من به نام خدا سکتههههههعهههلنیتلذبهیبخغسهاعفطختیعقیخایفهه#مالک
۲۹۸
۹:۲۶
بچها آنقدر دارم دنبال طراح لباسی ام کل اکسپلورر شده پر طراحی لباسی خیلی دوست دارم واقعا طراح لباس بشم
۲۹۵
۹:۲۶
بچها همتون تو این چنل عضو شید
#مالک
۲۸۰
۱۵:۴۷
بازارسال شده از 🌷raha🌷
«
daniaye oksesori
»
سلام سلام
دم در بده بیا تو
🫐مااینجا کلی دستبند با طرح های متنوع داریم
و ما دونفر اینجا بهترین چیز ها رو موجود میکنیم
جعمه ها ۴ درصد تخفیفه@raha329 مالک ۱
@negar345 مالک ۲
بای بای🫶🥰
شناسه:https://ble.ir/star32
۱
۱۵:۴۷
بچها چقدر از چنل راضی هستید ؟

#مالک
۳۰۸
۱۵:۵۲
« لایک نکنید شب میام تو خوابتون
»
وقتی طراح لباسشی و اون عاشقته...ℙ𝕒𝕣𝕥 ۳ | پارت آخر
تهیونگ چند قدم به من نزدیکتر شد.
تهی: ا.ت... من ازت خوشم اومده...
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
انگار مغزم هنگ کرده بود و نمیدونستم باید چی بگم.
ا.ت: یعنی...
سرم رو پایین انداختم و با خجالت ادامه دادم:
ا.ت: یعنی تو واقعاً... منو دوست داری؟
تهیونگ لبخند آرومی زد.
تهی: خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
قلبم محکم میزد.
با گوشهی کفشم زمین رو خط میانداختم و سعی میکردم بهش نگاه نکنم.
تهی: ا.ت؟
سرم رو بالا آوردم.
ا.ت: منم...
چند لحظه مکث کردم.
ا.ت: منم از وقتی بیشتر باهات آشنا شدم، هر روز بیشتر منتظر دیدنت بودم.
چشمهای تهیونگ از خوشحالی برق زد.
تهی: یعنی...
لبخند خجالتیای زدم.
ا.ت: یعنی جوابم... بلهست، آقای کیم.
تهیونگ چند ثانیه باورش نمیشد.
تهی: واقعاً؟
ا.ت: چند بار باید بگم؟!
خندید.
بعد یکدفعه جلو اومد و با خوشحالی منو از زمین بلند کرد.
ا.ت: تهیونگ! چیکار میکنی؟!
تهی: نمیدونم! خیلی خوشحالم!
منو توی هوا چرخوند و صدای خندههامون بین گلها پیچید.
وقتی گذاشتم روی زمین، هر دومون چند ثانیه ساکت شدیم.
تهیونگ آروم نگاهم کرد.
تهی: میتونم؟
صورتم از خجالت داغ شد.
آروم سرم رو تکون دادم.
تهیونگ نزدیک شد و لبهاش رو برای لحظهای روی لبهام گذاشت.
بوسهای آرام و طولانی که انگار تمام حرفهایی که نتونسته بودیم به زبون بیاریم، توی همون چند ثانیه گفته شد.
وقتی از هم فاصله گرفتیم، هر دو لبخند میزدیم.
تهی: فکر کنم امشب بهترین شب زندگیم شد.
ا.ت: فقط به خاطر اینکه اعتراف کردی؟
تهی: نه...
دستم رو گرفت.
تهی: به خاطر اینکه تو هم منو انتخاب کردی.
لبخند زدم و دستش رو محکمتر گرفتم.
غروب کمکم جای خودش رو به شب میداد و اولین ستارهها توی آسمون ظاهر میشدن.
تهیونگ به آسمون نگاه کرد.
تهی: یادت هست دیشب گفتم ماه سرخ رو باهم ببینیم؟
ا.ت: آره.
تهی: اون موقع فقط آرزو داشتم کنارم باشی...
به من نگاه کرد.
تهی: ولی الان دیگه آرزو نیست.
دستم توی دستش بود.
کنار هم، وسط دشت پر از گل، زیر آسمونی که کمکم پر از ستاره میشد.
و شاید از فردا همهچیز مثل قبل نبود...
چون از این به بعد، من فقط طراح لباسش نبودم.
من کسی بودم که قلب کیم تهیونگ رو به خودش گره زده بود.
پایان 🤍
«اگه خوشتون اومد کامنت یادتون نرهههه
🤍»
وقتی طراح لباسشی و اون عاشقته...ℙ𝕒𝕣𝕥 ۳ | پارت آخر
تهیونگ چند قدم به من نزدیکتر شد.
تهی: ا.ت... من ازت خوشم اومده...
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
انگار مغزم هنگ کرده بود و نمیدونستم باید چی بگم.
ا.ت: یعنی...
سرم رو پایین انداختم و با خجالت ادامه دادم:
ا.ت: یعنی تو واقعاً... منو دوست داری؟
تهیونگ لبخند آرومی زد.
تهی: خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
قلبم محکم میزد.
با گوشهی کفشم زمین رو خط میانداختم و سعی میکردم بهش نگاه نکنم.
تهی: ا.ت؟
سرم رو بالا آوردم.
ا.ت: منم...
چند لحظه مکث کردم.
ا.ت: منم از وقتی بیشتر باهات آشنا شدم، هر روز بیشتر منتظر دیدنت بودم.
چشمهای تهیونگ از خوشحالی برق زد.
تهی: یعنی...
لبخند خجالتیای زدم.
ا.ت: یعنی جوابم... بلهست، آقای کیم.
تهیونگ چند ثانیه باورش نمیشد.
تهی: واقعاً؟
ا.ت: چند بار باید بگم؟!
خندید.
بعد یکدفعه جلو اومد و با خوشحالی منو از زمین بلند کرد.
ا.ت: تهیونگ! چیکار میکنی؟!
تهی: نمیدونم! خیلی خوشحالم!
منو توی هوا چرخوند و صدای خندههامون بین گلها پیچید.
وقتی گذاشتم روی زمین، هر دومون چند ثانیه ساکت شدیم.
تهیونگ آروم نگاهم کرد.
تهی: میتونم؟
صورتم از خجالت داغ شد.
آروم سرم رو تکون دادم.
تهیونگ نزدیک شد و لبهاش رو برای لحظهای روی لبهام گذاشت.
بوسهای آرام و طولانی که انگار تمام حرفهایی که نتونسته بودیم به زبون بیاریم، توی همون چند ثانیه گفته شد.
وقتی از هم فاصله گرفتیم، هر دو لبخند میزدیم.
تهی: فکر کنم امشب بهترین شب زندگیم شد.
ا.ت: فقط به خاطر اینکه اعتراف کردی؟
تهی: نه...
دستم رو گرفت.
تهی: به خاطر اینکه تو هم منو انتخاب کردی.
لبخند زدم و دستش رو محکمتر گرفتم.
غروب کمکم جای خودش رو به شب میداد و اولین ستارهها توی آسمون ظاهر میشدن.
تهیونگ به آسمون نگاه کرد.
تهی: یادت هست دیشب گفتم ماه سرخ رو باهم ببینیم؟
ا.ت: آره.
تهی: اون موقع فقط آرزو داشتم کنارم باشی...
به من نگاه کرد.
تهی: ولی الان دیگه آرزو نیست.
دستم توی دستش بود.
کنار هم، وسط دشت پر از گل، زیر آسمونی که کمکم پر از ستاره میشد.
و شاید از فردا همهچیز مثل قبل نبود...
چون از این به بعد، من فقط طراح لباسش نبودم.
من کسی بودم که قلب کیم تهیونگ رو به خودش گره زده بود.
پایان 🤍
«اگه خوشتون اومد کامنت یادتون نرهههه
۳۰۰
۲۱:۵۲
وقتی معلم زبانته | چندپارتی
𝙿𝚊𝚛𝚝𝟷هر روز زیبا تر از دیروز به ان مکان میرفت.
نه که از ارایش تغییری به خودش دهد.
فقط از نظر یک فرد این جوری گفته میشد.
مِری همون دختر بود. با زیبایی فراتر از فرشته.
موقع هایی برا خاطره ای بیشتر... دلیلی پیدا میکرد که کنارش باشه.
---
بعد ظهر...
[View مری] مثل همیشه وارد کلاس مورد علاقم شدم.
از وقتی استاد جین رو دیدم.
هیچ وقت غیبت نمیکردم. به عشق این که ببینمش.
به نظر من جذاب ترین مرد جهان... از اون موقع که دیدمش رفتم کل علایق و مشخصاتش رو در اوردم.
نشستم رویه صندلی امروز اخرین روز کلاس بود.
ترمی که من با استاد جین داشتم.
همه وقتی رو یه صندلی تک نفره نشسته اند. در کلاس باز شد و جین وارد شد.
دقیقا همون رنگ مورد علاقه اش تیپ زده بود.
با چهره ای جدی شروع صحبت کرد:_:«خب امروز همتون میدونید که روز اخری که با شماها کلاس دارم...» چهره ام با یاد اوریش غمگین شد.
اهی کشید و ادامه داد: «قطعا دیگه به من نیازی ندارید، تا الان خاطرات خوبی رو داشتیم.»
نصف بچه هایه کلاس زدن زیر گریه،
ولی... من همچنان به معشوقم نرسیدم. کسی که عاشقش بودم. هنوز بهش اعتراف نکردم.
من چرا همین جوری وایسادم هیچ کاری برایه این عشقم نمیکنم.
در همان لحظه جین صحبت کرد: «خب بچها گریه نکنید، اهر کلاس با همتون عکس یادگاری میگیرم حالا..» «بریم سراغ امتحان فاینال.»
---برگها امتحان رو همه دادیم.
دیگه همه کم کم میرفتیم. تا کیفم رویه دوشم انداختم.
«خانم هوانگ لطفا با من میتوانید بیاید به یک مکانی؟» صدایه جین بود.
یعنی میخواست من باهاش برم بیرون«بله حتما... فقط به چه دلیل؟» _«خب میخوام یه موضوع مهمی رو بهتون بگم...»
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝙿𝚊𝚛𝚝𝟷هر روز زیبا تر از دیروز به ان مکان میرفت.
نه که از ارایش تغییری به خودش دهد.
فقط از نظر یک فرد این جوری گفته میشد.
مِری همون دختر بود. با زیبایی فراتر از فرشته.
موقع هایی برا خاطره ای بیشتر... دلیلی پیدا میکرد که کنارش باشه.
---
بعد ظهر...
[View مری] مثل همیشه وارد کلاس مورد علاقم شدم.
از وقتی استاد جین رو دیدم.
هیچ وقت غیبت نمیکردم. به عشق این که ببینمش.
به نظر من جذاب ترین مرد جهان... از اون موقع که دیدمش رفتم کل علایق و مشخصاتش رو در اوردم.
نشستم رویه صندلی امروز اخرین روز کلاس بود.
ترمی که من با استاد جین داشتم.
همه وقتی رو یه صندلی تک نفره نشسته اند. در کلاس باز شد و جین وارد شد.
دقیقا همون رنگ مورد علاقه اش تیپ زده بود.
با چهره ای جدی شروع صحبت کرد:_:«خب امروز همتون میدونید که روز اخری که با شماها کلاس دارم...» چهره ام با یاد اوریش غمگین شد.
اهی کشید و ادامه داد: «قطعا دیگه به من نیازی ندارید، تا الان خاطرات خوبی رو داشتیم.»
نصف بچه هایه کلاس زدن زیر گریه،
ولی... من همچنان به معشوقم نرسیدم. کسی که عاشقش بودم. هنوز بهش اعتراف نکردم.
من چرا همین جوری وایسادم هیچ کاری برایه این عشقم نمیکنم.
در همان لحظه جین صحبت کرد: «خب بچها گریه نکنید، اهر کلاس با همتون عکس یادگاری میگیرم حالا..» «بریم سراغ امتحان فاینال.»
---برگها امتحان رو همه دادیم.
دیگه همه کم کم میرفتیم. تا کیفم رویه دوشم انداختم.
«خانم هوانگ لطفا با من میتوانید بیاید به یک مکانی؟» صدایه جین بود.
یعنی میخواست من باهاش برم بیرون«بله حتما... فقط به چه دلیل؟» _«خب میخوام یه موضوع مهمی رو بهتون بگم...»
ادامه دارد...
۱۲۴
۱۳:۲۲
𝙿𝚊𝚛𝚝𝟸
[View مری]
همین که حرف جین رو شنیدم، یکم تعجب کردم.
یعنی چی میخواست بهم بگه؟!
نکنه نمره امتحانم بد شده بود؟نه بابا... من که امتحانو خوب داده بودم.
کیفمو برداشتم و پشت سر جین راه افتادم.
_: «استاد جین، کجا میریم؟»
یه نگاه کوتاه بهم انداخت و گفت:
_: «یه کافه نزدیک اینجاست. اونجا راحتتر میتونیم حرف بزنیم.»
با شنیدن کلمه کافه، بیشتر کنجکاو شدم.
یعنی موضوعش انقدر مهم بود؟!
چند دقیقه بعد وارد یه کافه کوچیک شدیم.
یه جای دنج و خلوت بود.
جین نشست و منم روبهروش نشستم.
_: «خب... استاد، حالا میگید موضوع مهم چی بود؟»
جین خندید.
_: «یکم صبر کن خانم هوانگ، هنوز قهوهمون نرسیده.»
با اخم الکی گفتم:
_: «من الان از فضولی میمیرم!»
خندید.
_: «اینقدر کنجکاوی؟»
_: «آره خب... شما گفتید موضوع مهمه.»
چند لحظه ساکت شد.
بعد نگاهش رو ازم گرفت و به میز خیره شد.
_: «مری...»
برای اولین بار اسمم رو اینجوری صدا زد.
قلبم یهویی تندتر زد.
_: «بله؟»
_: «امروز آخرین روز کلاس بود.»
_: «خب؟»
_: «از این به بعد دیگه من استاد تو نیستم.»
با تعجب نگاهش کردم.
_: «خب اینو که خودمم میدونم!»
دوباره خندید.
_: «میدونم. فقط میخواستم مطمئن بشم خودتم اینو میدونی.»
ابروهام رفت بالا.
_: «استاد، دارید منو میترسونید!»
_: «نه بابا.»
چند ثانیه سکوت کرد.
_: «فقط... بعضی حرفا هست که بهتره وقتی کلاس تموم شده گفته بشن.»
قلبم دوباره تند زد.
ولی جین چیزی نگفت.
فقط قهوهش رو برداشت و یه جرعه خورد.
منم با حرص گفتم:
_: «خب؟!»
_: «خب چی؟»
_: «شما منو تا اینجا آوردید که بگید "خب"؟!»
خندید.
_: «فعلاً آره.»
با اخم نگاش کردم.
اصلاً معلوم نبود توی سرش چی میگذره...
اما یه چیزی رو مطمئن بودم.
این آخرین دیدار من و استاد جین نبود.
ادامه دارد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــامیدوارم دوستش داشته باشید

[View مری]
همین که حرف جین رو شنیدم، یکم تعجب کردم.
یعنی چی میخواست بهم بگه؟!
نکنه نمره امتحانم بد شده بود؟نه بابا... من که امتحانو خوب داده بودم.
کیفمو برداشتم و پشت سر جین راه افتادم.
_: «استاد جین، کجا میریم؟»
یه نگاه کوتاه بهم انداخت و گفت:
_: «یه کافه نزدیک اینجاست. اونجا راحتتر میتونیم حرف بزنیم.»
با شنیدن کلمه کافه، بیشتر کنجکاو شدم.
یعنی موضوعش انقدر مهم بود؟!
چند دقیقه بعد وارد یه کافه کوچیک شدیم.
یه جای دنج و خلوت بود.
جین نشست و منم روبهروش نشستم.
_: «خب... استاد، حالا میگید موضوع مهم چی بود؟»
جین خندید.
_: «یکم صبر کن خانم هوانگ، هنوز قهوهمون نرسیده.»
با اخم الکی گفتم:
_: «من الان از فضولی میمیرم!»
خندید.
_: «اینقدر کنجکاوی؟»
_: «آره خب... شما گفتید موضوع مهمه.»
چند لحظه ساکت شد.
بعد نگاهش رو ازم گرفت و به میز خیره شد.
_: «مری...»
برای اولین بار اسمم رو اینجوری صدا زد.
قلبم یهویی تندتر زد.
_: «بله؟»
_: «امروز آخرین روز کلاس بود.»
_: «خب؟»
_: «از این به بعد دیگه من استاد تو نیستم.»
با تعجب نگاهش کردم.
_: «خب اینو که خودمم میدونم!»
دوباره خندید.
_: «میدونم. فقط میخواستم مطمئن بشم خودتم اینو میدونی.»
ابروهام رفت بالا.
_: «استاد، دارید منو میترسونید!»
_: «نه بابا.»
چند ثانیه سکوت کرد.
_: «فقط... بعضی حرفا هست که بهتره وقتی کلاس تموم شده گفته بشن.»
قلبم دوباره تند زد.
ولی جین چیزی نگفت.
فقط قهوهش رو برداشت و یه جرعه خورد.
منم با حرص گفتم:
_: «خب؟!»
_: «خب چی؟»
_: «شما منو تا اینجا آوردید که بگید "خب"؟!»
خندید.
_: «فعلاً آره.»
با اخم نگاش کردم.
اصلاً معلوم نبود توی سرش چی میگذره...
اما یه چیزی رو مطمئن بودم.
این آخرین دیدار من و استاد جین نبود.
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــامیدوارم دوستش داشته باشید
۱۲۶
۱۳:۲۲
𝙿𝚊𝚛𝚝𝟹
سه ماه بعد...
همه چیز خیلی عادی پیش میرفت.
کلاس زبان تموم شده بود و من دیگه استاد جین رو ندیده بودم.
البته...
هنوزم گاهی بهش فکر میکردم.
[View مری]
امروز داشتم از کتابخونه بیرون میومدم که گوشیم زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
_: «الو؟»
صدای آشنایی از اون طرف اومد.
_: «سلام خانم هوانگ.»
همون لحظه خشکم زد.
صدای جین بود.
_: «استاد جین؟!»
خندید.
_: «دیگه استاد صدام نکن.»
با تعجب گفتم:
_: «چرا؟»
_: «چون دیگه شاگردم نیستی.»
یه لحظه ساکت شدم.
راست میگفت...
بعد گفت:
_: «امروز وقت داری؟»
_: «برای چی؟»
_: «یه کافه خوب پیدا کردم.»
لبخند روی صورتم نشست.
_: «بازم کافه؟»
_: «آره، این دفعه مطمئن باش که میخوام یه چیزی رو بهت بگم.»
خندیدم.
_: «باشه.»
---
چند ساعت بعد...
وارد همون کافه شدم.
جین از قبل اونجا نشسته بود.
تا منو دید لبخند زد.
_: «بالاخره اومدی.»
_: «خب تقصیر خودته. آدرس رو سه بار اشتباه فرستادی.»
_: «آخه بلد نیستم آدرس بفرستم.»
_: «تو استاد زبانی، چجوری آدرس بلد نیستی؟»
هر دو خندیدیم.
نشستم روبهروش.
چند لحظه بعد جین جدیتر شد.
_: «مری... یه چیزی هست که چند ماهه میخوام بهت بگم.»
لبخندم کم کم محو شد.
_: «چی؟»
جین نفس عمیقی کشید.
_: «من از همون موقعی که توی کلاسم بودی... بهت علاقه پیدا کرده بودم.»
چشمام گرد شد.
_: «چی؟!»
خندید.
_: «آره.»
_: «پس اون روز توی کافه...»
_: «میخواستم بهت بگم، ولی هنوز معلمت بودم و نمیخواستم کاری کنم که معذب بشی.»
چند ثانیه چیزی نگفتم.
بعد آروم لبخند زدم.
_: «خب... منم یه چیزی بگم؟»
_: «بگو.»
_: «منم از همون اول ازت خوشم میومد.»
جین با تعجب نگام کرد.
_: «جدی؟»
_: «خیلی هم جدی.»
خندید.
برای چند لحظه فقط همدیگه رو نگاه کردیم.
بعد جین گفت:
_: «پس یعنی این همه مدت الکی استرس داشتم؟»
_: «احتمالاً.»
هر دو خندیدیم.
و این بار...
دیگه بین ما خبری از استاد و شاگرد نبود.
فقط دو نفری بودیم که بالاخره حرفی رو که مدتها توی دلشون نگه داشته بودن، به هم گفته بودن.
و شاید...
این تازه شروع داستانمون بود.
پایان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ گیگیلییییییسیسسییییییی 


نظرتون رو بهم بگید خوشگلاااااا🩷🤍
سه ماه بعد...
همه چیز خیلی عادی پیش میرفت.
کلاس زبان تموم شده بود و من دیگه استاد جین رو ندیده بودم.
البته...
هنوزم گاهی بهش فکر میکردم.
[View مری]
امروز داشتم از کتابخونه بیرون میومدم که گوشیم زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
_: «الو؟»
صدای آشنایی از اون طرف اومد.
_: «سلام خانم هوانگ.»
همون لحظه خشکم زد.
صدای جین بود.
_: «استاد جین؟!»
خندید.
_: «دیگه استاد صدام نکن.»
با تعجب گفتم:
_: «چرا؟»
_: «چون دیگه شاگردم نیستی.»
یه لحظه ساکت شدم.
راست میگفت...
بعد گفت:
_: «امروز وقت داری؟»
_: «برای چی؟»
_: «یه کافه خوب پیدا کردم.»
لبخند روی صورتم نشست.
_: «بازم کافه؟»
_: «آره، این دفعه مطمئن باش که میخوام یه چیزی رو بهت بگم.»
خندیدم.
_: «باشه.»
---
چند ساعت بعد...
وارد همون کافه شدم.
جین از قبل اونجا نشسته بود.
تا منو دید لبخند زد.
_: «بالاخره اومدی.»
_: «خب تقصیر خودته. آدرس رو سه بار اشتباه فرستادی.»
_: «آخه بلد نیستم آدرس بفرستم.»
_: «تو استاد زبانی، چجوری آدرس بلد نیستی؟»
هر دو خندیدیم.
نشستم روبهروش.
چند لحظه بعد جین جدیتر شد.
_: «مری... یه چیزی هست که چند ماهه میخوام بهت بگم.»
لبخندم کم کم محو شد.
_: «چی؟»
جین نفس عمیقی کشید.
_: «من از همون موقعی که توی کلاسم بودی... بهت علاقه پیدا کرده بودم.»
چشمام گرد شد.
_: «چی؟!»
خندید.
_: «آره.»
_: «پس اون روز توی کافه...»
_: «میخواستم بهت بگم، ولی هنوز معلمت بودم و نمیخواستم کاری کنم که معذب بشی.»
چند ثانیه چیزی نگفتم.
بعد آروم لبخند زدم.
_: «خب... منم یه چیزی بگم؟»
_: «بگو.»
_: «منم از همون اول ازت خوشم میومد.»
جین با تعجب نگام کرد.
_: «جدی؟»
_: «خیلی هم جدی.»
خندید.
برای چند لحظه فقط همدیگه رو نگاه کردیم.
بعد جین گفت:
_: «پس یعنی این همه مدت الکی استرس داشتم؟»
_: «احتمالاً.»
هر دو خندیدیم.
و این بار...
دیگه بین ما خبری از استاد و شاگرد نبود.
فقط دو نفری بودیم که بالاخره حرفی رو که مدتها توی دلشون نگه داشته بودن، به هم گفته بودن.
و شاید...
این تازه شروع داستانمون بود.
پایان
۱۴۶
۱۳:۲۲
دنیا انیمه ℙ𝕒𝕣𝕥1سئورا دختری عاشق انیمه ومانهوا های تخیلی
با اینکه هر روز یه انیمه جدید میدید.
ولی کل اتاقش لوارم هاش از یک شخصیت بود.
تهیونگ یکی شخصیت هایه انیمه مورد علاقش. همیشه همه تحقیرش میکردن که با اینکه 18 سالشه هنوز انیمه میبینه.
ــــــــ [View سئورا] امشب قرار تئاتر انیمه مورد علاقم برگزار بشه. خیلی ذوق دارم برا اینکه برم ببینم.
داشتم اماده میشدم برایه شب که..
مامانم اومد داخل اتاق. با چهره ای اخم و تعجب بهم نگاه میکرد
م: سئورا کجا میخوای بری؟
سئورا: امشب تئاتر انیمه مورد علاقم هستش الانم دارم اماده میشم. م:حق نداری
سئورا: اخه مامان
م: همین که گفتم بجایه اینکه بری تئاتر بشین یکم درست و بخون.
این جمله گفت و رفت بغضی که داشتم رو ازاد کردم.
اشکام شروع کردن به ریختن. اینه یه بچه 4 ساله که براش اسباب بازی نمیخرن.
پریدم رو تختم بلند گریه میکردم
سئورا: اخه چراا من نمیتونم برم چراااا؟.
یکی از مانهوا های تهیونگ رو برداشتم.
بغل کردم.
سئورا: ایکاش میشد واقعی بشی.
دیگه چقتی گریه کردم چشمام سنگین شد و به خواب رفتم.
... صبح بعد در دنیایی دیگر...
«سئورا»
نور خورشید به چشمام خورد.
چشمام کم کم باز شدن. ولی تو اتاق خودم نبودم انگار تو دنیای دیگه ای بودم.
که در اتاق باز که دیدم...ادامه دارد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ چطور بود؟ اگه دوست داشتید بگید
با اینکه هر روز یه انیمه جدید میدید.
ولی کل اتاقش لوارم هاش از یک شخصیت بود.
تهیونگ یکی شخصیت هایه انیمه مورد علاقش. همیشه همه تحقیرش میکردن که با اینکه 18 سالشه هنوز انیمه میبینه.
ــــــــ [View سئورا] امشب قرار تئاتر انیمه مورد علاقم برگزار بشه. خیلی ذوق دارم برا اینکه برم ببینم.
داشتم اماده میشدم برایه شب که..
مامانم اومد داخل اتاق. با چهره ای اخم و تعجب بهم نگاه میکرد
م: سئورا کجا میخوای بری؟
سئورا: امشب تئاتر انیمه مورد علاقم هستش الانم دارم اماده میشم. م:حق نداری
سئورا: اخه مامان
م: همین که گفتم بجایه اینکه بری تئاتر بشین یکم درست و بخون.
این جمله گفت و رفت بغضی که داشتم رو ازاد کردم.
اشکام شروع کردن به ریختن. اینه یه بچه 4 ساله که براش اسباب بازی نمیخرن.
پریدم رو تختم بلند گریه میکردم
سئورا: اخه چراا من نمیتونم برم چراااا؟.
یکی از مانهوا های تهیونگ رو برداشتم.
بغل کردم.
سئورا: ایکاش میشد واقعی بشی.
دیگه چقتی گریه کردم چشمام سنگین شد و به خواب رفتم.
... صبح بعد در دنیایی دیگر...
«سئورا»
نور خورشید به چشمام خورد.
چشمام کم کم باز شدن. ولی تو اتاق خودم نبودم انگار تو دنیای دیگه ای بودم.
که در اتاق باز که دیدم...ادامه دارد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ چطور بود؟ اگه دوست داشتید بگید
۱۱۷
۱۷:۰۶