سلام، منم!۱۲ سالی میشود که فیلم و سریال برایم از یک سرگرمی ساده فراتر رفته. نه اینکه ادعا کنم کارشناس یا منتقد هستم، نه! فقط از یک جایی به بعد، دیدن فیلم و سریال برایم تبدیل شد به یک عادتِ وسواسیِ شیرین. طوری که بدون اینکه بفهمم، کمکم رفتم سراغ خواندن نقدها، تحلیلها، نظرهای مختلف و حتی کتابهای سینمایی. حالا بعد از این همه سال، دلم میخواهد چیزهایی را که یاد گرفتهام، با کسانی در میان بگذارم که مثل خودم از سطحینگری خسته شدهاند.
اینجا چکار میکنیم؟خلاصهی فیلم و سریال که اینترنت پر است! اینجا بیشتر دوست دارم برویم سراغ همان چیزهای ریز و درشتی که معمولاً از چشممان دور میماند:
· یک نما که شاید ساده به نظر برسد اما کلی بارِ معنایی دارد· دیالوگی که انگار چیز دیگری پشتش پنهان شده· آرک شخصیتها در یک سریال چندفصلی که چطور آرامآرام تغییر میکنند· یا حتی یک فلشبک یا نماد که کارگردان با آن خواسته چیزی را به ما بگوید· و البته فیلمهای ایرانی هم جای خودشان را دارند؛ از همان جزئیاتِ ظریفِ کارگردانهای بزرگ خودمان گرفته تا لایههای اجتماعی و روانشناختی که در آثار شاخص سینمای ایران نهفته است.
نه اینکه بخواهم بگویم حتماً حرف من درست است، نه! بیشتر دوست دارم با هم نگاه کنیم، با هم فکر کنیم و از تماشای فیلم و سریال، چه خارجی و چه ایرانی، لذت عمیقتری ببریم.
این متن برای چه کسانی است؟برای کسانی که بعد از تمام شدن فیلم یا سریال، هنوز سوال دارند. برای کسانی که دوست دارند بدانند چرا یک اثر در ذهنشان مانده و دیگری نه. برای کسانی که از نمره دادن و خوب/بد گفتن خسته شدهاند و دنبال «درک کردن» هستند، چه سینمای جهان باشد، چه سینمای خودمان.
بیا و همراه شو، اگر…
· دوست داری فیلم و سریال را عمیقتر ببینی· حوصلهی جزئیات را داری· و از حرفهای کلیشهای خسته شدی
@filmbaztalk
اینجا چکار میکنیم؟خلاصهی فیلم و سریال که اینترنت پر است! اینجا بیشتر دوست دارم برویم سراغ همان چیزهای ریز و درشتی که معمولاً از چشممان دور میماند:
· یک نما که شاید ساده به نظر برسد اما کلی بارِ معنایی دارد· دیالوگی که انگار چیز دیگری پشتش پنهان شده· آرک شخصیتها در یک سریال چندفصلی که چطور آرامآرام تغییر میکنند· یا حتی یک فلشبک یا نماد که کارگردان با آن خواسته چیزی را به ما بگوید· و البته فیلمهای ایرانی هم جای خودشان را دارند؛ از همان جزئیاتِ ظریفِ کارگردانهای بزرگ خودمان گرفته تا لایههای اجتماعی و روانشناختی که در آثار شاخص سینمای ایران نهفته است.
نه اینکه بخواهم بگویم حتماً حرف من درست است، نه! بیشتر دوست دارم با هم نگاه کنیم، با هم فکر کنیم و از تماشای فیلم و سریال، چه خارجی و چه ایرانی، لذت عمیقتری ببریم.
این متن برای چه کسانی است؟برای کسانی که بعد از تمام شدن فیلم یا سریال، هنوز سوال دارند. برای کسانی که دوست دارند بدانند چرا یک اثر در ذهنشان مانده و دیگری نه. برای کسانی که از نمره دادن و خوب/بد گفتن خسته شدهاند و دنبال «درک کردن» هستند، چه سینمای جهان باشد، چه سینمای خودمان.
بیا و همراه شو، اگر…
· دوست داری فیلم و سریال را عمیقتر ببینی· حوصلهی جزئیات را داری· و از حرفهای کلیشهای خسته شدی
۲۹
۱۲:۰۵
فیلمی اخیرا دیدمو خیلی دوستش داشتم که باعث شد یک متن طولانی برایش بنویسم The drama
۲۹
۱۲:۰۸
گفتاری درباره فیلم «دراما» (The Drama)
۲۹
۱۲:۱۰
خب، اول از همه اینکه این فیلم «دراما» (The Drama) واقعاً فیلم خفنی بود. من که اول اومده بودم تماشاش کنم، مثل همیشه اول نظرات رو خوندم. مردم نوشته بودن: «نه، فیلم خوبی نبود»، «اصلاً توقع ما این شکلی نبود» و این حرفها. این کامنتها یه کم خورد تو ذوقم و گفتم ولش کن. راستش رابرت پتینسون (Robert Pattinson) و زندایا (Zendaya) توش بازی کرده بودن، ولی نگاه نکردم و رهایش کردم.
تا اینکه دوباره، در میان فیلمهایی که باید دانلود میکردم، به این فیلم برخوردم. رفتم یه بار دیگه کامنتها رو خوندم. گفتم حالا چند ماه گذشته، بذار ببینم نظرات چه تغییری کرده. دیدم نظرات دو دسته شده: یه عده گفتن «نه، خوبه» و یه عده گفتن «ما تا وسطهاش دیدیم و خسته شدیم». این جمله که «تا وسطش دیدیم و خسته شدیم» برای من همیشه حکم یه معیار رو داره؛ یعنی مرز بین فیلم خوب و بد رو مشخص میکنه. چون اگر تا وسطش خستهات کرده، پس فیلم خوبی نیست. گفتم خب، پس حداقل باید تا وسطهاش جذاب باشه دیگه! دانلودش کردم و دیدمش.
برام خیلی سوال شد که چطور آدم میتونه وسط چنین فیلمی خسته بشه. بعد فهمیدم که داستان از چه قراره. از اینجا به بعد، هشدار اسپویل (Spoiler) میدم؛ پس اگه نمیخواید داستان لو بره، ادامه رو نخونید. ولی بدون اسپویل کردن، واقعاً نمیشه دربارهٔ این فیلم حرف زد.
فیلم داستان یه زوج رو نشون میده که قراره باهمدیگه ازدواج کنن. اولاً باید بگم خیلی عاشق سکانسهایی شدم که توی ذهن شخصیتها رخ میده. فیلم یه سری اتفاقها رو نشون میده که واقعی نیستن و صرفاً توی ذهن شخصیتها دارن رخ میدن؛ یعنی دارن به این فکر میکنن که قضیه اینطوریه.
مثلاً از اون جایی که چارلی (شخصیت رابرت پتینسون) داره متنی رو که باید موقع عروسی بخونه، تمرین میکنه و مینویسه. اون متن معروفی که خارجیها موقع عروسیشون میخونن رو داره آماده میکنه، کلی چیزهای عاشقانه و درجهیک دربارهٔ همسر آیندهاش مینویسه و خیلی خوب جلو میره. یه جایی حتی رفیقش شروع میکنه به اشک ریختن و ما فکر میکنیم که رابطهشون بینقص و عالیست.
اما یه کم که میگذره، یه خصوصیت دیگه از این مرد میبینیم: چارلی آدمیه که رفتارهای اشتباه آدمها براش خیلی مهمه و به راحتی نمیتونه از کنارشون بگذره. چیزی که به نظر من باعث شد من از چهل و پنج دقیقه به بعد نتونم چشم از صفحه بردارم، اینه که مخاطب معمولاً دغدغهٔ چارلی رو درک نمیکنه؛ یعنی اصلاً نمیفهمه چرا چارلی انقدر روی یه مسئله پافشاری میکنه. اون مسئله چیه؟ این که دوستدخترش (زندایا) در نوجوانی قصد داشته یه تفنگ برداره و بره تو مدرسه و شروع کنه به کشتن بچهها، ولی بعداً منصرف شده.
خیلیها میگن: «خب، اگه طرف رو دوست داری، این که مال بچگیش بوده، بچگی که آدم اشتباه نمیکنه؟ بگذر و برو!» اما برای چارلی این قضیه خیلی مهم بود. شاید در درجهٔ اول، اهمیت این موضوع رو تو نگاه دوستاش میدیدیم که یهو گارد خیلی سنگینی نسبت به این قضیه گرفتن و کمکم براش مهم شد. ولی نه، این شکلی نبود؛ چارلی کلاً آدمیه که چیزهای کوچیک رو خیلی بزرگ میکنه و توی مغزش مرورشون میکنه. کمکم شروع میکنه به تحلیل رفتارهای دوستدخترش که ببینه چه اتفاقی افتاده. نکند اون رفتارهای خشونتریزی که گاهی توی رابطه داشتن، به همین قضیه مربوط باشه؟ نکند این دختر یه خشونت پنهانی داره که قراره تو زندگی آیندهشون خیلی اثرگذار باشه؟ پس شروع میکنه به کنکاش دربارهٔ این قضیه و هی میخواد اطلاعات بیشتری به دست بیاره تا ببینه چطور میتونه باهاش کنار بیاد.
تا اینجاش رو از زاویهٔ چارلی داشتیم. میریم سراغ کاراکتر دختر؛ زندایا شخصیتش دختریه که این اتفاق رو اول پنهان کرده بود و توی حالت مستی، وقتی سوال مطرح میشه، موضوع رو درمیون میذاره. اولاً خودش میدونه که این موضوع مهمیه، ولی به هر دلیلی نگفته بوده؛ شاید از قضاوت شدن میترسیده، از کنار گذاشته شدن میترسیده، یا از همین واکنشهایی که الان چارلی داره نشون میده. در نتیجه، خیلی نسبت به این قضیه حساس میشه.
یه سکانس فوقالعاده توی فیلم هست که شب میرسن خونه و دختر میگه: «میخوای حرف بزنیم؟ الان راجع بهش صحبت کنیم؟» چارلی میگه: «نه، الان وقتش نیست. بذار فردا صبح باهمدیگه صحبت کنیم.» اما میخوابه و صبح بیدار میشه و میبینه چارلی رفته بود بیرون که قهوه بگیره. اینجا یکی از همون سکانسهای ذهنی رخ میده که دختر فکر میکنه چارلی رفته پیش رفیقش و داره بهش میگه که این دختر یه روانیه و من نمیتونم باهاش ازدواج کنم. ساقدوش هم داره میگه: «نترس، من پشتتم. باهم یه کاریش میکنیم. تو زنگ بزن به پلیس» و اینا.
تا اینکه دوباره، در میان فیلمهایی که باید دانلود میکردم، به این فیلم برخوردم. رفتم یه بار دیگه کامنتها رو خوندم. گفتم حالا چند ماه گذشته، بذار ببینم نظرات چه تغییری کرده. دیدم نظرات دو دسته شده: یه عده گفتن «نه، خوبه» و یه عده گفتن «ما تا وسطهاش دیدیم و خسته شدیم». این جمله که «تا وسطش دیدیم و خسته شدیم» برای من همیشه حکم یه معیار رو داره؛ یعنی مرز بین فیلم خوب و بد رو مشخص میکنه. چون اگر تا وسطش خستهات کرده، پس فیلم خوبی نیست. گفتم خب، پس حداقل باید تا وسطهاش جذاب باشه دیگه! دانلودش کردم و دیدمش.
برام خیلی سوال شد که چطور آدم میتونه وسط چنین فیلمی خسته بشه. بعد فهمیدم که داستان از چه قراره. از اینجا به بعد، هشدار اسپویل (Spoiler) میدم؛ پس اگه نمیخواید داستان لو بره، ادامه رو نخونید. ولی بدون اسپویل کردن، واقعاً نمیشه دربارهٔ این فیلم حرف زد.
فیلم داستان یه زوج رو نشون میده که قراره باهمدیگه ازدواج کنن. اولاً باید بگم خیلی عاشق سکانسهایی شدم که توی ذهن شخصیتها رخ میده. فیلم یه سری اتفاقها رو نشون میده که واقعی نیستن و صرفاً توی ذهن شخصیتها دارن رخ میدن؛ یعنی دارن به این فکر میکنن که قضیه اینطوریه.
مثلاً از اون جایی که چارلی (شخصیت رابرت پتینسون) داره متنی رو که باید موقع عروسی بخونه، تمرین میکنه و مینویسه. اون متن معروفی که خارجیها موقع عروسیشون میخونن رو داره آماده میکنه، کلی چیزهای عاشقانه و درجهیک دربارهٔ همسر آیندهاش مینویسه و خیلی خوب جلو میره. یه جایی حتی رفیقش شروع میکنه به اشک ریختن و ما فکر میکنیم که رابطهشون بینقص و عالیست.
اما یه کم که میگذره، یه خصوصیت دیگه از این مرد میبینیم: چارلی آدمیه که رفتارهای اشتباه آدمها براش خیلی مهمه و به راحتی نمیتونه از کنارشون بگذره. چیزی که به نظر من باعث شد من از چهل و پنج دقیقه به بعد نتونم چشم از صفحه بردارم، اینه که مخاطب معمولاً دغدغهٔ چارلی رو درک نمیکنه؛ یعنی اصلاً نمیفهمه چرا چارلی انقدر روی یه مسئله پافشاری میکنه. اون مسئله چیه؟ این که دوستدخترش (زندایا) در نوجوانی قصد داشته یه تفنگ برداره و بره تو مدرسه و شروع کنه به کشتن بچهها، ولی بعداً منصرف شده.
خیلیها میگن: «خب، اگه طرف رو دوست داری، این که مال بچگیش بوده، بچگی که آدم اشتباه نمیکنه؟ بگذر و برو!» اما برای چارلی این قضیه خیلی مهم بود. شاید در درجهٔ اول، اهمیت این موضوع رو تو نگاه دوستاش میدیدیم که یهو گارد خیلی سنگینی نسبت به این قضیه گرفتن و کمکم براش مهم شد. ولی نه، این شکلی نبود؛ چارلی کلاً آدمیه که چیزهای کوچیک رو خیلی بزرگ میکنه و توی مغزش مرورشون میکنه. کمکم شروع میکنه به تحلیل رفتارهای دوستدخترش که ببینه چه اتفاقی افتاده. نکند اون رفتارهای خشونتریزی که گاهی توی رابطه داشتن، به همین قضیه مربوط باشه؟ نکند این دختر یه خشونت پنهانی داره که قراره تو زندگی آیندهشون خیلی اثرگذار باشه؟ پس شروع میکنه به کنکاش دربارهٔ این قضیه و هی میخواد اطلاعات بیشتری به دست بیاره تا ببینه چطور میتونه باهاش کنار بیاد.
تا اینجاش رو از زاویهٔ چارلی داشتیم. میریم سراغ کاراکتر دختر؛ زندایا شخصیتش دختریه که این اتفاق رو اول پنهان کرده بود و توی حالت مستی، وقتی سوال مطرح میشه، موضوع رو درمیون میذاره. اولاً خودش میدونه که این موضوع مهمیه، ولی به هر دلیلی نگفته بوده؛ شاید از قضاوت شدن میترسیده، از کنار گذاشته شدن میترسیده، یا از همین واکنشهایی که الان چارلی داره نشون میده. در نتیجه، خیلی نسبت به این قضیه حساس میشه.
یه سکانس فوقالعاده توی فیلم هست که شب میرسن خونه و دختر میگه: «میخوای حرف بزنیم؟ الان راجع بهش صحبت کنیم؟» چارلی میگه: «نه، الان وقتش نیست. بذار فردا صبح باهمدیگه صحبت کنیم.» اما میخوابه و صبح بیدار میشه و میبینه چارلی رفته بود بیرون که قهوه بگیره. اینجا یکی از همون سکانسهای ذهنی رخ میده که دختر فکر میکنه چارلی رفته پیش رفیقش و داره بهش میگه که این دختر یه روانیه و من نمیتونم باهاش ازدواج کنم. ساقدوش هم داره میگه: «نترس، من پشتتم. باهم یه کاریش میکنیم. تو زنگ بزن به پلیس» و اینا.
۲۹
۱۲:۱۱
ولی در سکانس بعد، چارلی با یه قهوه مرتب و منظم برمیگرده و میگه: «میخوایم باهم صحبت کنیم.» این سکانس واقعاً عالیه؛ چون حداقل برای من بارها پیش اومده که یه اتفاقی افتاده و من دیوانهوار داشتم به سناریوهای بد فکر میکردم، در حالی که اصلاً اون چیزها نبوده.
از این نقطه به بعد، بحث اصلی فیلم، بحث اعتماد از دسترفتهست. یه سوال اساسی مطرح میشه: اگه پارتنرمان رو کامل نشناسیم، آیا هنوزم میتونیم به همون شکل قبلی دوستش داشته باشیم؟ این دقیقاً همون اتفاقیه که باعث میشه چارلی حتی متن سخنرانی عروسیش رو عوض کنه و به جای جملهٔ «تو رو در همه حال دوست خواهم داشت»، بگه: «الان در وجود من یه شکی شکل گرفته که یعنی چی تو میخواستی توی بچگیت همچین کاری بکنی؟ و اگه همچنان این روحیه در تو وجود داشته باشه، من باید چیکار کنم؟»
از اینجا به بعد، فیلم خیلی خوب چالش رو نشون میده؛ چالشی که توی هر رابطهای ممکنه رخ بده. این موضوع توی همهٔ کارهاشون اثرگذار بود؛ از عکس گرفتن گرفته تا گل خریدن. همه حس میکردن یه چیزی اینجا اضافهست و همه هم داشتند متوجه میشدن.
فیلم به وضوح داره از «بخشش» به «فراموش کردن و ادامه دادن زندگی» حرکت میکنه. اینکه ببینیم این مسئله رو باید فراموش کنیم، چون نمیشه حلش کرد؛ نمیتونیم به پانزده سالگی برگردیم و کاری که اون میخواسته انجام بده رو انجام ندیم. تنها راه برای برگشتن به مسیر عروسی، اینه که این قضیه رو فراموش کنیم.
یه جای کار، وسط دعواشون، دختر میاد کنار چارلی میشینه و میگه: «میخوایم همیشه از اول شروع کنیم.» بعد میشینه کنارش و نقش بازی میکنه؛ طوری که انگار چارلی رو نمیشناسه و بهش میگه: «سلام، چطوری؟» چارلی میگه: «نه، این کار رو نمیخوام انجام بدم.» اما زندایا توی نقشش باقی میمونه و میگه: «بیا از اول شروع کنیم. فرض کن نه تو من رو میشناسی، نه من تو رو. میخوایم باهم حرف بزنیم و تو فرض کن این قضیه رو راجع به من نمیدونی.» اما اینجا چارلی برمیگرده و میگه: «نه، نمیخوام این کار رو بکنم. من این قضیه رو میدونم و فراموشش میکنم.»
یه نقطه میرسه که چارلی یه کارِ نزدیک به خیانت رو انجام میده و این قضیه تو عروسی افشا میشه، دعوا میشه و همه چیز به هم میریزه. در نهایت، خود چارلی هم فهمیده بود که اشتباه کرده. اول فیلم قرار گذاشته بودن که بعد از عروسی برن یه جای معمولی و بشینن غذا بخورن. ولی چارلی میره اونجا و زندایا همون شب، خیالیش رو افشا میکنه و میگه: «ببین، من این قضیهٔ خیالت رو کامل میفهمم. فرض کنیم من رو نمیشناسی، انگار بار اول همدیگه رو دیدیم.» چارلی هم به این قضیه پا میده و میگه: «آره، خیلی خوبه. فرض کنیم هیچ اتفاقی نیفتاده. من اون کار رو انجام ندادم تا تو هم اون کار رو انجام ندادی.» و این قضیه رو رد میکنن و میرن جلو.
شما به عنوان مخاطب برمیگردی و میگی: «آره، واقعاً زندایا اون کار رو انجام نداده؛ میخواسته انجام بده ولی انجام نداده. پس دلیلی نداره که من اون رو گناهکار بدونم.» جالب اینجاست که توی فیلم کاراکتری وجود داره (همون رفیق چارلی) که مدام به چارلی حس عذاب وجدان میده. این کاراکتر که قرار نبوده شرور باشه، همه چیز رو از نظر مخاطب بزرگتر جلوه میده و ما نمیخوایم چارلی رو اذیت کنیم.
اما بیایم یه نگاه دیگه بکنیم. یه نفر میخواسته وارد یه مدرسه بشه و اون اتفاق رو رقم بزنه؛ اتفاقی که توی آمریکا خیلی وحشتناکه. همهٔ اخلاقیات هم تغییر کرده، ولی منصرف شده و انجامش نداده. حالا من میخوام با این آدم ازدواج کنم. اینجاست که سوال بزرگ مطرح میشه: عشق و دوست داشتن تا کجا میتونه شما رو جلو ببره؟ چه چیزی رو به عنوان مخاطب میپذیرید و چه چیزی رو رد میکنید؟ و این به چه چیزهایی بستگی داره؟
در مرحلهٔ اول، این قضیه به خود چارلی بستگی داره که چقدر میتونه اشتباهات دیگران رو بپذیره، چقدر میتونه درک کنه و ازش عبور کنه. این کار به ذهن باز و مثبتی نیاز داره. اما فیلم حتی نشون میده که گاهی اوقات عشق هم کافی نیست برای عبور از این قضیه؛ تا زمانی که خودت یه کار اشتباه انجام بدی و خودت رو جای طرف مقابل ببینی. تازه اون موقع حس میکنی که چقدر جای کسی که اشتباه کرده سخته؛ کسی که یه زمانی میخواسته همچین کاری بکنه ولی الان اون آدم نیست. تازه اون لحظه میتونی از این قضیه عبور کنی و پاسخ درست بدی. برای اینکه بتونی کسی رو ببخشی و قضیهای رو فراموش کنی، باید خودت رو جای اون بذاری تا بتونی ازش عبور کنی.
فیلم فوقالعاده بود. واقعاً کمتر فیلمی باعث میشه من همچین متن طولانیای براش بنویسم.
@filmbaztalk
از این نقطه به بعد، بحث اصلی فیلم، بحث اعتماد از دسترفتهست. یه سوال اساسی مطرح میشه: اگه پارتنرمان رو کامل نشناسیم، آیا هنوزم میتونیم به همون شکل قبلی دوستش داشته باشیم؟ این دقیقاً همون اتفاقیه که باعث میشه چارلی حتی متن سخنرانی عروسیش رو عوض کنه و به جای جملهٔ «تو رو در همه حال دوست خواهم داشت»، بگه: «الان در وجود من یه شکی شکل گرفته که یعنی چی تو میخواستی توی بچگیت همچین کاری بکنی؟ و اگه همچنان این روحیه در تو وجود داشته باشه، من باید چیکار کنم؟»
از اینجا به بعد، فیلم خیلی خوب چالش رو نشون میده؛ چالشی که توی هر رابطهای ممکنه رخ بده. این موضوع توی همهٔ کارهاشون اثرگذار بود؛ از عکس گرفتن گرفته تا گل خریدن. همه حس میکردن یه چیزی اینجا اضافهست و همه هم داشتند متوجه میشدن.
فیلم به وضوح داره از «بخشش» به «فراموش کردن و ادامه دادن زندگی» حرکت میکنه. اینکه ببینیم این مسئله رو باید فراموش کنیم، چون نمیشه حلش کرد؛ نمیتونیم به پانزده سالگی برگردیم و کاری که اون میخواسته انجام بده رو انجام ندیم. تنها راه برای برگشتن به مسیر عروسی، اینه که این قضیه رو فراموش کنیم.
یه جای کار، وسط دعواشون، دختر میاد کنار چارلی میشینه و میگه: «میخوایم همیشه از اول شروع کنیم.» بعد میشینه کنارش و نقش بازی میکنه؛ طوری که انگار چارلی رو نمیشناسه و بهش میگه: «سلام، چطوری؟» چارلی میگه: «نه، این کار رو نمیخوام انجام بدم.» اما زندایا توی نقشش باقی میمونه و میگه: «بیا از اول شروع کنیم. فرض کن نه تو من رو میشناسی، نه من تو رو. میخوایم باهم حرف بزنیم و تو فرض کن این قضیه رو راجع به من نمیدونی.» اما اینجا چارلی برمیگرده و میگه: «نه، نمیخوام این کار رو بکنم. من این قضیه رو میدونم و فراموشش میکنم.»
یه نقطه میرسه که چارلی یه کارِ نزدیک به خیانت رو انجام میده و این قضیه تو عروسی افشا میشه، دعوا میشه و همه چیز به هم میریزه. در نهایت، خود چارلی هم فهمیده بود که اشتباه کرده. اول فیلم قرار گذاشته بودن که بعد از عروسی برن یه جای معمولی و بشینن غذا بخورن. ولی چارلی میره اونجا و زندایا همون شب، خیالیش رو افشا میکنه و میگه: «ببین، من این قضیهٔ خیالت رو کامل میفهمم. فرض کنیم من رو نمیشناسی، انگار بار اول همدیگه رو دیدیم.» چارلی هم به این قضیه پا میده و میگه: «آره، خیلی خوبه. فرض کنیم هیچ اتفاقی نیفتاده. من اون کار رو انجام ندادم تا تو هم اون کار رو انجام ندادی.» و این قضیه رو رد میکنن و میرن جلو.
شما به عنوان مخاطب برمیگردی و میگی: «آره، واقعاً زندایا اون کار رو انجام نداده؛ میخواسته انجام بده ولی انجام نداده. پس دلیلی نداره که من اون رو گناهکار بدونم.» جالب اینجاست که توی فیلم کاراکتری وجود داره (همون رفیق چارلی) که مدام به چارلی حس عذاب وجدان میده. این کاراکتر که قرار نبوده شرور باشه، همه چیز رو از نظر مخاطب بزرگتر جلوه میده و ما نمیخوایم چارلی رو اذیت کنیم.
اما بیایم یه نگاه دیگه بکنیم. یه نفر میخواسته وارد یه مدرسه بشه و اون اتفاق رو رقم بزنه؛ اتفاقی که توی آمریکا خیلی وحشتناکه. همهٔ اخلاقیات هم تغییر کرده، ولی منصرف شده و انجامش نداده. حالا من میخوام با این آدم ازدواج کنم. اینجاست که سوال بزرگ مطرح میشه: عشق و دوست داشتن تا کجا میتونه شما رو جلو ببره؟ چه چیزی رو به عنوان مخاطب میپذیرید و چه چیزی رو رد میکنید؟ و این به چه چیزهایی بستگی داره؟
در مرحلهٔ اول، این قضیه به خود چارلی بستگی داره که چقدر میتونه اشتباهات دیگران رو بپذیره، چقدر میتونه درک کنه و ازش عبور کنه. این کار به ذهن باز و مثبتی نیاز داره. اما فیلم حتی نشون میده که گاهی اوقات عشق هم کافی نیست برای عبور از این قضیه؛ تا زمانی که خودت یه کار اشتباه انجام بدی و خودت رو جای طرف مقابل ببینی. تازه اون موقع حس میکنی که چقدر جای کسی که اشتباه کرده سخته؛ کسی که یه زمانی میخواسته همچین کاری بکنه ولی الان اون آدم نیست. تازه اون لحظه میتونی از این قضیه عبور کنی و پاسخ درست بدی. برای اینکه بتونی کسی رو ببخشی و قضیهای رو فراموش کنی، باید خودت رو جای اون بذاری تا بتونی ازش عبور کنی.
فیلم فوقالعاده بود. واقعاً کمتر فیلمی باعث میشه من همچین متن طولانیای براش بنویسم.
۳۱
۱۲:۱۱
از سریال هایی که فعلا دنبال میکنم House of dragon Rick and Morty به تناسب راجع به همه شون حرف خواهیم زد.
@filmbaztalk
۳۰
۱۲:۲۱