«اشکالی ندارد...اگر کمی عقب افتاده باشم.من که برای مسابقه نیامده بودم؛آمده بودم زندگی کنم.»
#در_ستایش ۴
۱.۱K
۲۱:۱۷
«رنجی که به زبان نمیرسد، به بدن مینشیند.بیماریهای روانتنی، نامههایی هستند که به مقصد نرسیدهاند.»
■ ما انسانها موجوداتی سخنگو هستیم، اما عجیب است که بخش بزرگی از زندگیمان را بدون گفتن سپری میکنیم. از کودکی یاد میگیریم بعضی چیزها را نگوییم؛ «ناراحتش نکن»، «اعتراض نکن»، «آبرو میرود»، «صبور باش». کمکم به جای بیان احساسات، آنها را انبار میکنیم. خشمها در انبار میمانند، سوگها در انبار میمانند، ترسها در انبار میمانند. اما هیچ انباری بینهایت ظرفیت ندارد. آنچه از دهان بیرون نمیآید، گاهی از مسیر دیگری راه خودش را پیدا میکند.
■ پزشک و روانکاو اتریشی، زیگموند فروید، بیش از یک قرن پیش متوجه شد که بعضی رنجها لباس جسم میپوشند. او بیمارانی را میدید که دستشان فلج شده بود، اما هیچ آسیب عصبی نداشتند؛ چشمشان نمیدید، اما چشم سالم بود. فروید همه پاسخها را پیدا نکرد، اما یک سؤال مهم را مطرح کرد: آیا ممکن است بدن، صحنهای باشد که روان روی آن نمایش اجرا میکند؟ امروز دانش پزشکی پاسخ پیچیدهتر و دقیقتری به این پرسش میدهد، اما اصل ماجرا همچنان پابرجاست؛ میان ذهن و بدن، دیوار بتنی وجود ندارد.
■ جامعه مدرن هم در این میان بیتقصیر نیست. ما در عصری زندگی میکنیم که عملکرد را میستاید و احساس را مزاحم میداند. باید کار کنیم، تولید کنیم، لبخند بزنیم، موفق باشیم. کمتر کسی میپرسد: «واقعاً حالت چطور است؟» نتیجه آن است که بسیاری از آدمها به جای تجربه کردن احساساتشان، آنها را مدیریت میکنند؛ به جای سوگواری، مشغول میشوند؛ به جای خشم، سکوت میکنند؛ به جای ترس، وانمود به قدرت میکنند. اما احساسات دفن نمیشوند؛ فقط محل زندگیشان را عوض میکنند.
■ شاید به همین دلیل باشد که گاهی یک درد مزمن، بیش از یک علامت پزشکی است. نه به این معنا که بیماری واقعی نیست یا فقط «توهم» است؛ بلکه به این معنا که بدن میتواند حامل معنایی باشد. هر درد، پیامی نیست؛ اما بعضی دردها پیام دارند. پرسش مهم این است: این درد چه زمانی شروع شد؟ پس از کدام فقدان؟ کدام جدایی؟ کدام شکست؟ کدام خشم فروخورده؟ گاهی تاریخچه یک درد، از خود درد مهمتر است.
■ در زبان فارسی میگوییم «دلم شکست»، «جگرم سوخت», «نفس کم آوردم». اینها فقط استعاره نیستند. انسان قرنها پیش از آنکه علوم اعصاب متولد شوند، میدانست که احساسات در بدن ردپا میگذارند. زبان روزمره ما آرشیوی از این تجربههای کهن است. بدن و روان دو همسایه نیستند؛ یک خانهاند که از دو پنجره دیده میشوند.
■ شاید درمان همیشه از دارو شروع نشود؛ گاهی از یک گفتوگوی صادقانه آغاز میشود. از لحظهای که فرد بتواند نامی برای رنجش پیدا کند. آنچه نام دارد، قابل فهم میشود و آنچه فهمیده شود، کمتر نیاز دارد خود را در قالب درد پنهان کند. روانشناسان سالهاست بر اهمیت «بیان هیجانی» تأکید میکنند؛ نه برای سبک شدن شاعرانه، بلکه برای جلوگیری از انباشته شدن تجربههایی که دیر یا زود راهی برای ظهور پیدا میکنند.
■ بدن دشمن ما نیست. وقتی درد میگیرد، اغلب در حال خیانت نیست؛ در حال اطلاعرسانی است. شاید بعضی بیماریهای روانتنی را بتوان آخرین تلاش بدن برای رساندن نامهای دانست که سالها پشت درِ زبان مانده است. نامهای که فقط یک جمله روی پاکت آن نوشته شده: «لطفاً مرا بخوان.» و چهبسا بسیاری از دردها، درست از همان روزی آرامتر شوند که سرانجام کسی این نامه را باز کند؛ حتی اگر آن «کسی»، خودِ ما باشیم.
#اتاق_درمان ۹
۸۰۲
۲۲:۴۲
بازارسال شده از کانال انجمن ادبی موژ
۴۲
۱۵:۳۴
03 Beach Return.mp3
۰۱:۰۴-۲.۵۴ مگابایت
۴۰۴
۲۰:۵۰
#فیلم_خوب_ببینیم
از روی جسدت رد شَممحصول ۲۰۲۶ آمریکا
برای چه کسانی جذابه؟ژانرهای کمدی-اسلشر، کمدی-دلهره
#معرفی_فیلم#تحلیل_فیلم
امتیاز من:
️
️
️ از ۵

https://ble.ir/filsofak
#معرفی_فیلم#تحلیل_فیلم
امتیاز من:
۳۷۴
۱۰:۵۶
۶۳۷
۱۱:۱۴
بازارسال شده از مهرانه | انجمن خیریه حمایت از بیماران مبتلا به سرطان
کارگاه نوشتن درمانی
زمان: پنجشنبه ۲۱ خرداد از ساعت ۱۰ الی ۱۳
تلفن هماهنگی کمیته مددکاری مهرانه: ۰۲۴-۳۳۰۴۴۱۰۸
با #مهرانه همراه باشيد در:
: @mehranehcharityhttp://www.mehranehcharity.ir
زمان: پنجشنبه ۲۱ خرداد از ساعت ۱۰ الی ۱۳
تلفن هماهنگی کمیته مددکاری مهرانه: ۰۲۴-۳۳۰۴۴۱۰۸
با #مهرانه همراه باشيد در:
۳۴
۱۲:۰۶
Del tanha -دل تنها-.mp3
۰۱:۵۹-۱.۸۵ مگابایت
#موسیقی
چانه زدن بلد نیستم؛ نه با فروشندهها، نه با زندگی، نه حتی با عشق. اگر چیزی بیشتر از ارزشش طلب کند، آرام تشکر میکنم و کنار میروم. اما تو استثنای تمام قانونهای منی؛ تنها جایی که دلم خواست بایستم، بمانم و برای داشتنش کوتاه نیایم. من با دنیا اهل چانه زدن نیستم، اما برای چند لحظه بیشتر کنار تو بودن، برای یک لبخندت، برای ماندن در دلِ تو، حاضرم تمام واژههایی را که بلد نیستم یاد بگیرم.
#مصطفی_سلیمانی

https://ble.ir/filsofak
چانه زدن بلد نیستم؛ نه با فروشندهها، نه با زندگی، نه حتی با عشق. اگر چیزی بیشتر از ارزشش طلب کند، آرام تشکر میکنم و کنار میروم. اما تو استثنای تمام قانونهای منی؛ تنها جایی که دلم خواست بایستم، بمانم و برای داشتنش کوتاه نیایم. من با دنیا اهل چانه زدن نیستم، اما برای چند لحظه بیشتر کنار تو بودن، برای یک لبخندت، برای ماندن در دلِ تو، حاضرم تمام واژههایی را که بلد نیستم یاد بگیرم.
۳۰۵
۸:۳۴
«درمان از فراموشی حاصل نمیشود، از یادآوری بدون احساس درد حاصل میشود!»ــ فروید
#اتاق_درمان ۱۰
۳۵۸
۲۳:۵۷
بازارسال شده از کانال انجمن ادبی موژ
نشست پنجاهویکم
چرا نبودن روایت میسازد؟مدرس: دکتر مصطفی سلیمانی
خلاصه آموزش، بهقلم: #فاطمه_رامندی
بعضی وقتها فکر میکنیم روایت یعنی تعریف کردن اتفاق. چیدن چند حادثه کنار هم. اما واقعیت این است که روایت از کمبود و خلأ ساخته میشود.
"قصه فرزند فقدان است."یعنی تا زمانی که همهچیز سر جایش هست، آرزویی شکل نگرفته، کسی ما را ترک نکرده، حرکتی هم نیست. اما به محض از دست دادن چیزی روایت آغاز میشود.
اتفاقهای معمولی و روال بدون هیچ کمبودی تنها گزارش است. هیچ مسالهای وجود ندارد که ذهن درگیرش شود. پس روایتی هم نیست. لحظهای که یک نبودن آغاز میشود، سؤالهای ما شکل میگیرد. و موتور هر روایتی سؤالاتی است که یک حادثه برای ما رقم میزند.
خاطرات ما هم امروزه دور یک فقدان شکل میگیرد. از خانهی کودکیمان که دیگر وجود ندارد. مادربزرگی که دیگر کنارمان نیست. مهاجرتی که ما را در خودش فرو برده. عشقی که تمام شده و حالا سیل اشک و دلتنگی ما را برداشته است.
خاطرات بوی دلتنگی میدهد. چون دلتنگی روایتساز است. در خیلی از داستانهای دنیا عاشق و معشوق از هم دور میشوند و داستان متولد میشود. موانع و فاصلهها هم میتوانند روایتساز شوند. قصه از کمبودها شکل و شمایل به خودش میگیرد.
یک اصل مهم؛شخصیتها به خاطر داشتههاشان حرکت نمیکنند. به خاطر نداشتههایشان حرکت میکنند. قهرمان داستان دنبال چیزی میرود که ندارد. تنهایی باعث میشود ما سراغ چیزی برویم. نیاز باعث حرکت است نه اشباع! هر جا حرکتی دیدید یک کمبود را هم پشتش ببینید. معنا ساخته میشود وقتی یک غایب بزرگ وجود دارد. یا مثلا خانوادهای فروپاشیده، گذشتهی از دست رفته. و تلاش یک انسان برای فهم یا جبران یک فقدان است.
ما میتوانیم از وسایلی که دیگر صاحبشان وجود ندارد، بشقابی تنها روی میز، یا یک قاب عکس روی دیوار روایت بسازیم. هر فقدانی میتوان داستانساز باشد. همسری که هست و صمیمیتی که نیست. پدری که هست و حمایتی که نیست. آدمی که هست اما حضورش احساس نمیشود.
پس روایت از جای خالی کسی که نیست شروع میشود!انسانها بیشتر از زخمهایشان حرف میزنند نه موفقیتهاشان. از فقدان حرف میزنند. از فقدان عشق، توجه، محبت، یا یک نفر. آدمها تلاش میکنند با یک جای خالی کنار بیایند.
انسان کامل که داستان ندارد. کمبود آدم را به راه میاندازد. علم از ندانستن به دست میآید، دعا از احتیاج میآید، تلاش و تکاپو از فقدان و روایت از نبودن آغاز میشود.
یک سوال اصلی:هنگام شروع روایت از خودتان بپرسید شخصیتی که در داستان خود میکارم چه چیزی ندارد؟ فقدانش چیست؟ از چه چیزی محروم شده؟
آدمها با داشتههایشان حرکت میکنند اما با نداشتنهاشان روایت میسازند. ببین چه چیزی نداری؟ و حالا روایت کن. وقتی کسی میرود روایت آغاز میشود. وقتی چیزی را، کسی را، مکانی را ترک میکنیم حالا عزیز میشود. چون فقدان را احساس میکنیم. بعضی خاطرهها وقتی دست ما بهشان نمیرسد شروع میکنند به روایت شدن.
بزرگترین راز این است؛گاهی نیست، نبودن، فقدان، صدایش از هست، بودن، داشتن بلندتر است. پس روایت کنید از آنچه نیست!
اینجا موژ است؛ جایی برای جاریشدن واژهها و آغاز قصههای تازه.
آدرس موژ در کوچهپسکوچههای اینستاگرام و تلگرام:
@anjoman_moozh
آدرس موژ در بله:
@anjoman_mooozh
چرا نبودن روایت میسازد؟مدرس: دکتر مصطفی سلیمانی
خلاصه آموزش، بهقلم: #فاطمه_رامندی
اتفاقهای معمولی و روال بدون هیچ کمبودی تنها گزارش است. هیچ مسالهای وجود ندارد که ذهن درگیرش شود. پس روایتی هم نیست. لحظهای که یک نبودن آغاز میشود، سؤالهای ما شکل میگیرد. و موتور هر روایتی سؤالاتی است که یک حادثه برای ما رقم میزند.
خاطرات بوی دلتنگی میدهد. چون دلتنگی روایتساز است. در خیلی از داستانهای دنیا عاشق و معشوق از هم دور میشوند و داستان متولد میشود. موانع و فاصلهها هم میتوانند روایتساز شوند. قصه از کمبودها شکل و شمایل به خودش میگیرد.
ما میتوانیم از وسایلی که دیگر صاحبشان وجود ندارد، بشقابی تنها روی میز، یا یک قاب عکس روی دیوار روایت بسازیم. هر فقدانی میتوان داستانساز باشد. همسری که هست و صمیمیتی که نیست. پدری که هست و حمایتی که نیست. آدمی که هست اما حضورش احساس نمیشود.
انسان کامل که داستان ندارد. کمبود آدم را به راه میاندازد. علم از ندانستن به دست میآید، دعا از احتیاج میآید، تلاش و تکاپو از فقدان و روایت از نبودن آغاز میشود.
آدمها با داشتههایشان حرکت میکنند اما با نداشتنهاشان روایت میسازند. ببین چه چیزی نداری؟ و حالا روایت کن. وقتی کسی میرود روایت آغاز میشود. وقتی چیزی را، کسی را، مکانی را ترک میکنیم حالا عزیز میشود. چون فقدان را احساس میکنیم. بعضی خاطرهها وقتی دست ما بهشان نمیرسد شروع میکنند به روایت شدن.
۱
۱۸:۳۶