لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل همون فاطمه‌حلما🇮🇷ه
۸۰ عضو

همون فاطمه‌حلما🇮🇷

نونوالقلم و ما یسطرون...undefined<img style=" />undefined
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۶ تیر
ای اهل عراق! پیکر خسته‌اش را به ضریح مولایش بچسبانید.
undefined
undefined۹

۹۳

۱۹:۰۴

۱۷ تیر
بازارسال شده از CAR ONLINE
‏ترامپ:






ایرانی ها ادم های مریضی هستند . آنها شیطان هستند. از آنها متنفرم، هیچ‌کس آنها را دوست ندارد. آنها شکست‌خورده هستند، وگرنه خیلی وقت پیش توافق می‌کردند. ما از شر رهبری اول و حتی دومی‌شان خلاص شدیم. آنها شیطان هستند، آدم‌های مریضی هستند. آنها باید مثل سرطان ریشه‌کن شوند

۱

۱۰:۰۵

همون فاطمه‌حلما🇮🇷
‏ترامپ: ایرانی ها ادم های مریضی هستند . آنها شیطان هستند. از آنها متنفرم، هیچ‌کس آنها را دوست ندارد. آنها شکست‌خورده هستند، وگرنه خیلی وقت پیش توافق می‌کردند. ما از شر رهبری اول و حتی دومی‌شان خلاص شدیم. آنها شیطان هستند، آدم‌های مریضی هستند. آنها باید مثل سرطان ریشه‌کن شوند
آقایان مسئول!آقایانی که دستی در کار داریداگر کوچکترین سستی کنید برای از بین بردن این نجاست کوچکترین سستی کنید برای به درک فرستادن قاتل آقای شهیدمکوچکترین سستی کنید برای نابود کردن این جرثومه که راست راست راه می‌رود و رهبرم را تهدید می‌کند کوچکترین سستی کنید در انتقام این حیوان که دستش به خون پاک‌ترین افراد از جمله کودکان آلوده است کوچکترین سستی کنید در گل گرفتن در دهان ملعونی که به این مردمِ خدایی ناسزا می‌گویدآقایان مسئول! اگر کوچکترین کوتاهی‌‌ای بکنید ننگ ازل تا ابد بر شما خدا به خاری و خفتی دچارتان کند که آرزو کنید هرگز وجود نداشتید.حداقل برای امنیت دنیای خودتان کاری بکنید و زمین را از لوث این حیوان نجات دهید.
پ.ن: خدایا شاهد باش سخت مشتاق مبارزه با اسراییل و آمریکا هستم.از هرکسی که می‌تواند کاری کند تا این «کالانعام بل هم اضل» نابود شوند ولی نمی‌کند یا سستی می‌کند، راهم جداست.این از من.
undefined۷
undefined۴

۹۹

۱۰:۰۷

بازارسال شده از کارام جانم می‌رود
ا﷽
undefinedundefined «بوی یوسف را می‌شنوم»
شروع تشییع دو خیابان بالاتر از منزل ما بود. خیابان اول، خطی از عزادارها پشت هم می‌رفتند تا برسند به اول مسیر. از کوچه پس کوچه‌ها به جمعیت اضافه می‌شدند. مردی با موتور اسکوتری، با سرعتی که بتواند چهره به چهره با هرکس هم کلام شود، برخلاف حرکت جمعیت می‌آمد. مردم را دعوت می‌کرد به خانه‌شان‌. می‌گفت تشریف بیاورید چند خانه جلوتر صبحانه مهمان ما باشید. فکر کردم عجب امت بامرامی تربیت کرده شهید خامنه‌ای. آدم چهار صبح حوصله‌ی خودش را هم ندارد چه برسد که مهمان دعوت کند برای صبحانه.
رسیدم زیر پل خاقانی. مردم تونل انسانی تشکیل داده بودند. پرچم‌هاشان را روبه‌روی هم تکان می‌دادند. کمی تا ساعت شروع مراسم مانده بود. زیر لب خواندم «السابقون السابقون اولئک المقربون». چشم چرخاندم بین جمعیت جای خالی پیدا کنم. خودم را بین دو خانم جا دادم و پرچم چرخاندم. از همان لحظه که رسیدم، هر پنج دقیقه چند نفر گعده می‌کردند، سر می‌بردند داخل گوشی تا از شبکه‌ی خبر ببینند پیکر وارد مسیر شده یا نه. بعد یکی‌شان سر از دایره‌ی تشکیل شده بیرون می‌آورد و با تلفن همراهش شماره‌ای را می‌گرفت. چند بار خودم را رساندم به هرکس که با صورت گل‌انداخته و صدای مضطرب در حال صحبت با تلفن بود. با خودم تصور می‌کردم لابد به جایی وصل است.
آدم‌های وصل و کانال‌های بدرقه، تا ساعت شش و نیم اطمینان دادند پیکر مطهر از ابتدای دماوند رد می‌شود. کم مانده بود قسم حضرت عباس ضمیمه‌اش کنند. دلشوره گرفتم. خانم کناردستی‌ام از شمال آمده بود تا آقا را ببیند و برگردد. خواست از نیروی پلیس برایش اطلاعات بگیرم. آن‌ها گفتند از ابتدای خیابان دماوند پیکر رد می‌شود. من و زن شمالی آرام شدیم.
ساعت هفت، وانتی با چند بلندگوی بزرگ همان‌طور که جمعیت را می‌شکافت و جلو می‌رفت، گفت از بالا خبر رسیده که پیکرها از میدان امام حسین تشییع می‌شود.باور نکردم. همیشه دیرباور بودم‌. آن صبحی که خبر شهادت آقا پیام به پیام چرخید، تا اعلام رسمی نشد، حتی ته دلم شک نکردم چیزی شده باشد. الان هم وقتی مرد پشت بلندگو اعلام کرد پیکرها از اینجا رد نمی‌شوند، به خانمی که گفته بود از کرمانشاه آمده‌ است اطمینان دادم چنین چیزی نیست. بعد صفحه‌ای گوشی را گرفتم سمتش و گفتم: «بیا این هم صفحه‌‌ی رسمی بدرقه. خیالت راحت.»
باقی جمعیت حرف مرد را باور کردند و پشت سرش رفتند. جمعیت به‌قدری زیاد بود که احساس نمی‌کردم قدم برمی‌دارند. بیشتر بهشان می‌آمد شناور باشند.نشسته بودم روی بتن‌های کنار خط ویژه. مطمئن و آرام که تا چند دقیقه دیگر آقا را می‌بینم.مرد دیگری بلندگو دست گرفت و باز هم اطمینان داد پیکرها از این‌جا رد نمی‌شود.این‌بار زن کرمانشاهی به من اطمینان داد که این حرف‌ها را می‌زنند تا مسیر برای عبور کامیون و رسیدن به جمعیت هموار شود.
بار سوم که مرد گفت پیکرها از اینجا رد نمی‌شود، صدایش زیر پل پیچید. صدا آمد توی محوطه‌ی مغزم پیچ و تاب خورد.شد کلاف درهمی که حرکت کرد به سمت گلو و همان‌جا ماند.زن شمالی زل زد بهم، اشاره کرد به ابتدای خیابان دماوند.«یعنی دیگه نمی‌بینیمش؟»
سریال یوسف پیامبر سکانسی دارد که زلیخا نشسته روی سنگی؛ منتظر یوسف.وزنش را انداخته روی چوب دستی‌اش.اشک از چشم‌‌هایش می‌آید و می‌گوید بوی یوسف را می‌شنود.تکیه دادم به چوب پرچم.‌یک قطره اشک از چشمم آمد. هرچقدر بقیه می‌گفتند خبری نیست ولی من بوی یوسفم را می‌شنیدم.بیشتر جمعیت رفته بودند به سمت غرب. تک و توک آدم‌ها از موکب دست راست خیابان می‌رفتند سمت موکب سمت چپ خیابان و برعکس. چند نفری هم کنار خیابان پرچم تکان می‌دادند. می‌دانستم آقا هم کنار ماست. مثل تمام برنامه‌هایی که حواس‌جمع، به آن‌ها که گوشه‌نشین جمع بودند و لنز هیچ دوربینی نمی‌گرفتشان، توجه نشان می‌داد.گردن کشیدم تا ابتدای خیابان را ببینم شاید پیکر پاکش هم بیاید.خبری نبود. اشک‌ها راه باز کرده بودند روی صورتم.به گونه نمی‌رسیدند که اشک جدیدی از چشمم می‌چکید. جواب زن شمالی را دادم:«دیگه نمی‌بینیمش.»

undefined#فاطمه‌حلما_احمدی #تهران
#باید_برخاست#یالثارات_الحسین (ع)undefinedundefinedundefinedundefinedundefined هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست#کارام‌جانم‌می‌رود || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهیدundefinedایتا | بله | تلگرام |undefined

۱

۲۰:۵۸

۱۸ تیر
thumbnail
احمقundefinedخب که چی؟ پیاده می‌ریم نهایتا(((((:دست خدارو اونجا می‌بینی که تشییع مشهد تاخیر افتاد.
undefined۵

۱۳۶

۵:۵۹

۲۰ تیر
بچه‌ها زیر بغل مار آوردم براتون؛اولین باره که رسانه‌ی رهبری در اطلاعیه‌ی پیام آقای جدید، قید «مهم» آورده.«پیام مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای...»اصلا یه حال خوبی جریان پیدا کرد توی رگ رگ بدنم.
undefined۷

۱۰۶

۹:۵۴

۲۱ تیر
thumbnail
بخاطر آن قد و قامت رشیدی که روی خاک انداختی مثل مادرش زهرای اطهر، مثل جدش سیدالشهدا و مثل عمویش ابالفضل عباس.به‌خاطر خواهران عزیزتر از جانم، همسران بزرگوار شهدایی که از نزدیک لمس می‌کنم چه داغی به دل خودشان و فرزندانشان گذاشتی.بخاطر بچه‌های مظلوم غزه، لبنان، ایران، عراق، یمن، اپستینو همه‌ی غلط‌های کرده و نکرده‌ات،الی جهنم و بئس المصیر.
undefined۹

۱۱۴

۷:۵۷

۲۳ تیر
thumbnail
نورundefinedباشد سایه‌ای در پای دیوار شما؛رضاجان...
undefined۹

۱۰۰

۷:۳۳

با این روندی که پیش می‌ریم، فکر کنم دوباره باید مهدی رسولی رو سوار قطار انقلاب کنیم.#بزن‌که‌خوب‌می‌زنی
undefined۵

۱۰۶

۲۱:۲۸

۱ مرداد
thumbnail
.
محفظه‌ی جارو را کشیدم تا بیرون اتاق را جارو بزنم. چشمم افتاد به فاطمه که روی صندلی نشسته بود.دستش را گرفته بود جلوی دهانش تا صدای هق‌هقش بیشتر نشود.آن یکی دستش هم شل و وارفته گوشی را گرفته بود.دسته‌ی جارو را دادم به زن کنار دستی‌ام.رفتم سمت فاطمه. قبل از اینکه بغلش کنم سر چرخاندم عامل گریه را پیدا کنم. همه چیز عادی بود.زیر لب هم که از ریحانه پرسیدم چه شده، شانه بالا انداخت که نمی‌داند.دو زانو نشستم کنار صندلی، روی زمین.تا بپرسم چه شده، بعد هم صفحه‌ی‌ گوشی را سمتم بگیرد که ماجرا را متوجه شوم، هزارتا فکر از سرم رد شد.
«فاطمه وسایل آقا سجاد اومده به جز کیف پول همه چیزاش سوخته»این جمله را با یک عکس از تلفن همراهِ شکسته و چندتا کاغذ نیم سوخته برای فاطمه فرستاده بودند.آقا سجاد روز دوم جنگ رمضان شهید شد.چند ماه بعد وسایلش رسیده بود دست خانواده‌اش.گوشی توی دستم سنگینی کرد. گذاشتمش روی پای فاطمه و دستم کنار بدنم رها شد.فاطمه گفت کلی نذر و نیاز کرده تا وسایلی از آقا سجاد برگردد.وقتی هیچ خبری نشد، ناامید شده و غمگین؛ بعد از مدتی هم پذیرفته که حتما خیر در این بوده.گفت الان یکبار دیگر باید عزاداری کند برای وسایل شهیدش و خاطراتی که دوباره زنده می‌شود.
استادم گوشه‌ی دیگری از حسینیه صحبتش تمام شد.وارفتگی جفتمان را که دید، آمد و شروع کرد به پرسیدن ماجرا.عکس را نشانش دادیم.استاد هم، همسر شهید است.حتما بارها شده خبری آمده و مثل فاطمه پاهاش شل شده، نشسته روی یک صندلی و شروع کرده به گریه.اگر نه، نگاهم نمی‌کرد بگوید:« بعد از شهادت، کوچکترین چیزی که ازش برمی‌گرده انگار دوباره خبر شهادت رو می‌دن»
از دیروز که خبر برگشت «تکه‌های پیکرِ» شهدای مدرسه میناب را خواندم، جمله‌ی استاد توی گوشم می‌پیچد.با این فرق که چیزی که از بچه‌های میناب برگشته بود برای خانواده‌شان، با چیزهایی که استاد می‌گفت فرق داشت.
بیشتر بچه‌های مدرسه‌، نهم اسفند چهارصد و چهار با اصابت سه موشک به مدرسه‌شان شهید می‌شوند.آخرهای تیرِ چهارصد و پنج، درست بعد از پنج ماه، والدین بچه‌های شهید احتمالا اندازه‌ی یک قدم هم که شده در مراحل سوگواری پیش رفته بودند.شاید همانجا که مثل فاطمه بعد از چند هفته نذر و نیازْ چیزی از بچه‌شان نیامده بود، ناامید، عصبی یا دست به یقه با هر حس دیگری شده بودند و بعد هم پذیرفته بودند که خبری از بچه‌شان نیست.اگر هم خبر هست، همین یک تکه است.
بعد از پنج ماه سوگ دست می‌اندازد دور یقه‌شان.با ماندن توی صف آزمایش دی ان ای، ذهن‌شان را می‌کشاند کنار مدرسه‌. مثل همان روزی که منتظر بودند ببینند نیروهای امداد بچه‌شان را زیر آوار پیدا می‌کند یا نه.سوگ دوباره می‌بردشان پای تاپوت تکه‌ی پیدا شده از پیکر بچه‌شان.می‌بردشان پای قبر برای خداحافظیِ دوباره با پیکری اندازه‌ی کف دست.نیمه‌های تیر چهارصد و پنج، در حقیقت موشکی به خرابه های مدرسه میناب اصابت نکرد ولی برای والدین بچه‌ها، انگار یکبار دیگر خبر آوردند مدرسه را زده‌اند و بچه‌هاشان زیر آوار مانده‌اند.
undefined۴

۲۶

۲۲:۲۵