عکس پروفایل 📍تلنگر | مصطفی‌ سلیمانی

📍تلنگر | مصطفی‌ سلیمانی

۶۸۴ عضو
thumbnail
undefinedدر ستایشِ عقب افتادن(مگر همیشه جلو بودن، نشانه‌ی خوب زیستن است؟)undefined #مصطفی_سلیمانی
undefined جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم، مسابقه را از همان کودکی شروع می‌کند. اول شاگرد اول بودن، بعد دانشگاه بهتر، شغل بهتر، خانه بهتر، سفرهای بیشتر و زندگی‌ای که باید از زندگی دیگران عقب نماند. انگار کسی سوت آغاز یک دوی بی‌پایان را زده و ما، حتی وقتی خسته‌ایم، همچنان می‌دویم. نه برای رسیدن به جایی مشخص، بلکه برای جا نماندن از بقیه.
undefined اما شاید یکی از شریف‌ترین اتفاق‌های زندگی، همین عقب افتادن باشد. عقب افتادن از مسابقه‌ای که هیچ‌وقت برای شرکت در آن ثبت‌نام نکرده بودیم. چه کسی گفته باید هم‌زمان با بقیه عاشق شد؟ چه کسی گفته باید تا فلان سن، فلان مقدار پول داشت؟ چه کسی قانون گذاشته که زندگی، یک جدول زمان‌بندی مشترک دارد؟
undefined تاریخ، برخلاف تصور ما، چندان عاشق آدم‌های عجول نبوده است. بسیاری از ایده‌های بزرگ، بسیاری از کتاب‌های ماندگار و بسیاری از انسان‌های پخته، محصول تأخیر بوده‌اند، نه شتاب. میوه‌ای که زود برسد، لزوماً شیرین‌تر نیست. بعضی چیزها، فقط در زمان خودش معنا پیدا می‌کنند.
undefined روان‌شناسان می‌گویند بخش بزرگی از اضطراب انسان مدرن، نه از نداشتن، بلکه از مقایسه کردن می‌آید. ما کمتر از آنچه تصور می‌کنیم، از زندگی خودمان ناراضی هستیم؛ بیشتر از این ناراحتیم که چرا دیگری جلوتر به نظر می‌رسد. شبکه‌های اجتماعی هم این توهم را کامل‌تر کرده‌اند. آنجا همه در حال رسیدن‌اند و فقط ما هستیم که احساس می‌کنیم جا مانده‌ایم.
undefined شاید مسئله این باشد که «عقب افتادن» را با «شکست خوردن» اشتباه گرفته‌ایم. در حالی که گاهی عقب افتادن، نوعی مقاومت است. مقاومت در برابر شتابی که روح را فرسوده می‌کند. مقاومت در برابر این وسوسه که ارزش خودمان را با سرعت دیگران اندازه بگیریم.
undefined فیلسوفان رواقی می‌گفتند انسان آزاد، کسی نیست که همه چیز را به دست آورده باشد؛ کسی است که اسیر مقایسه نباشد. و راستش، چه زندانی‌ای سخت‌تر از این که آدم، تمام عمرش را با متر دیگران اندازه بگیرد؟
undefined بعضی عقب افتادن‌ها، در حقیقت کنار کشیدن‌اند. مثل مسافری که وسط راه، ماشین را کنار می‌زند تا غروب را تماشا کند، در حالی که بقیه با عجله از کنارش رد می‌شوند. شاید آن‌ها زودتر برسند، اما او چیزی را دیده که دیگران از دست داده‌اند.
undefined عجیب است؛ خیلی از زیباترین چیزهای دنیا با عجله به دست نمی‌آیند. عشق، بلوغ، آرامش، دوستی و حتی فهمیدن خودمان، همه از جنس رسیدن‌های آهسته‌اند. انگار زندگی، بعضی از هدیه‌هایش را فقط به کسانی می‌دهد که آن‌قدر شجاعت دارند که گاهی از صف مسابقه بیرون بیایند.
undefined شاید قرار نبوده همه اول باشند. شاید اصلاً قرار نبوده همه به یک جا برسند. شاید بخشی از بلوغ، همین باشد که آدم یک روز، وسط این هیاهوی بزرگ، دستش را بالا ببرد و با لبخندی آرام بگوید:
«اشکالی ندارد...اگر کمی عقب افتاده باشم.من که برای مسابقه نیامده بودم؛آمده بودم زندگی کنم.»
#در_ستایش ۴undefinedundefined https://ble.ir/filsofak
undefined۳۶
undefined۶
undefined۱
undefined۱
undefined۱

۱.۱K

۲۱:۱۷

thumbnail
undefinedبدنِ سخنگو(وقتی بدن به جای ما حرف می‌زند، چه چیزی را پنهان کرده‌ایم؟)undefined #مصطفی_سلیمانی
«رنجی که به زبان نمی‌رسد، به بدن می‌نشیند.بیماری‌های روان‌تنی، نامه‌هایی هستند که به مقصد نرسیده‌اند.»undefined ژک آلن میلر
undefined بعضی آدم‌ها قبل از آن‌که گریه کنند، سردرد می‌گیرند. قبل از آن‌که خشمگین شوند، معده‌شان می‌پیچد. قبل از آن‌که از پا بیفتند، کمرشان درد می‌گیرد. انگار بدن، زودتر از صاحبش متوجه ماجرا می‌شود. جایی درون ما، دستگاهی وجود دارد که حقیقت را ثبت می‌کند؛ حتی وقتی خودمان حاضر نیستیم آن را ببینیم. به همین دلیل است که گاهی پزشک می‌گوید «مشکل خاصی پیدا نکردیم»، اما درد همچنان سر جای خودش مانده است؛ مثل نامه‌ای که فرستنده‌اش معلوم است، اما گیرنده از باز کردنش امتناع می‌کند.
■ ما انسان‌ها موجوداتی سخنگو هستیم، اما عجیب است که بخش بزرگی از زندگی‌مان را بدون گفتن سپری می‌کنیم. از کودکی یاد می‌گیریم بعضی چیزها را نگوییم؛ «ناراحتش نکن»، «اعتراض نکن»، «آبرو می‌رود»، «صبور باش». کم‌کم به جای بیان احساسات، آن‌ها را انبار می‌کنیم. خشم‌ها در انبار می‌مانند، سوگ‌ها در انبار می‌مانند، ترس‌ها در انبار می‌مانند. اما هیچ انباری بی‌نهایت ظرفیت ندارد. آنچه از دهان بیرون نمی‌آید، گاهی از مسیر دیگری راه خودش را پیدا می‌کند.
■ پزشک و روانکاو اتریشی، زیگموند فروید، بیش از یک قرن پیش متوجه شد که بعضی رنج‌ها لباس جسم می‌پوشند. او بیمارانی را می‌دید که دستشان فلج شده بود، اما هیچ آسیب عصبی نداشتند؛ چشمشان نمی‌دید، اما چشم سالم بود. فروید همه پاسخ‌ها را پیدا نکرد، اما یک سؤال مهم را مطرح کرد: آیا ممکن است بدن، صحنه‌ای باشد که روان روی آن نمایش اجرا می‌کند؟ امروز دانش پزشکی پاسخ پیچیده‌تر و دقیق‌تری به این پرسش می‌دهد، اما اصل ماجرا همچنان پابرجاست؛ میان ذهن و بدن، دیوار بتنی وجود ندارد.
■ جامعه مدرن هم در این میان بی‌تقصیر نیست. ما در عصری زندگی می‌کنیم که عملکرد را می‌ستاید و احساس را مزاحم می‌داند. باید کار کنیم، تولید کنیم، لبخند بزنیم، موفق باشیم. کمتر کسی می‌پرسد: «واقعاً حالت چطور است؟» نتیجه آن است که بسیاری از آدم‌ها به جای تجربه کردن احساساتشان، آن‌ها را مدیریت می‌کنند؛ به جای سوگواری، مشغول می‌شوند؛ به جای خشم، سکوت می‌کنند؛ به جای ترس، وانمود به قدرت می‌کنند. اما احساسات دفن نمی‌شوند؛ فقط محل زندگی‌شان را عوض می‌کنند.
■ شاید به همین دلیل باشد که گاهی یک درد مزمن، بیش از یک علامت پزشکی است. نه به این معنا که بیماری واقعی نیست یا فقط «توهم» است؛ بلکه به این معنا که بدن می‌تواند حامل معنایی باشد. هر درد، پیامی نیست؛ اما بعضی دردها پیام دارند. پرسش مهم این است: این درد چه زمانی شروع شد؟ پس از کدام فقدان؟ کدام جدایی؟ کدام شکست؟ کدام خشم فروخورده؟ گاهی تاریخچه یک درد، از خود درد مهم‌تر است.
■ در زبان فارسی می‌گوییم «دلم شکست»، «جگرم سوخت», «نفس کم آوردم». این‌ها فقط استعاره نیستند. انسان قرن‌ها پیش از آن‌که علوم اعصاب متولد شوند، می‌دانست که احساسات در بدن ردپا می‌گذارند. زبان روزمره ما آرشیوی از این تجربه‌های کهن است. بدن و روان دو همسایه نیستند؛ یک خانه‌اند که از دو پنجره دیده می‌شوند.
■ شاید درمان همیشه از دارو شروع نشود؛ گاهی از یک گفت‌وگوی صادقانه آغاز می‌شود. از لحظه‌ای که فرد بتواند نامی برای رنجش پیدا کند. آنچه نام دارد، قابل فهم می‌شود و آنچه فهمیده شود، کمتر نیاز دارد خود را در قالب درد پنهان کند. روان‌شناسان سال‌هاست بر اهمیت «بیان هیجانی» تأکید می‌کنند؛ نه برای سبک شدن شاعرانه، بلکه برای جلوگیری از انباشته شدن تجربه‌هایی که دیر یا زود راهی برای ظهور پیدا می‌کنند.
■ بدن دشمن ما نیست. وقتی درد می‌گیرد، اغلب در حال خیانت نیست؛ در حال اطلاع‌رسانی است. شاید بعضی بیماری‌های روان‌تنی را بتوان آخرین تلاش بدن برای رساندن نامه‌ای دانست که سال‌ها پشت درِ زبان مانده است. نامه‌ای که فقط یک جمله روی پاکت آن نوشته شده: «لطفاً مرا بخوان.» و چه‌بسا بسیاری از دردها، درست از همان روزی آرام‌تر شوند که سرانجام کسی این نامه را باز کند؛ حتی اگر آن «کسی»، خودِ ما باشیم.
#اتاق_درمان ۹undefinedundefined https://ble.ir/filsofak
undefined۱۸
undefined۴
undefined۲
undefined۲
undefined۱
undefined۱

۸۰۲

۲۲:۴۲

بازارسال شده از کانال انجمن ادبی موژ
thumbnail
undefinedانجمن ادبی موژ برگزار می‌کند:نشست پنجاهم
undefined موضوع آموزش: «چرا بعضی خاطره‌ها روایت می‌شوند و بعضی نه؟»undefined مدرس: دکتر مصطفی سلیمانی undefined میهمانان:undefinedفاطمه رامندی با روایت «نقطه امن من»undefinedمریم الماسی با روایت «در حال اتصال...»
undefined یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰.undefined برای دریافت لینک جلسه و اطلاعات بیشتر: در بله و تلگرام به آیدی زیر پیام بدهید. undefined @atefedelkhoshآدرس کانال موژ در تلگرام:@anjoman_moozhآدرس کانال موژ در بله:@anjoman_mooozh

۴۲

۱۵:۳۴

03 Beach Return.mp3

۰۱:۰۴-۲.۵۴ مگابایت
#موسیقی_متنسریال: Three Women
undefinedundefined https://ble.ir/filsofak
undefined۵
undefined۱

۴۰۴

۲۰:۵۰

thumbnail
#فیلم_خوب_ببینیم
undefinedاز روی جسدت رد شَممحصول ۲۰۲۶ آمریکاundefinedبرای چه کسانی جذابه؟ژانر‌های کمدی-اسلشر، کمدی-دلهره
#معرفی_فیلم#تحلیل_فیلم
امتیاز من:undefinedundefinedundefined️ از ۵
undefinedundefined https://ble.ir/filsofak
undefined۵
undefined۱

۳۷۴

۱۰:۵۶

thumbnail
undefined در گردهمایی «تاکستان زنجان» درباره جنگ، زخم و نوشتن سخن خواهم گفت؛ از کلمه‌هایی که می‌توانند رنج را به مسیر التیام بدل کنند.#مصطفی_سلیمانی
undefined چهارشنبه ۲۰ خردادundefined کتابخانه سهروردی زنجان
undefinedundefined https://ble.ir/filsofak
undefined۱۰
undefined۵
undefined۱
undefined۱

۶۳۷

۱۱:۱۴

بازارسال شده از مهرانه | انجمن خیریه حمایت از بیماران مبتلا به سرطان
thumbnail
کارگاه نوشتن درمانی
زمان: پنج‌شنبه ۲۱ خرداد از ساعت ۱۰ الی ۱۳
تلفن هماهنگی کمیته مددکاری مهرانه: ۰۲۴-۳۳۰۴۴۱۰۸
با #مهرانه همراه باشيد در: undefined: @mehranehcharityhttp://www.mehranehcharity.ir

۳۴

۱۲:۰۶

Del tanha -دل تنها-.mp3

۰۱:۵۹-۱.۸۵ مگابایت
#موسیقی
چانه زدن بلد نیستم؛ نه با فروشنده‌ها، نه با زندگی، نه حتی با عشق. اگر چیزی بیشتر از ارزشش طلب کند، آرام تشکر می‌کنم و کنار می‌روم. اما تو استثنای تمام قانون‌های منی؛ تنها جایی که دلم خواست بایستم، بمانم و برای داشتنش کوتاه نیایم. من با دنیا اهل چانه زدن نیستم، اما برای چند لحظه بیشتر کنار تو بودن، برای یک لبخندت، برای ماندن در دلِ تو، حاضرم تمام واژه‌هایی را که بلد نیستم یاد بگیرم.undefined #مصطفی_سلیمانی
undefinedundefined https://ble.ir/filsofak
undefined۱۴
undefined۳
undefined۱

۳۰۵

۸:۳۴

thumbnail
undefinedردِ انگشتِ خاطره(آیا رهایی، فراموش کردن است؟)undefined #مصطفی_سلیمانی
«درمان از فراموشی حاصل نمی‌شود، از یادآوری بدون احساس درد حاصل می‌شود!»ــ فروید
undefinedآدم گاهی سال‌ها صرفِ فراموش کردن چیزی می‌کند که قرار نبوده فراموش شود. انگار نشسته باشد کنار رودخانه و با دو دستش بخواهد جلوی آب را بگیرد. خسته می‌شود، دست‌هایش درد می‌گیرند، اما آب، راه خودش را پیدا می‌کند. خاطره‌ها هم همین‌طورند. آن‌ها برای ماندن ساخته شده‌اند، نه برای حذف شدن.
undefinedما از درد فرار می‌کنیم، نه از خاطره. از لرزیدن صدا هنگام گفتن یک اسم، از بغضی که بی‌خبر میان یک عصر معمولی سبز می‌شود، از خیابانی که هنوز بوی کسی را می‌دهد که سال‌هاست رفته است. وگرنه مگر می‌شود از خودِ زندگی فرار کرد؟ مگر می‌شود تکه‌ای از گذشته را برید و وانمود کرد که هیچ‌وقت وجود نداشته است؟
undefinedبعضی‌ها فکر می‌کنند خوب شدن یعنی دیگر چیزی به یاد نیاوری. اما مگر مادری، تولد فرزندش را فراموش می‌کند؟ مگر کسی که عزیزی را از دست داده، می‌تواند جای خالی او را از حافظه‌اش پاک کند؟ آدم‌ها فراموش نمی‌کنند؛ فقط یاد می‌گیرند با جای خالی‌ها زندگی کنند.
undefinedدرد، در حقیقت، اصرارِ زندگی برای دیده شدن است. زخمی که نادیده گرفته می‌شود، آرام نمی‌گیرد. درست مثل کودکی که هرچه بیشتر نادیده‌اش بگیری، بلندتر صدایت می‌زند. شاید به همین خاطر است که بعضی غم‌ها، سال‌ها بعد، از پشت یک آهنگ قدیمی یا بوی یک عطر آشنا، دوباره سر برمی‌آورند؛ نه برای اینکه ما را بشکنند، بلکه برای اینکه بالاخره دیده شوند.
undefinedزمان، برخلاف چیزی که می‌گویند، درمانگر نیست. زمان فقط می‌گذرد. این ما هستیم که یا در کنار خاطره‌ها پیر می‌شویم، یا با آن‌ها آشتی می‌کنیم. و آشتی، چیز عجیبی است. یعنی هنوز بتوانی به گذشته نگاه کنی، اما دیگر لازم نباشد چشم‌هایت را ببندی.
undefinedرهایی، شاید شبیه عبور از کنار خانه‌ای قدیمی باشد. خانه‌ای که روزگاری همه دنیایت در آن خلاصه می‌شد. می‌ایستی، نگاهی می‌اندازی، لبخندی محو روی صورتت می‌نشیند و بعد، آرام به راهت ادامه می‌دهی. نه برای اینکه آن خانه بی‌اهمیت شده، بلکه چون دیگر زندانیِ دیوارهایش نیستی.
undefinedبعضی زخم‌ها هیچ‌وقت محو نمی‌شوند؛ فقط از سوزش می‌افتند. مثل جای بخیه‌ای روی تن که هنوز هست، اما دیگر درد ندارد. نگاهش می‌کنی و به جای ناله، داستانی به یادت می‌آید؛ داستان آدمی که روزی شکست، گریه کرد، زمین خورد، اما همان‌جا نماند.
undefinedشاید شفای واقعی، نه در پاک کردن رد انگشتِ خاطره، که در همین باشد؛ در اینکه بتوانی گذشته را به یاد بیاوری و قلبت دیگر از جا کنده نشود. اینکه نام‌ها هنوز نام باشند، تصویرها هنوز تصویر، اما درد، بار و بندیلش را جمع کرده باشد و بی‌صدا رفته باشد.
undefinedو شاید بزرگ شدن، چیزی جز این نباشد؛ اینکه یاد بگیری بعضی چیزها قرار نیست از یادت بروند. قرار است دیگر تو را از پا نیندازند.
#اتاق_درمان ۱۰undefinedundefined https://ble.ir/filsofak
undefined۱۶
undefined۴
undefined۳
undefined۱

۳۵۸

۲۳:۵۷

بازارسال شده از کانال انجمن ادبی موژ
نشست پنجاه‌ویکم
چرا نبودن روایت می‌سازد؟مدرس: دکتر مصطفی سلیمانی
خلاصه آموزش، به‌قلم: #فاطمه_رامندی
undefinedبعضی وقت‌ها فکر می‌کنیم روایت یعنی تعریف کردن اتفاق. چیدن چند حادثه کنار هم. اما واقعیت این است که روایت از کمبود و خلأ ساخته می‌شود.
undefined "قصه فرزند فقدان است."یعنی تا زمانی که همه‌چیز سر جایش هست، آرزویی شکل نگرفته، کسی ما را ترک نکرده، حرکتی هم نیست. اما به محض از دست دادن چیزی روایت آغاز می‌شود.
اتفاق‌های معمولی و روال بدون هیچ کمبودی تنها گزارش است. هیچ مساله‌ای وجود ندارد که ذهن درگیرش شود. پس روایتی هم نیست. لحظه‌ای که یک نبودن آغاز می‌شود، سؤال‌‌های ما شکل می‌گیرد. و موتور هر روایتی سؤالاتی است که یک حادثه برای ما رقم می‌زند.
undefined خاطرات ما هم امروزه دور یک فقدان شکل می‌گیرد. از خانه‌ی کودکی‌مان که دیگر وجود ندارد. مادربزرگی که دیگر کنارمان نیست. مهاجرتی که ما را در خودش فرو برده. عشقی که تمام شده و حالا سیل اشک و دل‌تنگی ما را برداشته است.
خاطرات بوی دل‌تنگی می‌دهد. چون دل‌تنگی روایت‌ساز است. در خیلی از داستان‌های دنیا عاشق و معشوق از هم دور می‌شوند و داستان متولد می‌شود. موانع‌ و فاصله‌ها هم می‌توانند روایت‌ساز شوند. قصه از کمبود‌ها شکل و شمایل به خودش می‌گیرد.
undefined یک اصل مهم؛شخصیت‌ها به خاطر داشته‌هاشان حرکت نمی‌کنند‌. به خاطر نداشته‌های‌شان حرکت می‌کنند. قهرمان داستان دنبال چیزی می‌رود که ندارد. تنهایی باعث می‌شود ما سراغ چیزی برویم. نیاز باعث حرکت است نه اشباع! هر جا حرکتی دیدید یک کمبود را هم پشتش ببینید. معنا ساخته می‌شود وقتی یک غایب بزرگ وجود دارد. یا مثلا خانواده‌ای فروپاشیده، گذشته‌ی از دست رفته. و تلاش یک انسان برای فهم یا جبران یک فقدان است.
ما می‌توانیم از وسایلی که دیگر صاحب‌شان وجود ندارد، بشقابی تنها روی میز، یا یک قاب عکس روی دیوار روایت بسازیم. هر فقدانی می‌توان داستان‌ساز باشد. همسری که هست و صمیمیتی که نیست. پدری که هست و حمایتی که نیست. آدمی که هست اما حضورش احساس نمی‌شود.
undefined پس روایت از جای خالی کسی که نیست شروع می‌شود‌!انسان‌ها بیشتر از زخم‌های‌شان حرف می‌زنند نه موفقیت‌هاشان. از فقدان حرف می‌زنند. از فقدان عشق، توجه، محبت، یا یک نفر. آدم‌ها تلاش می‌کنند با یک جای خالی کنار بیایند.
انسان کامل که داستان ندارد. کمبود آدم را به راه می‌اندازد. علم از ندانستن به دست می‌آید، دعا از احتیاج می‌آید، تلاش و تکاپو از فقدان و روایت از نبودن آغاز می‌شود.
undefinedیک سوال اصلی:هنگام شروع روایت از خودتان بپرسید شخصیتی که در داستان خود می‌کارم چه چیزی ندارد؟ فقدان‌ش چیست؟ از چه چیزی محروم شده؟
آدم‌ها با داشته‌های‌شان حرکت می‌کنند اما با نداشتن‌هاشان روایت می‌سازند. ببین چه چیزی نداری؟ و حالا روایت کن. وقتی کسی می‌رود روایت آغاز می‌شود. وقتی چیزی را، کسی را، مکانی را ترک می‌کنیم حالا عزیز می‌شود. چون فقدان را احساس می‌کنیم. بعضی خاطره‌ها وقتی دست‌ ما بهشان نمی‌رسد شروع می‌کنند به روایت شدن.
undefined بزرگ‌ترین راز این است؛گاهی نیست، نبودن، فقدان، صدایش از هست، بودن، داشتن بلندتر است. پس روایت کنید از آن‌چه نیست!

undefined این‌جا موژ است؛ جایی برای جاری‌شدن واژه‌ها و آغاز قصه‌های تازه.undefinedآدرس موژ در کوچه‌پس‌کوچه‌های اینستاگرام و تلگرام:
undefined @anjoman_moozh
undefined آدرس موژ در بله:undefined @anjoman_mooozh

۱

۱۸:۳۶