لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل 💌کانال شعروقصه ی  #بانوی #دل 💌💌
۸۰ عضو

💌کانال شعروقصه ی #بانوی #دل 💌

مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۶ تیر
برای تو.....خیلی شعرها سرودم
دلنوشته های زیادی نوشتم
آنچه هرگز در کلماتم جای نشد
دلتنگیم بود..‌.
#بانوی _دل
undefined۴

۳۵

۱۳:۰۱

۲۷ تیر
ازنگاه کردن به چشمان معصومت
دوست داشتنت را شروع کردم .
بعداز آن دیگر آدم سابق نشدم.
یقین دارم .
چشمانت؛معصومیتم را جار خواهد زد.
#بانوی _دل
undefined۱

۲۹

۱۶:۱۵

درتلاشم ...
همه ی عیب هایت را
را دوست داشته باشم
جز نبودنت
را سخت ست باورش برای من !@
#بانوی_دل
undefined۱

۲۹

۱۸:۵۶

همه ی نوشته هایم روزی پایان خواهد یافت...
به جز پایان دادن... به باتو بودن را

تورا پایان نخواهم داد.
تولایق ادامه دادنی
#بانوی _دل

۳۶

۱۹:۰۱

۳۱ تیر
غروب دلگیر جنوب....
من از آتش جنگ دور ایستاده ام
امادودش ؛به چشمان خواب زده ام رسیده است
ای توده های آتش سکوت خودت را بشکن برشانه های تشنه ی دریا دراز بکش
بگذار موج ها تپش قلب خانه هایی راکه هنوز درصف مانده اند را بشمارند
چشمهایت را باز کن
ببین
طوفان از آسمان گذشت
روزهایمان غرق درماتم وآتش شده ست به جایی رسیدکه حتی اشک هم در مردمک های لرزان بی پناه مانده
کاش خواب بودهمه ی این هاجنگ وناآرامی وطنم
#بانوی _دل رقیه
undefined۶

۵۶

۱۵:۴۵

۷ مرداد
گفت ازحالت بگو تا بدانم
گفتم در دلم دریایی ست
طوفانی
@بانوی_دل

۳۳

۱۵:۲۹

۹ مرداد
من گمان میکنم...
نور صبح ،همان نور چشمان توست
که صبح باز می شوند.
شک نکن خورشید نقاشی شده ست درمردمک
دیده گانت#بانوی_دل
undefined۲
undefined۱

۲۸

۵:۱۳

۱۵ مرداد
ساعت دلدادگی ودلباختگیم داشت شروع میشد...
نیم ساعتی میشد.که پسرا خوابیده بودند
ومن مشغول شستن ظرف های شام بودم.
به خودم مثل هر شب قول داده بودم
حتما قبل از خواب زیارت عاشورا بخوانم.
عادت هرشبم هست
درد ودل کردن به نوعی گفتنی
آخرین ظرف را توی آبچکان گذاشتم.
وبه سمت مفاتیح رفتم
کتاب بردست نگرفته یادم افتاد
پوشک پسر ته تغاری ام نیاز به تعویض دارد.
ودوباره سهم مادریم شروع شد....اومدم سمت اتاق وبرای برداشتن مُهر به داخل اتاق وبر سرسجاده ی نمازم رفتم .چشمم به پیراهن کرم رنگ پسربزرگه افتادهمان
لباسی که باید برای فردا اتو شده اماده میشد.
نشستم مشغول اتو کردن پیراهن شدم.باخودم گفتم .
الان میتونم کمی خلوت کنم
مفاتیح را برمیدارم تا شروع کنم...
صدای همسرم را میشنوم
خانمم ...چایی میریزی دوتایی بخوریم ؟
لبخندزدم مفاتیح را بستم وسرجایش گذاشتم
چای تلخ را با تن خسته ام نوشیدم اما با دلی که از همصحبتی با اوگرم شده بود.
باشب بخیر گفتن ازاوجدا شدم
باخودم زمزمه کردم حالا دیگر وقتش رسیده
هنوز صفحه اول باز نشده بود که صدای ناله های
پسرته تغاری نگرانم میکند،خودم رانزدیکش بردم
ودرآغوشش گرفتم
گرمای پیشانی کوچکش خبراز تب برایم داشت.
دستمال نمدار ،قطره استامینوفن وآغوش مادری
تمام کاری بود که ازدستم برمی آمد
زمان ازدستم دررفت نه چشمم توان دیدن داشت
نه جسمم توان حرکت کردن
ولی از گوشه ی کتابخانه میتوانستم
مفاتیح را ببینم
همان مفاتیحی که قرار بود
شبم را با قرائت آن به صبح برسانم
ولی قسمتمم نشد
قطره ی اشکی از گوشه ی چشمم به پایین غلطید
وارام به خواب رفتم.

قصه ی مادری امشبم به پایان رسید
باز بادل شکسته چشمانم رابستم
@بانوی _دل
undefined۲
undefined۱

۱۹

۱۴:۲۷

الفبا برا نوشتن نام توست
واعداد پیش ازتولد تو به صف ایستاده اند
تاراز زاد روزتو را بدانند
و...من چه خوشبختم
سهمی درگفتن تبریک روز زادروزت دارم.
قطعا هدیه ی معبودم بودی
تامرا کمی درخلوت خود راه دهی.
زاده ی تیرماه .


#بانوی _دل
undefined۲

۲۵

۱۵:۱۷

۱۸ مرداد
هرروز صبح...
کلاغ، آواز آمدنت را سر می‌دهد.
با همان حنجره ای زخم دارش
پرندگان...
باز با حسادت تیری برحنجره ی زخم بسته
می زنند.
زیراپرندگان درحسرت این آوازند.
#بانوی _ دل
undefined۱

۱۳

۱۷:۳۹