۲۹۷
۱۳:۰۱
۲۹۷
۱۳:۰۱
۲۹۷
۱۳:۰۱
۲۹۷
۱۳:۰۱
داستان یک دوام آوردنِ فلسفی
تصویر
مراقب من/خودت باش، اما نمیدانم چگونه!
که خوابیدن روی قلب ملایمتی دارد...• بیژن الهی
«تلویزیون ببینیم؟»«مامان میگوید اگر آدم تلویزیون ببیند، عینکی میشود.»«قیچیبازی کنیم؟»یوری به فکر فرو رفت: «قیچیبازی...!»«خُب، در نتیجه ما فقط میتوانیم در پارک دراز بکشیم و هیچ کاری نکنیم.»«این هم نمیشود؛ چون زیر آفتاب میسوزیم.»• از کتاب «مراقبم باش» نوشتۀ لورنز پائولی
(۱)آقای اشنیپل راحت روی تابش دراز کشیده که سروکلۀ یوری از ناکجاآباد پیدا میشود؛ حتی در تصویرگری هم یوری واقعاً شبیه عکسی است که به کتاب چسبانده باشند. یوری از او میخواهد مراقبش باشد. اما آقای اشنیپل بچهها را درست نمیشناسد و نمیداند چطور باید از او مراقبت کند. بنابراین یوری از او میخواهد اول یوری را بشناسد و بعد از او مراقبت کند.خیلی زود معلوم میشود معنای مراقبت در ذهن یوری و آقای اشنیپل از زمین تا آسمان فرق دارد. اینکه قصۀ این مراقبت به کجا میرسد، خودش داستان دیگری است. اما الان میخواهم از داستان دیگری حرف بزنم.
(۲)یادم میآید هنگام توصیهنامه گرفتن از اساتیدم برای دورۀ دکتری، «تفکر مراقبتی» یکی از نقاط قوت من ذکر میشد. من تلاش میکردم انسانی «مراقبِ دیگری» باشم؛ انسانی که البته خود نیازی به مراقبت نداشت. مفهوم مراقبت از خود برایم با «ضعف»، «نیاز» و «شرم» گره خورده بود.سالها بعد، وقتی سنم بالاتر رفت و فضای زیستم هم پیچیدهتر و مرگآلودتر شد، همان مراقبتکردنم از دیگری هم با مفهوم «ترس» و «بیدغدغهگی» گره خورد. اگر از جوانتر از خودم میخواستم نرود، نمیرد، کار خطرناک نکند، به خودش آسیب نزند و در نهایت مراقبِ زندگیاش باشد معمولاً خشم بود که پس از این درخواستِ مراقبت به سمتم سرازیر میشد. آدمهای دور و بر من این مدل مراقبت از زندگیشان را نمیخواستند. به قول یوری این مدل مراقبت خیلی بیهیجان(!) بود.مراقبت در طی همه این سالها به ایدهای انتزاعی، بیکاربرد و حتی لوس تبدیل شد و کمکم این سؤال برایم پیش آمد که اصلاً «مراقب خودت/من باش!» یعنی چه؟
(۳)برای سیمون وی، فیلسوف فرانسوی، مراقبت پیش از آنکه عملی برای رفع نیاز باشد، یک «نگاه» است؛ نگاهی که در آن، منِ مراقبتکننده موقتاً کنار میرود تا فضا برای حضور دیگری باز شده و دیگری دیده شود.وی همچنین معتقد بود حقیقتِ ما در نیازها و شکنندگیمان نهفته است، نه در توانایی و بُردهایمان. آن شرمی که من از مراقبتشدن حس میکردم، شاید در واقع مقاومتِ غرورم بود در برابرِ حقیقتی عریان: اینکه من هم مثل دیگری، تحت سیطرۀ «رنج» هستم. وی مراقبتگرفتن را نوعی «لنگر انداختن در واقعیت» میدانست. این واقعیت که من هم در نهایت دردم میآید و مراقبت نیاز دارم.
از سمتی دیگر، در فضای مرگمحوری که مراقبت از زندگی به «ترس و بیدغدغهگی» تعبیر میشود، دقیقاً همان چیزی رخ میدهد که سیمون وی از آن با عنوان غلبۀ «نیرو» (Force) یاد میکند. در جهانی که فقط قدرت و قهرمانبازیِ خشن ستایش میشود، «توجه» (Attention)، که جوهرِ مراقبت است، چیزی خلعسلاحشده، ضعیف و حتی لوس به نظر میرسد.این «نیرو» همان چیزی است که انسان را به «شیء» تبدیل میکند؛ چه با کشتن او و چه با نادیدهگرفتن رنجش. وقتی انسانها درخواستِ مراقبت از زندگی را با خشم پاسخ دهند، انگار اسیرِ همان جذبهٔ مرگبارِ نیرو هستند. چراکه برای آنها، مراقبت سدّ راهِ نوعی ایثارِ خودویرانگر میشود که نامش را «دغدغهمندی» گذاشتهاند.
البته میتوان اینطور هم گفت افرادی، از جمله خود من، که مراقبت نمیخواستند یا از مراقبت عصبانی میشدند، در واقع نمیخواهند که «دیده» شوند؛ چون نگاه و دیدهشدن، آدم را دوباره به یک «شخص» تبدیل میکند، با تمام زخمها، ترسها و مسئولیتهای زندهبودن. گاهی آدمها ترجیح میدهند خود و دیگری یک «ایده» در ذهن باشند تا یک انسان در جهان. گاهی ما ترجیح میدهیم سریع برای هم نسخه بپیچیم، برای هم بجنگیم، برای هم بسوزیم، قهرمان هم شویم و حتی برای هم بمیریم، اما لحظهای در سکوت به تماشایِ رنجِ عریانِ یکدیگر ننشینیم. چون این نگاه، یعنی همان مراقبت، بیش از هر جنگی شجاعت میخواهد: شجاعتِ پذیرفتنِ اینکه همۀ ما شکنندهایم، و شاید همین شکنندگی، آخرین پیوندِ واقعیِ میان ما باشد.
بنابرین برای مراقبت شاید باید کهنامت را به من بگوییدستت را به من بدهیحرفت را به من بزنیقلبت را به من بدهینگاهِ متوجهِ من را تاب بیاوریو در نهایت به این پرسش پاسخ دهی کهرنج تو چیست؟ (Quel est ton tourment?)*
*ترکیبی از شعر شاملو و سوالات مطرح در اندیشههای سیمون وی
@flaneurs
که خوابیدن روی قلب ملایمتی دارد...• بیژن الهی
«تلویزیون ببینیم؟»«مامان میگوید اگر آدم تلویزیون ببیند، عینکی میشود.»«قیچیبازی کنیم؟»یوری به فکر فرو رفت: «قیچیبازی...!»«خُب، در نتیجه ما فقط میتوانیم در پارک دراز بکشیم و هیچ کاری نکنیم.»«این هم نمیشود؛ چون زیر آفتاب میسوزیم.»• از کتاب «مراقبم باش» نوشتۀ لورنز پائولی
(۱)آقای اشنیپل راحت روی تابش دراز کشیده که سروکلۀ یوری از ناکجاآباد پیدا میشود؛ حتی در تصویرگری هم یوری واقعاً شبیه عکسی است که به کتاب چسبانده باشند. یوری از او میخواهد مراقبش باشد. اما آقای اشنیپل بچهها را درست نمیشناسد و نمیداند چطور باید از او مراقبت کند. بنابراین یوری از او میخواهد اول یوری را بشناسد و بعد از او مراقبت کند.خیلی زود معلوم میشود معنای مراقبت در ذهن یوری و آقای اشنیپل از زمین تا آسمان فرق دارد. اینکه قصۀ این مراقبت به کجا میرسد، خودش داستان دیگری است. اما الان میخواهم از داستان دیگری حرف بزنم.
(۲)یادم میآید هنگام توصیهنامه گرفتن از اساتیدم برای دورۀ دکتری، «تفکر مراقبتی» یکی از نقاط قوت من ذکر میشد. من تلاش میکردم انسانی «مراقبِ دیگری» باشم؛ انسانی که البته خود نیازی به مراقبت نداشت. مفهوم مراقبت از خود برایم با «ضعف»، «نیاز» و «شرم» گره خورده بود.سالها بعد، وقتی سنم بالاتر رفت و فضای زیستم هم پیچیدهتر و مرگآلودتر شد، همان مراقبتکردنم از دیگری هم با مفهوم «ترس» و «بیدغدغهگی» گره خورد. اگر از جوانتر از خودم میخواستم نرود، نمیرد، کار خطرناک نکند، به خودش آسیب نزند و در نهایت مراقبِ زندگیاش باشد معمولاً خشم بود که پس از این درخواستِ مراقبت به سمتم سرازیر میشد. آدمهای دور و بر من این مدل مراقبت از زندگیشان را نمیخواستند. به قول یوری این مدل مراقبت خیلی بیهیجان(!) بود.مراقبت در طی همه این سالها به ایدهای انتزاعی، بیکاربرد و حتی لوس تبدیل شد و کمکم این سؤال برایم پیش آمد که اصلاً «مراقب خودت/من باش!» یعنی چه؟
(۳)برای سیمون وی، فیلسوف فرانسوی، مراقبت پیش از آنکه عملی برای رفع نیاز باشد، یک «نگاه» است؛ نگاهی که در آن، منِ مراقبتکننده موقتاً کنار میرود تا فضا برای حضور دیگری باز شده و دیگری دیده شود.وی همچنین معتقد بود حقیقتِ ما در نیازها و شکنندگیمان نهفته است، نه در توانایی و بُردهایمان. آن شرمی که من از مراقبتشدن حس میکردم، شاید در واقع مقاومتِ غرورم بود در برابرِ حقیقتی عریان: اینکه من هم مثل دیگری، تحت سیطرۀ «رنج» هستم. وی مراقبتگرفتن را نوعی «لنگر انداختن در واقعیت» میدانست. این واقعیت که من هم در نهایت دردم میآید و مراقبت نیاز دارم.
از سمتی دیگر، در فضای مرگمحوری که مراقبت از زندگی به «ترس و بیدغدغهگی» تعبیر میشود، دقیقاً همان چیزی رخ میدهد که سیمون وی از آن با عنوان غلبۀ «نیرو» (Force) یاد میکند. در جهانی که فقط قدرت و قهرمانبازیِ خشن ستایش میشود، «توجه» (Attention)، که جوهرِ مراقبت است، چیزی خلعسلاحشده، ضعیف و حتی لوس به نظر میرسد.این «نیرو» همان چیزی است که انسان را به «شیء» تبدیل میکند؛ چه با کشتن او و چه با نادیدهگرفتن رنجش. وقتی انسانها درخواستِ مراقبت از زندگی را با خشم پاسخ دهند، انگار اسیرِ همان جذبهٔ مرگبارِ نیرو هستند. چراکه برای آنها، مراقبت سدّ راهِ نوعی ایثارِ خودویرانگر میشود که نامش را «دغدغهمندی» گذاشتهاند.
البته میتوان اینطور هم گفت افرادی، از جمله خود من، که مراقبت نمیخواستند یا از مراقبت عصبانی میشدند، در واقع نمیخواهند که «دیده» شوند؛ چون نگاه و دیدهشدن، آدم را دوباره به یک «شخص» تبدیل میکند، با تمام زخمها، ترسها و مسئولیتهای زندهبودن. گاهی آدمها ترجیح میدهند خود و دیگری یک «ایده» در ذهن باشند تا یک انسان در جهان. گاهی ما ترجیح میدهیم سریع برای هم نسخه بپیچیم، برای هم بجنگیم، برای هم بسوزیم، قهرمان هم شویم و حتی برای هم بمیریم، اما لحظهای در سکوت به تماشایِ رنجِ عریانِ یکدیگر ننشینیم. چون این نگاه، یعنی همان مراقبت، بیش از هر جنگی شجاعت میخواهد: شجاعتِ پذیرفتنِ اینکه همۀ ما شکنندهایم، و شاید همین شکنندگی، آخرین پیوندِ واقعیِ میان ما باشد.
بنابرین برای مراقبت شاید باید کهنامت را به من بگوییدستت را به من بدهیحرفت را به من بزنیقلبت را به من بدهینگاهِ متوجهِ من را تاب بیاوریو در نهایت به این پرسش پاسخ دهی کهرنج تو چیست؟ (Quel est ton tourment?)*
*ترکیبی از شعر شاملو و سوالات مطرح در اندیشههای سیمون وی
@flaneurs
۳۹۷
۱۳:۰۲
سرگیجه بعد از برگشتن از چند فضای آموزشی برای رساله دکتری
هفت–هشت سال است که با کودکان و نوجوانان فلسفهورزی میکنم و در تمام این سالها سعی کردهام همزمان رواندرمانی را هم جدی دنبال کنم. از ترسی ساده و در عین حال عمیق: مبادا ناخودآگاه زخمی، ترومایی، یا آشفتگیای از درون من به کودکان منتقل شود.
شاید کسی این نگاه را نوعی حساسیت بیدلیل یا حتی سانتیمانتال بودن بداند. اما برای من، این تصمیم بخشی از یک تعهد اخلاقی بوده است. بدون نسخهپیچی برای دیگری، تجربه زیستهام به من میگوید کسی که با جهان ذهنی و عاطفی کودکان کار میکند، باید تا حد ممکن با تاریکیهای درون خود روبهرو شده باشد.
در بافتی چنین متلاطم و پرتنش، حفظ حداقلی از سلامت روان برای کسی که در کنار کودک یا نوجوان میایستد، به نظرم کمترین حقی است که آنان دارند. با این حال، هر بار که به فضاها و افرادی نگاه میکنم که برای کار با کودک و نوجوان دور هم گردآمدهاند، کمتر و کمتر نشانی از این توجه میبینم. همین است که گاهی بعد از برگشتن از این بازدیدها، حس سرگیجهای عجیب در من میماند...
@flaneurs
هفت–هشت سال است که با کودکان و نوجوانان فلسفهورزی میکنم و در تمام این سالها سعی کردهام همزمان رواندرمانی را هم جدی دنبال کنم. از ترسی ساده و در عین حال عمیق: مبادا ناخودآگاه زخمی، ترومایی، یا آشفتگیای از درون من به کودکان منتقل شود.
شاید کسی این نگاه را نوعی حساسیت بیدلیل یا حتی سانتیمانتال بودن بداند. اما برای من، این تصمیم بخشی از یک تعهد اخلاقی بوده است. بدون نسخهپیچی برای دیگری، تجربه زیستهام به من میگوید کسی که با جهان ذهنی و عاطفی کودکان کار میکند، باید تا حد ممکن با تاریکیهای درون خود روبهرو شده باشد.
در بافتی چنین متلاطم و پرتنش، حفظ حداقلی از سلامت روان برای کسی که در کنار کودک یا نوجوان میایستد، به نظرم کمترین حقی است که آنان دارند. با این حال، هر بار که به فضاها و افرادی نگاه میکنم که برای کار با کودک و نوجوان دور هم گردآمدهاند، کمتر و کمتر نشانی از این توجه میبینم. همین است که گاهی بعد از برگشتن از این بازدیدها، حس سرگیجهای عجیب در من میماند...
@flaneurs
۳۰۹
۱۸:۰۷
هیس! لطفا آهسته سلام کنید!
میخواهم برایتان داستانی را روایت کنم و از ابتدا میگویم که این داستان پایان ندارد.
این مدت چندین بار شده است که سوار اسنپ شدهام و راننده در حال صحبت با تلفنش بوده و با نگاه بینگاهی و تکاندادن سرش، از من خواسته آهسته صحبت کنم. این رانندگان معمولا جوان هستند و مهندس یک شرکت.این را از لابهلای صحبتهایشان فهمیدهام. وقتی پشت خط طرز کار فلان دستگاه را برای دوستش توضیح میدهد، وقتی پسوردش را برای همکارش میخواند تا سیستم را روشن کند، وقتی لیست خرید همسرش را تکرار میکند تا حفظ شود و میگوید وقتی کارش در شرکت تمام شود، حتما تمامش را میخرد و میآید خانه و ...
البته نقطه اوج این داستان، زمانی است که راننده یک مرد میانسال بود. مردی که وقتی من حواسم نبود و چندین بار بلند بلند سلام کردم، دستپاچه پشت تلفن گفت: ببخشید الان پشت ماشین هستم و دوروبرم شلوغ هست. بیاحترامی نباشد بعدا خدمتتان تماس میگیرم! و سریع با خجالت گوشی را قطع کرد.
و خب ... از ابتدا گفته بودم که این داستان پایان ندارد و نتیجه اخلاقی آن هم لابد این است که بیایید آهستهتر سلام کنیم!
@flaneurs
میخواهم برایتان داستانی را روایت کنم و از ابتدا میگویم که این داستان پایان ندارد.
این مدت چندین بار شده است که سوار اسنپ شدهام و راننده در حال صحبت با تلفنش بوده و با نگاه بینگاهی و تکاندادن سرش، از من خواسته آهسته صحبت کنم. این رانندگان معمولا جوان هستند و مهندس یک شرکت.این را از لابهلای صحبتهایشان فهمیدهام. وقتی پشت خط طرز کار فلان دستگاه را برای دوستش توضیح میدهد، وقتی پسوردش را برای همکارش میخواند تا سیستم را روشن کند، وقتی لیست خرید همسرش را تکرار میکند تا حفظ شود و میگوید وقتی کارش در شرکت تمام شود، حتما تمامش را میخرد و میآید خانه و ...
البته نقطه اوج این داستان، زمانی است که راننده یک مرد میانسال بود. مردی که وقتی من حواسم نبود و چندین بار بلند بلند سلام کردم، دستپاچه پشت تلفن گفت: ببخشید الان پشت ماشین هستم و دوروبرم شلوغ هست. بیاحترامی نباشد بعدا خدمتتان تماس میگیرم! و سریع با خجالت گوشی را قطع کرد.
و خب ... از ابتدا گفته بودم که این داستان پایان ندارد و نتیجه اخلاقی آن هم لابد این است که بیایید آهستهتر سلام کنیم!
@flaneurs
۳۱۳
۲۰:۱۹
داستان یک دوام آوردنِ فلسفی
خسارتِ جانبیِ جانبیتر جنگ یا این یک سگ نیست! داشتم آماری در مورد خسارتهای جانبی جنگ (!) میخواندم (اینکه از کی جان انسانها جزو تلفات جانبی جنگ حساب شده، خود محل بحث است! و بماند که با ایدۀ بهترش را میسازیم هم زاویه دارم). بعد یاد لایکا افتادم. دههٔ ۱۹۵۰ بود و اتحاد جماهیر شوروی میخواست نشان دهد که فرستادن موجود زنده به فضا ممکن است. لایکا، که یک سگ مادهٔ کوچک، آرام، بسیار مطیع، خیابانی و بدون سرپرست بود، برای این کار انتخاب شد. لایکا را به فضا فرستادند و پروژه در معناهایی موفقیتآمیز تلقی شد ولی بعدها روشن شد که لایکا مدت کوتاهی پس از پرتاب، به دلیل گرمای بیش از حد و استرس شدید، جان باخته است. او بیشک مرگ دردناکی داشته هرچند مدیران پروژه هم از ابتدا سیستم را برای بازگشت به زمین طراحی نکرده بودند. به هر حال چه کسی به رنج و ترس یک سگ مادهٔ کوچک، آرام، بسیار مطیع، خیابانی و بدون سرپرست اهمیت میدهد. پیشرفت علم بیشک تلفات جانبی دارد و لایکا هم که حتی جزو تلفات جانبیِ جانبیتر محسوب میشد. یادم هست زمانی که تهران سیاه شده بود، به دوستم گفتم غم انسان کم بود، باید غم درخت، گربه، سگ، پرنده (و این لیست پایان پذیر نیست...) را هم بخوریم. به هرحال که _جنگ پایان خواهد یافت و رهبران با هم گرم خواهند گرفت و باقى میماند آن مادر پیرى که چشم به راه فرزند شهیدش است و آن دختر جوانى که منتظر معشوق خویش است و فرزندانى که به انتظار پدر قهرمانشان نشستهاند نمیدانم چه کسى وطن را فروخت اما دیدم چه کسى بهاى آن را پرداخت. محمود درویش_ @flaneurs
این یک زنِ بر روی تخت نیست! یا چگونه رنج به ما تعریف تازهای میبخشد یا ما را درهم میشکند؟
از مهرماهِ دو سال پیش، زندگی من دچار رنجهای فردی، خانوادگی و جمعیِ زیادی شده است. سربالاییِ این زندگی مدتی است برای من زیادی تند شده. این را وقتی فهمیدم که داشتم بازبینیِ نهاییِ مقالهای دربارهی مرگ را انجام میدادم. این مقاله را در اوجِ یکی از رنجهای فردی/جمعیام نوشتهایم و هر بار که داوران بازبینی میخواهند، همان مسیرِ دردناک دوباره خودش را یادآوری میکند؛ انگار که این رنج نهتنها فراموش یا تمام نمیشود، بازخوانیِ مداوم هم میخواهد.
دربارهی فریدا کالو، نقاشِ مکزیکی، و زندگیِ پررنجش، و اینکه چطور از راهِ هنر زبانی برای بازنماییِ رنج پیدا کرد، احتمالاً زیاد شنیدهاید. فریدا زندگیای پر از رنجِ جسمی، روانی، اجتماعی، عاطفی و… را تجربه کرد. هرکدام از این رنجها برای از پا انداختنِ یک زن در یک جامعهی مردسالارِ سنتی کافی بود. از منظرِ یک زن، و از منظرِ کسی که در رنجِ زیاد هیچ شکوه و عظمتی نمیبیند، میتوانم بگویم رنج او را بهشدت شکست؛ هرچند در صورتش اثرِ آشکاری از این شکست نمیبینیم. در نقاشیهایش هم چهرهها غالباً خنثیاند و خیره به مخاطب. با اینحال، در دلِ همین شکستها فضاهای تازهای هم باز شد: فضاهایی که نوعی جاودانگی با خودشان برای فریدا آوردند. آنقدر که امروز زنی در خاورمیانه او و نقاشیهایش را میشناسد و داستانِ رنجهایش را میداند. البته اینکه «ارزشش را داشت یا نه»، داوریای است که هیچکس جز خودِ فریدا نمیتواند انجام دهد.
از سمتِ دیگر، در عهدِ عتیق، در Book of Job، چهرهی متفاوتی از ایوب، همان پیامبرِ پررنج و صبور، میبینیم. در این روایت، ایوب در نهایت از رنجهای بیشماری که پروردگار در حقش روا داشته، دلشکسته میشود و از او شکایت میکند. دوستانش ملامتش میکنند که یک پیامبر نباید چنین کند. اما ایوب پررنجتر و دلشکستهتر از آن است که سکوت کند. و شاید همین است که در پایانِ روایت، رابطهای تازه میان او و پروردگارش شکل میگیرد: پروردگار او را به رسمیت میشناسد و رنجش را میبیند. انگار رنجی که به کلمه تبدیل شده، دستکم در نهایت دیده میشود.
همهی اینها را گفتم تا در نهایت از نوعی رابطه با رنج حرف بزنم: رنجی که شاید در سکوتِ صورت پنهان شود، اما از جایی دیگر — از رنگ، از خط، از روایت —خودش را بیرون میکشد. رنجی که با صدا کردن، با اعتراض کردن، با به زبان آوردن، شکلش عوض میشود. من فکر میکنم رنج قرار نیست ما را «بهتر» یا «بزرگتر» کند. و مخصوصا اگر راهی برای گفتن و دیدنِ آن پیدا نکنیم (شاید روانشناسان اینطور بگویندش که اگر رابطهای سالم(!) با رنج برقرار نکنیم)، آرامآرام ما را میشکند و بینام و بیچهره میکند.
به نظرم رنج همواره در حال مراجعه هست؛ نوعی موسیقی پسزمینهی زندگی. و هربار که به سراغمان میآید — البته اگر اصلا قبلش دست از سرمان برداشته باشد — انگار از ما نوعی بازخوانی و بازتعریف رابطهیمان را میخواهد. و اگر این کار را نکنیم، صدایمان را بیهیچ ترحمی از ما میگیرد. رنج ما را فرامیخواند که پاسخی —حتی شده کوتاه و بریده— بدهیم. چون شاید تنها کاری که از دستمان برمیآید همین باشد که: نگذاریم رنج، راوی و صدایمان شود، بلکه ما راویِ رنجهایمان شویم.
و البته که مثل همیشه در نظریهپردازی و تئوری همه چیز آسان است...
@flaneurs
از مهرماهِ دو سال پیش، زندگی من دچار رنجهای فردی، خانوادگی و جمعیِ زیادی شده است. سربالاییِ این زندگی مدتی است برای من زیادی تند شده. این را وقتی فهمیدم که داشتم بازبینیِ نهاییِ مقالهای دربارهی مرگ را انجام میدادم. این مقاله را در اوجِ یکی از رنجهای فردی/جمعیام نوشتهایم و هر بار که داوران بازبینی میخواهند، همان مسیرِ دردناک دوباره خودش را یادآوری میکند؛ انگار که این رنج نهتنها فراموش یا تمام نمیشود، بازخوانیِ مداوم هم میخواهد.
دربارهی فریدا کالو، نقاشِ مکزیکی، و زندگیِ پررنجش، و اینکه چطور از راهِ هنر زبانی برای بازنماییِ رنج پیدا کرد، احتمالاً زیاد شنیدهاید. فریدا زندگیای پر از رنجِ جسمی، روانی، اجتماعی، عاطفی و… را تجربه کرد. هرکدام از این رنجها برای از پا انداختنِ یک زن در یک جامعهی مردسالارِ سنتی کافی بود. از منظرِ یک زن، و از منظرِ کسی که در رنجِ زیاد هیچ شکوه و عظمتی نمیبیند، میتوانم بگویم رنج او را بهشدت شکست؛ هرچند در صورتش اثرِ آشکاری از این شکست نمیبینیم. در نقاشیهایش هم چهرهها غالباً خنثیاند و خیره به مخاطب. با اینحال، در دلِ همین شکستها فضاهای تازهای هم باز شد: فضاهایی که نوعی جاودانگی با خودشان برای فریدا آوردند. آنقدر که امروز زنی در خاورمیانه او و نقاشیهایش را میشناسد و داستانِ رنجهایش را میداند. البته اینکه «ارزشش را داشت یا نه»، داوریای است که هیچکس جز خودِ فریدا نمیتواند انجام دهد.
از سمتِ دیگر، در عهدِ عتیق، در Book of Job، چهرهی متفاوتی از ایوب، همان پیامبرِ پررنج و صبور، میبینیم. در این روایت، ایوب در نهایت از رنجهای بیشماری که پروردگار در حقش روا داشته، دلشکسته میشود و از او شکایت میکند. دوستانش ملامتش میکنند که یک پیامبر نباید چنین کند. اما ایوب پررنجتر و دلشکستهتر از آن است که سکوت کند. و شاید همین است که در پایانِ روایت، رابطهای تازه میان او و پروردگارش شکل میگیرد: پروردگار او را به رسمیت میشناسد و رنجش را میبیند. انگار رنجی که به کلمه تبدیل شده، دستکم در نهایت دیده میشود.
همهی اینها را گفتم تا در نهایت از نوعی رابطه با رنج حرف بزنم: رنجی که شاید در سکوتِ صورت پنهان شود، اما از جایی دیگر — از رنگ، از خط، از روایت —خودش را بیرون میکشد. رنجی که با صدا کردن، با اعتراض کردن، با به زبان آوردن، شکلش عوض میشود. من فکر میکنم رنج قرار نیست ما را «بهتر» یا «بزرگتر» کند. و مخصوصا اگر راهی برای گفتن و دیدنِ آن پیدا نکنیم (شاید روانشناسان اینطور بگویندش که اگر رابطهای سالم(!) با رنج برقرار نکنیم)، آرامآرام ما را میشکند و بینام و بیچهره میکند.
به نظرم رنج همواره در حال مراجعه هست؛ نوعی موسیقی پسزمینهی زندگی. و هربار که به سراغمان میآید — البته اگر اصلا قبلش دست از سرمان برداشته باشد — انگار از ما نوعی بازخوانی و بازتعریف رابطهیمان را میخواهد. و اگر این کار را نکنیم، صدایمان را بیهیچ ترحمی از ما میگیرد. رنج ما را فرامیخواند که پاسخی —حتی شده کوتاه و بریده— بدهیم. چون شاید تنها کاری که از دستمان برمیآید همین باشد که: نگذاریم رنج، راوی و صدایمان شود، بلکه ما راویِ رنجهایمان شویم.
و البته که مثل همیشه در نظریهپردازی و تئوری همه چیز آسان است...
@flaneurs
۲۸۸
۹:۲۹
در جستوجوی پرسفونه
خطر لو رفتن داستان
پرسفونه و هادس یکی از اسطورههای مورد علاقهٔ من است؛ داستانی که قابلیت خوانشهای متعددی دارد. روایت چنین آغاز میشود که پرسفونه، دختر دِمیتر و زئوس، روزی در حال گشتوگذار در دشتی پر از گل است. او همراه با حوریان جوان سرگرم چیدن گلهاست که ناگهان زمین میشکافد و هادس، فرمانروای جهان زیرین، با ارابهٔ تاریک خود از دل زمین بیرون میآید و او را با خود به اعماق میبرد.
دمیتر، الههٔ باروری و کشاورزی، وقتی از ناپدید شدن دخترش باخبر میشود، سرگردان و اندوهگین سراسر زمین را جستوجو میکند. اندوه او چنان عمیق است که زمین از باروری بازمیایستد: دانهها دیگر نمیرویند، درختان میوه نمیدهند و خشکی و قحطی جهان را فرامیگیرد. رنج دمیتر تعادل جهان را برهم میزند.
سرانجام زئوس ناچار میشود که میانجیگری کند. پیامآور خدایان، هرمس، به جهان زیرین فرستاده میشود تا پرسفونه را بازگرداند. اما هادس پیش از رفتن او دانههایی از انار به پرسفونه میدهد و او چند دانه از آن میخورد. طبق قانون کهن جهان زیرین، هرکس خوراک آن سرزمین را بچشد، دیگر نمیتواند برای همیشه آنجا را ترک کند.
پس قانونی شکل میگیرد: پرسفونه بخشی از سال را در کنار مادرش بر زمین میگذراند و بخشی دیگر را در کنار هادس در جهان زیرین. میگویند زمانی که او نزد دمیتر بازمیگردد، زمین دوباره زنده میشود، گلها میشکفند و فصل بهار آغاز میشود. و هنگامی که دوباره به جهان زیرین بازمیگردد، اندوه دمیتر زمین را سرد و خاموش میکند و پاییز و زمستان فرا میرسد.
البته که این اسطوره فقط داستانی برای توضیح فصلها نیست. برخی آن را روایتی دربارهٔ گذار از کودکی به بزرگسالی میدانند؛ برخی دیگر آن را داستانی دربارهٔ قدرت، ربایش و سازش میان نیروهای مختلف جهان تعبیر میکنند. حتی در خوانشهای تازهتر، پرسفونه نه صرفاً قربانی، بلکه شخصیتی میشود که میان دو جهان حرکت میکند و به نوعی ملکهٔ مرز میان زندگی و مرگ است؛ پلی میان روشنایی و تاریکی.
سارا اِدن هم در مینیسریال خود، Seeking Persephone، تلاش میکند خوانشی تازه از این اسطوره ارائه دهد. در این روایت، پرسفونه به دلیل فقر خانوادهاش تن به ازدواج با آدام، دوک گوشهنشین و منزوی، میدهد. آدام بهوضوح رابطهای شکننده با مادرش دارد و جملهای را که از پدرش به ارث برده با خود حمل میکند: «یک دوک به مردم نیازی ندارد.» او از ترس آسیب دیدن، احساساتش را پنهان میکند و وانمود میکند که چیزی برایش اهمیتی ندارد. خود را هادسی میبیند محکوم به تنهایی؛ کسی که ماندن دیگران در کنارش برایش همواره پرسشبرانگیز است.
در سوی دیگر، پرسفونه باور دارد که «پرسفونه بودن» یعنی هرگز کاملاً خوشحال و خوشبخت نبودن؛ گویی سرنوشتش با فقدان و اجبار گره خورده است. با این حال، همانطور که رابطهشان پیش میرود، خوانشی تازه از اسطوره میان آنها شکل میگیرد: در این روایت، هادس و پرسفونه دانههای انار را با آگاهی و همراهی یکدیگر میخورند، نه از سر فریب، بلکه از سر عشق. پرسفونه میرود چون خانوادهاش به او نیاز دارند و بازمیگردد چون عاشق هادس است. هادس نیز در جهان زیرین میماند چون به آن خو گرفته است و به جهان بالا میآید چون عاشق پرسفونه است.
با وجود خلأهای روایی، قابلپیشبینی بودن پایان و نقدهایی که میتوان بر بازتولید کلیشهٔ «مرد تنها و زخمخورده» و «زن فداکار و ناجی» وارد کرد، جملهای در این سریال ارزش تأمل دارد: اینکه ما همواره به دیگری نیاز داریم تا ما را از خودمان نجات دهد. همانگونه که پرسفونه هادس را از انزوای جهان زیرین و آسیبهایش بیرون میکشد و هادس هم پرسفونه را از جهان نابالغی و کنترل رها میکند.و البته که دوام این رهاییبخشی هم خود محل پرسش باقی خواهد ماند...
@flaneurs
دمیتر، الههٔ باروری و کشاورزی، وقتی از ناپدید شدن دخترش باخبر میشود، سرگردان و اندوهگین سراسر زمین را جستوجو میکند. اندوه او چنان عمیق است که زمین از باروری بازمیایستد: دانهها دیگر نمیرویند، درختان میوه نمیدهند و خشکی و قحطی جهان را فرامیگیرد. رنج دمیتر تعادل جهان را برهم میزند.
سرانجام زئوس ناچار میشود که میانجیگری کند. پیامآور خدایان، هرمس، به جهان زیرین فرستاده میشود تا پرسفونه را بازگرداند. اما هادس پیش از رفتن او دانههایی از انار به پرسفونه میدهد و او چند دانه از آن میخورد. طبق قانون کهن جهان زیرین، هرکس خوراک آن سرزمین را بچشد، دیگر نمیتواند برای همیشه آنجا را ترک کند.
پس قانونی شکل میگیرد: پرسفونه بخشی از سال را در کنار مادرش بر زمین میگذراند و بخشی دیگر را در کنار هادس در جهان زیرین. میگویند زمانی که او نزد دمیتر بازمیگردد، زمین دوباره زنده میشود، گلها میشکفند و فصل بهار آغاز میشود. و هنگامی که دوباره به جهان زیرین بازمیگردد، اندوه دمیتر زمین را سرد و خاموش میکند و پاییز و زمستان فرا میرسد.
البته که این اسطوره فقط داستانی برای توضیح فصلها نیست. برخی آن را روایتی دربارهٔ گذار از کودکی به بزرگسالی میدانند؛ برخی دیگر آن را داستانی دربارهٔ قدرت، ربایش و سازش میان نیروهای مختلف جهان تعبیر میکنند. حتی در خوانشهای تازهتر، پرسفونه نه صرفاً قربانی، بلکه شخصیتی میشود که میان دو جهان حرکت میکند و به نوعی ملکهٔ مرز میان زندگی و مرگ است؛ پلی میان روشنایی و تاریکی.
در سوی دیگر، پرسفونه باور دارد که «پرسفونه بودن» یعنی هرگز کاملاً خوشحال و خوشبخت نبودن؛ گویی سرنوشتش با فقدان و اجبار گره خورده است. با این حال، همانطور که رابطهشان پیش میرود، خوانشی تازه از اسطوره میان آنها شکل میگیرد: در این روایت، هادس و پرسفونه دانههای انار را با آگاهی و همراهی یکدیگر میخورند، نه از سر فریب، بلکه از سر عشق. پرسفونه میرود چون خانوادهاش به او نیاز دارند و بازمیگردد چون عاشق هادس است. هادس نیز در جهان زیرین میماند چون به آن خو گرفته است و به جهان بالا میآید چون عاشق پرسفونه است.
@flaneurs
۹۱
۱۲:۲۱