من
۱۷۱
۸:۵۲