شب در آمد ز راه و خود گسترد...از دل تیرهاش برآمد درد...
روزِ کهنه چو گشت با شب جفت...جنگ شد از نو و برآمد گرد...
گرمی روز از هجومش مرد...گشت در آن میان چو بادی سرد...
ناخنکها به زخمها میزد...نالهها کرد زیر زخمش مرد...
از هجومش بسی جوانان مرد...هر یکی ناله گاه مردن کرد...
هر که روزش به شادی آمد شب...باخت بر شب چو کرد بازی نرد...
هر که با شب گره نزد زلفش...ببرید از وی و نمودش طرد...
•┈┈••✾•
@fayazi_adabi
۳۹
۱۰:۳۷
در دوران نوجوانی و جوانی بین سالهای ۱۳۷۷ تا ۱۳۸۰ به عنوان عضوی از هئیت امنای مسجدی در شهرستان ملایر فعالیت نمودم، ماجرا از آنجا شروع شد که بنده در سال ۱۳۷۶ فعالیت خود را در پایگاه محلی شهرستان شروع کردم و بعد از گذشت یک سال به عنوان معاون پایگاه انتخاب شدم و به واسطهی معاونت در پایگاه اعتبارم در مسجد وابسته بالا رفت و در این دوران اولین اقدام قابل اعتنایی که انجام دادم تعویض سقف مغازههای مسجد بود که رو به ویرانی میرفت و در ادامه طبقهی فوقانی آنها نیز توسط اعضای پایگاه با مدیریت بنده ساخته شد. در انجام این کار اعضای امنای مسجد دو دسته شدند گروهی با بنده در این کار همراه شدند و اقلیت آنها مخالفت کردند، با حمایت موافقان این کار انجام شد، دلیل مخالفان در مخالفت کردن احتمال تخریب بخشی از مسجد جهت تعریض کوچه بود، اما یکی از موافقان متعهد شد اگر تا ۲۵ سال آینده کوچه تعریض شد و این سازه خراب شد من کل هزینهها رو میپردازم و امروز که قریب به ۳۰ سال از آن تاریخ گذشته هنوز این بنا سرپا هست و مردم از آن استفاده میکنند.وقتی طیف مخالف نتوانستند مانع ساخت و ساز شوند و این کار به اعتبار آنها لطمه زده و آنها را از کانون توجه دور کرده بود، در مرحلهی بعد تلاش کردند که طبقهی فوقانی مغازهها را تبدیل به سرویس بهداشتی کنند و با این کار ان مکان را از کارایی خود بیندازند، ما که بنا داشتیم زیر راه پلهی مسجد را تبدیل به سرویس بهداشتی و وضوخانه کنیم، با تلاش آنها برای تبدیل بالای مغازهها به سرویس بهداشتی مجبور شدیم به این کار سرعت ببخشیم لذا ظهر ساعت ۲ عصر شروع به کار کردیم و ساعت ۷ شب کار حفر، خواباندن لولهها و خاکریزی روی لولهها تمام شد و در جلوی مسجد چاهی پیدا کردیم که در گذشته حفر شده و خالی رها شده بود و ما نیز برای این چاه آماده خدا را شکر کردیم و لولههای فاضلاب را در آن رها کردیم و کار به اتمام شد. وقتی عضو امنای مخالف شب آمد و این وضع را دید عصبانی شد و با داد و بیداد گفت فردا لولهها را در میآورم و همه چیز و به هم میزنم، ما هم که نگران بودیم فردا کار رو خراب نکنه با ناراحتی به منزل رفتیم، فردا ساعت ۸ صبح دوستم آقای روستایی که عضو هئیت امنا بود به بنده زنگ زد و گفت: شهر داری بعد از سی سال داره کوچه رو آسفالت میکنه پیگیری کن تا پیاده رو و مسیر لولههای فاضلاب رو آسفالت کنه، منم پیگیری کردم و کار انجام شد و دوباره شب که شد و اینبار عضو مخالف دید پیاده رو آسفالت شده گفت رفتید با شهرداری تبانی کردید که من و خراب کنید اما داد و بیدادش سودی نبخشید که کار از کار گذشته بود.
•┈┈••✾•
@fayazi_adabi
۴۰
۱۰:۳۸
•┈┈••✾•

•✾••┈┈•
بلایی کز تو بر جان مُ آیوبود دارو و درمان مُ آیو
تو صبرِ در بلای خود به مُ دهکه از یو رشد ایمان مُ آیو

شاعر: فرامرز فیاضی

•┈┈••✾•

•✾••┈┈•
@fayazi_adabi
بلایی کز تو بر جان مُ آیوبود دارو و درمان مُ آیو
تو صبرِ در بلای خود به مُ دهکه از یو رشد ایمان مُ آیو
•┈┈••✾•
@fayazi_adabi
۴۰
۱۰:۳۹
1_17628739254.mp3
۱۶:۴۳-۱۱.۴۹ مگابایت
•┈┈••✾•

•✾••┈┈•
باسمه تعالی
سخنرانی استاد فیاضی در جمع شعرا و فرهیختگان شهرستان قدس به مناسبت روز بزرگداشت نظامی گنجوی.
با موضوع: شعر و شاعری از منظر نظامی
@fayazi_adabi
باسمه تعالی
با موضوع: شعر و شاعری از منظر نظامی
@fayazi_adabi
۴۰
۱۰:۴۰
به قفس اسیر گشتم ز اسیریم چه دانیتو خبر شوی ز حالم که چو من اسیر مانی
چو در قفس گشایی نروم برون از آن منکه در آن نمودهام من، همه عمر زندگانی
مَشِکن قفس که سودی نکند دگر به حالمکه به ذهن من بتر زین، قفسی بود نهانی
تو بگو چه سود اگر که ز قفس رها بگردمچو ز بوستان ندانم نه طریق و نه نشانی
تو مگو چرا نگفتی که تو را رها نمایمکه تو را همیشه گفتم به زبان بی زبانی
چو رسیده پیری من چه طلب کنم رهاییکه رهایی آن بوَد به که مرا بوَد جوانی
تو بِهِل مرا که مانم به قفس که تا بمیرمکه رها شدن چه حاصل به زمان ناتوانی
•┈┈••✾•
@fayazi_adabi
۴۱
۱۰:۴۲
•┈┈••✾•

•✾••┈┈•
از مادر دهر چون شدم سوی وجود یک چند نماندم و مرا باز ربود
زین آمد و رفت من چه شد حاصل دهراین دور که آمدم تسلسل بفزود

شاعر: فرامرز فیاضی

•┈┈••✾•

•✾••┈┈•
@fayazi_adabi
از مادر دهر چون شدم سوی وجود یک چند نماندم و مرا باز ربود
زین آمد و رفت من چه شد حاصل دهراین دور که آمدم تسلسل بفزود
•┈┈••✾•
@fayazi_adabi
۴۰
۱۰:۴۳
•┈┈••✾•

•✾••┈┈•
من کتابم برگهایم ریخته جملگی با یکدگر آمیخته
تکتک این برگها عضو منندپارههای مانده جا از این تنند
من بدون برگهایم چیستمجز تنی بی عضو چیزی نیستم
میدهد معنا به من این برگهانیستم بی برگ جز جلدی رها
برگهای من چو در من خفتهاند حامل بس قصهی ناگفتهاند
من چو دریا برگهایم موجها خود نما در موج این دریا رها
هم مترس از موج، با من آی پیشتا بیابی مقصد و مقصود خویش

شاعر: فرامرز فیاضی

•┈┈••✾•

•✾••┈┈•
@fayazi_adabi
من کتابم برگهایم ریخته جملگی با یکدگر آمیخته
تکتک این برگها عضو منندپارههای مانده جا از این تنند
من بدون برگهایم چیستمجز تنی بی عضو چیزی نیستم
میدهد معنا به من این برگهانیستم بی برگ جز جلدی رها
برگهای من چو در من خفتهاند حامل بس قصهی ناگفتهاند
من چو دریا برگهایم موجها خود نما در موج این دریا رها
هم مترس از موج، با من آی پیشتا بیابی مقصد و مقصود خویش
•┈┈••✾•
@fayazi_adabi
۴۸
۱۰:۴۵
در مدتی که عضو هیئت امنای مسجدی بودم، برنامههای فرهنگی را به صورت گسترده میگرفتیم مثلا در ایام جشن از سه طرف خیابانهای اطراف مسجد را تا چند صد متر آزین میبستیم و داخل مسجد را هم به صورت شکیلی تزئین میکردیم، برای هر مناسبت لا اقل یک طبق شیرینی و یک تغار شربت درست میکردیم و مراسمات را که بعضا با دعوت مسئولان یا سایر مساجد برپا میشد به احسن وجه اجرا میکردیم تا این که بین امنای مسجد اختلاف افتاد و دو دسته شدیم و بنده و دوستم آقای روستایی از امنایی انصراف دادیم و به نشانهی اعتراض چند روزی مسجد نرفتیم.در میان نمازگزاران مسجد پیر مردی بود که احمدی شهرت داشت وی قدی کوتاه، شکمی بزرگ، جلیقهای به تن و کلاه کوچکی به سر داشت، گاهی هم ریا میکرد مثلا در هر شب جمعه که صدقات و نذورات مردم را جمع میکردند هنگام جمع آوری به نماز میایستاد و گاهی در رکوع میرفت و تا این که شخصی که صدقات را جمع میکند به او برسد در رکوع میماند و در حین رکوع دستش را به جیب جلیقهاش میبرد و یک سکهی ده تومانی که اون زمان هم ارزش چندانی نداشت از جیبش در میآورد و به نحوی که صورت نماز به هم نخورد سکه را بین دو انگشت اشاره و وسط میگرفت و دستش را دراز میکرد تا آن شخص سکه را از بین انگشتانش بگیرد، اگر شخص حواسش نبود و داشت از جلوی او میگذشت با صدای بلندی که همهی اهل مسجد میشنیدند ذکر رکوع رو دوباره تکرار میکرد، گاهی هم برای این کار قنوت و طول میداد، ایشان مسئول آبدارخانهی مسجد هم بود و الحق والانصاف چایهای خوش طعمی دم میکرد و در روز عاشورا هم قوری و کتری رو تبرکا پر از قیمه و پلو میکرد و زیر پیشخون میگذاشت و بعد از متفرق شدن مردم به منزل میبرد.آقای احمدی از نبود ما استفاده کرده بود و در ایامی که ما خانهنشین شده بودیم عنان کار فرهنگی را در دست گرفته بود من هم که خبر نداشتم روزی به گله سفرهی دل را پیش او باز کردم و گفتم آقای احمدی این اتفاقات بین ما افتاده و مجبور به انصراف از امنایی شدیم ایشان با لحن جدی گفت: خوب کاری کردین انصراف دادین این جور کارها به درد شما نمیخوره برو دنبال کار و زندگیت این کارها را برای پیرمردهای با تجربه بگذار، من که از این برخورد دلگیر شده بودم چیزی نگفتم و یه شب که از قضا شب ولادت امام کاظم علیه السلام بود از کنار مسجد گذشتم دیدم که از آزین بندیهای کذایی خبری نیست و تنها یه ریسه ی رنگی را تاب داده و بالای دیوار انداختهاند و آقای احمدی در حالی که جعبهی یک کیلویی شیرینی در دست دارد به سمت مسجد میآید و آنجا بود که فهمیدم خودش کارهای فرهنگی را در دست گرفته و برای این که از دستش خارج نشود تلاش میکند ما برنگردیم.یک روز بنده و آقای روستایی که ایشان هم عضو هئیت امنا بود و با بنده انصراف داده بود با هم میرفتیم که یکی از فعالان مسجد به نام آقای اقبالی را دیدیم، بعد از احوال پرسی و چاق سلامتی از علت نیامدن ما جویا شد ما هم شرح ما وقع را گفتیم وی در پاسخ گفت: کار مسجد پیش میرود چه خوب و چه بد و چه با شما و چه بی شما اما با نیامدنتان، شما خودتان از این چرخه حذف میشوید ما هم مدتی فکر کردیم دیدم حرف حقی میزند، دوبار به مسجد برگشتیم و فعالیت را از سر گرفتیم و جناب آقای احمدی که از وقتی فعالیتش را شروع کرده بود یه عبا هم با لباسهاش اضافه کرده بود مجبور شد عقب نشینی کند و تا چند وقت با ما سر سنگین بود.
•┈┈••✾•
@fayazi_adabi
۵۲
۶:۴۴
•┈┈••✾•

•✾••┈┈•
از آن دمی که تو رفتی دو دیده خون بفشاند مرا به سوی تو هر دم خیال تو بکشاند
درخت غم چو برآرم که غصه هیچ نماندغم فراق تو آید نهال نو بنشاند

شاعر: فرامرز فیاضی

•┈┈••✾•

•✾••┈┈•
@fayazi_adabi
از آن دمی که تو رفتی دو دیده خون بفشاند مرا به سوی تو هر دم خیال تو بکشاند
درخت غم چو برآرم که غصه هیچ نماندغم فراق تو آید نهال نو بنشاند
•┈┈••✾•
@fayazi_adabi
۷۱
۲۰:۱۸
مرا چو سلسلهی موی تو به دام انداختچو مویت این دل بیجاره را پریشان ساخت
چو گوی در خم چوگانت ای بهشتی رویاسیر گشتم و اسبت بر آسمان میتاخت

شاعر: فرامرز فیاضی

در صورت تمایل این کانال را به دوستان خود معرفی نمایید
@fayazi_adabi
چو گوی در خم چوگانت ای بهشتی رویاسیر گشتم و اسبت بر آسمان میتاخت
@fayazi_adabi
۴۵
۹:۰۲