#رصددانشگاه
🪧 اخبار یکخطیاز عملکرد بسیج دانشجوییدانشگاه های تهران بزرگ
● فرهنگیان مرکز شهید شرافت
@Fatholfotoh1404
🪧 اخبار یکخطیاز عملکرد بسیج دانشجوییدانشگاه های تهران بزرگ
۳۷۲
۲۰:۱۲
۳۳۷
۲۱:۴۲
#رصددانشگاه
🪧 اخبار یکخطیاز عملکرد بسیج دانشجوییدانشگاه های تهران بزرگ
● علوم و تحقیقات
@Fatholfotoh1404
🪧 اخبار یکخطیاز عملکرد بسیج دانشجوییدانشگاه های تهران بزرگ
۳۷۵
۲۱:۰۲
۳۶۳
۲۱:۱۳
#رصددانشگاه
🪧 اخبار یکخطیاز عملکرد بسیج دانشجوییدانشگاه های تهران بزرگ
●پردیس خواهران امام صادق«ع»
@Fatholfotoh1404
🪧 اخبار یکخطیاز عملکرد بسیج دانشجوییدانشگاه های تهران بزرگ
۳۱۹
۲۲:۱۲
۳۰۷
۲۳:۱۲
#رصددانشگاه
🪧 اخبار یکخطیاز عملکرد بسیج دانشجوییدانشگاه های تهران بزرگ
● فرهنگیان مرکز شهید باهنر
@Fatholfotoh1404
🪧 اخبار یکخطیاز عملکرد بسیج دانشجوییدانشگاه های تهران بزرگ
۳۰۴
۲۲:۰۴
بازارسال شده از مجله تصویری منادیان
مجتمع نگهداری کودک حضرت رقیه (سلاماللهعلیها) با هدف ایجاد آرامش خاطر برای خانوادهها، در ایام برگزاری مراسم آماده پذیرش و نگهداری از فرزندان ۴ تا ۱۰ سال شماست.در این مجموعه، کودکان در محیطی امن و تحت نظارت مستمر مربیان مجرب از امکاناتی همچون:
فضای بازی و سرگرمی
اتاق استراحت و تغذیه
اتاق پزشک
سرویسهای بهداشتی
و سایر امکانات رفاهیبهرهمند خواهند شد.
زمان فعالیت:
از شنبه ۱۳ تیرماه ساعت ۴ صبح
بهصورت شبانهروزی (۲۴ ساعته)
آدرس:جنب ایستگاه مترو مفتح، دانشکده الهیات دانشگاه تهران، موکب دانشجویی وارثین
این مجموعه به یاد شهیده «زهرا محمدی گلپایگانی» نامگذاری شده است.


ـــــــــــــــــــــــ

مجله تصویری منادیان
اینستاگرام | ایتا | بله | تلگرام | اپارات | روبیکا
@monadian_com
اینستاگرام | ایتا | بله | تلگرام | اپارات | روبیکا
۸
۸:۲۰
آخرین دیدار-مصلای تهران
روبهروی جایگاه ایستادهام. ساعت ۹ شب است. پیکرها که به دلیل تابش مستقیم خورشید چند ساعتی پشت پردهها بودند، دوباره بناست رخ نشان بدهند. مسیرهای خروجی خالیست و قاری به صوت، قرآن میخواند. تو چقدر قرآن خواندن دوست داشتی. در سالهایی که هنوز مشهد بودی بخش اعظم جلساتت به قرائت قرآن میگذشت. حالا هم احتمالا آن بالا نشستهای و با لبخند به قاریهایی که برایت از جان و دل قرآن میخوانند گوش میدهی. همه تلاش میکردند جایی بایستند که بعد پایین رفتن پرده، پیکرها را بهتر ببینند. من هم چندباری جایم را عوض کردم. کمی عقبتر از خروجی درب بهشتی ایستادم. قاری صدقالله را که گفت همه صلوات فرستادند. آنهایی که نشسته بودند بلند شدند. صدای ضبط شدهی ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم، پخش شد. ولولهای به دل جمعیت افتاد. خانمی که کنارم روی زمین نشسته بود شالش را کشید جلوتر، قاب عکس شما را به قلبش چسباند و بلند شد. دست پسرش را گرفت و گفت: «مامان بیا کنارم وایسا الان میخوایم به آقا سلام بدیم.» پسرک بازی موبایلیاش را قطع کرد و با هیجان سر پا ایستاد. جمعیت یک صدا فریاد شدهبودند. وقتی صدای سلام آقا بر امام حسین(ع) را گذاشتند، پردههای آبی آرام آرام پایین آمدند. صدای جیغ و گریه بود که به آسمان رفت. کمی آن طرفتر دوتا دختر دبستانی مشکیپوش گلهایی که دستشان بود را بالا بردند و برایت دست تکان دادند. این بچهها که کودکیشان با خون و حماسه درهم آمیخته، بعداً چه دماری از روزگار استکبار دربیاورند!گوشی را دادم دست خواهرم که فیلم بگیرد. کاری نداشتم انجام بدهم، جز گریستن. بلند بلند گریه میکنم. چهار ماه است این باریدن چشمها و ضجهها را به قلبم بدهکارم.
مراسم از سر گرفته میشود. مردمی که منتظر دیدن روی ماه آقا بودند بعد از یک دل سیر گریهکردن، با اشک و آه در مسیر خروجی مصلا حرکت میکنند.صحنههایی را پیش چشم میبینم که حیرتزدهام میکند. مادر و دختری که هر دو معلولاند و به سختی حرکت میکنند، اشکریزان برایت دست تکان میدهند و میروند. میبینیشان؟ حتما کلی اذیت شدهاند تا در این شلوغی به اینجا برسند. برای آخرین دیدار با محبوب آمدهاند.
مداح روضه میخواند. جگرم میسوزد. ما کجا تاب چنین فراقی داشتیم آقاجان؟ هر گوشهای از جمعیت را نگاه میکنم کسی غریبانه برایت ماتم گرفته. خدا میداند هر کدام اینها با شما چه سر و سرّی دارند.در این بین خانمی میرسد. شیشههای عینکش باران خوردهاند. به هقهق افتاده است. هر یک قدمی که جلو میرود برمیگردد سمت جایگاه و ناله میکند "آخه آقاجون..." دیدن حال سنگینش قلبم را زخم میکند. چقدر مرید و سینه سوخته دارید آقاجان. چه کار با قلبهای این جماعت کردهاید که داغشان سرد نمیشود و گریههایشان تمامی ندارد..
حالا نوبت خداحافظی من است. اشکهایم بی ترمز شدهاند. بند نمیآیند. مصلا برایم تداعی کنندهی بینالحرمینست و دل کندن عین جان کندن. اما خبر آمده ورودیها شلوغ شده و باید برویم تا عزادارهای بعدی به زیارت امامشان برسند.دستم را بالا میگیرم. دلم نمیآید خداحافظی کنم. همان دست را مشت میکنم و به شما سلام میدهم. گریان به سمت خروجی میروم اما نگاهم عقبتر جا مانده. به جایی میرسم که دیگر فقط دیوارهای بتنی بلند معلوماند. سر میگردانم. بقیه هم اشکریزان از کنارت میروند، محزون اما آرام.
اسماء آزادیان
#روایت_فتح@Fatholfotoh1404
روبهروی جایگاه ایستادهام. ساعت ۹ شب است. پیکرها که به دلیل تابش مستقیم خورشید چند ساعتی پشت پردهها بودند، دوباره بناست رخ نشان بدهند. مسیرهای خروجی خالیست و قاری به صوت، قرآن میخواند. تو چقدر قرآن خواندن دوست داشتی. در سالهایی که هنوز مشهد بودی بخش اعظم جلساتت به قرائت قرآن میگذشت. حالا هم احتمالا آن بالا نشستهای و با لبخند به قاریهایی که برایت از جان و دل قرآن میخوانند گوش میدهی. همه تلاش میکردند جایی بایستند که بعد پایین رفتن پرده، پیکرها را بهتر ببینند. من هم چندباری جایم را عوض کردم. کمی عقبتر از خروجی درب بهشتی ایستادم. قاری صدقالله را که گفت همه صلوات فرستادند. آنهایی که نشسته بودند بلند شدند. صدای ضبط شدهی ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم، پخش شد. ولولهای به دل جمعیت افتاد. خانمی که کنارم روی زمین نشسته بود شالش را کشید جلوتر، قاب عکس شما را به قلبش چسباند و بلند شد. دست پسرش را گرفت و گفت: «مامان بیا کنارم وایسا الان میخوایم به آقا سلام بدیم.» پسرک بازی موبایلیاش را قطع کرد و با هیجان سر پا ایستاد. جمعیت یک صدا فریاد شدهبودند. وقتی صدای سلام آقا بر امام حسین(ع) را گذاشتند، پردههای آبی آرام آرام پایین آمدند. صدای جیغ و گریه بود که به آسمان رفت. کمی آن طرفتر دوتا دختر دبستانی مشکیپوش گلهایی که دستشان بود را بالا بردند و برایت دست تکان دادند. این بچهها که کودکیشان با خون و حماسه درهم آمیخته، بعداً چه دماری از روزگار استکبار دربیاورند!گوشی را دادم دست خواهرم که فیلم بگیرد. کاری نداشتم انجام بدهم، جز گریستن. بلند بلند گریه میکنم. چهار ماه است این باریدن چشمها و ضجهها را به قلبم بدهکارم.
مراسم از سر گرفته میشود. مردمی که منتظر دیدن روی ماه آقا بودند بعد از یک دل سیر گریهکردن، با اشک و آه در مسیر خروجی مصلا حرکت میکنند.صحنههایی را پیش چشم میبینم که حیرتزدهام میکند. مادر و دختری که هر دو معلولاند و به سختی حرکت میکنند، اشکریزان برایت دست تکان میدهند و میروند. میبینیشان؟ حتما کلی اذیت شدهاند تا در این شلوغی به اینجا برسند. برای آخرین دیدار با محبوب آمدهاند.
مداح روضه میخواند. جگرم میسوزد. ما کجا تاب چنین فراقی داشتیم آقاجان؟ هر گوشهای از جمعیت را نگاه میکنم کسی غریبانه برایت ماتم گرفته. خدا میداند هر کدام اینها با شما چه سر و سرّی دارند.در این بین خانمی میرسد. شیشههای عینکش باران خوردهاند. به هقهق افتاده است. هر یک قدمی که جلو میرود برمیگردد سمت جایگاه و ناله میکند "آخه آقاجون..." دیدن حال سنگینش قلبم را زخم میکند. چقدر مرید و سینه سوخته دارید آقاجان. چه کار با قلبهای این جماعت کردهاید که داغشان سرد نمیشود و گریههایشان تمامی ندارد..
حالا نوبت خداحافظی من است. اشکهایم بی ترمز شدهاند. بند نمیآیند. مصلا برایم تداعی کنندهی بینالحرمینست و دل کندن عین جان کندن. اما خبر آمده ورودیها شلوغ شده و باید برویم تا عزادارهای بعدی به زیارت امامشان برسند.دستم را بالا میگیرم. دلم نمیآید خداحافظی کنم. همان دست را مشت میکنم و به شما سلام میدهم. گریان به سمت خروجی میروم اما نگاهم عقبتر جا مانده. به جایی میرسم که دیگر فقط دیوارهای بتنی بلند معلوماند. سر میگردانم. بقیه هم اشکریزان از کنارت میروند، محزون اما آرام.
#روایت_فتح@Fatholfotoh1404
۳۱۵
۱۰:۱۹
در مقابل ارادهی الهى و قضاى حتمى پروردگار ما تسلیمیم امّا حقیقت این است که همهی ما یتیم شدیم. این البتّه اختصاص به ملّت ایران هم ندارد؛ خدا میداند که چقدر در سراسر جهان اسلام، روحهاى امیدوار و دلهاى مشتاق و چشمهاى منتظر، در این دو سه روز خون گریستند. شخصیّت عظیم رهبر کبیر ما و امام عزیز ما حقّاً و انصافاً پس از پیغمبران خدا و اولیاى معصومین با هیچ شخصیّت دیگرى قابل مقایسه نبود؛ ودیعهی خدا بود در دست ما، حجّت خدا بود بر ما، نشانهی عظمت الهى بود. او را که انسان میدید، عظمت بزرگان دین را باور میکرد...
بیانات در دیدار فرماندهان، مسئولان و جمعى از کارکنان سپاه پاسداران انقلاب اسلامى و وزارت سپاه _ ۶۸/۳/۱۷
متن کامل
@Fatholfotoh1404
۲۳۲
۲۰:۲۰