*رمان#احساسِ_گُناه#𝐩𝐚𝐫𝐭1وحشت کرده بودم وحشتی ناشناخته هم ترس بود و هم... هم یه غریب دلم میخواست فرار کنم ولی به زمین چسبیده بودم، صدای قلبمو توی گوشم میشنیدم ما چیکار کردیم؟! چطور ممکن؟ شاید این یه خوابه برگشتم نگاش کردم که نگام میکرد، نگاه، نگاه، نگاه...
-حسام!
حسام-هيس.
-حسام؟ خاک بر سرمون
حسام-هیس
-چیشد یهو؟!
حسام-انقدر صدا در نیار مامان اینا بیدار میشن.
-صدا در نیارم؟ خاک بر سرمون، حسام باورم نمی شه!
حسام از حالت خوابیده بلند شد نشست با وحشت به در نگاه کردم، از شیشه بالای در اتاق تاریکی اعلام میکرد که مامان و بابا هنوز خوابن، بابا... وای بابا...
_حسام بابااااا...
«با صدای خفه ای گفت:»آهههههههه، نسیم!
نور کمی از تلویزیون که مدتها بود فیلمش تموم شده بود و تنها ازش یه صحفه ی آبی تیره مونده بود چهره ی حسام رو نشونم می داد
«صداش توی گوشم دوباره تکرار شد:»آخخخخخ نسیم
«با وحشت بهش نگاه کردم که بازوهامو توی چنگش گرفت، تکونم داد وگفت:»نسیم! چته؟ منم حسام برادرت
موهاش آشفته بود عضلات سرشونه اش چقدر داره خود نمایی می کنه، اون یه مربی بدن سازیه هیکلش فوق العاده است.
«همیشه توی خلوت ترین گوشه ی ذهنم می گفتم:»خوش به حال اونی که زن حسام بشه ببین لامصب از خودش چی ساخته، قد بلند تو کل هیکلش یه مثقال چربی نیست.
بابا خیلی بد سلیقه است که میگه حسام از زندگی فقط دمبل رو شناخته آخه حیفش نمی آد؟ نگاه کن داداشم تندیسی از یه هیکل مردونست...
-داداش؟! داداش؟!
-نسیم! خاک بر سرت هیس چرا گریه می کنی؟ تو خواستی
-می زدی تو دهنم●❯────────────────❮●
-حسام!
حسام-هيس.
-حسام؟ خاک بر سرمون
حسام-هیس
-چیشد یهو؟!
حسام-انقدر صدا در نیار مامان اینا بیدار میشن.
-صدا در نیارم؟ خاک بر سرمون، حسام باورم نمی شه!
حسام از حالت خوابیده بلند شد نشست با وحشت به در نگاه کردم، از شیشه بالای در اتاق تاریکی اعلام میکرد که مامان و بابا هنوز خوابن، بابا... وای بابا...
_حسام بابااااا...
«با صدای خفه ای گفت:»آهههههههه، نسیم!
نور کمی از تلویزیون که مدتها بود فیلمش تموم شده بود و تنها ازش یه صحفه ی آبی تیره مونده بود چهره ی حسام رو نشونم می داد
«صداش توی گوشم دوباره تکرار شد:»آخخخخخ نسیم
«با وحشت بهش نگاه کردم که بازوهامو توی چنگش گرفت، تکونم داد وگفت:»نسیم! چته؟ منم حسام برادرت
موهاش آشفته بود عضلات سرشونه اش چقدر داره خود نمایی می کنه، اون یه مربی بدن سازیه هیکلش فوق العاده است.
«همیشه توی خلوت ترین گوشه ی ذهنم می گفتم:»خوش به حال اونی که زن حسام بشه ببین لامصب از خودش چی ساخته، قد بلند تو کل هیکلش یه مثقال چربی نیست.
بابا خیلی بد سلیقه است که میگه حسام از زندگی فقط دمبل رو شناخته آخه حیفش نمی آد؟ نگاه کن داداشم تندیسی از یه هیکل مردونست...
-داداش؟! داداش؟!
-نسیم! خاک بر سرت هیس چرا گریه می کنی؟ تو خواستی
-می زدی تو دهنم●❯────────────────❮●
۱۹۱
۱۲:۴۲
*رمان#احساسِ_گُناه#𝐩𝐚𝐫𝐭2موهای بازو پریشونم رو دورم ریخته بودم زانوهامو تو بغلم گرفتم و سرمو رو زانوم گذاشتم تا حالا تنم گوله ی آتیش بود، الان گوله ی یخ، یخ کردم از کاری که... دروغ بگم فکرشو نمیکردم؟ فکرشو میکردم؟!
حسام-تو شروع کردی تو... من فقط دستمو روی زانوت گذاشته بودم.
سر بلند کردم طعم شور اشکم از روی لبم تو دهنم رفت.
«نگاه حسام به لبم کشیده شد و با همون خیرگی گفت:» تو دستمو گرفتی کشیدی رو تنت
«اشکامو با حرص پس زدم و با صدای خفه گفتم:»چرا انداختی تقصیر من؟ میتونستی بذاری بری، تو بودی که با نگاهت گفتی ادامه بدم.
«حسام یکه خورده نگام کرد و نفسشو بیرون داد به تلویزیون نگاه کرد و گفت:»نباید میدیدیم.
-مگه بار اولمون بود؟
حسام بلند شد و سرمو به زیر انداختم صدای پوشیدن لباسش اومد و بعد رفت به طرف در اتاق درو یکم باز کرد و به نگاه اجمالی به بیرون انداخت و دوباره درو بست و قفل کرد
«یکه خورده و با وحشت گفتم:»قفل نبود؟
حسام-انقدر خنگی که خدا می دونه نخیر!
«با چشمای از حدقه بیرون زده و با وحشت گفتم:»اگه مامان یا بابا می اومدن چی؟
«چنگ زدم به صورتم و گفتم:»اگه ما رو میدیدن چی؟
حسام-آه، هیس صداتو بیار پایین بیدار میشن.
-وای... وای.
دستمو رو قلبم گذاشتم یادم افتاد حسام لباسمو تو ت+نم درید، به لباسم نگاه کردم که قبلاً یه تیشرت جلو باز بود ولی الان یه دکمه هم روش نیست و لبه اش پاره شده لباسمو از قسمت جلو تو مشتم روی سی+نه ام جمع کردم
«که حسام آروم گفت:»این، یه راز.
«سر بلند کردم و گفتم:»من فکر کردم فردا باید تو روزنامه کثیرالانتشار جار بزنیم.
«حسام نگام کرد سکوت کرد و بعد چندی گفت:»مراقب بودم.
سر بلند کردم نگاش کردم ل+بهامو روی هم فشردم، الان ما دو تا چی هستیم؟ شبیه هستیم؟ چرا اینطوری شد؟ از این پدرو مادر ما دوتا خواهر و برادر چطوری از آب دراومدیم؟●❯────────────────❮●
حسام-تو شروع کردی تو... من فقط دستمو روی زانوت گذاشته بودم.
سر بلند کردم طعم شور اشکم از روی لبم تو دهنم رفت.
«نگاه حسام به لبم کشیده شد و با همون خیرگی گفت:» تو دستمو گرفتی کشیدی رو تنت
«اشکامو با حرص پس زدم و با صدای خفه گفتم:»چرا انداختی تقصیر من؟ میتونستی بذاری بری، تو بودی که با نگاهت گفتی ادامه بدم.
«حسام یکه خورده نگام کرد و نفسشو بیرون داد به تلویزیون نگاه کرد و گفت:»نباید میدیدیم.
-مگه بار اولمون بود؟
حسام بلند شد و سرمو به زیر انداختم صدای پوشیدن لباسش اومد و بعد رفت به طرف در اتاق درو یکم باز کرد و به نگاه اجمالی به بیرون انداخت و دوباره درو بست و قفل کرد
«یکه خورده و با وحشت گفتم:»قفل نبود؟
حسام-انقدر خنگی که خدا می دونه نخیر!
«با چشمای از حدقه بیرون زده و با وحشت گفتم:»اگه مامان یا بابا می اومدن چی؟
«چنگ زدم به صورتم و گفتم:»اگه ما رو میدیدن چی؟
حسام-آه، هیس صداتو بیار پایین بیدار میشن.
-وای... وای.
دستمو رو قلبم گذاشتم یادم افتاد حسام لباسمو تو ت+نم درید، به لباسم نگاه کردم که قبلاً یه تیشرت جلو باز بود ولی الان یه دکمه هم روش نیست و لبه اش پاره شده لباسمو از قسمت جلو تو مشتم روی سی+نه ام جمع کردم
«که حسام آروم گفت:»این، یه راز.
«سر بلند کردم و گفتم:»من فکر کردم فردا باید تو روزنامه کثیرالانتشار جار بزنیم.
«حسام نگام کرد سکوت کرد و بعد چندی گفت:»مراقب بودم.
سر بلند کردم نگاش کردم ل+بهامو روی هم فشردم، الان ما دو تا چی هستیم؟ شبیه هستیم؟ چرا اینطوری شد؟ از این پدرو مادر ما دوتا خواهر و برادر چطوری از آب دراومدیم؟●❯────────────────❮●
۱۸۸
۱۲:۴۲
بازارسال شده از ❖Ƭʜᴇ𝙋𝙊𝙄𝙎𝙊𝙉❖
جایزه :
اول نفر گپ فعال یکا خورده ای یا ۲۵ هزار
نفر دوم ۱۵ هزار
نفر سوم 10 هزار یا چنل به ارزش ۱۵ هزار
بعد چالش پاکت بارون داریم

*کد: 1@pm_poison2. لینک چنل
هنوز وقت برا اسم هست
آیدی مالک جهت اسم : @pv_bardia1
اول نفر گپ فعال یکا خورده ای یا ۲۵ هزار
بعد چالش پاکت بارون داریم
*کد: 1@pm_poison2. لینک چنل
۱
۱۷:۴۴
*رمان#احساسِ_گُناه#𝐩𝐚𝐫𝐭3ما همین چند دقیقه قبل با هم رابطه داشتیم اونم بدون این که یکیمون عقب نشینی کنه. بعد حسام میگه "مراقب بودم."
همیشه رومون به روی هم باز بود بابای تعصبی و مامان خشکه مذهبی باعث شده بود که من و حسام با هم غریبه نباشیم.
چون... چون از رفتارای پدر مادرمون بیزار بودیم اولین باری که باب صمیمیتمون باز شد وقتی بود که حسام با دوستاش اومد دم مدرسه دنبال من هیچ وقت این کارو نمی کرد ولی اون سال مدرسه هامون کنار هم بود، حسام رفته بود کلاس سوم راهنمایی و من اول راهنمایی بودم، مدرسه راهنمایی دخترونه و پسرونه هم دقیقاً دیوار به دیوار هم بود.
خدا میدونه وقتی بابا دید من بین حسام و دوستاشم و داریم با هم سلانه سلانه می آیم خونه تو خیابون چه آبرویی از ما برد یکی تو سر حسام می زد یکی تو صورت من که ما بی حیاییم، بی آبروییم. چه معنی داره حسام با دوستاش بیاد دنبال من؟ بعد منم راضی بشم با حسام بیام.
«حسام فقط وسط کتک کاریا می گفت:»آخه چرا می زنی؟
«بابا هم میگفت:»بی غیرت بی ناموس بی وجدان...
و دوباره می زد، حامد خودشو سپر بلای من کرد، هرچی حسام قد و قواره داشت من ریزه میزه بودم دوتا چک اولو که خوردم افتادم زمین دوستای حسام جلوی بابا رو گرفتند و بابا هم دو تا تو سر اونا زد و چهار تا فحش بارشون کرد و با داد و هوار ما رو برد خونه.
اون سال بدترین سال زندگیمون بود، من و حسام از خجالت سر تو محل بلند نمیکردیم.
«حسام میگفت:»دوستاش میگن حال بابای دیوونه ات خوبه؟ حسام مواظب باش گربه ی نر نیاد تو حیاطتون وگرنه بی ناموس میشی، حسام شنیدم مامان بابات گرد افشانی کردن تو و خواهرت به دنیا اومدین.
بیچاره حسام اون سال خونریزی معده کرد همین قضیه باعث شد هر دومون با بابا لج کنیم و یه سال با بابا قهر بودیم، ماه اول ما رو می زد ولی ما باهاش حرف نمی زدیم.
«مامانمم می رفت می اومد می گفت:»شما دو تا از قوم بنی اسرائیل هستید شما دو تا برادرای یوسفید شماها از نژاد پسر نوح هستید.●❯────────────────❮●
همیشه رومون به روی هم باز بود بابای تعصبی و مامان خشکه مذهبی باعث شده بود که من و حسام با هم غریبه نباشیم.
چون... چون از رفتارای پدر مادرمون بیزار بودیم اولین باری که باب صمیمیتمون باز شد وقتی بود که حسام با دوستاش اومد دم مدرسه دنبال من هیچ وقت این کارو نمی کرد ولی اون سال مدرسه هامون کنار هم بود، حسام رفته بود کلاس سوم راهنمایی و من اول راهنمایی بودم، مدرسه راهنمایی دخترونه و پسرونه هم دقیقاً دیوار به دیوار هم بود.
خدا میدونه وقتی بابا دید من بین حسام و دوستاشم و داریم با هم سلانه سلانه می آیم خونه تو خیابون چه آبرویی از ما برد یکی تو سر حسام می زد یکی تو صورت من که ما بی حیاییم، بی آبروییم. چه معنی داره حسام با دوستاش بیاد دنبال من؟ بعد منم راضی بشم با حسام بیام.
«حسام فقط وسط کتک کاریا می گفت:»آخه چرا می زنی؟
«بابا هم میگفت:»بی غیرت بی ناموس بی وجدان...
و دوباره می زد، حامد خودشو سپر بلای من کرد، هرچی حسام قد و قواره داشت من ریزه میزه بودم دوتا چک اولو که خوردم افتادم زمین دوستای حسام جلوی بابا رو گرفتند و بابا هم دو تا تو سر اونا زد و چهار تا فحش بارشون کرد و با داد و هوار ما رو برد خونه.
اون سال بدترین سال زندگیمون بود، من و حسام از خجالت سر تو محل بلند نمیکردیم.
«حسام میگفت:»دوستاش میگن حال بابای دیوونه ات خوبه؟ حسام مواظب باش گربه ی نر نیاد تو حیاطتون وگرنه بی ناموس میشی، حسام شنیدم مامان بابات گرد افشانی کردن تو و خواهرت به دنیا اومدین.
بیچاره حسام اون سال خونریزی معده کرد همین قضیه باعث شد هر دومون با بابا لج کنیم و یه سال با بابا قهر بودیم، ماه اول ما رو می زد ولی ما باهاش حرف نمی زدیم.
«مامانمم می رفت می اومد می گفت:»شما دو تا از قوم بنی اسرائیل هستید شما دو تا برادرای یوسفید شماها از نژاد پسر نوح هستید.●❯────────────────❮●
۱۸۴
۹:۱۱
*رمان#احساسِ_گُناه#𝐩𝐚𝐫𝐭4از همون سال رفت باشگاه تصمیم گرفت قوی باشه و زورش تو بازوش بچربه که نذاره کتک بخوره نذاره من کتک بخورم.
«حسام میگفت:»تو دبیرستان یه قانون ،هست اونی که قوی تره حرفش قرآنِ.
تو دبیرستان حسام نسبت به بقیه پسرای هم سنش درشت تر بود،حتی از سال بالاییها به خاطر همینم دوستاشو از سال سومی انتخاب کرد هر روز می رفت باشگاه و پول باشگاهشو از فروش فیلم ها و نوارهایی که یواشکی تو مدرسه میفروخت درمی آورد، چون بابا به ما پول نمی داد چون باهاش قهر بودیم و حسام پول تو جیبی منو می داد، از همون سالها بود که فیلمهایی که میفروخت رو نصف شب یواشکی با هم می دیدیم تلویزیون ما همیشه توی اون اتاق تکي ته خونه بود که اتاق خواب من و حسام بود چون از نظر مامان تلویزیون مکروه بود
ولی از نظر بابا تلویزیون تا مادامی که تحت کنترل اسلام باشه گناهی به وجود نمیاره یعنی ماهواره ممنوع ولی ویدئو داشتیم که اگه این ویدئو هم جز فیلمهای آموزنده یا فیلم های ساخت خود ایران توش باشه هم این ویدئو می شکنه هم استخوون های ما ولی من و حامد تقریباً سه شب در میون توی اتاق فیلم هایی می دیدیم
که اصلاً به درد سن ما نمی خورد ولی برامون جذاب بود و از این که علیه بابا هنجار شکنی میکنیم حال میکردیم.
من و حسام هم معمولاً توی همون اتاق میخوابیدیم و اینطوری بود که هر چند دقیقه یه بار یکیمون وظیفه داشت چک کنه که مامان و بابا خوابن یا نه و طی این ده دوازده سال هرگز نفهمیدن که ما خیلی شبا خواب نبودیم و فیلم می دیدیم خیلی شبا خواب نبودیم و حرف می زدیم.
حرفایی که شاید هیچ خواهر برادری به هم نگن ولی ما گفتیم چون توی خونه امون دوتا غریبه ی آشنا بودیم.
باورها و هنجارها و عقاید مادر پدرمون با ما زمین تا آسمون فرق داشت بین ما و والدینمون هیچ وجه اشتراکی نبود، بین ما این جا افتاده بود که هر چی اونا میگن ما برعکس انجام بدیم تا دلمون خنک بشه
چون اونا خشک ،مقدس حزب الهی ،هستن قدیمین... بین ما و والدینمون دنیا دنیا فاصله بود. حامد نزدیکم نشست و نگام کرد نگاش تغییر نکرده بود، انگار همیشه همین بود انگار هیچ اتفاقی رخ نداده با پاش زد زیر تی شرتش که روی زمین افتاده بود و گرفتشو ،پوشیدش.
آرنجشو روی زانوهاش گذاشت و کف دستاشو پس سرش گذاشت منتظر بودم ببینم چی میگه من که قفل کردم
«حسام بدون این که سر بلند کنه گفت:»اصلاً مگه چی شده؟
-آره خب یه فیلم دیدیم دیگه.●❯────────────────❮●
«حسام میگفت:»تو دبیرستان یه قانون ،هست اونی که قوی تره حرفش قرآنِ.
تو دبیرستان حسام نسبت به بقیه پسرای هم سنش درشت تر بود،حتی از سال بالاییها به خاطر همینم دوستاشو از سال سومی انتخاب کرد هر روز می رفت باشگاه و پول باشگاهشو از فروش فیلم ها و نوارهایی که یواشکی تو مدرسه میفروخت درمی آورد، چون بابا به ما پول نمی داد چون باهاش قهر بودیم و حسام پول تو جیبی منو می داد، از همون سالها بود که فیلمهایی که میفروخت رو نصف شب یواشکی با هم می دیدیم تلویزیون ما همیشه توی اون اتاق تکي ته خونه بود که اتاق خواب من و حسام بود چون از نظر مامان تلویزیون مکروه بود
ولی از نظر بابا تلویزیون تا مادامی که تحت کنترل اسلام باشه گناهی به وجود نمیاره یعنی ماهواره ممنوع ولی ویدئو داشتیم که اگه این ویدئو هم جز فیلمهای آموزنده یا فیلم های ساخت خود ایران توش باشه هم این ویدئو می شکنه هم استخوون های ما ولی من و حامد تقریباً سه شب در میون توی اتاق فیلم هایی می دیدیم
که اصلاً به درد سن ما نمی خورد ولی برامون جذاب بود و از این که علیه بابا هنجار شکنی میکنیم حال میکردیم.
من و حسام هم معمولاً توی همون اتاق میخوابیدیم و اینطوری بود که هر چند دقیقه یه بار یکیمون وظیفه داشت چک کنه که مامان و بابا خوابن یا نه و طی این ده دوازده سال هرگز نفهمیدن که ما خیلی شبا خواب نبودیم و فیلم می دیدیم خیلی شبا خواب نبودیم و حرف می زدیم.
حرفایی که شاید هیچ خواهر برادری به هم نگن ولی ما گفتیم چون توی خونه امون دوتا غریبه ی آشنا بودیم.
باورها و هنجارها و عقاید مادر پدرمون با ما زمین تا آسمون فرق داشت بین ما و والدینمون هیچ وجه اشتراکی نبود، بین ما این جا افتاده بود که هر چی اونا میگن ما برعکس انجام بدیم تا دلمون خنک بشه
چون اونا خشک ،مقدس حزب الهی ،هستن قدیمین... بین ما و والدینمون دنیا دنیا فاصله بود. حامد نزدیکم نشست و نگام کرد نگاش تغییر نکرده بود، انگار همیشه همین بود انگار هیچ اتفاقی رخ نداده با پاش زد زیر تی شرتش که روی زمین افتاده بود و گرفتشو ،پوشیدش.
آرنجشو روی زانوهاش گذاشت و کف دستاشو پس سرش گذاشت منتظر بودم ببینم چی میگه من که قفل کردم
«حسام بدون این که سر بلند کنه گفت:»اصلاً مگه چی شده؟
-آره خب یه فیلم دیدیم دیگه.●❯────────────────❮●
۱۸۵
۷:۱۴
بازارسال شده از ❖Ƭʜᴇ𝙋𝙊𝙄𝙎𝙊𝙉❖
آیدی تبر های بله اعتماد نکنید
۱ـ آیدی: @pv_amir_10/شماره تلفن: 09010267682۲ـ آیدی: @AlirezaFc8813۳ـ آیدی: @admine_tablighat۴ـ آیدی: @Entity_303۵ـ آیدی: @melis16. اعتماد نشه اصلا۶ـ آیدی: @fyuhbu. به چنل اعتمادش اعتماد نشه@saeed_18 مدارک: @tabr_p مدارک اینجا میزارم
آیدی چنلمون @pm_poison2. حتما اینو بخش کنید
آیدی تبر های بله اعتماد نکنید

۱ـ آیدی: @pv_amir_10/شماره تلفن: 09010267682۲ـ آیدی: @AlirezaFc8813۳ـ آیدی: @admine_tablighat۴ـ آیدی: @Entity_303۵ـ آیدی: @melis16. اعتماد نشه اصلا۶ـ آیدی: @fyuhbu. به چنل اعتمادش اعتماد نشه@saeed_18 مدارک: @tabr_p مدارک اینجا میزارم
آیدی چنلمون @pm_poison2. حتما اینو بخش کنید
آیدی تبر های بله اعتماد نکنید
۱
۱۶:۳۵