بازارسال شده از پایگاه خبری خیر ایران
خِیرنگاری در جنگ/ روایت ارسالی ۲۹/ ندا اویسی
هر وقت پیرزن همسایه که شوهر مریضش پای رفتنش را بسته بود، ترسخورده به من زنگ میزد، جعبهٔپولکیبهدست میرفتم تا با هم چای بخوریم، از عکسهای نوهها و بچههايش که به یخچال زده بود، پلی میساختم به خاطرات شیرین تا تلخی حالش کم شود. در خانهام ماندم و غذایم را در پناهگاه پسرم که زیر میز ساخته بود، خوردم، به خانههای خالی سر زدم، گلدانهایشان را آب دادم و سلام خانه را به صاحبان رفتهٔشان رساندم و برای گلهای قدکشیدهٔشان اسپند دود کردم.
متن کامل این تجربهنگاری را اینجا بخوانید
#خيرنگاری_در_جنگ#راوی_خیر#جنگ_نوشت
۳۴
۲۰:۰۲
بازارسال شده از پایگاه خبری خیر ایران
خِیرنگاری در جنگ/ روایت ارسالی ۳۰/ مرتضی صالح آبادی
بعد ناخودآگاه یاد معنویت جاری در فیلم «روزهای عالی» ویم وندرس که تازه دیده بودم افتادم؛ داستان مردی آرام و نظافتچی که از چیزهای کوچک برای خودش معنا ساخته است. متاثر از آن فیلم به خودم گفتم شاید معنویت، گاهی یعنی همین نفسکشیدن در لحظهای که هستی در میان صداهای ناشی از حضور جنگندهها و بمبافکنها، بیهیاهو و بیتظاهر، یعنی دیدن نور خورشید روی دیوار، شنیدن صدای چای که در استکان میجوشد، حسکردن حضور دوستی که سکوتش از هزار کلمه عمیقتر است و سخنگفتنش ارزشمندتر.
متن کامل این تجربهنگاری را اینجا بخوانید
#خيرنگاری_در_جنگ#راوی_خیر#جنگ_نوشت
۳۵
۱۷:۱۰
بازارسال شده از پایگاه خبری خیر ایران
خِیرنگاری در جنگ/ روایت ارسالی ۳۱/ سمیرا ابوترابی
گروه مدرسهٔ سینا همچنان فعال بود، یکی نوشت: «دوستان من و همسرم با دوتا ماشین اومدیم درِ مدرسه. هر سری میتونیم هشت نفر رو ببریم خونه. پدرشوهر و مادر شوهرم هم خونه مراقب بچهها هستند. هرکی دیر میرسه بگه تا ما بچهها رو ببریم.
-جای مدرسه خیلی حساسه. کنار یه سازمان خیلی کلیدی. خدا به بچههامون رحم کنه.
-دوستان، منم هستم. آقای مدیر و کادر مدرسه بچهها رو آوردن تو پارک نزدیک مدرسه و دارن باهاشون بازی میکنن که نترسن. خدایی بچهها حالشون خوبه. نگران نباشید و با احتیاط رانندگی کنید. این هم چندتا عکس از گل پسرها در حال بازی.
متن کامل این تجربهنگاری را اینجا بخوانید
#خيرنگاری_در_جنگ#راوی_خیر#جنگ_نوشت
۲۴
۱۹:۲۱
بازارسال شده از پایگاه خبری خیر ایران
خِیرنگاری در جنگ/ روایت ارسالی ۳۲ / زینب خزایی
حق دارد. آواز گنجشکها را میشنود. دو شکوفهٔ سفید واشده آلوسیاه را میبیند و برگهای نوی رزها و محمدی و داوودی را و حظ میکند برای سرو بلند قامتمان که خودش کاشته. اگر تا حالا برای مراقبت از قلبش آمده بودم، از امروز بهخاطر وفاداریاش به روشنایی زندگی کنارش میمانم. این زن حتی در میانهٔ جنگ شور زندگی دارد. اگر او نبود این روزهای ملتهب با صدای مداوم انفجار و جنگنده چطور میگذشت؟
متن کامل این تجربهنگاری را اینجا بخوانید
#خيرنگاری_در_جنگ#راوی_خیر#جنگ_نوشت
۱۹
۱۷:۴۹
بازارسال شده از پایگاه خبری خیر ایران
خِیرنگاری در جنگ/ روایت ارسالی ۳۳ / زهرا ملک ثابت
محکم کمرم را به پُشتی صندلی ماشین تکیه دادم و عضلاتم را رها کردم. خودم را سُراندم. چند ساعت با کفشِ پاشنهدار در میدان امام حسن پرچمگردانی کرده بودم. آخرِشب، باد شدیدتر میوزید و شاخههای درختان بلندتنه صفائیه تکانتکان میخورد. در خیابان باریکِ تیمسار فلاحی صفائیه، چشمم افتاد به ماشین جلویی که پارچه پرچمش از سرِ چوب بالا آمده بود. چندبار بوق زدیم و علامت دادیم، ولی مابین شعارها و مداحیها، راننده متوجه نشد که پرچم اُفتاده. تَروفِرز پریدم پایین و با همان کفشهای پاشنهدار وسط خیابان دویدم، تا پرچم ایران را برداشتم، همانجا باکمال احترام باز کردم و گرد و خاکش را تکاندم.ولی آن ماشین بیخبر از غیابِ پرچمش رفته بود. نگاهمان تیز شد تا آن ماشین را گم نکنیم. در فرصت چراغ قرمز، بازهم از ماشین پریدم. با همان کفشها دویدم و آسفالت را کوبیدم تا پرچم را به صاحبش برسانم. لبخند همدلانه هموطن و نماندن پرچم روی زمین، به این کمردرد میاَرزید. باید کمرم را به تُشک بچسبانم تا درد امشب ترمیم شود و بازهم فرداشب بعد از دید و بازدید نوروزی با همان کفشهای پاشنهدارم به میدان بروم و چندساعتی پرچم بچرخانم. این پرچم مقدّس باید همیشه بالا بماند.
#خيرنگاری_در_جنگ#راوی_خیر#جنگ_نوشت
۲۴
۸:۳۱
بازارسال شده از پایگاه خبری خیر ایران
خِیرنگاری در جنگ/ روایت ارسالی ۳۴ / زهره طالب علی
فاطمه بود؛ دلش شورِ تجمع را میزد. بغض گلویم را گرفت؛ به خودم بالیدم برای داشتنش، برای دغدغهاش، برای مسئولیتی که بهدوش گرفته، اتاقش از شلوغی خیابان کم نداشت. یک طرف سایزهای مختلف پرچم را گذاشته بود و یک طرف پلاکاردهای دستنویس،روی زمین هم پر بود از خردهمقواهای ریزودرشت که با رفتوآمدش میآمدند وسط هال، سرتاپایش را نگاهی انداختم؛ موهایش شانه نشده بود. پاچهٔ راستش رفته بود بالا و به پاچهٔ چپش تراشههای مقوا چسبیده بود. با گوشهٔ پلاکارد جدیدش ور میرفت؛ این بار رویش نوشته بود: «از سرباز به فرمانده؛ در میدان میمانیم.»
متن کامل این تجربهنگاری را اینجا بخوانید
#خيرنگاری_در_جنگ#راوی_خیر#جنگ_نوشت
۲۵
۱۲:۰۹
بازارسال شده از پایگاه خبری خیر ایران
خِیرنگاری در جنگ/ روایت ارسالی ۳۵ / سمیه کاتبی
ما از جنگ دور بودیم، اما هنوز روی خرابههای شادیاخ نیشابورمان، ردِ سُم اسب مغولها دیده میشد و سینهٔ مادربزرگهامان پر بود از روایت سلحشوری و دلاورمردان جنگ هشتساله. ما نمیتوانستیم نسبت به نبودنها و حذفشدنها بیتفاوت باشیم. پس تصمیم گرفتیم میدان نبرد خودمان را داشته باشیم و چه سنگری بهتر از خانه.ما سربازان بدون اسلحه و مهمات بودیم که میدان نبرد را از پشت لانچرها و پرتابهها به کف خیابان و خانه و آشپزخانهمان کشاندیم. فکر تغییر میدان نبرد باعث شد دستبهکار شویم. هدفمان خوشحال کردن بچههایی بود که هرشب با زنجیر و بدون زنجیر در دو ردیف منظم روبهروی هم میایستادند و پابهپای علم و کتلدارها در خیابان رژه میرفتند.
متن کامل این تجربهنگاری را اینجا بخوانید
https://kheiriran.ir/0001QC
#خيرنگاری_در_جنگ#راوی_خیر#جنگ_نوشت
۲۸
۱۵:۰۴
بازارسال شده از پایگاه خبری خیر ایران
خِیرنگاری در جنگ/ روایت ارسالی ۳۶/ فرزانه علی بخشی
شب قبل از شروع آتشبس، شبی که دشمن تهدید کرده بود چند ساعت بعد آب و برق را از ما میگیرد، کاری از دستم برنیامد، جز اینکه نذر کنم «گر از این غم بهدرآیم روزی»، هفت تا جمعه را بروم کوه و در حد توانم طبیعت را پاکسازی کنم.
متن کامل این تجربهنگاری را اینجا بخوانید
#خيرنگاری_در_جنگ#راوی_خیر#جنگ_نوشت
۲۵
۱۳:۲۷
بازارسال شده از پایگاه خبری خیر ایران
خِیرنگاری در جنگ/ روایت ارسالی ۳۷/سمیه سادات حسینی
تصویر آن زن مسن آشنای دور آمد جلوی چشمم. همان که در جوانی، بیآنکه همراهی عملی با منافقین داشته باشد، چنان مشتاق و موافق عقایدشان بود که تا پای ترک وطن رفته بود. اما وقتی مادرش پای ماندنش ایستاد و دوباره به زندگی وصلش کرد، کمکم عقایدش نسبت به منافقین عوض شد، همپای جریان زندگی در ایران زندگی کرد. در جامعه نقش ایفا کرد و در حد خودش مفید بود. ماند و همراه شد. دشمن نماند. ماند و کنارش زندگی کردیم و کمکم فراموش کردیم او هم زمانی به کشتهشدن تعدادی از ما راضی بوده. کنارمان بود و دوستمان داشت و خودش هم کمکم فراموش کرد زمانی میخواسته سر به تن بعضی از ما نباشد.
متن کامل این تجربهنگاری را اینجا بخوانید
#خيرنگاری_در_جنگ#راوی_خیر#جنگ_نوشت
۲۵
۶:۵۴
بازارسال شده از پایگاه خبری خیر ایران
خِیرنگاری در جنگ/ روایت ارسالی ۳۸/ زهرا نقشبند
در پایان تجمع آن روز در برلین، نگاهم با نگاه دختر جوانی گره میخورد؛ به هم لبخند میزنیم، گویی هم را پیش از این میشناختهایم و سلام میکنیم. میگوید اسمش شیداست. میگویم چقدر تعدادمان کم است. با لبخند میگوید: «ما بیشتریم، فقط باید همدیگه رو پیدا کنیم.» شمارهٔ هم را میگیریم و همان شب گروهی میسازیم به نام «ایران». از خود میپرسم میتوانیم شیداها را پیدا کنیم و در تاریکی این روزها پیوندهای جدید بسازیم؟
متن کامل این تجربهنگاری را اینجا بخوانید
#خيرنگاری_در_جنگ#راوی_خیر#جنگ_نوشت
۲۶
۱۱:۴۸