تصویر 3D + قبل / بعد
۱.۵K
۹:۴۱
۱.۵K
۹:۴۱
۱.۵K
۹:۴۱
Field Report
تصویر
هدف قرار گرفتن سومین مرکز داده، نشاندهنده تمرکز بر زیرساختهای اطلاعاتی و پردازشی به جای صرفا اهداف رزمی است. این حملات میتواند بخشی از ظرفیت پردازش داده، ذخیرهسازی، پشتیبانی سامانههای فرماندهی، تحلیل اطلاعات و برخی خدمات ابری مورد استفاده یگانهای آمریکایی را تحت فشار قرار دهد. چنین الگویی بیانگر تلاش برای فرسایش تدریجی شبکه پشتیبانی دیجیتال و افزایش هزینه حفظ تداوم خدمات، به جای اتکا به یک حمله منفرد برای ایجاد اختلال گسترده است.
از منظر راهبردی،تکرار حملات علیه مراکز داده در شمال، شرق و غرب بحرین،میتواند فرماندهی آمریکا را به بازآرایی زیرساختهای دیجیتال،انتقال بار پردازشی به مراکز خارج از منطقه و افزایش استفاده از سامانههای پشتیبان وادار کند.
۱.۷K
۹:۴۲
از انبار مهمات تا انبار داده؛ چرا AWS به هدف راهبردی ایران تبدیل شد؟
حملات اخیر به بحرین نشان میدهد که الگوی هدفگذاری ایران وارد مرحلهای جدید شده است. در این مرحله، هدف صرفا انهدام تجهیزات یا زیرساختهای نظامی متعارف نیست؛ بلکه گرههای پردازش اطلاعات و محاسبات، که ستون فقرات ماشین جنگی آمریکا را تشکیل میدهند، به فهرست اهداف راهبردی اضافه شدهاند.بررسی مختصات و تصاویر ماهوارهای نشان میدهد که طی دو مقطع زمانی، هر سه گره اصلی مراکز داده AWS در بحرین هدف قرار گرفتهاند؛ موضوعی که از وجود یک منطق عملیاتی مشخص در انتخاب اهداف حکایت دارد، نه مجموعهای از حملات پراکنده.
نخستین مرکز داده در شمال بحرین و در مختصات 26°09'16.54"N, 50°28'26.30"E، در جریان جنگ چهلروزه مورد اصابت قرار گرفت و برای نخستین بار زیرساختهای پردازش داده را وارد فهرست اهداف عملیاتی کرد.
دومین مرکز در شرق بحرین و در مختصات 26°04'09.66"N, 50°36'18.41"E، در تاریخ ۳۱ تیرماه ۱۴۰۵ هدف حمله قرار گرفت؛ حملهای که نشان داد تمرکز بر زیرساختهای اطلاعاتی، بخشی از یک روند مستمر و برنامهریزیشده است.
سومین مرکز نیز در غرب بحرین و در مختصات 26°03'31.40"N, 50°30'13.60"E، در ۲ مردادماه ۱۴۰۵ مورد اصابت قرار گرفت. با این عملیات، هر سه گره اصلی این شبکه در شمال، شرق و غرب بحرین در فاصلهای کوتاه هدف قرار گرفتند و الگوی جدید هدفگذاری بهصورت عملیاتی تکمیل شد.این توالی نشان میدهد که هدف، صرفا وارد کردن خسارت فیزیکی به چند ساختمان نبوده است؛ بلکه فشار بر زیرساختی بوده که پردازش، ذخیرهسازی و تبادل دادههای عملیاتی آمریکا در منطقه بر آن استوار است.
چرا AWS اهمیت دارد؟در جنگهای قرن بیستم، انبار مهمات، پالایشگاه، پل و باند پرواز مهمترین اهداف راهبردی بودند؛ اما در جنگهای امروز، داده به اندازه سوخت و مهمات ارزش پیدا کرده است.مراکز داده Amazon Web Services (AWS) صرفا تأسیسات تجاری نیستند. این مراکز بخشی از زیرساخت ابری دولت آمریکا و بسیاری از پروژههای وزارت دفاع، جامعه اطلاعاتی و پیمانکاران نظامی این کشور را پشتیبانی میکنند. دادههای ماهوارهای، تصاویر پهپادی، اطلاعات شنود، خروجی رادارها، اطلاعات حسگرهای میدانی و حجم عظیمی از دادههای عملیاتی، پیش از آنکه به تصمیم فرماندهان تبدیل شوند، در چنین مراکزی پردازش میشوند.به بیان دیگر، اگر باند پرواز امکان برخاستن جنگنده را فراهم میکند، مرکز داده امکان تصمیمگیری آن جنگنده را فراهم میسازد.در معماری جنگ شبکهمحور (Network-Centric Warfare)، برتری نظامی دیگر صرفا به تعداد جنگندهها یا موشکها وابسته نیست؛ بلکه به سرعت جمعآوری، پردازش، تحلیل و توزیع اطلاعات بستگی دارد. هرگونه اختلال در این چرخه، مستقیما بر سرعت تصمیمگیری، هماهنگی عملیاتی و اجرای مأموریتها اثر میگذارد.
از جنگ آتش به جنگ محاسباتاهمیت این مراکز با ورود هوش مصنوعی به ساختار نظامی آمریکا بیش از گذشته افزایش یافته است. پروژههایی مانند Stargate و همکاریهای فناورانه با G42 نشان میدهد که آینده برتری نظامی آمریکا بیش از هر زمان دیگری به ظرفیت پردازش داده و توان محاسباتی وابسته خواهد بود.امروز مراکز داده تنها محل نگهداری اطلاعات نیستند؛ آنها موتور اجرای الگوریتمهای هوش مصنوعی، پردازش تصاویر ماهوارهای، تحلیل اطلاعات چندمنبعی، پشتیبانی فرماندهی و کنترل و تصمیمسازی عملیاتی هستند.به همین دلیل، ارزش راهبردی یک مرکز داده پیشرفته، دیگر کمتر از یک پایگاه هوایی یا انبار لجستیکی نیست.
چرا بحرین؟استقرار این مراکز در بحرین، امارات و سایر کشورهای حوزه خلیج فارس صرفا با هدف ارائه خدمات تجاری انجام نشده است. نزدیکی به پایگاههای سنتکام، دسترسی به شبکههای ارتباطی منطقه و تأخیر بسیار پایین در انتقال داده، این مراکز را به یکی از مهمترین گرههای پردازش اطلاعات عملیاتی آمریکا در غرب آسیا تبدیل کرده است.حتی اگر معماری توزیعشده AWS مانع از توقف کامل خدمات شود، آسیب به این مراکز میتواند موجب انتقال بار پردازشی به مناطق دیگر، افزایش زمان پاسخ، افزایش مصرف پهنای باند، تحمیل هزینههای بیشتر و کاهش بهرهوری عملیاتی در شرایط بحران شود.
جمعبندیاگر در قرن بیستم پالایشگاهها و خطوط راهآهن قلب ماشین جنگی قدرتها بودند، در قرن بیستویکم این جایگاه به مراکز داده، خوشههای پردازش هوش مصنوعی و زیرساختهای ابری منتقل شده است.هدف قرار گرفتن سه مرکز داده اصلی AWS در بحرین را باید در همین چارچوب تحلیل کرد؛ تلاشی برای اعمال فشار بر مغز دیجیتال ماشین جنگی آمریکا، نه صرفا انهدام چند ساختمان یا هزاران سرور.
━━━━━━━━━━━━Field ReportsAnalysis • Assessment • Context
۱.۸K
۵:۱۲
چرا یک پایگاه در بحرین تا این اندازه برای واشنگتن اهمیت دارد؟ نقش آن در فرماندهی، لجستیک و کنترل عملیات دریایی چیست؟
━━━━━━━━━━━━Field ReportsAnalysis • Assessment • Context
۵۳.۳K
۱۲:۰۸
یکی از بزرگترین فریبها در روایت جنگ اینجاست:«هرچه نرخ رهگیری بالاتر باشد، یعنی عملیات شکست خورده.»
اما اگر موشکهایی که قرار بوده به هدف برسند، از همان دیوار دفاعی عبور کرده باشند، داستان کاملاً متفاوت است.
━━━━━━━━━━━━Field ReportsAnalysis • Assessment • Context
۲.۱K
۱۰:۲۰
اردن؛ عمق راهبردی آمریکا یا خط مقدم جدید ایران؟
پس از اصابتهای مؤثر ایران به مواضع آمریکا در جنوب خلیج فارس، واشنگتن برای کاهش آسیبپذیری، آرایش استقرار نیروهایش را تغییر داد و بخشی از ظرفیت نظامی خود را به عمق اردن منتقل کرد؛ تا فاصله این نیروها از ایران به بیش از هزار کیلومتر رسید. این جابهجایی تلاشی برای تبدیل «فاصله جغرافیایی» به مزیت دفاعی بود؛ فاصلهای که میتوانست زمان بیشتری برای کشف، شناسایی و رهگیری فراهم کند.
پایگاههای الازرق، ملک فیصل، ملک حسین ـ عقبه، پرنس حسن، الرکبان ـ التنف و H4 در این آرایش، بخشی از عمق عملیاتی جدید آمریکا را شکل دادند. منطق این انتقال روشن بود: افزایش فاصله، افزایش زمان هشدار و ایجاد فرصت بیشتر برای دفاع هوایی. اردن انتخاب مناسبی بود؛ هم به دلیل فاصله از ایران و هم به دلیل قرار گرفتن در شبکه هواپایهای که با حضور رژیم صهیونیستی و متحدان آمریکا در منطقه، امکان ایجاد چند لایه دفاعی در برابر تهدیدهای ورودی را فراهم میکرد.
فاصلهای که قرار بود سپر شود آمریکا تلاش کرد میان ایران و پایگاههای خود، سه لایه هواپایه برای مقابله با موشکهای کروز و پهپادها ایجاد کند. منطق این ساختار ساده اما مهم است: فاصله بیشتر ← زمان پرواز بیشتر ← کشف زودتر ← فرصت رهگیری بیشتر.
در این آرایش، پهپادها برای رسیدن به اهداف عمقی اردن حدود شش ساعت و موشکهای کروز حدود دو ساعت در مسیر بودند. این زمان، با توجه به جغرافیای باز عراق و اردن، فرصت قابلتوجهی برای کشف، شناسایی و درگیری با تهدید فراهم میکرد. از دید آمریکا، انتقال به اردن تصمیمی منطقی برای افزایش بقا بود. اما این محاسبه یک متغیر را دستکم گرفته بود: توان ایران برای انتقال فشار به عمق جدید میدان نبرد.
ایران نشان داد عمق جغرافیایی، مصونیت ایجاد نمیکند!با وجود این تغییر آرایش، ایران در چندین نوبت پایگاههای مورد استفاده آمریکا در اردن را هدف قرار داد و ضربات دقیقی به آنها وارد کرد. اهمیت این حملات صرفا در خسارت فیزیکی خلاصه نمیشد. پیام راهبردی این بود که انتقال پایگاه از محیط پیرامونی ایران به معنای خروج از میدان تهدید نیست. آمریکا تلاش کرده بود فاصله را به یک سپر تبدیل کند؛ ایران نشان داد که این فاصله را میتوان با ترکیب موشکهای دقیق و پهپادها پشت سر گذاشت.
مسئله دیگر فقط «آیا موشک به هدف میرسد یا نه؟» نبود؛ بلکه پرسش مهمتر این بود: آمریکا برای حفظ هر پایگاه در این عمق، چه میزان از ظرفیت دفاعی خود را باید مصرف کند؟
نبرد اصلی؛ بر سر ذخایر دفاعیهر پایگاه جدید به سامانههای پدافندی، رادار، رهگیر، نیروی انسانی و پشتیبانی لجستیکی بیشتری نیاز دارد.
بنابراین آمریکا با یک تناقض راهبردی مواجه شد: از یک سو، انتقال نیروها به عمق و پراکندهسازی آنها آسیبپذیری مستقیم را کاهش میداد؛ اما از سوی دیگر، هرچه عمق و گستره استقرار افزایش مییافت، منابع بیشتری برای حفاظت از این شبکه مورد نیاز بود.
در اینجا مسئله ذخایر موشکهای پدافندی اهمیت ویژهای پیدا میکند.
در یک نبرد فرسایشی، حتی رهگیری موفق نیز هزینه دارد؛ زیرا هر شلیک، بخشی از ذخیره دفاعی را مصرف میکند. در نتیجه، ایران توانست معادله را از « انهدام مستقیم اهداف » به « فرسایش تدریجی ظرفیت دفاعی » تغییر دهد؛ یعنی فشار را نه فقط بر پایگاهها، بلکه بر توان آمریکا برای حفاظت مستمر متمرکز کند.
تغییر محاسبه آمریکابا تداوم حملات، آمریکا همزمان با دو فشار مواجه شد: افزایش نیاز به دفاع از پایگاههای عمقی و کاهش ذخایر دفاعی و تهاجمی. ادامه عملیات با همان شدت اولیه، هزینه فزایندهای برای واشنگتن ایجاد میکرد. در نهایت، آمریکا به سمت توقف یکطرفه حملات به ایران حرکت کرد و ایران نیز حملات خود به اردن را بهشدت کاهش داد.
این روند را نباید صرفا پایان یک چرخه حمله و پاسخ دانست؛ بلکه باید آن را در چارچوب بازتنظیم محاسبات راهبردی دید. ایران با این الگو نشان داد که میتواند حتی پس از انتقال نیروهای آمریکایی به عمق بیش از هزار کیلومتری، فشار عملیاتی را حفظ کند و هزینه حفاظت از این عمق را افزایش دهد.
جمعبندیآمریکا از خلیج فارس فاصله گرفت تا زمان بیشتری برای دفاع داشته باشد؛ اما با انتقال میدان تهدید به اردن، مسئله جدیدی برای خود ایجاد کرد: شبکهای طولانیتر، پراکندهتر و پرهزینهتر که برای بقا به منابع دفاعی بیشتری نیاز داشت.
دستاورد ایران صرفاً اصابت به چند پایگاه نبود؛ بلکه تغییر محاسبه عملیاتی آمریکا بود. آمریکا توانست فاصله خود را از ایران افزایش دهد، اما نتوانست خود را از میدان تهدید خارج کند.
در این جنگ، فاصله برای آمریکا زمان خرید؛ اما ایران تلاش کرد همین زمان را به هزینه تبدیل کند.
━━━━━Field ReportsAnalysis • Assessment • Context
۱.۶K
۶:۴۸
از جفیر تا آبراهام لینکلن؛ ضربه به عقبه، پیش از خط مقدم
وضعیت فعلی ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن را نمیتوان فقط با نگاه کردن به خود ناو توضیح داد. بیش از ۲۵۰ روز در دریاست و گزارشها از فشار سنگین روی خدمه، مشکلات تأمین و سختتر شدن ادامه این مأموریت طولانی حکایت دارند.
برای فهمیدن این وضعیت باید یک لایه عقبتر رفت؛ به شبکهای که امکان ماندگاری ناوگروه در خط مقدم را فراهم میکند.حتی قدرتمندترین ناو هواپیمابر هم بدون زنجیره پشتیبانی ساحلی نمیتواند برای مدت نامحدود در منطقه بماند. سوخت، قطعات، تعمیرات، مواد غذایی و پشتیبانی فنی، همه بخشی از زنجیرهای هستند که توان رزمی ناو را حفظ میکنند.
در جریان جنگ، ایران فقط یک نقطه از این شبکه را نزد؛ چند گره مهم از زیرساخت پشتیبانی ناوگروههای آمریکایی در منطقه (از جفیر در بحرین تا صلاله و دقم در عمان) مورد حمله قرار گرفت. اهمیت کار در پراکندگی اهداف بود؛ چند گره از یک زنجیره پشتیبانی همزمان تحت فشار رفت.
جفیر یکی از گرههای اصلی این شبکه است. Naval Support Activity Bahrain مقر ناوگان پنجم آمریکاست و کنارش ظرفیتهای تعمیر، نگهداری و پشتیبانی لجستیکی قرار دارد. شبکه NAVSUP و Detachment Oman هم در پشتیبانی از شناورهای ناوگان پنجم نقش دارند و این ارتباط تا بنادر دقم و صلاله ادامه پیدا میکند.
وقتی جفیر در روزهای اول جنگ هدف قرار گرفت، موضوع فقط آسیب دیدن چند ساختمان نبود؛ یک گره مهم از شبکهای که باید ناوگان را در منطقه نگه دارد، زیر فشار رفت. اما کار به همین نقطه ختم نشد.در فروردین بندر صلاله هم هدف قرار گرفت و مخازن و زیرساختهایش آسیب دید. صلاله فقط یک بندر تجاری نیست و در شبکه پشتیبانی دریایی آمریکا جایگاه مشخصی دارد. نیروی دریایی آمریکا فعالیت Detachment Oman در آنجا را تأیید کردهاند.
از نظر عملیاتی، جفیر بیشتر گره فرماندهی و لجستیک است و صلاله به بخش سوخت و توزیع منابع نزدیکتر. ضربه به این دو، بخش متفاوت از همان زنجیره را تحت فشار گذاشت.۲۱ تیر هم نوبت دقم شد. نیروی دریایی آمریکا رسما اعلام کرده از این بندر برای لجستیک و تعمیر شناورها استفاده میکند. زیرساختهای سوخترسانی اهمیت دقم را بیشتر میکند.
جفیر، صلاله و دقم را نمیشود سه نقطه جدا دید. این سه نقطه کنار هم تصویر عملیاتی بزرگتری میسازند: پشتیبانی، سوخت، تعمیر و استمرار حضور دریایی.ایران بهجای صرف تمام توان برای انهدام یک ناو هواپیمابر، بخشی از فشار را روی شبکهای آورد که ناوگروه برای ادامه مأموریت به آن وابسته است. هدف فقط انهدام تجهیزات نیست؛ هدف سختتر و پرهزینهتر کردن استمرار عملیات است.
ناو هواپیمابر میتواند مدت زیادی در دریا بماند، اما این استقلال کامل نیست. در مأموریت طولانی، قطعات باید جایگزین شوند، تعمیرات انجام شود، سوخت ومواد غذایی برسد وخدمه فرصت بازیابی داشته باشند.اگر چند نقطه از این زنجیره همزمان آسیب ببیند، فشار فقط روی یک پایگاه نمیماند و روی ریتم عملیاتی و توان حفظ حضور در خط مقدم اثر میگذارد.
این حملات را میتوان در چارچوب Counter-Sustainment دید؛ یعنی ضربه به زنجیرهای که استمرار عملیات را ممکن میکند. هدف الزاما خود پلتفرم رزمی نیست؛هدف مختل کردن شرایطی است که به آن اجازه میدهد با ظرفیت بالا و برای مدت طولانی در منطقه بماند.نمیشود گفت تمام مشکلات امروز لینکلن مستقیما نتیجه این حملات است. مدت طولانی حضور در دریا و شدت عملیات هم نقش داشته؛ اما نمیشود اثر ضربه به زیرساخت پشتیبانی را هم نادیده گرفت.وقتی بخشی از گرههای پشتیبانی آسیب میبیند، آمریکا مجبور میشود بیشتر به مسیرهای جایگزین و ظرفیتهای دورتر تکیه کند. فاصله بین عقبه و خط مقدم بیشتر میشود و هزینه حفظ توان رزمی بالا میرود.
لینکلن هنوز در دریاست و هواپیماهایش پرواز میکنند. اما مسئله فقط این نیست که آیا ناو هنوز توان جنگیدن دارد یا نه. مسئله مهم این است که آمریکا بعد از آسیب دیدن شبکه پشتیبانی،برای حفظ همین سطح از توان چقدر باید بیشتر هزینه کند.در جفیر یک گره لجستیکی هدف قرار گرفت، در صلاله بخشی از زیرساخت سوخت آسیب دید و در دقم گره دیگری تحت فشار رفت. وقتی این نقاط را کنار هم میگذاریم، الگو مشخص میشود:هدف فقط یک ناو نبود؛ شبکهای بود که باید ناو را در خط مقدم نگه دارد.
اگر روایت اصابت «جفیر در آتش» را دیدهاید، این بار تصاویر را فقط بهعنوان لحظه برخورد یک موشک نبینید، به جایگاه آن در شبکه پشتیبانی ناوگان پنجم توجه کنید و آن را کنار حملات به گرههای سوخت و پشتیبانی عمان بگذارید.
گاهی برای فشار آوردن به یک ناوگروه لازم نیست خود ناو را بزنید؛ کافی است زنجیرهای را هدف بگیرید که آن را سرپا نگه میدارد.━━━Field ReportsAnalysis•Assessment
وضعیت فعلی ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن را نمیتوان فقط با نگاه کردن به خود ناو توضیح داد. بیش از ۲۵۰ روز در دریاست و گزارشها از فشار سنگین روی خدمه، مشکلات تأمین و سختتر شدن ادامه این مأموریت طولانی حکایت دارند.
برای فهمیدن این وضعیت باید یک لایه عقبتر رفت؛ به شبکهای که امکان ماندگاری ناوگروه در خط مقدم را فراهم میکند.حتی قدرتمندترین ناو هواپیمابر هم بدون زنجیره پشتیبانی ساحلی نمیتواند برای مدت نامحدود در منطقه بماند. سوخت، قطعات، تعمیرات، مواد غذایی و پشتیبانی فنی، همه بخشی از زنجیرهای هستند که توان رزمی ناو را حفظ میکنند.
در جریان جنگ، ایران فقط یک نقطه از این شبکه را نزد؛ چند گره مهم از زیرساخت پشتیبانی ناوگروههای آمریکایی در منطقه (از جفیر در بحرین تا صلاله و دقم در عمان) مورد حمله قرار گرفت. اهمیت کار در پراکندگی اهداف بود؛ چند گره از یک زنجیره پشتیبانی همزمان تحت فشار رفت.
جفیر یکی از گرههای اصلی این شبکه است. Naval Support Activity Bahrain مقر ناوگان پنجم آمریکاست و کنارش ظرفیتهای تعمیر، نگهداری و پشتیبانی لجستیکی قرار دارد. شبکه NAVSUP و Detachment Oman هم در پشتیبانی از شناورهای ناوگان پنجم نقش دارند و این ارتباط تا بنادر دقم و صلاله ادامه پیدا میکند.
وقتی جفیر در روزهای اول جنگ هدف قرار گرفت، موضوع فقط آسیب دیدن چند ساختمان نبود؛ یک گره مهم از شبکهای که باید ناوگان را در منطقه نگه دارد، زیر فشار رفت. اما کار به همین نقطه ختم نشد.در فروردین بندر صلاله هم هدف قرار گرفت و مخازن و زیرساختهایش آسیب دید. صلاله فقط یک بندر تجاری نیست و در شبکه پشتیبانی دریایی آمریکا جایگاه مشخصی دارد. نیروی دریایی آمریکا فعالیت Detachment Oman در آنجا را تأیید کردهاند.
از نظر عملیاتی، جفیر بیشتر گره فرماندهی و لجستیک است و صلاله به بخش سوخت و توزیع منابع نزدیکتر. ضربه به این دو، بخش متفاوت از همان زنجیره را تحت فشار گذاشت.۲۱ تیر هم نوبت دقم شد. نیروی دریایی آمریکا رسما اعلام کرده از این بندر برای لجستیک و تعمیر شناورها استفاده میکند. زیرساختهای سوخترسانی اهمیت دقم را بیشتر میکند.
جفیر، صلاله و دقم را نمیشود سه نقطه جدا دید. این سه نقطه کنار هم تصویر عملیاتی بزرگتری میسازند: پشتیبانی، سوخت، تعمیر و استمرار حضور دریایی.ایران بهجای صرف تمام توان برای انهدام یک ناو هواپیمابر، بخشی از فشار را روی شبکهای آورد که ناوگروه برای ادامه مأموریت به آن وابسته است. هدف فقط انهدام تجهیزات نیست؛ هدف سختتر و پرهزینهتر کردن استمرار عملیات است.
ناو هواپیمابر میتواند مدت زیادی در دریا بماند، اما این استقلال کامل نیست. در مأموریت طولانی، قطعات باید جایگزین شوند، تعمیرات انجام شود، سوخت ومواد غذایی برسد وخدمه فرصت بازیابی داشته باشند.اگر چند نقطه از این زنجیره همزمان آسیب ببیند، فشار فقط روی یک پایگاه نمیماند و روی ریتم عملیاتی و توان حفظ حضور در خط مقدم اثر میگذارد.
این حملات را میتوان در چارچوب Counter-Sustainment دید؛ یعنی ضربه به زنجیرهای که استمرار عملیات را ممکن میکند. هدف الزاما خود پلتفرم رزمی نیست؛هدف مختل کردن شرایطی است که به آن اجازه میدهد با ظرفیت بالا و برای مدت طولانی در منطقه بماند.نمیشود گفت تمام مشکلات امروز لینکلن مستقیما نتیجه این حملات است. مدت طولانی حضور در دریا و شدت عملیات هم نقش داشته؛ اما نمیشود اثر ضربه به زیرساخت پشتیبانی را هم نادیده گرفت.وقتی بخشی از گرههای پشتیبانی آسیب میبیند، آمریکا مجبور میشود بیشتر به مسیرهای جایگزین و ظرفیتهای دورتر تکیه کند. فاصله بین عقبه و خط مقدم بیشتر میشود و هزینه حفظ توان رزمی بالا میرود.
لینکلن هنوز در دریاست و هواپیماهایش پرواز میکنند. اما مسئله فقط این نیست که آیا ناو هنوز توان جنگیدن دارد یا نه. مسئله مهم این است که آمریکا بعد از آسیب دیدن شبکه پشتیبانی،برای حفظ همین سطح از توان چقدر باید بیشتر هزینه کند.در جفیر یک گره لجستیکی هدف قرار گرفت، در صلاله بخشی از زیرساخت سوخت آسیب دید و در دقم گره دیگری تحت فشار رفت. وقتی این نقاط را کنار هم میگذاریم، الگو مشخص میشود:هدف فقط یک ناو نبود؛ شبکهای بود که باید ناو را در خط مقدم نگه دارد.
اگر روایت اصابت «جفیر در آتش» را دیدهاید، این بار تصاویر را فقط بهعنوان لحظه برخورد یک موشک نبینید، به جایگاه آن در شبکه پشتیبانی ناوگان پنجم توجه کنید و آن را کنار حملات به گرههای سوخت و پشتیبانی عمان بگذارید.
گاهی برای فشار آوردن به یک ناوگروه لازم نیست خود ناو را بزنید؛ کافی است زنجیرهای را هدف بگیرید که آن را سرپا نگه میدارد.━━━Field ReportsAnalysis•Assessment
۱.۴K
۱۶:۱۸
حمله به پشت جبهه
در جنگ، همیشه خط مقدم هدف اصلی نیست؛ گاهی باید عقبهای را زد که خط مقدم را تغذیه میکند.
کمپ عریفجان در کویت، یکی از گرههای مهم پشتیبانی و استقرار نیروهای آمریکایی در منطقه است....
این پایگاه در جریان جنگ تحمیلی سوم، ۵۳ بار هدف حملات موشکی و پهپادی قرار گرفت....
#روایت_اصابت━━━━━━━━━━━━Field ReportsAnalysis • Assessment • Context
۱.۴K
۸:۲۲