لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل 📍تلنگر | مصطفی‌ سلیمانی📍
۶۷۳ عضو

📍تلنگر | مصطفی‌ سلیمانی

undefined روان‌کاوی | فلسفه | ادبیات | سینماundefinedمصطفی سلیمانی(دکتری فلسفهundefinedارشد فلسفه اخلاقundefinedارشد روان‌شناسی شخصیت)
undefinedارتباط با من:undefined @mostafa_soleymani
undefined اینستاگرام:undefined https://instagram.com/_u/soleymani63
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۳ مرداد
thumbnail
undefinedبهایِ دوست داشتن(چرا بعضی والدین، ناخواسته، مانع استقلال فرزندشان می‌شوند؟)undefined #مصطفی_سلیمانی
undefined گاهی بزرگ شدن، هیچ ربطی به سن ندارد. آدم ممکن است چهل سالش باشد، اما هنوز برای مهم‌ترین تصمیم‌های زندگی، چشم به تأیید پدر یا مادرش بدوزد. ممکن است ازدواج کرده باشد، اما هر اختلافی با همسرش، او را اول به خانه‌ی پدری بکشاند؛ نه برای مشورت، بلکه برای آرام گرفتن. بعضی‌ها پیش از خریدن خانه، تغییر شغل یا مهاجرت، بیش از آنکه نگران درست یا غلط بودن تصمیمشان باشند، نگران دلخوری پدر و مادرشان هستند. از بیرون، این آدم‌ها خانواده‌دوست به نظر می‌رسند، اما در واقع هنوز استقلال روانی را تجربه نکرده‌اند.
undefined سالوادور مینوچین، روان‌شناس برجسته‌ی خانواده، این الگو را «درهم‌تنیدگی» می‌نامد. در خانواده‌ی درهم‌تنیده، محبت کم نیست؛ گاهی حتی بیش از اندازه است. مسئله اینجاست که مرزهای عاطفی میان اعضای خانواده کم‌رنگ می‌شود. احساسات، تصمیم‌ها و هویت افراد آن‌قدر به هم گره می‌خورد که جدا شدن، به جای آنکه نشانه‌ی رشد باشد، شبیه بی‌وفایی به نظر می‌آید. در چنین فضایی، فرزند به‌جای اینکه یاد بگیرد چگونه خودش باشد، یاد می‌گیرد چگونه دیگران را از خودش راضی نگه دارد.
undefined این الگو معمولاً از عشق آغاز می‌شود، نه از سلطه. مادری را تصور کنید که هر بار به دخترش می‌گوید: «فقط من را تنها نگذار.» یا پدری که به پسرش می‌گوید: «اگر از این شهر بروی، کمرم می‌شکند.» پشت این جمله‌ها اغلب محبت واقعی وجود دارد، اما محبتی که مرز نداشته باشد، ناخواسته به وابستگی تبدیل می‌شود. کودک کم‌کم احساس می‌کند مسئول آرامش پدر و مادرش است. از همان‌جا، احساس گناه جای اشتیاق را می‌گیرد و هر انتخاب تازه، باری بر دوش او می‌شود.
undefined کارل یونگ معتقد بود یکی از مهم‌ترین وظایف روان، رسیدن به «تفرد» است؛ یعنی انسان بتواند به هویت مستقل خودش برسد، حتی اگر این مسیر با تأیید همیشگی دیگران همراه نباشد. تفرد به معنای بریدن از خانواده نیست؛ به معنای پیدا کردن صدای خود است. انسان بالغ، خانواده‌اش را دوست دارد، اما زندگی‌اش را با ترس از ناراحت کردن دیگران اداره نمی‌کند.
undefined درهم‌تنیدگی همیشه با اتفاق‌های بزرگ خودش را نشان نمی‌دهد. گاهی مردی در چهل‌سالگی هنوز بدون نظر پدرش ماشین نمی‌خرد. دختری از رشته‌ی مورد علاقه‌اش می‌گذرد، چون مادرش آن را نمی‌پسندد. زوجی برای ساده‌ترین تصمیم‌های زندگی، منتظر رضایت دو خانواده می‌مانند. این رفتارها فقط از احترام نمی‌آید؛ گاهی نشان می‌دهد که مرز میان «زندگی من» و «خواست خانواده» هنوز به‌درستی شکل نگرفته است.
undefined هنرِ والدگری، پرورش انسانی مستقل است؛ انسانی که بتواند انتخاب کند، مسئولیت انتخابش را بپذیرد و در عین حال، پیوند عاطفی‌اش با خانواده را حفظ کند. موفقیت از روزی آغاز می‌شود که فرزند، با آرامش و اعتماد، مسیر زندگی خودش را انتخاب کند و باز هم خانه‌ی پدری را جایی برای عشق بداند، نه جایی برای گرفتن اجازه. عشقِ بالغ، امنیت می‌آفریند، نه وابستگی. بهترین هدیه‌ای که یک پدر و مادر می‌توانند به فرزندشان بدهند، جرئتِ زندگی کردن با پای خود اوست.
#تربیت_فرزند ۳‌undefinedundefined https://ble.ir/filsofak
undefined۱۱
undefined۳
undefined۱
undefined۱
undefined۱

۴۱۷

۹:۱۵

۵ مرداد

The Version of Me Eir.M.m4a

۰۴:۱۶-۳.۹۶ مگابایت
#موسیقی
undefinedگاهی فکر می‌کنم خدا، بعضی آدم‌ها را با قلم نمی‌نویسد؛ با آبرنگ می‌سازد. رنگ‌ها را روی هم رها می‌کند، کمی نور، کمی سکوت، کمی باران... بعد می‌ایستد و تماشا می‌کند که چگونه زمان، روی بومِ صورتشان لایه‌لایه می‌نشیند. تو از همان تابلوهایی؛ هر بار که نگاهت می‌کنم، جزئیاتی را می‌بینم که انگار دفعه‌ی قبل هنوز به دنیا نیامده بودند.
دوست داشتنِ تو، شبیه شنیدنِ قطعه‌ای‌ست که نتِ آخرش هیچ‌وقت نمی‌رسد. هرچه پیش‌تر می‌رود، میلِ شنیدن بیشتر می‌شود؛ انگار زیبایی، مقصد نیست، امتداد است. برای همین، هر بار که به تو می‌رسم، حس نمی‌کنم چیزی تمام شده؛ حس می‌کنم جهان، یک معنای تازه برای ادامه پیدا کرده است.undefined #مصطفی_سلیمانی
undefinedundefined https://t.me/filsofak
undefined۱۸
undefined۱
undefined۱

۳۶۱

۹:۲۹

۶ مرداد
thumbnail
undefinedعشق، فردیت و مسئولیت(چرا قرآن حتی در نزدیک‌ترین رابطه‌ها، مسئولیت انسان را کاملاً شخصی می‌داند؟)undefined #مصطفی_سلیمانی
undefined بعضی رابطه‌ها از دور، سرشار از عشق به نظر می‌رسند؛ اما اگر کمی نزدیک‌تر بروی، می‌بینی هر دو نفر آرام‌آرام در حال ناپدید شدن‌اند. یکی آن‌قدر مسئول حالِ دیگری شده که دیگر خودش را فراموش کرده است؛ دیگری آن‌قدر به حضور طرف مقابل وابسته است که بدون او حتی نمی‌تواند برای زندگی‌اش تصمیم بگیرد. ما معمولاً این وضعیت را عشق می‌نامیم، در حالی که بیشتر شبیه از دست دادن مرزهای روانی است. عشق، قرار نیست دو انسان را به یک نفر تبدیل کند.
undefined یکی از کوتاه‌ترین و در عین حال تکان‌دهنده‌ترین آیات قرآن، دقیقاً بر خلاف این تصور حرکت می‌کند. خداوند در سوره‌ی انعام، آیه‌ی ۱۶۴ می‌فرماید: «وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى»؛ هیچ‌کس بار دیگری را بر دوش نمی‌کشد. این آیه فقط درباره‌ی حساب‌وکتاب قیامت نیست؛ تصویری از انسان ارائه می‌دهد. انسانی که صاحب انتخاب خویش است، صاحب خطای خویش و صاحب مسئولیت خویش. خدا، پیش از آنکه ما را به رابطه دعوت کند، ما را به فرد بودن فرا می‌خواند.
undefined در روان‌شناسی، بسیاری از رنج‌های رابطه‌ای از همین نقطه آغاز می‌شوند؛ جایی که مرز میان «من» و «تو» از بین می‌رود. مادری که احساس می‌کند اگر فرزندش شکست بخورد، خودش شکست خورده است. مردی که گمان می‌کند مسئول تمام احساسات همسرش است. زنی که سال‌ها بار زخم‌های کودکی همسرش را بر دوش می‌کشد و خیال می‌کند اگر به اندازه‌ی کافی دوست بدارد، گذشته را درمان خواهد کرد. این‌ها نشانه‌ی عشق نیست؛ نشانه‌ی گم شدن فردیت است.
undefined شگفت‌آورتر آنکه حتی رابطه‌ی انسان با خدا نیز بر همین اصل بنا شده است. خداوند می‌توانست همه‌ی بارها را از دوش انسان بردارد، اما چنین نکرد. نه از روی بی‌اعتنایی، بلکه از سر احترام به کرامت انسان. او هدایت می‌کند، هشدار می‌دهد، می‌بخشد و راه بازگشت را می‌گشاید، اما هیچ‌گاه مسئولیت زیستن را از انسان سلب نمی‌کند. ایمان، قرار نیست جای انتخاب را بگیرد؛ قرار است انتخاب را آگاهانه‌تر کند.
undefined شاید ترسناک‌ترین واژه‌ی این آیه، «هیچ‌کس» باشد. هیچ‌کس جای تو زندگی نمی‌کند. هیچ‌کس جای تو تصمیم نمی‌گیرد. هیچ‌کس پاسخ‌گوی انتخاب‌های تو نخواهد بود. حتی نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌ات هم نمی‌توانند بار وجودی تو را بر دوش بکشند. این حقیقت، در نگاه اول سنگین است، اما درست از همین نقطه، آزادی آغاز می‌شود؛ آزادی از سرزنش دیگران، آزادی از قربانی بودن و آزادی از نجات‌دهنده بودن.
undefined رابطه‌ی سالم، جایی نیست که دو نفر در هم حل شوند؛ جایی است که هر دو، خودِ مستقلشان را حفظ کنند و با همین استقلال، یکدیگر را انتخاب کنند. شاید به همین دلیل است که قرآن، پیش از آنکه از حقوق انسان‌ها نسبت به هم سخن بگوید، مسئولیت هر انسان را به خودش بازمی‌گرداند. کسی که بار خودش را می‌شناسد، کمتر بار دیگران را تصاحب می‌کند و کمتر اجازه می‌دهد دیگران بار او را به دوش بکشند. شاید راز عشقِ بالغ همین باشد؛ دو انسانِ مستقل که کنار هم راه می‌روند، نه دو انسانی که در سایه‌ی یکدیگر ناپدید می‌شوند.
#الهیات_روان ۱
undefinedundefined https://t.me/filsofak
undefined۱۰
undefined۳
undefined۱
undefined۱

۷۲۴

۱۹:۱۰

۱۰ مرداد
thumbnail
undefinedوقتی رنج معنا پیدا می‌کند(چرا پیدا کردن دلیل برای سختی‌ها، درد را کمتر می‌کند؟)undefined #مصطفی_سلیمانی
undefinedهمه‌ی آدم‌ها در زندگی با سختی روبه‌رو می‌شوند؛ گاهی شکست می‌خورند، گاهی عزیزی را از دست می‌دهند، گاهی احساس تنهایی یا ناامیدی می‌کنند. اما چیزی که باعث می‌شود یک رنج برای یک نفر قابل تحمل باشد و برای دیگری خیلی سنگین شود، فقط خودِ اتفاق نیست؛ بلکه معنایی است که آن فرد به آن اتفاق می‌دهد.
وقتی انسان فکر کند رنجش هیچ دلیلی ندارد، دردش چند برابر می‌شود. اما اگر بتواند بفهمد این سختی چه چیزی به او یاد می‌دهد یا او را به چه هدفی نزدیک می‌کند، همان رنج می‌تواند تبدیل به فرصتی برای رشد شود.
undefinedرنج بدون معنا؛ سخت‌تر از خودِ درد
فرض کنید دو دانش‌آموز در یک امتحان مهم شکست می‌خورند. یکی با خودش می‌گوید: «من بی‌استعدادم، دیگر فایده‌ای ندارد.» اما دیگری می‌گوید: «این شکست به من نشان داد باید روش مطالعه‌ام را تغییر دهم.»
اتفاق برای هر دو یکی بوده، اما برداشتشان متفاوت است. نفر دوم هنوز ناراحت است، اما شکست برایش تبدیل به یک تجربه‌ی آموزشی شده است.
در واقع، انسان همیشه نمی‌تواند جلوی اتفاق‌های سخت زندگی را بگیرد، اما می‌تواند انتخاب کند که با آن‌ها چگونه روبه‌رو شود.
undefinedهرکس معنای رنج را جور دیگری پیدا می‌کند
آدم‌ها به دلیل تفاوت در شخصیت و نگاهشان به زندگی، برای رنج‌هایشان معناهای متفاوتی پیدا می‌کنند.
undefined افراد نگران؛ پیدا کردن آرامش و امنیت
بعضی افراد بیشتر نگران آینده هستند و زودتر خطرها را احساس می‌کنند. برای این افراد، سختی‌ها ممکن است معنایی مثل دور شدن از اشتباه‌ها و رسیدن به آرامش داشته باشد. ترس آن‌ها می‌تواند باعث شود بیشتر مراقب رفتار و انتخاب‌هایشان باشند.
undefined افراد جست‌وجوگر؛ رسیدن به آرزوها
بعضی آدم‌ها همیشه دنبال تجربه‌های جدید و هدف‌های بزرگ هستند. آن‌ها ممکن است سختی‌ها را هزینه‌ای برای رسیدن به موفقیت ببینند. برای مثال، یک ورزشکار ممکن است درد تمرین‌های سخت را تحمل کند، چون می‌داند او را به هدفش نزدیک می‌کند.
undefined افراد رابطه‌محور؛ معنا در عشق و ارتباط
برای بعضی‌ها، مهم‌ترین چیز در زندگی ارتباط با دیگران است. آن‌ها ممکن است سختی‌ها را برای خانواده، دوستان یا کسانی که دوستشان دارند تحمل کنند. کمک کردن به دیگران به رنج آن‌ها معنا می‌دهد.
undefined افراد پرتلاش؛ ساختن شخصیت خود
برخی افراد باور دارند که سختی‌ها انسان را قوی‌تر می‌کنند. مثل کسی که برای یاد گرفتن یک مهارت، بارها شکست می‌خورد اما ادامه می‌دهد. او رنج را بخشی از مسیر رشد خودش می‌بیند.
undefined افراد معنویت‌گرا؛ نزدیک شدن به حقیقت
بعضی افراد نگاه عمیق‌تری به زندگی دارند و رنج را فرصتی برای شناخت بهتر خود و جهان می‌دانند. آن‌ها باور دارند که سختی‌ها می‌توانند انسان را از خودخواهی و وابستگی‌های کوچک دور کنند و به آرامش درونی نزدیک‌تر کنند.
undefinedرنجی که تبدیل به رشد می‌شود
معنا دادن به رنج به این معنی نیست که درد دیگر وجود ندارد یا انسان نباید ناراحت شود. درد واقعی است، اما نگاه انسان به آن تغییر می‌کند.
وقتی کسی برای سختی‌های زندگی خود معنایی پیدا می‌کند، دیگر فقط نمی‌پرسد: «چرا این اتفاق برای من افتاد؟» بلکه می‌پرسد: «از این تجربه چه چیزی می‌توانم یاد بگیرم؟»
شاید رنج همیشه از بین نرود، اما وقتی معنا پیدا کند، دیگر فقط یک درد نیست؛ تبدیل می‌شود به بخشی از مسیر رشد و ساخته شدن انسان.
#الهیات_روان ۲‌undefinedundefined https://t.me/filsofak
undefined۸
undefined۳
undefined۱

۳۵۷

۰:۳۱

۱۱ مرداد
thumbnail
پنجاه‌وهشتمین دورهمی انجمن ادبی موژ
undefined ادبیات و جهان اندیشه
نشست اول: ادبیات و روان‌شناسی 2undefined سخنران: دکتر مصطفی سلیمانی undefined یکشنبه 11 مرداد، ساعت ۲۰.


undefinedلینک ورود به انجمن ادبی موژ:https://meet.google.com/fhn-ducy-roq
undefined یک‌شنبه‌ها ساعت: ۲۰

تشریف بیارید همین الان
undefined۲

۲۲۶

۱۶:۲۸

thumbnail
undefinedچرا بعضی آدم‌های پرتلاش به خودشان ایمان ندارند؟(نگاهی به رابطه‌ی پنهان کمال‌گرایی، هدف‌های غیرواقع‌بینانه و اعتمادبه‌نفس)undefined #مصطفی_سلیمانی
undefined بعضی آدم‌ها از بیرون شبیه کسانی هستند که انگیزه، نظم و پشتکار زیادی دارند. ساعت‌های طولانی کار می‌کنند، مسئولیت‌هایشان را جدی می‌گیرند و مدام برای بهتر شدن تلاش می‌کنند؛ اما در خلوت خودشان، احساس رضایت چندانی ندارند. آن‌ها موفقیت‌هایشان را کم‌اهمیت می‌بینند و ذهنشان بیشتر درگیر فاصله‌ای است که هنوز با تصویری ایده‌آل از خودشان دارند. اینجا جایی است که کمال‌گرایی می‌تواند از یک نیروی محرک، به عاملی برای فرسودگی روانی تبدیل شود؛ چون فرد به جای تجربه‌ی رشد، دائماً در حال قضاوت خودش است.
□ کمال‌گرایی همیشه از میل به بهترین بودن نمی‌آید؛ گاهی از ترسِ کافی نبودن تغذیه می‌کند. فرد کمال‌گرا ممکن است در ظاهر به دنبال موفقیت باشد، اما در لایه‌ی عمیق‌تر، تلاش کند ثابت کند که ارزشمند است. برای همین، رسیدن به یک هدف هم آرامش پایداری ایجاد نمی‌کند؛ چون ذهن بلافاصله هدف بعدی را می‌سازد. مثل کسی که تصور می‌کند اگر نمره‌ی عالی بگیرد، بالاخره احساس رضایت می‌کند، اما بعد از رسیدن به آن، نگرانی تازه‌ای پیدا می‌کند.
□ یکی از ویژگی‌های مهم کمال‌گرایی این است که فرد، مرحله‌ی فعلی خودش را نمی‌پذیرد. او از خودش انتظار دارد بدون طی کردن مسیر، به نتیجه‌ی نهایی برسد. شبیه کسی که برای اولین بار وارد باشگاه می‌شود، اما سنگینی را انتخاب می‌کند که یک ورزشکار حرفه‌ای هم برای بلند کردنش نیاز به آمادگی دارد. وقتی موفق نمی‌شود، به جای بررسی انتخابش، توانایی خودش را زیر سؤال می‌برد.
□ در اتاق درمان، یکی از مسیرهای مهم گفت‌وگو، شناخت رابطه‌ی فرد با معیارهایی است که برای سنجش خودش انتخاب کرده است. گاهی انسان با وجود تلاش فراوان، خودش را با استانداردهایی ارزیابی می‌کند که با شرایط فعلی زندگی‌اش هماهنگ نیستند. دانش‌آموزی را تصور کنید که چند ماه مطالعه‌ی منظمی نداشته و ناگهان تصمیم می‌گیرد در چند هفته همه‌ی عقب‌ماندگی‌هایش را جبران کند. او برنامه‌ای بسیار سنگین می‌نویسد، چند روز ادامه می‌دهد و بعد از نرسیدن به هدف، خودش را بی‌اراده می‌بیند؛ در حالی که فاصله‌ی میان نقطه‌ی شروع و هدف، نیازمند یک مسیر تدریجی بوده است.
□ ذهن انسان فقط از موفقیت‌ها یاد نمی‌گیرد؛ از تفسیری که درباره‌ی تجربه‌هایش دارد هم یاد می‌گیرد. دو نفر ممکن است در یک موقعیت مشابه با شکست روبه‌رو شوند، اما برداشت متفاوتی داشته باشند. یکی می‌گوید: «این روش نیاز به تغییر دارد.» دیگری نتیجه می‌گیرد: «من توانایی ندارم.» در کمال‌گرایی ناسالم، اشتباه‌ها از یک تجربه‌ی قابل اصلاح به بخشی از تصویر فرد از خودش تبدیل می‌شوند.
□ اعتمادبه‌نفس واقعی از تصور ذهنی درباره‌ی خود ساخته نمی‌شود؛ از رابطه‌ای که فرد با تجربه‌های خودش ایجاد می‌کند شکل می‌گیرد. وقتی فرد هدفی متناسب با شرایطش انتخاب می‌کند، تلاش می‌کند، اشتباه می‌کند و دوباره ادامه می‌دهد، مغز او شواهد واقعی برای اعتماد کردن پیدا می‌کند. جمله‌ی «من می‌توانم» زمانی عمیق می‌شود که پشت آن تجربه‌های واقعی وجود داشته باشد.
□ یکی از ویژگی‌های کمال‌گرایی این است که موفقیت‌های کوچک را کم‌رنگ می‌کند. فرد فقط زمانی به خودش اجازه می‌دهد احساس موفقیت کند که به نقطه‌ی ایده‌آل رسیده باشد. برای همین، یادگیری یک مهارت، پیشرفت تدریجی یا تلاش مداوم را کمتر می‌بیند. او مسیر رشد را از دست می‌دهد و بیشتر متوجه فاصله‌ای می‌شود که هنوز با مقصد دارد.
□ شاید یکی از مهم‌ترین پرسش‌ها برای فرد کمال‌گرا این باشد: «آیا انتظاری که از خودم دارم، با مرحله‌ای که در آن قرار دارم هماهنگ است؟» رشد، فرآیندی تدریجی است و توانایی‌ها در طول تجربه، تمرین و اصلاح شکل می‌گیرند. کسی که تازه شروع کرده، قرار نیست مانند فردی رفتار کند که سال‌ها در آن مسیر بوده است.
□ اعتمادبه‌نفس زمانی ساخته می‌شود که انسان بارها تجربه کند می‌تواند حرکت کند، اشتباه کند، یاد بگیرد و دوباره ادامه دهد. کمال‌گرایی زمانی فشار روانی ایجاد می‌کند که فرد را از تجربه‌ی مسیر دور کند و فقط نتیجه‌ی نهایی را معیار ارزشمندی قرار دهد. شاید اولین قدم برای باور کردن خود، انتخاب هدفی باشد که امکان رشد در آن وجود داشته باشد؛ چون انسان بیشتر از طریق «دیدن توانستن‌های خودش» به خودش ایمان می‌آورد.
#اتاق_درمان ۱۸
پانویس:#نقاشی از جناب خودمان
undefinedundefined https://ble.ir/filsofak⁠
undefined۱۴
undefined۱
undefined۱

۳۶۶

۲۳:۲۷

۱۸ مرداد
thumbnail
پنجاه‌ونهمین دورهمی انجمن ادبی موژ
undefined ادبیات و جهان اندیشه
نشست اول: ادبیات و روان‌شناسی ۳undefined سخنران: دکتر مصطفی سلیمانی undefined یکشنبه ۱۸ مرداد، ساعت ۲۰.

تشریف بیاورید همین الانhttps://meet.google.com/fhn-ducy-roq
undefined۱

۲۲۷

۱۶:۲۳

۱۹ مرداد
thumbnail
undefinedدر ستایش خودشیفتگی(آیا دوست داشتنِ خود، همیشه نشانه‌ی بیماری است؟)undefined #مصطفی_سلیمانی
undefined بعضی آدم‌ها آن‌قدر از متهم شدن به خودشیفتگی می‌ترسند که آرام‌آرام از خودشان حذف می‌شوند. تعریف را پس می‌زنند، خواسته‌هایشان را پنهان می‌کنند، موفقیتشان را کوچک می‌شمارند و حتی وقتی زخمی شده‌اند، نگران‌اند مبادا با حرف زدن از درد خود، «زیادی خودشان را مهم گرفته باشند». انگار فضیلت از جایی آغاز می‌شود که انسان خودش را از مرکز زندگی‌اش کنار بزند.
■ خودشیفتگی در زبان روزمره تقریباً همیشه دشنام است. کافی است کسی از خودش حرف بزند، به ظاهرش اهمیت بدهد یا از موفقیتش خوشحال باشد تا برچسب آماده شود: «خودشیفته است.» میان خوددوستی سالم، ویژگی‌های خودشیفته‌وار و «اختلال شخصیت خودشیفته» فاصله‌ای جدی وجود دارد. اختلال با احساس استحقاق، نیاز شدید به تحسین، حساسیت به انتقاد و دشواری در همدلی شناخته می‌شود؛ اما دوست داشتن خود، به‌خودی‌خود بیماری نیست.
■ هاینتس کوهوت، روان‌کاو اتریشی‌ـ‌آمریکایی و بنیان‌گذار مکتب «روان‌شناسی خود»، بر اهمیت دیده شدن در شکل‌گیری یک «خود» منسجم تأکید می‌کرد. کودک برای ساختن تصویری باثبات از خویش نیاز دارد تجربه کند که حضورش اهمیت دارد. مشکل همیشه از دوست داشته شدنِ بیش از حد آغاز نمی‌شود؛ گاهی از به اندازه کافی دیده نشدن شروع می‌شود. کسی که تجربه‌ای پایدار از ارزشمندی ندارد، ممکن است بعدها عمرش را صرف جمع کردن تأیید دیگران کند.
■ خودشیفتگی افراطی و تحقیر افراطی خویش گاهی از یک ریشه تغذیه می‌کنند: ناتوانی در داشتن تصویری واقع‌بینانه از خود. خودبزرگ‌بینی و خودتحقیری، دو سوی ظاهراً متضادِ یک درگیری با ارزش خویش‌اند. سلامت روان شاید جایی میان این دو باشد؛ جایی که انسان نه خودش را مرکز جهان ببیند و نه حاشیه بی‌اهمیت آن.
■ ما برای دوست داشتن دیگران آموزش دیده‌ایم، اما کمتر کسی یادمان داده چگونه خودمان را نیز موضوع محبت قرار دهیم. وقتی نوبت خودمان می‌رسد، مهربانی مشکوک می‌شود. استراحت را تنبلی، مرزبندی را خودخواهی، نه گفتن را بی‌محبتی و افتخار به خویش را غرور می‌نامیم. انگار محبت فقط زمانی اخلاقی است که گیرنده‌اش خود ما نباشیم.
■ خودشیفتگی سالم شاید همین باشد: انسان بتواند خودش را ببیند و از آنچه می‌بیند شرمگین نباشد. جلوی آینه بایستد و بی‌آنکه دنبال نقص بعدی بگردد، از چهره‌اش خوشش بیاید. کاری را خوب انجام دهد و منتظر اجازه دیگری برای افتخار کردن نماند. بگوید «من این را خوب انجام دادم»، بی‌آنکه اضافه کند «البته چیزی نبود». این‌ها لزوماً خودبزرگ‌بینی نیستند؛ گاهی فقط نشانه آن‌اند که آدم با خودش دشمن نیست.
■ مسئله از جایی آغاز می‌شود که عشق به خود به کوچک کردن دیگری احتیاج پیدا کند. اگر برای زیبا بودن من، دیگری باید زشت باشد؛ اگر برای موفق بودن من، دیگری باید شکست بخورد؛ اگر برای ارزشمند بودن من، همه باید تحسینم کنند، دیگر با خوددوستی روبه‌رو نیستیم، بلکه با «خودی» شکننده مواجهیم که برای سرپا ماندن از جهان سوخت می‌گیرد. خودشیفتگی بیمارگونه، برخلاف ظاهر پرطمطراقش، آسیب‌پذیر است؛ کافی است کسی تحسین نکند یا نقد کند تا این بنا بلرزد.
■ انسانِ آشتی‌کرده با خودش، به تماشاگران کمتری احتیاج دارد. می‌تواند کسی را زیباتر، موفق‌تر یا محبوب‌تر ببیند و احساس تهدید نکند. چون ارزش او مسابقه‌ای نیست که فقط یک نفر برنده‌اش باشد. خوددوستی سالم ظرفیت دوست داشتن دیگری را کم نمی‌کند؛ شاید بیشترش کند. کسی که گرسنه تأیید نیست، لازم نیست هر رابطه‌ای را به آینه‌ای برای اثبات خودش تبدیل کند.
■ شاید بد نباشد کمی از خودشیفتگی اعاده حیثیت کنیم. نه از آن نوعی که جهان را موظف می‌داند مدام برایش دست بزند؛ از آن بخش ضروری‌ای که به انسان اجازه می‌دهد خودش را دوست‌داشتنی بداند. چیزی در ما باید بتواند بگوید: «من هم مهمم.» نه مهم‌تر از همه، نه بی‌نیاز از همه؛ فقط مهم. شاید بلوغ همین باشد: آن‌قدر خودمان را دوست داشته باشیم که مجبور نباشیم دیگران را کوچک کنیم، و آن‌قدر دیگران را ببینیم که عشق به خودمان به نابینایی تبدیل نشود.
گاهی برای دوست داشتن جهان، لازم است کسی درون ما وجود داشته باشد که خودش را شایسته دوست داشته شدن بداند.
#در_ستایش ۹undefinedundefined https://t.me/filsofak
undefined۱۱
undefined۳
undefined۱

۲۳۸

۱۹:۴۲

۲۵ مرداد
thumbnail
undefinedلینک ورود به انجمن ادبی موژ:https://meet.google.com/fhn-ducy-roq
undefined یک‌شنبه‌ها ساعت: ۲۰
تشریف بياريد الان
undefined @anjoman_moozh

۱۶۹

۱۶:۳۰

۲۶ مرداد
thumbnail
undefinedدر ستایش بی‌سوادی(آیا ممکن است سواد، گاهی ما را از فهمیدن دورتر کند؟)undefined #مصطفی_سلیمانی
undefined مردی را می‌شناختم که تحصیلات دانشگاهی نداشت، اما وقتی کسی روبه‌رویش می‌نشست، پیش از آنکه حرفش تمام شود می‌فهمید کجای زندگی‌اش درد می‌کند. نه از «زبان بدن» چیزی خوانده بود، نه از «هوش هیجانی» چیزی می‌دانست. فقط نگاه می‌کرد. گوش می‌داد. عجله‌ای هم برای پاسخ‌دادن نداشت. سال‌ها بعد، من ده‌ها واژه برای همان توانایی یاد گرفتم؛ همدلی، دریافت عاطفی، گوش‌دادن فعال، تنظیم هیجان. عجیب این بود که هرچه واژه‌ها بیشتر شدند، خودِ آن کیفیت لزوماً بیشتر نشد. آن‌جا بود که برای نخستین بار به فضیلتی فکر کردم که اسم خوبی ندارد: بی‌سوادی.
■ منظورم البته محرومیت از خواندن و نوشتن نیست. بی‌سوادی واقعی می‌تواند زندگی آدم را کوچک کند، حق انتخابش را بگیرد و او را وابسته نگه دارد. آنچه من ستایش می‌کنم چیز دیگری است: لحظه‌ای که آدم حاضر می‌شود دانسته‌هایش را کمی عقب بکشد. آن چند ثانیه‌ی کوتاه پیش از اینکه برای هر چیز نامی پیدا کنیم. پیش از اینکه آدمی را «خودشیفته» بنامیم، کودکی را «بیش‌فعال»، رابطه‌ای را «سمّی» و اندوهی را «اختلال». نام‌گذاری مفید است؛ اما گاهی اسم، جای دیدن را می‌گیرد.
■ افلاطون در «فایدروس» گفت‌وگویی را روایت می‌کند که در آن سقراط افسانه‌ی تئوث و تاموس را بازمی‌گوید. تئوث، نوشتن را اختراعی برای افزایش حافظه و خرد معرفی می‌کند؛ تاموس پاسخ می‌دهد که این اختراع ممکن است برعکس، مردم را به یادآوریِ بیرونی وابسته کند و به آنان «ظاهرِ حکمت» بدهد، نه خودِ حکمت. این حرف، حمله به نوشتن نیست؛ هشداری است درباره‌ی فاصله‌ای که می‌تواند میان داشتنِ کلمات و داشتنِ فهم ایجاد شود. امروز این فاصله را بهتر می‌شود دید. کافی است موضوعی را پنج دقیقه جست‌وجو کنیم تا زبانش را یاد بگیریم. بعد، خیلی زود، احساس می‌کنیم خودِ موضوع را هم فهمیده‌ایم.
■ سواد نوعی اعتمادبه‌نفس تولید می‌کند؛ و همین‌جا خطر آغاز می‌شود. آدم کم‌اطلاع ممکن است بگوید «نمی‌دانم». آدم نیمه‌مطلع اغلب توضیح می‌دهد. اصطلاح دارد، شاهد دارد، چند نام هم برای استناد آماده کرده است. نادانی وقتی کت‌وشلوار می‌پوشد، تشخیصش دشوارتر می‌شود. تاریخ اندیشه پر از آدم‌های باسواد است؛ تاریخ خشونت هم همین‌طور. خواندن، به‌تنهایی، کسی را از حماقت یا بی‌رحمی مصون نمی‌کند. حتی گاهی فقط به تعصب، واژگان دقیق‌تری می‌دهد.
■ پائولو فریره، آموزگار و متفکر برزیلی، تعبیر روشنی داشت: «خواندن جهان» پیش از «خواندن کلمه» می‌آید. جمله‌اش برای من از بسیاری تعریف‌های رسمی سواد جدی‌تر است. کسی ممکن است کتاب دشواری بخواند و نتواند سکوت زنی را که کنارش زندگی می‌کند بخواند. ممکن است درباره‌ی عدالت رساله بنویسد و با پیشخدمت رستوران تحقیرآمیز حرف بزند. ممکن است روان‌شناسی بداند و هیچ‌وقت متوجه نشود فرزندش از او می‌ترسد. اگر این‌ها را نمی‌خوانیم، دقیقاً باسوادِ چه چیزی هستیم؟
■ دردسر از جایی بیشتر شد که دیگر فقط نمی‌خواستیم بدانیم؛ خواستیم نشان بدهیم که می‌دانیم. کتاب روی میز، جمله‌ای از فیلسوف در کپشن، نام یک نظریه میان گفت‌وگویی معمولی. حتی غروب را هم به حال خودش نمی‌گذاریم. هنوز آفتاب پایین نرفته که گوشی را بالا می‌آوریم؛ قاب، فیلتر، جمله. تجربه باید فوراً به چیزی قابل‌عرضه تبدیل شود. انگار اگر لحظه‌ای را ثبت و تفسیر نکنیم، واقعاً اتفاق نیفتاده است. شاید بی‌سوادیِ مورد علاقه‌ی من همین‌جا آغاز شود: تواناییِ دیدن چیزی، پیش از آنکه برایش توضیحی آماده کنیم.
■ من به کتاب بدگمان نیستم. به آن لحظه بدگمانم که کتاب، مدرک برتری آدم می‌شود. کتاب خوب معمولاً آدم را کمی خراب می‌کند؛ یعنی نظم قبلی ذهنش را به هم می‌زند. اگر بعد از صد کتاب هنوز همان آدم سابق باشیم، با همان یقین‌ها و همان دشمن‌ها، احتمال دارد فقط برای افکار قدیمی‌مان منابع تازه جمع کرده باشیم. بعضی کتابخانه‌ها محل کشف‌اند؛ بعضی دیگر انبار مهمات.
■ برای همین، گاهی دوست دارم آدم در برابر بعضی چیزها ادعای دانستن را کنار بگذارد؛ در برابر عشق، مرگ، رنج، دیگری. نزدیک شود و اجازه بدهد تجربه، پیش از تفسیر خودش را نشان دهد. اگر چیزی را نفهمید، فوراً جای خالی را با واژه و نظریه پُر نکند. «نمی‌دانم» جمله‌ی کوچکی است، اما ذهن برای گفتنش باید جای زیادی باز کرده باشد. شاید آخرین مرحله‌ی سواد همین باشد: آن‌قدر خوانده باشی که دوباره بتوانی ندانستن را تحمل کنی.
#در_ستایش ۱۰
undefinedundefined https://t.me/filsofak
undefined۱۸
undefined۳

۱۴۲

۱۶:۳۵